UncategorizedApril 29, 2007 7:18 am

سینه چاکانش او را کابالو مینمایند یعنی اسب نر یعنی یک سوپر ماچو در امریکای لاتین ماچو یا مرد بودن بسیار مهم است و یکی از صفات بارز مرد بودن داشتن جاذبه جنسی برای زنان است چرا که آنها لاتین هستند. انقلاب کوبا به دست سوپر ماچو ها انجام گرفت . از نوع مردانی که دوست دارند تیراندازی کنند . سیگار برگ بکشند و از زیر خوردن مشروب رام (( همان عرق خرما )) فرار نمیکنند و البته میدانند خداوند عالم زن را برای چه افریده است . کابالو یا همان فیدل مشهور رسما یک پسر دارد (( فیدلیتا)) که مادرش را پیش از انقلاب طلاق داده بود . بصورت غیر رسمی نیز یک دختر شناخته شده دارد آلینا فرناندز که از کوبا گریخت و خاطراتی مشهور را نوشت که باعث ناراحتی خاطر پاپا فیدل شد . زمانی آلن گینزبرگ شاعر آمریکایی که عاشقانی سینه چاک داشت ؛ غرور مردانه انقلاب را بشدت جریحه دار کرد . در هاوانا عنا ابراز اطمینان کرد که اسب نر پر حرارتی مثل فیدل حتما در دوره ایی با تمایلات هومو داشته است . و راجب به چه کبیر گفته بود که حاضر است با او به رختخواب برود . صبح روز بعد آقایان ریشوی مهربانی در اطاق او در هتل کاپری را زده بودند و پیشنهاد کردند که مجانی او را به فرودگاه برسانند . در نیمه دهه ۱۹۶۰ تصفیه بزرگ جنسی در کوبا آغاز شد . صدها دانشجو مشکوک به داشتن تمایلات هومو از دانشگاه ها اخراج شدند . این موضوع را کارمندان فیدل از کجا فهمیدند ؟ (( این پسر ها شعرهای عجیبی میخوانند)) (( موهایشان را به طرز عجیبی شانه میکنند)) این دو پسر مرتب به هم تلفن میکنند)) سرکوب ؛ دستگاه دولت و محافل فرهنگی را نیز در برگرفت ماچوها حتما اوا خواهرها و سوسولها را دست ندارند . انقلاب امری مردانه است .

چیزی نمانده بود در ۶ سالگی از بیماری بمیرد . وقتی کشتی ایی که سوارش بود و میرفت تا دیکتاتور جمهوری دومینکن ؛ حضرت ژنرالیسمو دکتر رافائل لئونیداس تروخیلو مولینا را سرنگون کند ؛ توقیف کردند ؛ فیدل پرید وسط آبی که پر از کوسه های خونخوار بود و ۹ مایل تا ساحل را شنا کرد. کم مانده بود در حین عملیات کشتی گرانما (( نام روزنامه دولتی کوبا نیز است)) غرق شود یا با سمی که عمال سیا تهیه کرده بودند ترور شود . سقوط هواپیمایش بر فراز مورمانسک در شوروی نیز به مویی بند بود چون مخزن خالی از سوخت بود . پدر ارنستو چه گوارا همرزمش گفته بود (( فیدل یا با خدا یا با شیطان همدست است.  شاید اگر در سپیده دم شنبه اول اوت ۱۹۵۳ لوطی گری ستوان کوبایی به نام ساریا گل نکرده بود ؛ ما با پدیده کاسترویسم روبرو نبوده بودیم . فیدل و دو همراهش یعنی خوزه سوارس و اوسکار آلکالد نجات یافتگان گروهی بودند که در حمله به پادگان مونکادا در سانتیاگوی کوبا در ۲۶ ژوئیه در خواب به وسیله ساریا غافلگیر شدند . تمامی ۸۲ نفر گروه فیدل جز همین سه نفر توسط ارتش دیکتاتور فولژنسیو باتیستا قتل عام شدند .  انها ۵ روز تمام در مزارع نیشکر پنهان شده بودند و زبانشان از مکیدن شیره نیشکر زخم شده بود که در خواب توسط ساریا غافلگیر شدند ولی ساریا از کشتن فیدل سرباز زد و او در دادگاه در مقابل دوربینهای خبرنگاران آمریکایی جمله مشهور خود را ادا کرد (( و تاریخ گناهان مرا خواهد بخشید یا چیزی شبیه به این )) و بخشش از جانب گروهبان سابق ارتش کوبا باتیستا دیکتاتور امروزی فرا رسید . به لطف عفو عمومی که باتیستا قصد داشت جهت بهبود و تطهیر چهره خود در مقابل افکار جهانی از ان استفاده کند فیدل ازاد شد ولی اینبار او میدانست که دیگر در بازداشت بعدی عفوی در کار نخواهد بود پس یا مرگ یا وطن !!!!!!!!!! در کوبا نیز تاریخ از این فراز و نشیبها بی نصیب نماند. در کوبا کاستروئیسم که ملهم و نشات گرفته از مارکسسیم و لنینیسم و مدعی انطباق ان با شرایط عینی و ذهنی نیمکره غربی و مردان پرحرارت لاتینی است با یک حادثه انسانی شروع شد. این کشیشان مدرسه یسوعی بلن بودند که اورا کله شق و شورشی بار اوردند. او در ۱۹۴۵ دیپلم خود را از این مدرسه گرفت . به عبارتی قبل از خواندن اثار مارکس و هگل او انجیل را خوانده بود و از اشعار خوزه مارتی الهام میگرفت . در خاطرات معلمان کالج بلن چیزی جز تحسین این دانشجوی جوان که پدرش افسری اسپانیایی بود که شورش مردم کوبا را دئر اواخر قرن ۱۹  سرکوب کرده بود چیزی نمییابید . (( برجسته در اثار ادبی ؛ دارای صفات برجسته انسانی ؛ شجاع ؛ جسور از قماش کسانی که قریحه هنری دارند)) به نظر زندگی نامه نویس مشهور و موشکاف ؛ تاد شولتز؛ فیدل زندگی  پارتیزانی داشته است این نوع زندگی پر از مخاطره و ایثار کلید شناسایی و درک رفتارها امروز دیکتاتور کوبا است . اما آلینا فرناندز دختر نامشروع فیدل اعتقاد دارد بحران موشکی ؛ گوش به زنگ بودن دائم ؛ مرگ چه گوارا ؛ محاصره اقتصادی هاوانا ؛ برداشت ده میلیون تنی نیشکر ؛ و تمام ان فرارها در طور سالیان که کوبایی ها به سمت فلوریدا انجام داده اند و میدهند به صورت بهانه هایی برای بهم فشرده تر شدن صفوف انقلاب کوبا در امد . در نظر فیدل ؛ ایثار برای انقلاب رفته رفته شکل امر قدسی به خود میگیرد . زمانی گفته بود (( ازار و اذیت به خاطر اعتقادهای مذهبی و ایده های سیاسی در رم را میتوان با ازار روش مند و هوشمندانه قیاس کرد که کمونیستها قربانی ان بودند ))

قهرمانی های پارتیزانهای سییرا مائسترا ؛ راهپیمایی طولانی ریشو ها در رشته کوههای سیرا دل اسکامبره واقع در مرکز جزیره ؛ به نظر بسیاری از کارشناسان نوعی افسانه جایگزین به نظر میرسد .

یکی از جالبترین نظرات ؛ نظریه کارلوس البرتو مونتانر نویسنده کوبایی در تبعید است (( چریکها در کوهستان فقط گاه گاهی میجنگیدند و در بقیه اوفات ارامش داشتند . خطر واقعی متعلق به کسانی بود که در شهرها و در زیر چشمان ادمکشان باتیستا مبارزه میکردند. نبوغ کاسترو در این بود که کشف کرد ارتشی وجود ندارد . واقعیت این است که ارتش باتیستا جنگی نکرد که شکست بخورد بلکه به سادگی فروپاشید . عجیب این بود که موجودی سیاسی به قد و قواره فیدل اسطوره جنگهای پارتیزانی برای خودش ساخت و باور کرد و کاری کرد تا دیگران نیز ان را باور کنند . این نابینایی و سادگی به قیمت زندگی جوانانی همچون ارنستو چه گوارا ؛ چاتو پردو و دیگرانی در سراسر امریکای لاتین تمام شد که مسحور و از خود بیخود شدند و افسانه سیرا مائسترا را باور کردند و راهی کوهستانها شدند .

با الهام از goraczka latyno amerykanska by domoslawski

خلیج خوکها اثر هاینس جانسون

مونکادا اثر روبر مرل

فیدل کاسترو اثر ژان ژاک نا تی یز

کوبا ؛ سوسیالیسم و توسعه اثر ر.دومون

و بیست کشور امریکای لاتین اثر مارسل نیدر گانگ (( علی کاسه گل زاده بالادهی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ))

UncategorizedApril 28, 2007 8:03 am

من از عشقی که تا اعماق یک نفر نفوذ میکند و باعث تحول در او میشود و او را به شوریدگی میاندازد یک فیدبک کاملا سطحی و تصوری دارم . نمیدانم شاید هیچ وقت نتوانستم خود را وابسته به چیزی بدانم که بتواند برای زمان طولانی مرا پایبند کند و به ان فکر کنم . البته یک احساس وجود دارد و انهم حس انتقام است که میتواند انسان را زنده نگاه دارد ولی از قلبم نمیتوانم صحیح و سالم مراقبت کنم . نکته اینجاست که در ۲۹ دی ماه اتفاقی افتاد که شباهت زیادی به یک رویداد عاشقانه دارد و میتوان ان را عشق نامید ولی بهرحال عشق انچنانی که تو را دیوانه کند ………. نه من نتوانستم ان را تجربه کنم که شاید به اموزه های من بازمیگردد . چیزی هایی که برای زندگی کردن به من اموختند . میدانید تا زمانی که کسی حرف نمیزند تحملش برای من اسان است یعنی میتوانم عاشقش باشم یا بهتر است بگویم میتوانم نقش یک عاشق را بازی کنم ولی جز یک مورد که ادامه جرف زدن باعث ایجاد یک رابطه قشنگ شد که با همه وجود دوست دارم با او بخوابم یعنی همان مورد ۲۹ دی ماه در باقی موارد هرگز نتوانستم اسم ان رابطه را عشق بگذارم و حسش کنم  چون تصور من از عشق چیزی است که در متابها میخوانم همین و بس . عشق ظاهری بسیار زیباست یعنی اینکه شما کسی را میبیند که میتواند احساس زیبای دیدن یک دریاچه زیبا در یک neverland را برایتان زنده کند.  میدانید وقتی یک زن و مرد زیبا را در خیابان میبینم (( که البته تعدادشان بسیار کم است یعنی یا زن زا مرد زیباتر است یا بلعکس یا هر دو انقدر زشت هستند که نمیتوانی نگاهشان کنی )) از دیدن انها در کنار هم حظ بصری دیدن یک تابلو نقاشی یک منظره زیبای طبیعی را میبرم . اشتباه نکنید این هیچ ارتباطی به ظاهر بینی من ندارد چون من هرگز براساس ظاهر افراد برروی انها قضاوت نمیکنم . این نوع قضاوت مانند قضاوت براساس افکار سیاسی " ملیت یا مذهب افراد میتواند احمقانه باشد . صحبت روی یک حظ بصری است که میتواند لذت بخش باشد . یعنی برای زمانی ولو کوتاه شما از دیدن یک صحنه لذت ببرید . در این گونه موراد یعنی دیدن مثلا یک خانوم زیبا احساس خوبی دارم و فکر میکنم این صحنه زیبایی یک طلوع خورشید در ساحل اقیانوس یا یک غروب خورشید در کویر یا شکفتن یک غنچه گل سرخ در یک صبح دل انگیز بهاری را دارد . البته در مورد من یک نکته وجود دارد که من با رویایم عاشق میشدم . یعنی همیشه یک الگو برای عشق در رویایم دارم که بسیار جذاب است ولی برای یک زندگی مشترک شما نیاز به کسی دارید که بتواند نیمه های ناقض پازل شما را تکمیل کند تا با هم و د رکنار هم بتوانید چیزی را بسازید . همیشه از این جمله که(( میخوام زن بگیرم )) متنفر بودم چرا که این احساس در من زنده میشد و میشود که گوینده قصد خرید یک وسیله یا شی را دارد و هدف ایجاد یک ارتباط دراز مدت برای تکمیل نقاط ضعفش نیست . گاهی نیز با چشمان میشود عشق ورزید . یعنی شما همانطور که گفتم فقط زیبایی بصری یک مرد یا زن را میبینید و لذت میبرید ولی نکته این است که در این گونه رابطه نباید به ان شخص نزدیک شوید و رابطه طولانی با او برقرار کنید نهایت برای 10 روز خوب است چون ممکن است در دراز مدت از او خسته شوید و نقاط ضعفش را بزرگ نمایی کنید . و از خودتان و او متنفر گردید . برای من خیابان نزدیک من مانند یک نمایشگاه بزرگ است از زیباییهای متحرک . از بابت دیدن این زیباییها غمی به دل راه نمیدهم چرا که اثار به مایش درامده درذ این نمایشگاه طولانی و طویل بسیار بهم شبیه هستند و نمیشود در مورد انها به اظهار نظر پرداخت . و چنین زیباییهای متحرکی برای لحظاتی مرا به بند میکشد . و در این زمان من در حال دیدن ناب ترین زیباییهای ظاهری یک مخلوق هستم که طنازانه در خیابان میخوامد و راه میرود و بدون اینکه به خودم اسیب برسانم برای لحظاتی از دیدن اینهمه زیبایی لذت برده ام.  من مانند یک گادنس که از جهانی متفاوت با این دنیا امده است نسبت به محتوا و مفهوم این زیبایی و اندیشه های ان بی تفاوت است و فقط حظ بصری میبرد . گاهی فکر میکنم خوب اگر من همه این خانومهای زیبا را میشناختم یا انها مرا میشناختند از این مطلب چه دستگیرم میشد؟ برای من که فقط یک تصویر را دوست دارم ایا موجب ارتقای درونی میگشت ؟ البته برای شخص من زیاد در حال حاضر فرقی نمیکند چرا که من از نوع رابطه ایی که ازادیم و ازادی طرف مقابل مرا از بین ببرد متنفرم . میدانید گاهی این گونه روابط باعث میشود که شما برای دقایقی از زندگی لذت ببرید یعنی دیگر حماقت احتمالی موجود در ادبیات خودتان برای طرف و همچنین حالتی مشابه در او برای شما احساس بدی ایجاد نمیکند . برای دقایقی از یک زیبایی بصری لذت میبرید و دیگر نیز او را نمیبینید که بر روی افکار عقاید و شیوه زندگیش قضاوت کنید . اسامی نیز در همین حالت قرار میگیرد چون زمانی که او را میشناسید نمیتوانید با ازادی نگاهش کنید چرا که حروف و کلمات به ان تابلوی زیبای جاندار متحرک جان میبخشد. و هویت میدهد . من دوست دارم نظاره گری  خاموش بر زیباییهای دنیای اطرافم باشم نه اینکه به محتوا و عمقشان پی ببرم و در مورد گذشته شان کنکاش کنم که این اصلا در درجه اهمیت قرار نمیگیرد .  من هرگز در رویای حرف زدن و اشنا شدن با خانومها زیبایی که در خیابان نزدیک خودم میبینم به سر نمیبرم چرا که من فقط یک تصویر را میبینم و خودم را با بسط خاطرات و رویاها در مورد یک تابلوی متحرک زیبا ازار نمیدهم . نه ان را در ذهنم بسط میدهم نه از دایره زیبایی شناختی عینی دور میکنم .

فقط به چیزی که چشمهایم دیده اند فکر میکنم زیباییش را تحسین میکنم و از ان چیز بیشتری نمیخواهم . چرا که نمیخواهم ازادی خودم و موجود دیگری را فدا کنم و در عین حال به کسی خیانت کنم که دوستش دارم !!

تا بعد !!!!!!!!

UncategorizedApril 26, 2007 9:51 am

یکی از ویژگیهای انسان که او را از موجودات دیگر متمایز میکند ؛ توبه است !! اری توبه!! چرا که شما ییهو از خواب گران برمیخیزید و به سوی خدا باز میگردید که مصداق بارز ایه شریفیه التواب من الایمان میباشد یعنی کسی که توبه نکند از ما نیست !! از انجایی که من الان از خواب برخواستم با خواندن یک کامنت بدون نام و نشان که در این دو سه هفته اخیر دو یا سه بار مرا مورد الطاف خود قرار داد و با یک حرکت انقلابی دم خروسی را از پاچه شلوار این عامل استکبار جهانی (( سعید مطلبی )) بیرون کشید و متوجه شد این جوان رعنا ساخته ذهن بیمار من است !! دیشب در عالم رویا مردی را دیدم با عصایی بسیار زیبا که مرا خطاب قرار داد: ای معلون !!به خدای تورا؛ به یهوه بزرگ ایمان بیاور و با توبه خود را سگ درگاه او نما که فریب دخترکان و پسرکان بیگناه در این بلاد اسلامی دیگر جایز نمیباشد که تو ابروی نداشته قومت را بردی ای گوساله سامری!!!!!!! باور بفرمایید برای لحظاتی مرگ را در پیش روی چشمان خیره ام دیدم . به ان مرد خدا التماس کردم مرا تا ساعت ۱۱ فردا صبح به وقت تهران ویچ مهلتی اعطا نماید تا بتوانم جبران مافات کنم . وقتی امروز صبح به این وبلاگ درپیت خود سرزدم دیدم مردی از تبار و سلاله پیامبران (( البته شاید هم زنی!! کسی چه میداندچون این عزیز که انشالله سفر میکند به زودی؛؛ هیچ نشانی جز زبانی تلخ ندارد که ادم برایش میلی ؛ کامنتی ؛ بوقی ؛ سوتی چیزی بزند)) برایم کامنت گذاشته است و همان باقی مانده ابروی مرا برده است . پس با عنایت به مقام و جایگاه والای توبه در ادیان یهود و اسلام تصمیم به توبه گرفتم همانا که رسول اکرم فرمودند لکل داء دواءو دواء الذنوب الاستغفار یعنی هر چیزی دارویی دارد حتی ویروس اچ ای وی و داروی گناهان نیز توبه میباشد . من در این جا با این اعترافات توبه مینمایم و از خداوند میخواهم روح گناه کار مرا به جهنم درک واصل نماید . باشد تا کمی از بار گناهانم کم شود!! انشالله !! ابتدا باید بگویم من یک بیمار اسکیزو فرنی هستم . هدفم از تاسیس این وبلاگ فریب دختران بی گناه و معصوم بوده است ! و با نامهای مجهول مانند منوچهر اریک اشمع ال یونوس اناستاپولوس روبرتو گراتزیانی الیشا العذار اسماعیل فضلی و غیره و ذالک دختران زیادی در جای جای این کشور اسلامی فریفته ام . نام اصلی من (( علی کاسه گل زاده بالا دهی)) است . من تا سوم ابتدایی در روستای بیل اباد بالا از توابع بیله سو وار پارس آباد مغان درس خواندم و توانستم تصمیم کبری را نیز از حفظ بخوانم . اما از انجایی که همیشه کمبود محبت داشتم به پیشنهاد دوستی به نام شاه ورد اورهانی با مقوله ای به نام اینتر نت و محیط های مجازی آشنا شدم و به وبلاگ نویسی از نوع فارسی روی اوردم . من در محیط نت نامهای مجهول زیادی دارم یکی از نامهای من که خود را به دروغ با ان مشهور کردم و بارها و بارها برای خودم و دیگران کامنت گذاشتم نام (( آتوسا )) بود و حتی یک بار هم پستی در جواب به خودم نوشتم !! نام بعدی مجهول دیگر (( اریانا )) بود که اصلا وجود خارجی نداشت . من این شخصیت را ساختم و خودم و او را یک رومئو و جولیت (( با ژولیت اشتفاه نشود)) نشان دادم و هی هم در پست چه گوارا در نقش او و اتوسا فرو رفتم و با خودم درگیر شدم . اما شاهکار من در زمینه خلق کارکترهای دروغین با خلق کارکتری به نام سعید مطلبی (( بدبخت سعید :) ) به اوج خود رسید البته سعید مطلبی یه سه گانه است که با حاج اسماعیل نیل فروشان و امیر زرنگار و محمد بچه فلاورجان و دانشجوی فوق لیسانس فیزیک در دانشگاه دولتی اصفهان به اوج خود رسید . من این دوستان را خلق کردم تا مرا دوست داشته باشند . حتی در پست ۲۹ اسفند نیز از این عزیزان تشکراتی هم کردم . با پیشرفت در زمینه ساخت پرسوناژ با ساخت پسر اریایی و داداشی و مادر پسر اریایی و ……….به پیشرفتهای محیرالعقولی دست یافتم . ولی به جایی رسیده بودم که دیگر با این کارکترهای دروغین مانند نامهای بالا و نامهایی مثل آهو معصوم مریم فخار و البته کارکتر یک اهل مطالعه و کتاب به نامهای مسعود و نادر (( هر دوی اینها یک نفر بودند و در وبلاگهای متعددی با این اسامی نیز کامنت دارم ))هم دارم ؛ ارضا نمشدم فی لذا اقدام به خلق کارکتر به همراه وبلاگ نمودم .  اما یکی دیگر از کارهای شنیع من خلق کارکتر بی بی و با وبلاگی به همین نام بود و البته وبلاگی نیز با نام شهاب عشق فیلم تاسیس نمودم که در ان اقدامات شنیع خودم را با گریم و تغییر قیافه همراه کردم و بسیاری از دخترکان را بفریفتم . من با خلق و تاسیس وبلاگ چایخانه در ویرجینیا نقش خانومی را به نام نسترن ایفا کردم که در ویرجینیا در نزدیکی لانگلی زندگی میکند . همچنین وبلاگ علی در المان نیز متعلق به من میباشد . من از تمام این اعمال سیاه و کثیف خود نادم و پشیمان هستم و امیدوارم خداوند مرا ببخشاید و روح مرا قرین رحمت نماید .قصد من فقط و فقط جلب توجه دیگران بوده است . اصلا همه این اسامی مجهول هستند و من هیچ وقت نتوانستم از این کمبود فرار نمایم فلذا از در گاه خدای متعال عاجزانه میخواهم که مرا عفو نماید و از شما دوست بی نام هم سپاسگذارم که ذهن مردم را روشن ساختید و وقت گذاشتید و توانستید با لطایف الحیل دم خروس را از استین این عامل استکبار بیرون بکشید و هرز چندگاهی با افشاگری های به موقع مشت محکمی به دهان من بزنید که دروغگو و یاوه گویی بیش نمیباشم خداوند به شما رحمت کند! اما در پایان جای دارد اخرین شاهکارم را مورد اعتراف قرار دهم . اری اری خلق کارکتر ماتیلدا بود. من در پیشگاه خداوند اعتراف میکنم که ماتیلدا ساخته ذهن من بوده است. این مایتلدا در واقع یک گلدان یوکا بود که من ان را بصورت یک دختر واقعی و رویایی دراوردم و میلهای زیادی با ادرسی مجهول که نه در گوگل و نه در هیچ گوگولی دیگر یافت نمیشود برای خودم میلهای زیادی فرستادم و خودم نیز با ادرسی مجهول به انها پاسخ دادم و در پست بیست و نه اسفند از این موجود فرضی تشکر کردم و خداوند دروغگویان را ابتدا رسوا و سپس رستگار مینماید ! ای اقا یا خانوم بی نام ممنون که در رستگاری من در خیابان هرزگوین به من کمک کردید و مرا از جهالت بیرون اوردید .و به عالم واقعی پرتاب نمودید . من بهشت خدای را به شما مدیون هستم . در پایان اعتراف مینمایم که این کامنت بی نام و نشان را نیز خودم برای خودم گذاشتم و دست خودم را رو نمودم از خودم ممنونم که دم خروس را در استین استکبار جهانی دراوردم و رستگار شدم باشد که خدای تورا مراببخشد !! تا بعد ! صلوات !! مرگ بر امریکا مرگ بر اسرائیل ! مرگ بر علی کاسه گل زاده بالا دهی!! فردا نوشت یک برای خودم : اتوسا جان این اقای مارسل نیدر گانگ هم ساخته ذهن من است و وجود خارجی ندارد ولی از انجایی که من در ساخت پرسوناژهای دروغین ید طولایی دارم یک کتاب با این نام نوشتم که انتشارات خوارزمی تهران ان را ترجمه نموده است و نامش بیست کشور امریکای لاتین است که سه جلد است ! میتوانید از تهران خیابان ۱۲ فروردین خریداری نمایید !! فردا نوشت دوم برای خودم : یکی از اسامی مجهول و همراه با وبلاگ من مهتاب مفخم است در واقع مهتاب مفخم خودم هستم که وبلاگی نیز دارم < مهتاب جان من هر کاری میکنم وبلاگتان باز نمیشود فیلتر نیست ولی باز نمیشود چرا نمیدانم!! مشتاق خواندن وبلاگ شما؛؛ ببخشید وبلاگ خودم هستم !! ممنون !!

UncategorizedApril 25, 2007 9:10 am

بیرون میروم . به مردم خیره میشوم و مسافت زیادی را در این خیابان قدیمی و مشهور پایتخت طی میکنم . وقتی خیره میشوم و دقت میکنم ؛ در شیوه ایی که مردم برای گذاران زندگی برگزیده اند ؛ چیزی در ان نمیبایم که از نوع گذاران زندگی حیوانات متفاوت باشد . اگر عده ای قلیلی هم باشند؛ که حتما هستند ؛ آنقدر قلیل و انگشت شمارند که به چشم نمیایند. آنها هر روز صبح بیدار میشوند با دیگران گفتگو میکنند و همین کار را حیوانات در قالبی دیگر و با اصواتی دیگر انجام میدهند . در طی یک روز همان مسیری را طی میکنند که زندگی در چرخه دیگر حیات طی میکند . وقتی نمیتوانیم ببخشیم یا فراموش کنیم یا دوست بداریم حتی از همان چرخه دیگر زندگی نیز عقب میمانیم . یک گربه را در نظر بگیرید . روزها در مقابل آفتاب دراز میکشد و میخوابد و هرزگاهی نیز برای تکه ایی غذا در مقابل هرکس که ببیند میو میکند و به اصواتی متفاوت از ما مجیز میگوید. همین کار را نیز ما انجام میدهیم . در آغوش زندگی مان با همه درگیری هامان ؛ با همه روزمرگی هامان به خواب میرویم . گاهی نیز برای طلب اینده ایی ؛ عشقی یا یک رابطه کوتاه جنسی یا برای اطفای عطش احمقانه شهرت طلبی مان در مقابل کسی مجیزی میگوییم و او نیز با لبخندی تحقیر امیز ما را نوازش میکند. نه آن چرخه دیگر حیات و نه ما ؛ خودمان را از این سرنوشت احمقانه  که قرار است روزی در یک ناکجااباد یا یک زمان محتوم ناشناخته سرنوشت ابلهانه ما را بسازند. تا آنگونه که هستیم ؛ پذیرفته شویم . هیچ کس سعی نمیکند خود را از این چرخه برهاند و اگر نیز تلاشی هرچند کم و احمقانه بروز میدهد او را طرد میکنیم و میگوییم تو احمقی ! دروغگویی ! و ما نمیتوانیم تو را بپذیریم در حالی که خود بدترین دروغها را به خودمان باوراندیم و در حال گذاران با آن هستیم و در پناه این شخصیت احمقانه واقعی زندگی میکنیم . در تاریخ انسان و حیات در چرخه طبیعت بزرگترین انسانها عاشق شهرت و محبوبیت اند . اینکه همه چیز مال آنها باشد و چرخه تنوع طلبی شان به هم نریزد ! اما انها شهرت را به اندازه جاودانگی دوست ندارند.

اما دیده ام و شنیده ام ؛ سرنوشت انسانهایی را که شجاعانه این چرخه را انکار کرده اند و جامعه انسانی انها را به عنوان دیوانه ؛ یا چیزی شبیه به این یا بدتر از این کلمه طرد کرده است . انها حتی در سلولی تنگ و تاریک و به تنهایی مرگی دردناک را انتظار کشیده اند تا این دایره بسته را بکشکنند تا بتوان خود را یا تعدادی اندک در اطراف خود را از این چرخه احمقانه به اصطلاح زنده گی به رهانند. تا دوست داشتن و وافادار بودن را بیاموزندند. آن راهب بودایی که در کناره ایی دور در هندوستان با هسته ایی خرما در زیر افتاب مینشیند تا در کف دستش ان هسته خرما را سبز کند در واقع شجاعانه همه قوانین مسخره جهان پیرامون را به سخره میکشد و نهایتا با بخشیدن زندگی خود به هسته کوچک خرما درس فداکاری میدهد . درس پایداری در کنار یک رفیق را میاموزد . او میداند این به قیمت شهادت و مرگ تمام میشود ولی با اغوشی باز به سراغ این سرنوشت خود نوشته میرود . او میکوشد حتی المقدر خود را از قوانین حیوانی نوشته شده به دست انسان نما هایی که جرات دوست داشتن را ندارند ؛ برهاند و سعی میکند قانون زندگی را انکار کند.

همه ما کم یا زیاد در رنجهایی کم و بیش مشابه زیسته ایم و رشد کرده ایم . مانند اشباحی که در طول این خیابان قدیمی و مشهور پایتخت با گوشی های تلفشان با قیافه های مسخره شان با لباسهای گرانقیمتشان با مرکبهای اهنی گران قیمتشان در کنار هم و بی توجه به هم در حال تردد هستند . و نهایتا مانند ماشین پلیسی که در مقابل دو دختر میایستد و خانومی انها را به سوی بهشت راهنمایی میکند و لابد بهشان میگوید این لباسها و این صورتهای بزک کرده برای ورود به بهشت کمی مناسب نیست و بعد از رفتن این راهنمایان مجانی بهشت ؛که زیاد هم خوش برخورد به نظر نمیرسند ؛ گله ایی از پسران جگر سر میرسند و دو لعبت سیمین تن بهشتی را حالا هدایت شده اند زیر رگباری از کلماتی میگیرند ؛ که نه عاشقانه به نظر میرسد و نه دوستانه !!! ما مانند همین به اصطلاح مردم طول این خیابانهای لعنتی را طی میکنیم  و نقش حیوانات و انسانها و نوابغ و چهارپایان را انسانهای خوب را به زیبایی ایفا مینماییم . در حالی که پرده ایی از سکوت سرشار از اصوات و کلمات ما را احاطه کرده است . در مقابل مغازه ایی میایستم و آب میخرم و به راهم ادامه میدهم . من نیز اکنون جزیی از این جماعت شده ام . نمیتوانم نفس بکشم . ایا خوشحالم ؟ ایا مسروم از اینکه من نیز در تارهای چسبناک این چرخه احمقانه فرود امده ام شاید من نیز فقط ایفا گر نقش انسانی خوشحال بوده ام یا احمقی که فکر میکند انسان است ؟ چرا کسی نمیتواند درک کند که ان دیگری چه میگوید؟ سرنوشت مانند سایه ایی شوم همیشه تو را جستجو میکند و تو هیچ وقت نمیتوانی از ان بگریزی ؟ هر کدام از ما مادگاسکار خودمان را داریم که روزی به سراغ ما میاید و دنیای کوچک ما را خراب میکند . برای لئون در فیلم لوک بسون این مادگاسکار ماتیلدا بود . لئون در دنیای کوچک ایتالیایی خودش گاهی انسان نمایی را راحت میکرد و پولی در کنار لئون برای اینده خود پسانداز مینمود که ماتیلدا با چشمانی گریان و بسته های خرید به پشت درش امد و التماس کرد تا درب را باز کند و نتیجه را همه در انتهای ترژایک فیلم به خاطر دارید.

میدانید این مسئله که شما چقدر کابوس خود را بشناسید و در اینده بتوانید در مقابل وسوسه ان مقاومت کنید در زندگی شما ؛ منظورم تک تک خودمان است ؛ اهمیت زیادی دارد . ولی نکته عجیب این است که شما نمیتوانید در مقابل این مادگاسکار دفاع کنید یعنی بصورتی خودخواسته در مقابل ان بی دفاع میمانید . منظور من احمقها نیستند که در پناه خانه هایشان ؛ در پناه قوانین احمقانه شان ؛ در پناه مجیزه های کثیفشان ؛ در پناه شخصیتهای شهرت طلب شان ؛ سنگر گرفته اند . منظورم آنی است که زخمی را در روح خود به همراه میکشد سیزیف های نوین دنیای ما . مردانی که با اسلحه خالی با رقیب دوئل میکنند . کسانی که نمیخواهند در اینده کسی یا چیزی باشند که همین کسی یا چیزی بودن حالشان را بهم میزند .

شما نیز روزی با اسلحه خالی با مادگاسکار تا بن دندان مسلح خود روبرو میشوید و اجازه میدهید او همه دنیای شما را به گند بکشد و نابود کند و بعد در کنار چیزی متفاوت به خاطره شما بخندد و خاطره احمقی مثل شما را برای عبرت دیگران تعریف کنند . نمیدانم شاید گروهی سگ وحشی یا گله ایی گاو یا دسته ایی خوک نیز در خلوت خود و به زبانی که من هنوز موفق به یادگیری ان نشده ام (( زبان درختها و میدانهای کوچک و عروسکها را بلدم )) به همین گونه در مورد ساختار شکنان اطراف خود حرف میزنند ولی ما مطمئنا این کار را انجام میدهیم و ادعا تفاوت نیز داریم

ما تفاوتی با چرخه نباتی دنیای اطرافمان نداریم . جز اصوات متفاوت و روزمرگی احمقانه ایی که به ان رنگی از تفاوت زده ایم . همین !

تا بعد

UncategorizedApril 23, 2007 6:42 am

در تمام مدتی که ارنستو در بولیوی با مرگ دست و پنجه نرم میکرد ؛ یک واحد از نیروهای کمونیستی بولیویایی _کوبایی اماده و منتظر بودند تا با دستور فیدل جهبه جدیدی را بگشایند و این امر میتوانست به نجات چه گوارا کمک نماید . پینه ئیرو رئیس سازمان اطلاعات کوبا به یاد میاورد که به فیدل این خبر داده شده بود اما او سکوت کرده بود. میگویند چه گوارا به این دلیل به بولیوی رفت چون نمیتوانست با فیدل در یک جزیره بگنجد. در جهان شراکتها و دوستی هایی وجود دارند که میتوانند کمی در تصور دنیا از زندگی تغییر ایجاد کنند مانند مارکس_ انگلس یا جان لنون و مک کارتنی و یا بانی و کلاید و این رفاقت یعنی فیدل و چه گوارا نیز از همین دسته بوده است. تابستان هزهر رو نهصد و پنچاه و پنج یک کوبایی شورشی که علیه باتیستا میجنگید یک دانشجوی چپ گرا را در مکزیکو سیتی به ارنستو چه گوارا معرفی میکند او رائول کاسترو نام دارد و چند روز بعد رائول باعث اشنایی فیدل و ارنستو میشود و فیدل به یاد میاورد که این جوان ارژانتینی ظرف یک شب به عضویت گروه به اصطلاح جنگجویان فیدل درامد . یکی از دوستان مشترکشان به یاد میاورد که شاید فیدل بدون چه یک کمونیست نمیشد و چه نیز بدون فیدل فقط یک بچه پولدار ایده الیست باقی میماند. .رژی دبره میگوید . فیدل مهربان بود و چه گوارا برعکس خالی از دغدغه وجدان ادمی انقلابی که مورد توجه همه بود . کسی که در نظرش هدف وسیله را توجیه میکرد . برداشت پرشور او از درستی و درستکاری چیزی از سنگدلی در خود داشت . او همیشه در مقابل زنان ضعف داشت و این یک مسئله ژنتیکی لاتینی است . سالها بعد فیدل عقیده اش را در مورد چه گوارا بیان کرد (( اگر او کاتولیک بود میتوانست یک قدیس شود)) در پی پیروزی انقلاب هزارو نهصد و پنجاه و نه چه گوارا نزدیک ترین دوست فیدل بود و حساسترین کارها را بعهده میگرفت رابطه با پرزیدنت کندی ؛ نظارت بر دادگاههای خلقی و اعدامهای قلعه لاکابانا که تعداد زیادی از افراد باتیستا در این مکان تیر باران شدند. چه گوارا یگانه همکار فیدل بود که برسرش بابت اشتباهاتش فریاد نکشید و بابت اشتباهات چه گوارا همیشه زیر دستان تنبیه میشدند . اما کم کم ابرهای تردید بردوستی میان این دو سایه افکند. فیدل به امنیت و تامین غذای مردمش و جزیره قشنگش فکر میکرد و چه گوارا به دنبال ایده افسانه ایی خود یعنی ایجاد و خلق ده ها ویتنام دیگر بود . و این ایده برخلاف سیاستهای کرملین نشینان بود. کم کم درگیری های میان رائول و فیدل از یک سو و چه گوارا از سوی دیگر بالا گرفت و عیان شد . چه گوارا دیگر جایی در جزیره نداشت . کار به جایی رسید که رائول چه گوارا را تروتسکی نامید و چه گوارا به رائول در یکی از جلسات با لحنی بی ادبانه گفت (( تو ابلهی ))
هزارو نهصد و شصت و پنج  چه گوارا در کنگو بود و همراه با صد سرباز کوبایی با نئو کلونیایسیم میجنگید البته به عقیده همگان این راه کاری بود تا چه از جزیره خارج شود . طرح در کنگو با شکست روبرو شد و فیدل برای تطهیر خود متن اخرین نامه چه را در کنگره کوبا خواند تا سند بی گناهی خود باشد . در این نامه چه اعلام میکند که کلیه پیوندهای خود با کوبا را قطع میکند چرا که میخواهد در نقطه ایی دیگر جنگ بر علیه امپریالیسم را به راه بیاندازد و این نشانه بی گناهی فیدل در مقابل اتهام ایجاد اغتشاش در دنیای نوین بود.
به عقیده نگارنده این سطور چه گوارا در نقاط مختلف در جستجوی مرگ خودخواسته بود چرا که با تبدیل شدن به یک شهید او میتوانست جاودانه شود . از طرف دیگر مرگ چه گوارا کمک بزرگی برای تطهیر چهره فیدل و کوبا بود . این مرگ کمک کرد تا انقلاب کوبا در افکار عمومی جهان منزه و پاک جلوه کند . تصور کنید چه گوارا الان زنده بود . چه میشد؟ گاهی با او مصاحبه ایی میکردند یا یک سخنرانی افتخاری ! شاید هم مطبی در یکی از خیابانهای اصلی بوئنس ایرس یا محله سن تلمو باز میکرد و به مداوای بیماران میپرداخت ولی هرچه بود دیگر این چه گوارایی نبود که تبدیل به یک قدیس شد . ما نمونه این شخص را در کشور خودمان نیز داریم بله غلامرضا تختی مردی که مرگ اسرامیزش او را تبدیل به بتی کرد که نمیتوانست حتی تصورش را نیز بنماید . اگر تختی زنده بود کسی تصور نمیکرد در مورد جوانمردی های او در کشتی با الکساندر مدوید داد سخن بدهد و تازه انتقاد از تختی باعث افتخار نیز بود .
سرهنگ ارنولدو ساکدوپاردا فرمانده اطلاعات لشکر هشتم بولیوی میگوید چه دقایقی قبل از مرگ به من گفت به فیدل بگو
مرگ من به معنای پایان راه انقلاب نیست . بع الئیدا بگو ازدواج کند و خوشبخت شود . این سرهنگ معتقد بود که چه گوارا حتی تصور نیز نمکرد که سربازان من جرات شلیک به او را داشته باشند.  پیکر چه گوارا یک روز در بعد از اعدام در کلیسای مادر مقدس به نمایش عمومی گذاشته شد و سپس دستانش را بریدند و جسدش راسوزاندند . این روایت بولیویایی داستان بود . دستها را در فرمالین گذاشتند .یک سال بعد دستهای چه بطور اسرارامیزی از کوبا یر دراورد و فیدل انها را در کاخ انقلاب گذاشت و به میهمانان خارجی نشان میداد . در نوامبر هزار نصهد و نود و پنج ژنرال ماریو بارگاس سالیناس اعلام کرد جسد چه گوارا سوزانده نشده است بلکه در فرودگاه کوچکی در حوالی والده گرانده دفن شده است . در ان مکان جسد چهار نفر یافت شد که هیچکدام متعلق به چه گوارا نبود. دو سال بعد
گور دیگری کشف شد که بقایای یکی از اجساد با مشخصات چه گوارا مطابقت داشت . ان جسد یا درواقع ان اسکلت با احترام کامل در هاوانا دفن شد. به عقیده من عامل اصلی مرگ چه گوارا فقط فیدل کاسترو بود و محاسبات فیدل از مرگ چه کاملا درست بود چراکه فیدل میتوانست همانگونه که در کنگو چه را نجات داده بود در بولیوی نیز همین کار را انجام دهد ولی او این کار را نکرد چرا که چهره چه گوارا شهید برای تطهیر یک انقلاب بسیار مفید تر از چه گوارای زنده بود. من برای نوشتن این مطالب به مقاله ای مارسل نیدر گانگ نیز استناد کرده ام کسی که به عنوان بیطرفترین کارشناس مسائل امریکای لاتین شناخته شده است.
تا بعد

UncategorizedApril 21, 2007 7:36 am

 چهار شنبه ؛ هنگام غروب ؛ حقیر سراپا تقصیر مراسم عمه جان کِشی (( کشیدن عمه محترم از اینور با اونور؛ از این خیابان به اون خیابان از این دکتر به اون ازمایشگاه)) را برپا نمود . در حالی که یک فقره عمه جان محترم را در این دکترخانه های تهران میچرخاندم . مدام نیز عملیات شستشوی مغزی را در همه محورها در کارش بودیم . اخر میدانید قصد داریم تا عمه جان دلربا و زیبا را مجبور نماییم که برای خرید یک اتوموبیل به ما وام قرض ال پس نده بدهند. هی مکررا شانه هایش را میبوسیدیم و به عناوینی پاچه خواری میکردیم و میگفتیم عمه جان خانه که به زودی فروخته میشود تو بیا یه کاری بکن پول بده من یک ماشین بگیرم ببین الان من میخوام تو رو هی ببرم این دکتر اون ازمایشگاه چقدر باید هزینه اژانس بدی (( هر چی راننده اژانس میگفت من ضربدر سه میکردم و به عمه جان میگفتم و عمه جان نیز تقسیم بر دو میکرد و پول رو میداد ! خوب چرا نگاه میکنید من که نباید پول اژانس رو بدم)) خلاصه تقریبا ۳ روز روی مایند عمه جان کار کردیم و حتی طی یک عمل کریه و زشت با اقای صدیق کمی گاوی را بستیم (( گنایه از گاو بندون )) و عمه جان فعلا راضی شدند تا در اینده نزدیک (( احتمالا بعد از مرگ من )) ترتیب خرید یک اوتومبیل را برای من بدهند (( یا بلیزر میگرم K_5 یا شهباز یا رنگید یا چروکی چیف یا هم رنجرور )) چیه؟ انتظار داشتید برم روزبه بگیرم (( روزبه نام اختصاری X_3 بی ام و است )) اما اینها موضوع بحث من نیست………………….

