UncategorizedApril 14, 2007 8:39 am

                                                       

جسد شسته شده را در رخشویخانه بیمارستان مادر مقدس در معرض دید گذاشته بودند. چشمان باز و نگاهی تقریبا ارام. چه گوارا ؛ مسیح مطلوب را بخاطر میاورد . عکس چه گوارای مرده در سراسر جهان انتشار یافت . چندی بعد از مرگ چه گوارا ؛ کارلوس آلونزو تابلویی با عنوان عیسی تفنگ بر دوش کشید . چه گوارا در نامه ایی به مادرش نوشته بود: من برخلاف مسیح هستم. با هر سلاحی خواهم جنگید ؛ به جای انکه بگذارم مصلوبم کنند. خانه خانواده ای مرفه ای گوارا در شهر کوردوبای آرژانتین در خیابانی مجاور زاغه های فقیر نشینان بود. در ان محلی مردی زندگی میکرد که به او ارباب سگها میگفتند . هرروز صبح سگها او را که بدون پا بود از سوراخش بیرون میکشیدند. یک روز در حالی که بچه ها در سنگ زدن به گدای بدون پا بودند ارنستوی 17 ساله به دفاع از گدای مفلوک پرداخت اما گدا شروع به فحاشی کرد . انهم نه مهاجمان بلکه به مدافع جوانش . او از پسرهای جوان پولدار بیشتر متنفر بود تا بچه های آس و پاسی مثل خودش .چه گوارا از این واقعه درس نگرفت . در بولیوی جایی که برای آخرین بار کوشید انقلاب برپا کند مبارزه را به نام فقیرترین ها اغاز نمود . به نام دهقانان سرخپوست . اما انها از او چشم یاری نداشتند. او سفید بود و مانند سینیورهای اسپانیایی حرف میزد . مگر میشد به این جور ادمی اعتماد کرد.چه گوارا نتوانست یه نفر را نیز با خود همگام کند . اصلاحات ارضی چندی پیش در بولیوی اجرا شده بود که جوابگوی دهقانان بود و انان نمیخواستند برای چیزی موهوم به نام ازادی خود را به خطر بیاندازند. در نوامبر 1966 سه مرد وارد ابادی نانکاهوازو شدند
در این ابادی اردوگاهای اموزشی جنگهای چریکی برپا کردند. تا مشعل انقلاب را از بولیوی به سراسر امریکای لاتین ببرند. در سوم نوامبر ادلفو منا در لاپاز از پروازی که از مادرید میامد پیاده شد . او تبعه اوروگوئه و با عینکی تیره و کت و شلواری بسیار شیک بود . یک بورژوای تمام عیار. او و دو همراهش چیپی کرایه کردند و بطرف ابادی مذکور رانندند.
ادولفو منا همان چه گوارا بود.
بنا بود در بولیوی واحدی از چریکهای کمونیست بولیوی منتظر چه گوارا باشند . اما هیچ کس نبود ماریو مونخه رهبر حزب کمونیست بولیوی قول همگونه مساعدت را به چه داده بود اما بعد از ورود چه گوارا به بولیوی او حتی برنامه منتطقه عملیات را نیز عوض کرد و انها را به مکانی پرت در مرز ارژانتین برد .گویی میخواست حتی گور انها نیز در وطن چه گوارا گم کند . چند ماه قبل مونخه سفری به مسکو داشت و قرار بود تا موافقت کرملین را برای عملیات بگیرد .اما دستور شاید این بود که چه گوارا به تقدیرش واگذاشته شود. ماهها گذشت تا چه گوارا دریابد که تنها مانده است. در اردوگاه چریکها انها تیراندازی و پختن نان و تعلیمات کمونیستی میاموزند. چه گوارا روی 250 چریک حساب میکرد ولی درنهایت 53 نفر به او پیوستند که بیشترشان حتی بلد نبودند تفنگ به دست بگیرند. 28 مارس 1967 در یاداشتهای روزانه چه گوارا میخوانید : 2000 سرباز مسلح در شعاع 129 کیلومتر ما را محاصره کرده اند و بمبارانهای ناپالمی مداوم ادامه دارد. از این لحظه گریزی اشفته اغاز میشود. چه گوارا بر قاطری سوار است نمیتواند برروی پاهایش راه برود . حمله های اسم که از بچگی با اوست ازارش میدهد گرسنه تشنه و بدون دارو مانده است . واحد به دو گروه تقسیم میشود که دیگر همدیگر را نخواهند دید . گروه اول در 31 اوت تا اخرین کشته میشود. و یک ماه و یک هفته بعد چه گوارا به سربازی که اسلحه را بطرفش گرفته است التماس میکند : شلیک نکن اسم من ارنستو چه گوارا است زنده من بیشتر از مرده من میارزد. تقریبا مسلم است که یهودای خائن مسیح تفنگ بر دوش ما چیرو بوستوس نام داشت نقاش و ارشیتکتی بیمقدار اهل ارژانتین . او را به اتفاق روژه دبری روشنفکر فرانسوی که نقش قاصد بین فیدل و ارنستو را داشت دستگیر کردند. عکس دخترانش را نشانش دادند و بوستوس را تهدید کردند که انها را میربایند . و او در هم شکست . بوستوس هم اکنون در استکهلم زندگی میکند و از هرگونه مصاحبه در مورد این واقعه سر باز میزند.

با الهام از Goraczka latino amerykanska by Domoslawski,Artur

 

Uncategorized 6:44 am

پادشاه دانا

روزگاری در شهر دوردستی به نام ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش می داشتند.

در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه دیگری نبود.

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت:«از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود.»

بامداد فردا همه ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جادوگر گفته بود.

آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند« پادشاه ما دیوانه است. پادشاه ما و وزیرش عقل شان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کنیم.»

آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند. وقتی که جام را آوردند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.

از آن شهر دور دست ویرانی غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند