در تمام مدتی که ارنستو در بولیوی با مرگ دست و پنجه نرم میکرد ؛ یک واحد از نیروهای کمونیستی بولیویایی _کوبایی اماده و منتظر بودند تا با دستور فیدل جهبه جدیدی را بگشایند و این امر میتوانست به نجات چه گوارا کمک نماید . پینه ئیرو رئیس سازمان اطلاعات کوبا به یاد میاورد که به فیدل این خبر داده شده بود اما او سکوت کرده بود. میگویند چه گوارا به این دلیل به بولیوی رفت چون نمیتوانست با فیدل در یک جزیره بگنجد. در جهان شراکتها و دوستی هایی وجود دارند که میتوانند کمی در تصور دنیا از زندگی تغییر ایجاد کنند مانند مارکس_ انگلس یا جان لنون و مک کارتنی و یا بانی و کلاید و این رفاقت یعنی فیدل و چه گوارا نیز از همین دسته بوده است. تابستان هزهر رو نهصد و پنچاه و پنج یک کوبایی شورشی که علیه باتیستا میجنگید یک دانشجوی چپ گرا را در مکزیکو سیتی به ارنستو چه گوارا معرفی میکند او رائول کاسترو نام دارد و چند روز بعد رائول باعث اشنایی فیدل و ارنستو میشود و فیدل به یاد میاورد که این جوان ارژانتینی ظرف یک شب به عضویت گروه به اصطلاح جنگجویان فیدل درامد . یکی از دوستان مشترکشان به یاد میاورد که شاید فیدل بدون چه یک کمونیست نمیشد و چه نیز بدون فیدل فقط یک بچه پولدار ایده الیست باقی میماند. .رژی دبره میگوید . فیدل مهربان بود و چه گوارا برعکس خالی از دغدغه وجدان ادمی انقلابی که مورد توجه همه بود . کسی که در نظرش هدف وسیله را توجیه میکرد . برداشت پرشور او از درستی و درستکاری چیزی از سنگدلی در خود داشت . او همیشه در مقابل زنان ضعف داشت و این یک مسئله ژنتیکی لاتینی است . سالها بعد فیدل عقیده اش را در مورد چه گوارا بیان کرد (( اگر او کاتولیک بود میتوانست یک قدیس شود)) در پی پیروزی انقلاب هزارو نهصد و پنجاه و نه چه گوارا نزدیک ترین دوست فیدل بود و حساسترین کارها را بعهده میگرفت رابطه با پرزیدنت کندی ؛ نظارت بر دادگاههای خلقی و اعدامهای قلعه لاکابانا که تعداد زیادی از افراد باتیستا در این مکان تیر باران شدند. چه گوارا یگانه همکار فیدل بود که برسرش بابت اشتباهاتش فریاد نکشید و بابت اشتباهات چه گوارا همیشه زیر دستان تنبیه میشدند . اما کم کم ابرهای تردید بردوستی میان این دو سایه افکند. فیدل به امنیت و تامین غذای مردمش و جزیره قشنگش فکر میکرد و چه گوارا به دنبال ایده افسانه ایی خود یعنی ایجاد و خلق ده ها ویتنام دیگر بود . و این ایده برخلاف سیاستهای کرملین نشینان بود. کم کم درگیری های میان رائول و فیدل از یک سو و چه گوارا از سوی دیگر بالا گرفت و عیان شد . چه گوارا دیگر جایی در جزیره نداشت . کار به جایی رسید که رائول چه گوارا را تروتسکی نامید و چه گوارا به رائول در یکی از جلسات با لحنی بی ادبانه گفت (( تو ابلهی ))
هزارو نهصد و شصت و پنج چه گوارا در کنگو بود و همراه با صد سرباز کوبایی با نئو کلونیایسیم میجنگید البته به عقیده همگان این راه کاری بود تا چه از جزیره خارج شود . طرح در کنگو با شکست روبرو شد و فیدل برای تطهیر خود متن اخرین نامه چه را در کنگره کوبا خواند تا سند بی گناهی خود باشد . در این نامه چه اعلام میکند که کلیه پیوندهای خود با کوبا را قطع میکند چرا که میخواهد در نقطه ایی دیگر جنگ بر علیه امپریالیسم را به راه بیاندازد و این نشانه بی گناهی فیدل در مقابل اتهام ایجاد اغتشاش در دنیای نوین بود.
به عقیده نگارنده این سطور چه گوارا در نقاط مختلف در جستجوی مرگ خودخواسته بود چرا که با تبدیل شدن به یک شهید او میتوانست جاودانه شود . از طرف دیگر مرگ چه گوارا کمک بزرگی برای تطهیر چهره فیدل و کوبا بود . این مرگ کمک کرد تا انقلاب کوبا در افکار عمومی جهان منزه و پاک جلوه کند . تصور کنید چه گوارا الان زنده بود . چه میشد؟ گاهی با او مصاحبه ایی میکردند یا یک سخنرانی افتخاری ! شاید هم مطبی در یکی از خیابانهای اصلی بوئنس ایرس یا محله سن تلمو باز میکرد و به مداوای بیماران میپرداخت ولی هرچه بود دیگر این چه گوارایی نبود که تبدیل به یک قدیس شد . ما نمونه این شخص را در کشور خودمان نیز داریم بله غلامرضا تختی مردی که مرگ اسرامیزش او را تبدیل به بتی کرد که نمیتوانست حتی تصورش را نیز بنماید . اگر تختی زنده بود کسی تصور نمیکرد در مورد جوانمردی های او در کشتی با الکساندر مدوید داد سخن بدهد و تازه انتقاد از تختی باعث افتخار نیز بود .
سرهنگ ارنولدو ساکدوپاردا فرمانده اطلاعات لشکر هشتم بولیوی میگوید چه دقایقی قبل از مرگ به من گفت به فیدل بگو
مرگ من به معنای پایان راه انقلاب نیست . بع الئیدا بگو ازدواج کند و خوشبخت شود . این سرهنگ معتقد بود که چه گوارا حتی تصور نیز نمکرد که سربازان من جرات شلیک به او را داشته باشند. پیکر چه گوارا یک روز در بعد از اعدام در کلیسای مادر مقدس به نمایش عمومی گذاشته شد و سپس دستانش را بریدند و جسدش راسوزاندند . این روایت بولیویایی داستان بود . دستها را در فرمالین گذاشتند .یک سال بعد دستهای چه بطور اسرارامیزی از کوبا یر دراورد و فیدل انها را در کاخ انقلاب گذاشت و به میهمانان خارجی نشان میداد . در نوامبر هزار نصهد و نود و پنج ژنرال ماریو بارگاس سالیناس اعلام کرد جسد چه گوارا سوزانده نشده است بلکه در فرودگاه کوچکی در حوالی والده گرانده دفن شده است . در ان مکان جسد چهار نفر یافت شد که هیچکدام متعلق به چه گوارا نبود. دو سال بعد
گور دیگری کشف شد که بقایای یکی از اجساد با مشخصات چه گوارا مطابقت داشت . ان جسد یا درواقع ان اسکلت با احترام کامل در هاوانا دفن شد. به عقیده من عامل اصلی مرگ چه گوارا فقط فیدل کاسترو بود و محاسبات فیدل از مرگ چه کاملا درست بود چراکه فیدل میتوانست همانگونه که در کنگو چه را نجات داده بود در بولیوی نیز همین کار را انجام دهد ولی او این کار را نکرد چرا که چهره چه گوارا شهید برای تطهیر یک انقلاب بسیار مفید تر از چه گوارای زنده بود. من برای نوشتن این مطالب به مقاله ای مارسل نیدر گانگ نیز استناد کرده ام کسی که به عنوان بیطرفترین کارشناس مسائل امریکای لاتین شناخته شده است.
تا بعد
UncategorizedApril 23, 2007 6:42 am