در ازمایشگاه منتظر نشسته بودیم؛ تا نوبتمان بشودو جواب ازمایشمان را بگیریم  و ناگهان نعیم را دیدم . نعیم را از زمان اپارتمان داریوش و محمد در ظفر میشناسم . مادرش از مترجمین بسیار معروف و دوست داشتنی و پرقدرت ایران است از انهایی که میتوانند ترتیب هنرپیشه شدن خیلی ها را بدهند چون ارتباطات وحشتناکی با مافیا سینمای ایران دارد . خلاصه بادیدن نعیم و البته نامزدش کمی شاک شدیم و با نامزدش اشنا گشتیم و او نیز در مورد مسائل عاشقانه ما سئوالاتی فرمودند و ما نیز در مورد همدان و آر……توضیحاتی دادیم در همین لحظات سرکارعلیه افسانه خانوم نامزد جناب نعیم خان مشغول چیت چت با عمه جان شدند که نعیم گوشی مبارک N_80 خودش را به من داد و بعد از سایلنس نمودن گوشی یک فولدر را اوپن نمودند و ما با چشمانی از حدقه در امده مشغول تماشای فیلمهای کوتاه سه تا چهار دقیقه ایی پورنو شدیم . اگر من نعیم را نمیشناختم خوب متعجب نمیشدم. بهرحال توجه به جنس مخالف و ارضای غریزه جنسی بخشی از حقیقت انکار ناپذیر هموطنان مذکر ماست . هر چه تعداد بیشتر باشد مقام طرف؛ افسانه ایی تر است . ولی مشکل برای من این بود که نعیم اصلا در این فیلد نبود(( لعنت خدا بر قبر خالق کلمه فیلد که الان باز ………………)) من مادرش را میشناختم و خود نعیم را . با چشمانی از حدقه بیرون امده به نعیم نگاه کردم . او تعجب را درچشمان من دید و زهر خندی هم زد و گفت شاکی نشو این چند تا فولدر یه نکته انحرافی داره که بچه ایی مثل تو میتونه درکش کنه! سعی کن!!؟!؟ میتونی !!؟ خدای من این چی میگه ؟ نکته انحرافی کجاست؟ من اینجا توی تهران با گوشی پر از فیلمهای پورنو وسط یک ازمایشگاه مشهور !!!!!!!!!!اونوقت توی فیلمها دنبال یه نکته انحرافی بگردم ؟ زرشک کجا میفروشن ؟ دوباره به صحفه دیس پلی گوشی خیره شدم . هی فسفر میسوزوندم و سعی میکردم از لابلای تصاویر خصوصی ترین روابط انسانها یک نکته انحرافی پیدا کنم ؟

برای لحظه ای فکر کردم شاید یکی از این فیلمها در مورد عمه من باشد و نعیم نتوانسته یا رویش نشده بهم بگوید و  خواسته به زبان بی زبانی به من بفهماند که عمه تو هم یک پورنو استار است ولی هرچه به کله پوکم فشار اوردم الاغی را نیافتم که حاضر باشد با عمه من روی تخت و زیر پتو افتاب بالانس بزند در همین لحظه ؛ ناگهان متوجه نکته انحرافی مسئله شدم و به روح و روان و استعداد خودم احنستها فرستادم .

بله تمام این فیلمهای پورنو ایرانی بودند . حداقل ۱۳۰ فیلم پورنو که توسط موبایل یا دوربین از روابط جنسی در ایران اسلامی گرفته شده بود . نکته مهم تر این بود که تمامی حضار در این فیلمها یا بهتر بگویم تمامی ستاره گان این فیلمها کاملا اگاه بودند که از انها و روابط جنسی شان فیلم برداری میشود . اخر قبلا میگفتند این فیلمها بصورت spy cam گرفته شده است ولی  هیچ گونه نشانه ایی دال بر این مسئله یا  ریپ دیده نمیشد . به نعیم نگاه کردم . اینها همه توی ایران پر شده نه نعیم؟

اره همش ! فکر کنم داریم زمینه رو برای ظهور اقا امام زمان اماده میکنیم و لبخند تلخی که بر لبان نعیم نشست . میدانید من مسلئه ایی با فیلمهای پورنو ندارم . این گونه از صنعت در همه جای دنیا پذیرفته شده است و همه میدانند که ستارگان فیلمهای پورنو همگی دارای همسر و فرزند هستند و چه بسا مادران بسیار خوبی برای فرزندانشان و همسران خوبی برای شوهرانشان نیز باشند و نمونه بارز و مشهور ستارگان پورنو نیز پاملا اندرسون است و خودتان را جای من بگذارید در کشوری که از صبح صادقان تا شام غریبان ۵ کانال تلویزیونی و چند کانال رادیویی مدام برنامه های مذهبی پخش میکند . تمام در و دیوار شهر با کلمات و جملات قصار مذهبی پر شده است . و جدیدا هم طرح مبارزه با بدحجابی نیز مصوب گردید و قرار شد با بدحجبان که به گفته فرمانده پلیس ایران انها بیمار هستند!!!!!!!!!!!!!!!!!!  به جد مبارزه شود .حال شما یک گوشی موبایل دستتان است که پر از فیلمهای پورونوی ایرانی است و هنر پیشه گان ان فیلمها کفار و ملحدان نیستند بلکه همگی در هنگام تولد در گوششان اذان گفته شده است و میدانند اگر نامحرمی تار مویی از ایشان را ببیند عرش خدا به لرزه در میاید حال تصور کنید که هفت سوراخ نهان این عزیزان را هفتاد میلیون ایرانی میبینند (( دیگر عرشی نمیماند)) من با مونا موافقم . فکر کنم میخواهند این باور را جای بیاندازند که نسل جدید ایران به کل مشغول نابودی همه سنتها و باور ها قبلی است من به شخصه نمیتوانم مثلا اجازه بدهم که این عمه من برود ستاره پورنو بشود . یکی از این فیلمها مربوط به یک صکز پارتی بود به سبک زکس پارتی ها فرنگ که چند پسر و چندین دختر خانوم ایرانی در حضور هم و در جلوی دوربین مشغول عملیات براوو سیکس بودند و قس علیهذا ……….

بهرحال من معتقدم هر انسانی ازاد است تا نوع زندگی خودش را انتخاب کند . ولی این گونه فیلمها خود نیز باعث انحراف بخشی از جامعه میشود ! چگونه؟ الان در بسیاری در روستاها ایران امکان برطرف نمودن و ارضای غریزه جنسی برای جوانان وجود ندارد و این مشکل  در بسیاری از شهرهای کوچک  ایران نیز وجو دارد . خوب جک اف کردن یا نزدیکی یا حیوانات یا همنجس بازی و یا ………..راهکارهایی است که این بندگان خدا برای ارضای خود به کار میبرند . یکی از دوستانم در یکی از شهرهای مرکزی ایران دست به تحقیقی زده بود و میگفت ۹۵ درصد کسانی که پرسشنامه های او را پر کرده بودند به داشتن رابطه جنسی با همجنسانشان و تجاوز به پسرهای کوچکتر و رابطه جنسی یا حیوانات مانند الاغ یا گاو  یا سگ اعتراف کرده اند . خوب دیدن این گونه تصاویر برای کسانی که نمیتوانند به راحتی با دوست دخترشان ارتباط داشته باشند یا مراکزی برای تخلیه خود ندارند مانند سیانور است چرا که فشار شدید روحی روانی به انها وارد میکند . فکر میکنم حداقل نیمی از ازدواجهای کشورمان دارای ریشه جنسی است یعنی برای اطفای غریزه جنسی ازدواج صورت میپذیرد و نتیجه اینکه بعد از مدتی انها از هم خسته میشوند یا اینکه تازه مزه روابط جنسی به دلشان مینشیند و دنبال تجربه های جدید تر میروند . وقتی از یک مرد متاهل ایرانی در مورد خیانتش به همسرش یا دوست دخترش سئوال میکنی جمله مشهور اگه هر شب بخوای جوجه کباب بخوری دلت رو میزنه رو تحویل میگیری و این نشون دهنده ارزش و قرب جایگاه زن ایرانی در بین مردان است. البته نمیتوان به صورت کلی به قصیه نگاه کرد ولی این حقیقت است  

نمیدانم این کشور به کجا میرود ولی میتوانم بوی گند اضمحلال را استنشاق کنم . میتوانم دریابم که چه اتفاقاتی قرار است بیافتد . شاید به راستی عده ایی قصد دارند که بسیار زودتر از حد معمول ترتیب ظهور اقا امام زمان منجی عالم بشریت را بدهند ولی فکر نمیکنم این راهش باشد . نمیدانم شاید من امل یا عقب افتاده ایی بیش نباشم ولی ان صحنه ها بسیار مهوع و چندش اور بود . میدانید شبیه کلیپهای ایرانی بود که کپی چیپ و نازلی از نمونه های اورجینال است .  یکی از این فیلمها مربوط به یک دبیر ستان دخترانه در شمال بود که دو دختر دبیرستانی با هم در داخل کلاس و در حضور دیگر دانش اموزان روابط جنسی را بازسازی میکردند . یکی از دختر ها خودکاری یا مدادی را در مقابل خود گرفته بود و نقش مردی را بازی میکرد و …………………..

خدایی که میگویند وجود دارد عاقبت ما را بخیر کند…………………………..

در پست بعدی ادامه نبش قبر چه گوارا را خواهیم داشت (( اریانای کوچولوی من ؛ متاسفم ولی تنویر افکار عمومی لازم است :) )

تا بعد

وقتی لنی خوبترین میگه تا بعد حتما بعدی هست!!!!!!!!!!!!

UncategorizedApril 19, 2007 7:55 am

مونای عزیز منو به یک بازی جدید دعوت کرده . نمیدونم سه عامل ترس خودتون رو بیان کنید یا چیزی در این زمینه . خوب من دو تا پست داشتم در مورد چه گوارا و چیزی رو که دیروز که عمه جان رو جهت امور پزشکی برده بودم دکتر و ازمایشگاه ؛ در گوشی موبایل یکی از بچه ها دیدم ؛ که اون رو هم بعد از سالها  بصورت شانسی در ازمایشگاه ملاقات نمودم!!!!!!!!!!!!!

خوب من از چی میترسم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱ـ ناپدریم: ترس من از ناپدریم دو بخش داره . اول مربوط به گذشته است . من از کتکهاش نمیترسیدم بلکه از این میترسیدم که برای انتقام مادرم رو عذاب بده. ولی ترس الان من از رویارویی مجدد با ناپدریم به این دلیله که بصورت غیر ارادی و خارج از کنترل …………………

……………….میکشمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

۲ـ مثل سگ از خزندگان میترسم !!!!!!!!!!!! یعنی نمیترسم یه جورایی چندشم میشه . یعنی اگه توی راز بقا یه مار ببینم دیگه تا یه هفته همون یک ساعت خواب شبانه روزی هم تعطیل میشه !

۳ـ شبها نمیتونم بخوابم .دلیلش اینه که همش منتظرم بیان سراغم ! برای همین همش بیدار میمونم و مراقب هستم . و رکورد نخوابیدن مداومم حدود ۶۰ ساعت بوده

۴ـ از اب دهن میترسم . دلیلش اینه یه بار اب دهنم پرید توی گلوم داشتم خفه میشدم هیچکس هم دوربرم نبود یهو خنده ام گرفت گفتم خدایا اخه من روی مردن هم شانس نیاوردم همه با گلوله میمیرن من با تف !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه از چیزی وحشت ندارم مرگ خدا وبقیه برن کشکشون رو بسابن !!!!!!!!!!!!!

منهم باید ۵ نفر رو دعوت کنم خوب من : آریانا ؛ سعید مطلبی ؛ مونیکا؛ نگاه نو؛ شهرام عشقه فیلم و حاجی واشنگتن رو دعوت میکنم ! البته بی بی رو که مونا دعوت کرد!

تا بعد !

UncategorizedApril 18, 2007 7:34 am

ابتدا اون خانومه نگاهي به ما انداخت که سرتاپامون سرخ شد . بعد اون اقاهه اولي که دست راست خانوم نشسته بود؛ اخه خانومه وسطه دو تا اقاها نشسته بود؛ سخنرايي محکمي در باب تاريخچه کلاب احمقها و اينکه اين کلاب از زمان خلقت ادم و ورود اون حضرت به زمين قدمت داره ارائه داد و ما چنان تحت تاثير قرار گرفتيم که رفتيم تو اتمسفر و تصور کرديم چنان در اين کلاب مشهور ميشيم که عنقريب به عنوان کانديداي بعدي رياست اين کنفدارسيون جهاني انتخاب خواهيم شد ؛که ناگهان سئوال اون خانومه من رو از دنياي خواب و رويا بيرون اورد و درست پرت کرد وسط اطاق ايتنرويو . ؛؛خوب اقا اول از همه بفرماييد که نظرتون در مورد خدا چيه؟
يا حضرت شلغم!!! اين چه سئوالي بود ؟ نظرم در مورد خدا چيه ؟ من چه ميدونم نظرم در مورد خدا چيه؟؟؟؟ ولي خوب بايد به خودم مسلط ميشدم نفس عميقي کشيدم و با اعتماد به نفس گفتم : قربان خدا خوبه . من خدا رو دوست دارم . خدا خيلي خوبه . خدا مهربونه. همه چي هم داره! خونه!! دوست دخترهاي خوشگل!! بهشت!! يه هامر!! هواپيماي اختصاصي!! ويلا تو لاس پالماس!! تازه شنيدم هر سال تعطيلات ميره توي پلاژهاي کوپاکاباناي برزيل حالي به حولي . خانومه يه نگاه اروم بهمون کرد و زير لب گفت خوبه . حالا دومين سئوال من!؟! اسمه چند تا پيامبر رو ميبرم و توبايد در چند کلمه اونها رو توصيف کني موشه ؟؟. اي داد بيداد اينا چرا اين سئوالها رو ميپرسن خوب !!!؛؛؛خانوم موشه؟؟ چي بگم!! خوب خيلي باحال بود .؛؛؛عيسي ؟ ؛؛خوب خانوم ايشون خيلي باحال بودن؛ نبودن؟ خانومه يه نگاه به ما انداخت گفتيم الان مياد ميزنه زير گوشمون!! بعد گفت محمد؟؟؟ و همه صلوات فرستادن . اينو ديگه نميدونستم چي بگم به کله ام فشار اوردم هر چي بلد بودم توي ذهنم جمع کردم و بعد گفتم ايشون اخرين پيامبر بودن و بعد از ايشون کسي نيومد و هر کسي مسلمون نشه ميره جهنم و الهي بابا قوري بگيره . خانومه يهو بدون مقدمه از من پرسيد هنرپيشه هاي مورد علاقه ات در سينماي ايران کيا هستن؟ بابا عجب گيري کردم اخه اينا چه ربطي به حماقت داره . هي فکر کردم ياد فيلم اخراجي ها افتادم که با ماتيلدا رفته بوديم ولي از هنرپيشه هاي اون فقط اقاي اکبر عبدي رو ميشناختم و امير حياتي و يه فيلم که تو سايت دیدم. اشکان اينا اورده بودن به اسم اتش بست . يهو يادم اومد که مودي با اون پسره توي اتش بست رفيقه . زمان داشت از دست ميرفت بايد چند تا اسم رديف ميکردم خيلي تند گفتم : امير حياتي , غلام عباس گلسار ام البنين افشار محمدعلي سپانلو مسعود ده نمکي علي انصاريان محمد حداد عادل استاد خدابيامرز رسول ملاقلي پور و مهرزاد معدنچي يهو يادم اومد اين بابا اخريه هر چي بود تو سينما نبود حالا کجا اسمش رو شنيده بودم نميدونم ولي در رابطه با سينما نبود. در همين زمان که بنده سرگيجه بنفش از نوع بورکينافاسويي گرفته بودم اون اقا دست چيه که من تابحال بهش دقت نکرده بودم رو به من کرد و گفت ببينم تو احمقي يا يه چيزي هستي نه؟ تازه تونستم يه شکم سير نگاهش کنم پيشاني بلند ابروان پر پشت و سيبلي که بيشتر شبيه هشتادوپنج بيل بود نه سي بيل چون انتهاي تارهاي سي بيلش جايي در حدود انتهاي چانه اش تموم ميشد و اين موجود فاقد بخشي به نام دهان به نظر ميرسيد خوب من داشتم اناليز ميکردم اين چطوري اب و غذا ميخوره  که مجددا رو به من کرد و گفت  خاک برسرت ؟!!! با کمی خجالت گفتم چرا قربان؟؟؟ با کمی عصبانیت و حالتی که انگار لجش دراومده گفت اولا امیر حیاتی نه و امین حیایی ایشون بازیگر نیست بلکه اولین انسانی بود که پا روی کره ماه گذاشت دوما غلام عباس گلسار نه و محمدرضا گلزار ایشون سرمربی تیم بسکتبال دیترویت پیستونز هستند سوما ام البنین افشار نیست و مهناز افشاره که دبیر کل سازمان ملل بعد از کورت والدهایم بوده و چند ماه پبش فوت شدن و عمرشون رو دادن به شما(( مرتیکه دیوانه خوب اگه عمر داشت که خودش میکرد نمیداد به ما !! عجب الاغی گیر ما افتاده بود))) چهارما محمدعلی سپانلو هم بازیگر نیست ایشون اولین کسی بود که نوار بهداشتی رو اختراع کرد فقط سه تا گزینه رو درست گفتی اوههم ده نمکی؛ معدنچی؛ و انصاریان !!!!!!  خوب چند تا از کارگردانهای مورد علاقه ات ؟ نگاه شرم الودی به زمین انداختم و با شرم یک دختر چهارده ساله گفتم خوب اقای مصطفی دنیزلی  و همینطور کارهای اقای فرش چیان رو هم دوست دارم  . خانومه پاهاش رو روی هم انداخت و با نگاهی حاکی از امید واری بهم گفت میتونی چند تا از اثار اقای فرشچیان رو نام ببری از فیلمهاش ؟ با غرور نگاهش کردم و در حالی که سینه ام رو صاف میکردم و داشتم به این فکر میکردم که خودکارم رو بندازم پایین و برم ببینم این زیر دامنش چی قائم کرده (( اخه ایشون دامن پاش بود و یه مانتو کوتاه))  گفتم بله . میم مثل مادر . خانه دوست کجاست . فارست گامپ و یه فیلمی هم ساخته بودن که کسی تابحال ندیده چون توفیقه . خانومه دیگه تو مرز انفجار بود که پرسید خوب کدوم کارشون تو توقیفه؟ گفتم مرسی خانوم دکتر . خانومه دوباره ادامه داد چرا ؟ گفتم والله ما که نمیدونیم ولی این ماتیل میگفت تم سیاسی داره یعنی یه جورایی سوسیالیسم افراطی تو مایه های فاشیسم رو تبلیغ میکرده . اقا سبیلو با تعجب گفت خوب حالا از اقای مصطفی دنیزلی چند تا فیلم نام ببر ببینم ؟ دوباره سرم رو به طرف سقف گرفتم و با نگاهی اندیشمند گفتم هوم!!! اهان!!!! پارک ژوراسیک!!! روز واقعه اژانس شیشه ایی و فیلمی که برنده جایزه اسکار شد یعنی فیلم گناه اصلی . این اقا بدون سیبیل که شبیه صاحب این سوپر سر خیابون ما است گفت خیلی ممنون از اینهمه اطلاعات نابی که ارائه داادید. شما اهل موسیقی هستید ؟ با اعتماد به نفس نابی گفتم بله قربان خودم هم ساز میزنم ؟ با تعجب و تحسین گفت چه سازی بلدید ؟ گفتم قربان من موسیقی متن فیلم رنگ انار دیوید بکهام رو با دهنم میزنم . اقاهه با تحسین گفت احسنت افرین خوب حالا خواننده های مورد علاقه ات کیا هستن ؟؟ در مورد این جواب قاطع محکم و با اهنگی مردونه گفتم : قربان افتخار دارم با عرض جنابعالی برسونم خواننده مورد علاقه من اقای بنیامین و اقای مدی سلوکی و همچنین اقای شادمهر هستند. برق شادی در چشمان هر سه نفر دیده میشد . گویی دنیا رو به عزیزان دادن . با کمی مهربانی و با لحنی تحریک کننده برای بچه ای به سن من ؛ خانومه صداش رو کمی نازک کرد و به من گفت : میتونم از کتابهای مورد علاقه شما بپرسم ؟ منکه دیگه موتورم داغ شده بود گفتم البته قربان من سه تا نویسنده است که دیوانه وار اثارشون رو میخونم : فهیمه رحمیمی . ر اعتمادی و دانیل استیل . از خانوم رحیمی رمان کلیدر رو دوست دارم و کتاب کد دواینچی ایشون رو از اقای اعتمادی هم تاریخ تمدنشون رو خیلی میپسندم و سبک کار استیل رو هم در اثار تفسیری ایشون در مورد مکتبهای سیاسی دنیا قبول دارم . خانومه برگشت به سمت اون دو نفر و در گوششون چیزی زمزمه کرد و دوباره از من پرسید خوب نظرت در مورد ازدواج چیه . بی معطلی گفتم ازدواج خیلی خوبه . من ازدواج را دوست دارم. ولی نتونستم ازدواج کنم . خانومه یهو چشماش برق زد و گفت شما مجردی ؟ گفتم که: خوب خانوم مثل اینکه شما فرم منو خوب نخوندید چون اون تو اشاره واضح کردم خیر.
خانومه گفت الگوی یه دختر خوب برای ازدواج چیه؟؟ میتونی بگی؟ گفتم بله با قاطعیت . یه دختر خوب باید محجبه باشه باید نماز بخونه باید بوی قرمه سبزی بده بعد کهنه بشوره روی زمین با من کار کنه اخه میدونید من دوست دارم کشاورز بشم بعد هشت تا فین فینی برای من بیاره همشون هم دختر بعد افتاب ندیده باشدش مهتاب هم ایضا!! و باکره باشه و از همه مهمتر تفاهمه !!!!خانومه ذوق کرد . گل از گلش شکفت . یه نگاه شتری به ما کرد که بند دلمون اب شد .یعنی همون قند توی دلمون اب شد . دوباره یه نگاه به چیزمون کرد یعنی به همون فرم و نامه شماره چهارده انداخت و گفت این لنی خوبم که اینهمه توی این میل از ش تعریف شده شمایید ؟ گفتم با اجازه شما و بزرگترا و پدر مادرم بله . در همین لحظه اون قاه هشتاد و ژنج بیلو که دستش رو تا حدود ارنج کرده بود تو دماغش و  جایی در حدود مخچه داشت دنبال نمیدونم چی میگشت ناغافل گفت عروس رفته گل بچینه ؟؟؟؟؟؟؟ من یکم دور از جون قاطی کردم و با کمی خشم حاکی از ناامیدی گفتم ای بابا اخه الان وقت گل چیدنه من که گل میخریدم ! که با نگاه خشم الود خانومه به خودم اومدم . خانومه رو کرد به من و  گفت خوب ؟ گفتم خوب خوب ؟ گفت پس خود این خانوم کجان ؟ ای داد بیداد ! چرا همه گیر دادن به این خانوم ؟ چی بگم حالا من توی یه قدمی عضویت در کلاب جهانی احمقهام ! اینده ام؛ همه چی در گرو جواب این سئوال لعنتی بود!! نمیدونستم چی کار کنم؟ سعی کردم به خودم مسلط باشم . گفتم این خانوم نیستن یعنی رفتن یعنی درس میخونن یعنی از ایران رفتن . خانومه یه اه از روی رضایت کشید و گفت خوب خیالم راحت شد(( حالا چرا خیال این راحت شد نمیدونم )) 
شما نیازی به تحقیقات محلی ندارید و حتی نیاز به تستهای عملی هم ندارید چون با این ای کیو و این پاسخها که دادید از الان میتونید یکی از ستاره های درخشان کلاب باشید و در اینده دنیا نقش بسزایی ایفا کیند . خلاصه یونیفرم کلاب رو که یک دست کت شلوار 10000 دلاری دوچه گابنا بود اونهم رنگ مشکی بهم داد و قرار شد من بعنوان محقق سازمان و کلاب اونهم محقق رسمی با حقوق ماهیانه 25000 دلار امریکا برای کلاب کار کنم و کارتهم رو همونجا صادر کردن . وقتی بیرون اومدم ناگهان یه سطل گلاب به روتون خرابکاری بچه از بالا ریخت روی سرم شانس اوردم که کت شلوار توی کاور بود و دهانم هم بسته وگرنه ؟؟؟؟حتی نمیتونم تصور کنم!! تا بیام چیزی بگم دیدم یه گروه از اعضای قدیمی همه با کیک و نوشیدنی و گل اومدن به استقبالم و عضویت من رو تبریک گفتن و منهم متوجه شدم این شوخی و رسم قدیمی عضویت در کلاب جهانی هستش یعنی وقتی عضو میشید و تونستید ازمونها رو با موفقیت به اتمام برسونید این بلا رو سرتون میارن .
حالا من یه احمق جهانیم
تا بعد

