UncategorizedApril 15, 2007 9:07 pm

من یه روز نمیدونم کی , ولی یه روز دنیا خودم رو میسازم. توی این دنیا همه دوست دارن که دیگران رو دوست داشته باشن و از این واقعیتهای لعنتی که حال ادم رو بهم میزنه , فرار میکنن. نمیدونم چرا وقتی به یه چیز رنگ واقعی میزنی حالت ازش بهم میخوره . مثلا وقتی به رابطه براساس کلمات رنگ واقعی میخوره , خراب میشه . این چیزیه که من تجربه کردم . یا وقتی که توی یه رفاقت پای واقعیتها نیست همه چیز پرفکت جلو میره ولی بعدش پای این منافع لعنتی میاد جلو و همه به منافع کثافت خودشون فکر میکنن و اینکه مثلا فلان چیز مال ماباشه یا نباشه. خوب حالا تصور کنید یکی مثل من هم باشه که نه عقل درست و درمونی داره نه چیزه دیگه . خوب باید چیکار کنه . مجبوره برای خودش یه دونه دنیای کوچولو بسازه و خودش دست به کار بشه و رنگش کنه نمیدونم اب و لعابی بهش بده و مهاجرت کنه به اون دنیا . مثل شازده کوچولو و اون سیاره اش . من نمیدونم چرا این رابینسون کروزئه اینهمه مشتاق بود از اون جزیره خوشگلش بزنه بیرون! اونجا اصلا اینتر نت نداشت که هیچ اون تر نت هم نداشت راحت بود بخدا ! داشت زندگی میکرد مرتیکه احمق زد بیرون اخرش هم نمیدونم یعنی یادم نمیاد کدوم قبرستونی مرد. تازه دنیای من هیچ مذهبی نداره نه یهودی نه مسلمون نه مسیحی نه هیچ کثافت دیگه همه فقط یه مذهب دارن اونهم دوست داشتن دیگران . این تنها مذهب راست و درست دنیا است. تازه نمیدونم میدونید یا نه ؟ یکی از اصلی ترین قوائد این مذهب اینه که نباید مزاحم کسی شد و اون اذیت کرد . تازه تو مذهب من کسی حق نداره به هیچ بهونه ایی به دیگران اسیب برسونه نه روحی نه روانی نه جسمی . میدونید دنیا من همه چیز داره یعنی کوه داره دشت داره حتی کویر و رودخونه هم داره ولی یه چیز نداره اونهم دریا . این دریا اصلا چیزه مزخرفیه . اخه دریا که باعث بشه ادمها از هم دور باشن به چه دردی میخوره ؟ ادم که نمیتونه روی اب راه بره . ولی هرقدر هم که نتونه میتونه روزی یک کلیومتر کوهنوردی کنه و بلاخره میرسه اونور کوه یه رفیق پیدا میکنه باهاش میره توچال میره راه میره براش گلدون میخره خلاصه کیف میده ولی این دریای لعنتی بین ادمها فاصله میاندازه ! همه که بلد نیستن شنا کنن یا کشتی و قایق بسازنن یا بلد باشن پل بسازنن ولی رد شدن از کوه یا کویر اینهمه بدبختی نداره .تازه توی دنیای من همه پای رفیقشون وایمیستن مثه مارسل و گالوین و اسکاتی تازه هیچ وقت از من چیزی رو نپرسیدن منهم چیزی نمیپرسم ما به هم نیاز داریم همین.