بیرون میروم . به مردم خیره میشوم و مسافت زیادی را در این خیابان قدیمی و مشهور پایتخت طی میکنم . وقتی خیره میشوم و دقت میکنم ؛ در شیوه ایی که مردم برای گذاران زندگی برگزیده اند ؛ چیزی در ان نمیبایم که از نوع گذاران زندگی حیوانات متفاوت باشد . اگر عده ای قلیلی هم باشند؛ که حتما هستند ؛ آنقدر قلیل و انگشت شمارند که به چشم نمیایند. آنها هر روز صبح بیدار میشوند با دیگران گفتگو میکنند و همین کار را حیوانات در قالبی دیگر و با اصواتی دیگر انجام میدهند . در طی یک روز همان مسیری را طی میکنند که زندگی در چرخه دیگر حیات طی میکند . وقتی نمیتوانیم ببخشیم یا فراموش کنیم یا دوست بداریم حتی از همان چرخه دیگر زندگی نیز عقب میمانیم . یک گربه را در نظر بگیرید . روزها در مقابل آفتاب دراز میکشد و میخوابد و هرزگاهی نیز برای تکه ایی غذا در مقابل هرکس که ببیند میو میکند و به اصواتی متفاوت از ما مجیز میگوید. همین کار را نیز ما انجام میدهیم . در آغوش زندگی مان با همه درگیری هامان ؛ با همه روزمرگی هامان به خواب میرویم . گاهی نیز برای طلب اینده ایی ؛ عشقی یا یک رابطه کوتاه جنسی یا برای اطفای عطش احمقانه شهرت طلبی مان در مقابل کسی مجیزی میگوییم و او نیز با لبخندی تحقیر امیز ما را نوازش میکند. نه آن چرخه دیگر حیات و نه ما ؛ خودمان را از این سرنوشت احمقانه که قرار است روزی در یک ناکجااباد یا یک زمان محتوم ناشناخته سرنوشت ابلهانه ما را بسازند. تا آنگونه که هستیم ؛ پذیرفته شویم . هیچ کس سعی نمیکند خود را از این چرخه برهاند و اگر نیز تلاشی هرچند کم و احمقانه بروز میدهد او را طرد میکنیم و میگوییم تو احمقی ! دروغگویی ! و ما نمیتوانیم تو را بپذیریم در حالی که خود بدترین دروغها را به خودمان باوراندیم و در حال گذاران با آن هستیم و در پناه این شخصیت احمقانه واقعی زندگی میکنیم . در تاریخ انسان و حیات در چرخه طبیعت بزرگترین انسانها عاشق شهرت و محبوبیت اند . اینکه همه چیز مال آنها باشد و چرخه تنوع طلبی شان به هم نریزد ! اما انها شهرت را به اندازه جاودانگی دوست ندارند.
اما دیده ام و شنیده ام ؛ سرنوشت انسانهایی را که شجاعانه این چرخه را انکار کرده اند و جامعه انسانی انها را به عنوان دیوانه ؛ یا چیزی شبیه به این یا بدتر از این کلمه طرد کرده است . انها حتی در سلولی تنگ و تاریک و به تنهایی مرگی دردناک را انتظار کشیده اند تا این دایره بسته را بکشکنند تا بتوان خود را یا تعدادی اندک در اطراف خود را از این چرخه احمقانه به اصطلاح زنده گی به رهانند. تا دوست داشتن و وافادار بودن را بیاموزندند. آن راهب بودایی که در کناره ایی دور در هندوستان با هسته ایی خرما در زیر افتاب مینشیند تا در کف دستش ان هسته خرما را سبز کند در واقع شجاعانه همه قوانین مسخره جهان پیرامون را به سخره میکشد و نهایتا با بخشیدن زندگی خود به هسته کوچک خرما درس فداکاری میدهد . درس پایداری در کنار یک رفیق را میاموزد . او میداند این به قیمت شهادت و مرگ تمام میشود ولی با اغوشی باز به سراغ این سرنوشت خود نوشته میرود . او میکوشد حتی المقدر خود را از قوانین حیوانی نوشته شده به دست انسان نما هایی که جرات دوست داشتن را ندارند ؛ برهاند و سعی میکند قانون زندگی را انکار کند.
همه ما کم یا زیاد در رنجهایی کم و بیش مشابه زیسته ایم و رشد کرده ایم . مانند اشباحی که در طول این خیابان قدیمی و مشهور پایتخت با گوشی های تلفشان با قیافه های مسخره شان با لباسهای گرانقیمتشان با مرکبهای اهنی گران قیمتشان در کنار هم و بی توجه به هم در حال تردد هستند . و نهایتا مانند ماشین پلیسی که در مقابل دو دختر میایستد و خانومی انها را به سوی بهشت راهنمایی میکند و لابد بهشان میگوید این لباسها و این صورتهای بزک کرده برای ورود به بهشت کمی مناسب نیست و بعد از رفتن این راهنمایان مجانی بهشت ؛که زیاد هم خوش برخورد به نظر نمیرسند ؛ گله ایی از پسران جگر سر میرسند و دو لعبت سیمین تن بهشتی را حالا هدایت شده اند زیر رگباری از کلماتی میگیرند ؛ که نه عاشقانه به نظر میرسد و نه دوستانه !!! ما مانند همین به اصطلاح مردم طول این خیابانهای لعنتی را طی میکنیم و نقش حیوانات و انسانها و نوابغ و چهارپایان را انسانهای خوب را به زیبایی ایفا مینماییم . در حالی که پرده ایی از سکوت سرشار از اصوات و کلمات ما را احاطه کرده است . در مقابل مغازه ایی میایستم و آب میخرم و به راهم ادامه میدهم . من نیز اکنون جزیی از این جماعت شده ام . نمیتوانم نفس بکشم . ایا خوشحالم ؟ ایا مسروم از اینکه من نیز در تارهای چسبناک این چرخه احمقانه فرود امده ام شاید من نیز فقط ایفا گر نقش انسانی خوشحال بوده ام یا احمقی که فکر میکند انسان است ؟ چرا کسی نمیتواند درک کند که ان دیگری چه میگوید؟ سرنوشت مانند سایه ایی شوم همیشه تو را جستجو میکند و تو هیچ وقت نمیتوانی از ان بگریزی ؟ هر کدام از ما مادگاسکار خودمان را داریم که روزی به سراغ ما میاید و دنیای کوچک ما را خراب میکند . برای لئون در فیلم لوک بسون این مادگاسکار ماتیلدا بود . لئون در دنیای کوچک ایتالیایی خودش گاهی انسان نمایی را راحت میکرد و پولی در کنار لئون برای اینده خود پسانداز مینمود که ماتیلدا با چشمانی گریان و بسته های خرید به پشت درش امد و التماس کرد تا درب را باز کند و نتیجه را همه در انتهای ترژایک فیلم به خاطر دارید.