UncategorizedApril 16, 2007 2:49 pm

اولین بار من توسط ماتیلدا با کلاب احمقها اشنا شدم . دیشب هم که مثل همیشه نمیتونستیم یکم بمیریم یعنی بخوابیم.بعد هي توي تخت گلاب به روتون جفتک زديم. بالا رفتيم پايين اومديم همونطور که مونا گفته بود رفتيم اين خندق دهشتناک بلا رو بستيم به محصولات گاوي! ديديم نه نميتونيم! خوب زور که نيست بابا .خلاصه رفتيم دوباره يه ميل باز کرديم خونديم . از خدا که پنهون نيست از شما چرا پنهون به حال خودمون و کشورمون و خشايار شا و چه گوارا (( اينو براي چاپلوسي از اريانا نوشتم)) و جميع مسلمين جهان گريستيم . بعد يهو ياد کلوپ احمقها افتاديم . تيز رفتيم توي گوگولي سرچ زديم تا ادرس شعبه تهران رو بيافيم ((همون يابيدن در ازمنه خشايارشا))  خلاصه چه خون جگرها که نخورديم چه عرق جبينها که نريختيم . اقا زحمت کشيديم پدرمون دراومد مادرمون به عزامون نشست ادرس اين کلوب احمقها شعبه تهران رو بيافتيم . خلاصه صبح اول وقت شال و کلاه , کجا؟ دوراهي قپون توي سه راهي اذري . ادرس دفتر مرکزي کلوب احمقها . اقا اين ترافيک تهرونم که هيچي شده بود براي ما مثل کابوس فيلم سيصد . تازه ديشب هم توي کانال چهار اين پيامبر جديد ايران اقاي طالب زاده گورابسر جيري فرمودن که فيلم سيصد در واقع قصد دارد از روي ايدئولوژي شعيه و قيام کربلا براي اين غربيهاي لامذهب يک جهانبيني بسازد و در واقع جعل نمايد . خلاصه راننده هم يک سي دي خفن خولي از ضعيفه ايي به نام حميرا گذاشته بود کلا داشت روي نرو ما ابگوشت بزباش درست ميکرد . حالا منو تصور کن غم فراق رفيق يه طرف غم بدنامي يه طرف غم تهمتهاي ناروا يه طرف غم فيلم سيصد و توهين اين امريکاييها و صهيونيستهاي نامرد يه طرف غم اين صداي نابهنجار و الودگي صوتي خواننده هم…..همون طرف خلاصه رسيديم جلوي اين کلاب احمقها . يه ساختمون قديمي با معماري سبک گوتيک يا نميدونم باروک يا همون سبک اوس حسن معمار خودمون. از پله ها رفتيم بالا رسيديم به سرسرا که قابهاي عکس احمقهاي بزرگ و روساي کنفدراسيون جهاني احمقها قاب شده روي ديوار خودنمايي ميکرد و ادم احساس ميکرد که با پيوستن به اين کلاب درهاي پيشرفت سريع در جهان امروز جلوي ادم باز ميشه .هر کسي رو که فکر کني در اين کلاب عضو بود از هيلتر گرفته تا افلاطون از هرودت تا جميز دين از جميز هتفيلد تا گاري کوپر . خلاصه اضطراب باعث شد تا رسيدن به ميز متصدي ثبت نام گلاب به روتون هفت بار رفتيم موال . تا رسيديم به ميز يه اقايي , قد کوتاه , يه گوژ بزرگ بر پشت , شکم بزرگ شانه ها کوچيک , موها هم مانند گلي در کوير قره قورم موجود نبود . "سلام قربان حقيقتش قصد داشتم به عضويت کلاب جهاني و قدر قدرت و با شوکت احمقها دربيام . "ببخشيد . معرفي نامه داريد؟ااااانمي دونم ولي يه چيزي دارم . ميل شماره چهارده رو نشون ميدم البته پرينت گرفته بودم چون فکر ميکردم نياز باشه خلاصه يه عينک زد به چشمش اندازه ته يه استکان نه ببخشيد يه ليوان . يه نگاهي به ما انداخت شروع کرد ميل رو خوندن. ؛؛ببخشيد اين لني خوبم کيه؟ "جسارتا قربان بنده حقير بودم. "يعني الان نيستي؟نه قربان ! "الان چي هستي ؟
قربان توضيحش يکم سخته ولي الان يه کيسه زباله يا دستمال کاغذي يا ديگه نهايتا يه نوا…البته اون رو هم مطمئن نيستم
شايد يه چيز بدتر!!!!!!
؛؛اوهوم جالبه . اين خانوم خودشون عضو هستند؟  "بله قربان اين خط مطالعه بفرماييد . ؛؛خوب اول بايد اين فرم رو پر کنيد و بعد ازمون شفاهي داريم و بعد ميام تحقيقات محلي و بعد ازمون کتبي و بعد ازمون عملي و
بعد تحقيقات محلي و بعد ازمون پزشکي و بعد ازمون عقيدتي و بعد تحقيقات محلي …………..ولي
ببخشيد قربان من حرفتون رو قطع ميکنم اين که خود ش تا سال هزار چهارصد و شصت و هفت طول ميکشه؟
نه نگران نباش کلا اين عمليات ظرف يه هفته تمومه ! "جدا؟
بله چي فکر کردي ما اينجا بوروکراسي نداريم همه کارها با استفاده تاکتيک سه اس حل ميشه .
قربان من پنچ اس شنيدم ولي اين سه اس چيه اونوقت ؟ "يعني تاکتيک سه سوت. "اهان گرفتم !"خوب فرم رو پر کردي
؟بله قربان ! "برو توي اون اطاق بيايم معاينه پزشکي البته خانومها رو بانوان معاينه ميکنند ! "ببخشيد قربان جسارتا نميشه من رو هم بانوان معاينه کنند؟ اخه من از شما خجالت ميکشم !"خجالت نميکشي اقا ؟ شرم نميکني ؟ مگه تو خودت
خوار مادر نداري؟!!!!!!!"نه قربان ندارم
بي ادب !!!!!قربان راست ميگم مادر فوت شدند خواهر اينجا نيستند . نامزد چي ؟ نامزد هم نداري ؟ نميدونيم قربان
ولي يه دونه شايد داشته باشيم ! يعني مطمئن نيستي ؟ نه ! در و داف ؟ نه قربان ما از داف خوشمون نمياد ولي رنو يا
بنزيا اينتر ناش رو ترجيح ميديم .
احمق من از تريلي حرف نزدم داف يه اصطلاحه بين روشنفکرها وقتي ميخوان در مورد دخترا حرف بزنن! اهان نه قربان
داف نداريم !"خوب برو بتمرگ تو اون اطاق ."قربان بعد ازاينکه تمرگيديم چيکار کنيم لباست رو در بيار و زنگ بزن .
اينجا بود که قلبمون افتاد کف پايمون و همچين مثل سگ شروع کرديم به لرزيدن حالا نلرز کي بلرز اخه ما تابحال جز زمانی که
بدنیا اومده بودیم دیگه هیچ وقت جلوی یه ادم غریبه اونهم یه مرد غریبه لخت نشده بودیم . باور بفرمایید حتی وقتی میریم حموم هم با لباس میریم زیر دوش و با اسفنج روی تی شرت خودمون رو لیف میکنیم خلاصه رفتیم تو اون اطاق و لخت شدیم و بعد از چند لحظه اقای دکتر مسئول که یه ژیرمرد با لهجه قزوینی بودن وارد اطاق شدن . نمیدونم ! حقیقتش من متوجه نشدم ولی ایشون اینهمه اعضای بدن بنده رو گذاشتن فقط جسارته گلاب به روتون بی ادبی نباشه ؛؛ باسن بنده رو معاینه میکردن . یعنی هنوز هم دلیل اونهمه اصرار برای اینکه ایشون قصد داشتند از سلامت بقچه خدادای من مطمئن بشم رو نفهمیدم ! کلی معاینه و بالا پایین مون رو چک کردن شیت معاینه پزشکی : جواب : پوزیتیف !  داشتیم از اطاق خارج میشدیم دیدیم دکتر رو کرد به ما گفت جیگر بچه کجایی ؟؟؟ گفتم جانم ؟ جیگر من جیگر نیستم اسمم چیزه دیگه است ! اقای دکتر با حالتی احساسی نگاهی خریدارانه بهمون کردن گفتن برای هر کی هر چی باشی برای من جیگری !!!! ما که تازه فهمیدیم منظور ژلید و حیوانی این اکبر قاتل چیه سریع قرمز شدیم یعنی ما چشم و گوشمون بسته است و گفتیم خجالت بکش اقا مگه خودت خواهر مادر ببخشید برادر و پدر نداری و مثل بن جانسون خدا بیامرز از اطاق در رفتیم . یه لحظه فکر کردیم شاید ما اشتباهی اومدیم توی نمایندگی انجمن جهانی همجنس بازان !!!!خوب خدا رو شکر اولین گام رو با موفقیت گذروندیم . بعد اومدیم توی اطاق بزرگی که دیوارهای سفید رنگ خنثی ایی داشت که انگار وارد غسال خونه شدیم . نشستیم روی یک صندلی چوبی از این هایی که توی مدرسه یا دانشگاه وقتی میخوای امتحان بدی روی اونها میشینی تا مسئولین امتحان بیان یه نگاهی به صفحه چوبی زیر دستم انداختم دیدیم به به چه جمالت قصار ادبی روی این تیکه چوب نوشته بعنوان مثال : اگه دوست داری با یه پسر کار درست رفیق بشی با این شماره تماس بگیر خوب ما که قصد نداشتیم بطیع تماس هم نگرفتیم . یکی دیگه نوشته بود عشق من فتانه دوستت دارم فتان! اقا نگاه کردیم دیدیم خوب اینهم خطاب به ما نیست چون اولن ما فتان نبودیم بعدش هم ما اصلا دختر نبودیم . خلاصه در حین همین فضولی ها بودیم که دیدیم سه نفر وارد اطاق شدن و نشستن روبروی من. احساس محکومی رو داشتم که مقابل قاضی وایستاده در ضمن زیپ شلوارش هم بازه  . دوتا اقا و یه خانوم که بی شباهت به این خانوم مارپل نبود . البته زمانی که خانوم مارپل حدود 27 سال داشت . و بدین گونه بود که
مصاحبه ما برای عضویت در کلاب جهانی احمقها شروع شد !
ادامه مصاحبه رو فردا میریم توی کارش
تا بعد
وقتی لنی خوبترین مینویسه تا بعد یعنی بعدی هست
 