این خیلی ساده است . تازه همه توی دنیای من میتونن عاشق باشن و دوست داشته باشن . این یه حق قانونیه و هیچ قدرتی توی دنیای من نمیتونه از این حق محرومشون کنه. من توی دنیای خودم دوتا سگ دارم با ده تا گاو ده تا هم گوسفند و ده تا مرغ و چهار تا خروس و هفت تا بوقلمون با یه سنجاب ولی گربه نداریم چون جایی که موش نداشته باشه به گربه هم نیازی نداره . میدونی من توی دنیا خودم علاقه ایی ندارم کسی بشم یعنی از چیزی شدن فراریم اخه وقتی ادمها کسی میشن به همه چیز گند میزنن چون میخوان همه چیز رو تصاحب کنن . تازشم همه به یه عشق قانع هستن نمیخوان دون ژوان باشن . همه هوای همدیگر رو دارن تازه شهردار و رئیس دنیای من اسمش ژان والژانه . خیلی ادمه باحالیه این رئیس ما قبلا گذشته عوضی داشته ولی الان خیلی ادم حسابیه . اون چند سال پیش میاد توی دنیای من و کلی زحمت میکشه تا میشه شهردار البته بگم نمیخواست بشه ولی ما تقاضا کردیم نه اینکه ما ظرفیت این دنیای ازاد رو نداشته باشیم نه باور کنید نه! چون از ما یعنی من و مارسل و اسکاتی بزرگتر بود و همینطور فروتنی که یه اصل غیر قابل تغییر در سامورایسم هستش به گالوین هم اجازه نداد کسی بشه که ما بهش احترام بزاریم و فعلا هم جز ما کسی توی این دنیای خودمون نیست ناچار برای اینکه احترام بزاریم اونو کردیم شهردار وگرنه ما خودمون کارمون رو میدونیم . من این دنیای خودمو میسازم تازه تو این دنیای من کسی به میلهای ناشناس جواب نمیده همون یه بار برای نه پشت مون کافیه . کسی سروقت وسایل اون یکی نمیره اخه اینجا کسی اصلا وسایل نداره ما غروبها کنار کلبه کوچیک دنیای ازاد خودمون میشنیم و به غروب خورشید نگاه میکنیم و حالش رو میبریم. بعدش هم یه شام ساده میخوریم و کتاب میخونیم و میخندیم . حرف میزنیم خاطره میگیم و دوباره فردا میریم که داشته باشیم . در ثانی هیچی رو هم انکار نمیکنیم چون وقتی مذهبی نداشته باشیم و مذهبمون یکی باشه دیگه بینمون دعوا هم نمیشه و میتونیم راحت زندگی کنیم . کلی هم خوش بگذرونیم . در مورد خدا هم خوب من برای اولین بار یه چیزی از این خدا خواستم اگه بهم بده خوب میتونه بیاد توی دنیای ما وگرنه تو همون دنیای خودش بمونه و اون جک و جونورهای خودش سرکله بزنه بهتره حالا بینم چیکار میکنه
بهرحال این دنیای من از اون دنیای عوضی واقعی که همه میخوان توش چیزی بشن و اینهمه قوانین احمقانه کثافت داره و ادم همیشه توش تنها میمونه بهتره .
همه منتظر بودن تا لنی از خودش دفاع کنه , اما لنی ساکت مونده بود.دوست نداشت توصیح بده . البته چیزی هم نبود که بخواد توضیح بده .همه چیز روشن بود.
تا بعد
وقتی میگم تا بعد حتما بعدی هست.

Uncategorized 8:11 am

از خواب بیدار میشوم و به ارامی مانند حلزونی که بروی شاخه های نازک یک گل خود را بالا میکشد یک بار دیگر بخشهایی را که نوشته ام مجددا مطالعه میکنم . و ناگهان کشف میکنم که انها یه هیچ وجهه برای من دارای اهمیت نیستند . نمیدانم شاید بهتر بود آنها را بروی تن سفید کاغذ نقاشی نمیکردم . منتظرم ! مانند همه برای بار دیگر به عکس اریانا نگاه میکنم . چقدر ساده است و مقاوم این دختر چون با اینهمه تحقیر هنوز مرا باور دارد در حالی که مدعی مرا ترک کرد به جرم اینکه دیوانه وار حال دفاع کردن از خود را ندارم . دیشب اورهام به من میگوید تو را یه هیچ جرمی در جهنم جای ندهند به جرم ظلم به خودت در جهنم نگه خواهند داشت باور کن!  چه بهتر بود این کلمات را کنار هم جای نمیدادم یا شاید کار خوبی کرده ام نمیدانم! دیگر همه چیز در مورد این کلمات تمام شده است. و چون پایان یافته است با شوکران تلخی به نام حقیقت ترکیب گشته است .  در قرائت های زندگی جدیدم نیز چیزی نمییابم چون برای من همه چیز تازه نیست چون هر کدامشان را در گوشه ایی دیگر در لباسی دیگر دیده ام . از خودم میپرسم اینهمه نوشتن به زحمتش میارزید ؟ دقایق گرانبهایی که برای خلق کردن این کلمات مزخرف هدر داده ام ایا واقعا ارزش انهمه اضطراب و زحمت و تحقیر را داشت؟  و بعد میبینم که کسی از اعماق وجودم میگوید : بله داشت.

نمیدانم کجا ولی در جایی خواندم که  تمام تلاشی که ما به کار میبندیم در واقع برای تایید شدن است . در واقع شهرت محصول خود نمایی است انسانهای در واقع بزرگی را دیدم که هیچ گاه به چشم نمیامدند چون گمنام بودندAnonymous و خزه های بیمقداری را دیدم که به یارا و مدد خودنمایی از چهره خود چهره یک مقدس مصلوب را ارائه دادند و در خلوت خود جز از کثافت دم نزدند.  اگر به تایید شدن و شهرت نرسیم گمنام و فقیر میمانیم و ادعا میکنیم تایید شدن حق ماست که در ان صورت است که دیوانگان متمولی هستیم .

همهیشه این دغدغه را داشته ام که بهترین بد است و آن دیگری اگر بود ؛ همانی که همیشه در ذهن ساخته ام و به ان نرسیدم ؛ بهتر بود و میتوانست تاثیر بهتری در زندگی و اینده ام داشته باشد . تمام تلاشی که شما در زندگی روزانه خود انجام میدهید در واقع یک کپی ناقص از چیزی است که در ذهنتان داشتید . بارها دیده اید که والدین دوست دارند فرزندانشان شغلی را اختیار کنند که با کمی تحقیق متوجه خواهید شد این ارزوی دوران کودکی خود والدین بوده است. البته این اصل مطلق نیست.

این امر نه به یک پیشرفت و ارتقای کمالات در درون انسان کمک میکند و نه باعث تحول و بهینه سازی در وجوهات بیرونی و ظاهری انسان منجر میشود . نه بر علیه هیچ کس و هیچ قانونی نیز جبهه نمیگیرد . چون در واقع ان ساخته خیال و اوهام شماست . ان چیزی که میتوانست باشد نه ان چیزی که هست. گاهی ما نه تنها از درون احساس خلاء و تهی بودن مینماییم بلکه در بیرون نیز چیزی برای ارائه نداریم و این ما را تحلیل میبرد و باعث میشود دنبال اثبات خودمان باشیم . مانند کودکی که با بزرگسالی گلاویز میشود و چون حقیقت این است که زورش به ان شخص نمیرسد فحاشی میکند . امروز در یافتم نوشته های من متعلق به خودم نیستند بلکه متعلق به ان شخصی هستند که در درون منتظر برای خروج و رهایی است . کسی را که در درونم مخفی کرده ام . وگرنه به شکرانه کدام معجزه کنایه امیز در لحظه های عجیب و غم بار زندگیم میتوانستم بنویسم . چه معجزه ایی میتوانست در تمامی این لحظات غمبار این هذیانات را به خامه قلم در اورد . خوب نمیدانم .

یه جایی هست به نام مغولستان خارجی . با مغولستانش کاری ندارم ولی از خارجیش خوشم میاد باید جای جالبی باشه . لنی خطاب به جس در داستان

  Adios Gary Cooper by Garry,Romain ))

تا بعد

وقتی میگم تا بعد حتما بعدی هست