UncategorizedApril 15, 2007 9:07 pm

من یه روز نمیدونم کی , ولی یه روز دنیا خودم رو میسازم. توی این دنیا همه دوست دارن که دیگران رو دوست داشته باشن و از این واقعیتهای لعنتی که حال ادم رو بهم میزنه , فرار میکنن. نمیدونم چرا وقتی به یه چیز رنگ واقعی میزنی حالت ازش بهم میخوره . مثلا وقتی به رابطه براساس کلمات رنگ واقعی میخوره , خراب میشه . این چیزیه که من تجربه کردم . یا وقتی که توی یه رفاقت پای واقعیتها نیست همه چیز پرفکت جلو میره ولی بعدش پای این منافع لعنتی میاد جلو و همه به منافع کثافت خودشون فکر میکنن و اینکه مثلا فلان چیز مال ماباشه یا نباشه. خوب حالا تصور کنید یکی مثل من هم باشه که نه عقل درست و درمونی داره نه چیزه دیگه . خوب باید چیکار کنه . مجبوره برای خودش یه دونه دنیای کوچولو بسازه و خودش دست به کار بشه و رنگش کنه نمیدونم اب و لعابی بهش بده و مهاجرت کنه به اون دنیا . مثل شازده کوچولو و اون سیاره اش . من نمیدونم چرا این رابینسون کروزئه اینهمه مشتاق بود از اون جزیره خوشگلش بزنه بیرون! اونجا اصلا اینتر نت نداشت که هیچ اون تر نت هم نداشت راحت بود بخدا ! داشت زندگی میکرد مرتیکه احمق زد بیرون اخرش هم نمیدونم یعنی یادم نمیاد کدوم قبرستونی مرد. تازه دنیای من هیچ مذهبی نداره نه یهودی نه مسلمون نه مسیحی نه هیچ کثافت دیگه همه فقط یه مذهب دارن اونهم دوست داشتن دیگران . این تنها مذهب راست و درست دنیا است. تازه نمیدونم میدونید یا نه ؟ یکی از اصلی ترین قوائد این مذهب اینه که نباید مزاحم کسی شد و اون اذیت کرد . تازه تو مذهب من کسی حق نداره به هیچ بهونه ایی به دیگران اسیب برسونه نه روحی نه روانی نه جسمی . میدونید دنیا من همه چیز داره یعنی کوه داره دشت داره حتی کویر و رودخونه هم داره ولی یه چیز نداره اونهم دریا . این دریا اصلا چیزه مزخرفیه . اخه دریا که باعث بشه ادمها از هم دور باشن به چه دردی میخوره ؟ ادم که نمیتونه روی اب راه بره . ولی هرقدر هم که نتونه میتونه روزی یک کلیومتر کوهنوردی کنه و بلاخره میرسه اونور کوه یه رفیق پیدا میکنه باهاش میره توچال میره راه میره براش گلدون میخره خلاصه کیف میده ولی این دریای لعنتی بین ادمها فاصله میاندازه ! همه که بلد نیستن شنا کنن یا کشتی و قایق بسازنن یا بلد باشن پل بسازنن ولی رد شدن از کوه یا کویر اینهمه بدبختی نداره .تازه توی دنیای من همه پای رفیقشون وایمیستن مثه مارسل و گالوین و اسکاتی تازه هیچ وقت از من چیزی رو نپرسیدن منهم چیزی نمیپرسم ما به هم نیاز داریم همین.این خیلی ساده است . تازه همه توی دنیای من میتونن عاشق باشن و دوست داشته باشن . این یه حق قانونیه و هیچ قدرتی توی دنیای من نمیتونه از این حق محرومشون کنه. من توی دنیای خودم دوتا سگ دارم با ده تا گاو ده تا هم گوسفند و ده تا مرغ و چهار تا خروس و هفت تا بوقلمون با یه سنجاب ولی گربه نداریم چون جایی که موش نداشته باشه به گربه هم نیازی نداره . میدونی من توی دنیا خودم علاقه ایی ندارم کسی بشم یعنی از چیزی شدن فراریم اخه وقتی ادمها کسی میشن به همه چیز گند میزنن چون میخوان همه چیز رو تصاحب کنن . تازشم همه به یه عشق قانع هستن نمیخوان دون ژوان باشن . همه هوای همدیگر رو دارن تازه شهردار و رئیس دنیای من اسمش ژان والژانه . خیلی ادمه باحالیه این رئیس ما قبلا گذشته عوضی داشته ولی الان خیلی ادم حسابیه . اون چند سال پیش میاد توی دنیای من و کلی زحمت میکشه تا میشه شهردار البته بگم نمیخواست بشه ولی ما تقاضا کردیم نه اینکه ما ظرفیت این دنیای ازاد رو نداشته باشیم نه باور کنید نه! چون از ما یعنی من و مارسل و اسکاتی بزرگتر بود و همینطور فروتنی که یه اصل غیر قابل تغییر در سامورایسم هستش به گالوین هم اجازه نداد کسی بشه که ما بهش احترام بزاریم و فعلا هم جز ما کسی توی این دنیای خودمون نیست ناچار برای اینکه احترام بزاریم اونو کردیم شهردار وگرنه ما خودمون کارمون رو میدونیم . من این دنیای خودمو میسازم تازه تو این دنیای من کسی به میلهای ناشناس جواب نمیده همون یه بار برای نه پشت مون کافیه . کسی سروقت وسایل اون یکی نمیره اخه اینجا کسی اصلا وسایل نداره ما غروبها کنار کلبه کوچیک دنیای ازاد خودمون میشنیم و به غروب خورشید نگاه میکنیم و حالش رو میبریم. بعدش هم یه شام ساده میخوریم و کتاب میخونیم و میخندیم . حرف میزنیم خاطره میگیم و دوباره فردا میریم که داشته باشیم . در ثانی هیچی رو هم انکار نمیکنیم چون وقتی مذهبی نداشته باشیم و مذهبمون یکی باشه دیگه بینمون دعوا هم نمیشه و میتونیم راحت زندگی کنیم . کلی هم خوش بگذرونیم . در مورد خدا هم خوب من برای اولین بار یه چیزی از این خدا خواستم اگه بهم بده خوب میتونه بیاد توی دنیای ما وگرنه تو همون دنیای خودش بمونه و اون جک و جونورهای خودش سرکله بزنه بهتره حالا بینم چیکار میکنه
بهرحال این دنیای من از اون دنیای عوضی واقعی که همه میخوان توش چیزی بشن و اینهمه قوانین احمقانه کثافت داره و ادم همیشه توش تنها میمونه بهتره .
همه منتظر بودن تا لنی از خودش دفاع کنه , اما لنی ساکت مونده بود.دوست نداشت توصیح بده . البته چیزی هم نبود که بخواد توضیح بده .همه چیز روشن بود.
تا بعد
وقتی میگم تا بعد حتما بعدی هست.