میدانید این مسئله که شما چقدر کابوس خود را بشناسید و در اینده بتوانید در مقابل وسوسه ان مقاومت کنید در زندگی شما ؛ منظورم تک تک خودمان است ؛ اهمیت زیادی دارد . ولی نکته عجیب این است که شما نمیتوانید در مقابل این مادگاسکار دفاع کنید یعنی بصورتی خودخواسته در مقابل ان بی دفاع میمانید . منظور من احمقها نیستند که در پناه خانه هایشان ؛ در پناه قوانین احمقانه شان ؛ در پناه مجیزه های کثیفشان ؛ در پناه شخصیتهای شهرت طلب شان ؛ سنگر گرفته اند . منظورم آنی است که زخمی را در روح خود به همراه میکشد سیزیف های نوین دنیای ما . مردانی که با اسلحه خالی با رقیب دوئل میکنند . کسانی که نمیخواهند در اینده کسی یا چیزی باشند که همین کسی یا چیزی بودن حالشان را بهم میزند .
شما نیز روزی با اسلحه خالی با مادگاسکار تا بن دندان مسلح خود روبرو میشوید و اجازه میدهید او همه دنیای شما را به گند بکشد و نابود کند و بعد در کنار چیزی متفاوت به خاطره شما بخندد و خاطره احمقی مثل شما را برای عبرت دیگران تعریف کنند . نمیدانم شاید گروهی سگ وحشی یا گله ایی گاو یا دسته ایی خوک نیز در خلوت خود و به زبانی که من هنوز موفق به یادگیری ان نشده ام (( زبان درختها و میدانهای کوچک و عروسکها را بلدم )) به همین گونه در مورد ساختار شکنان اطراف خود حرف میزنند ولی ما مطمئنا این کار را انجام میدهیم و ادعا تفاوت نیز داریم
ما تفاوتی با چرخه نباتی دنیای اطرافمان نداریم . جز اصوات متفاوت و روزمرگی احمقانه ایی که به ان رنگی از تفاوت زده ایم . همین !
تا بعد

migam… akh joooon,,,horaaa…man AVaaal!
baed az navado andi sal tunestam baraye yeki az postaye tu avvalin comento bezaram
Comment by RokhSaare — April 25, 2007 @ 12:15 pm
Horaa…Man Avval
Comment by RokhSaare — April 25, 2007 @ 12:21 pm
دیوانه باشید اما مانند عاقلان رفتار کنید خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه اینکار را انجام دهید
قبلاً یه متن از جبران خلیل جبران به اسم پادشاه دانا برات فرستادم … دوباره بخونش … ما تو یه جامعه زندگی می کنیم که مفاهیم و حقوق بین المللی در اون کاملاً بی معنیه زندگی امثال ما اینجا چیزی نیست به غیر از همرنگ جماعت شدن ما مجبوریم که یه سری از قوانین رو هر چند احمقانه و غیر منطقی تحمل کنیم چون توی این جامعه زندگی می کنیم جامعه ای که عقل و منطق توش جایگاهی نداره
قبلاً هم گفتم وقتی ضربه رو وارد می کنیم که بیشترین ضربه رو وارد بیاریم که از عرش به فرش بیاریم طوری که دیگه نتونن کمر راست کنن
Comment by آریانا — April 25, 2007 @ 5:57 pm
اریک عزیز قصه قصه فراموشیه.فکر می کنی تا کی و کجا این افکار رو حفظ خواهی کرد؟تو هم عین همه ما خسته میشی می بازی و تن میدی به این زندگی نکبت .من مبارزه هام رو کردم و می دونم هیچ فایده ای نداره
Comment by مونیکا — April 26, 2007 @ 5:44 am
باید زندگی کرد نوعش خیلی مهم نیست هر کس یه جور این زندگی رو برای خودش معنی میکنه تنها چیزی که مهمه دروغ نگفتن به خودته…قربون یو
Comment by elnaz — April 26, 2007 @ 7:24 am
اريك دوست داشتني من: فقط يك كلام دارم بگويم كه شايسته و بايسته اين پستت باشه: شاهكار
اريك درد دلهايي كه تو بعضا در اين نثر سنگين و زيبايت مينگاري را همه ما با پوست و گوشت خودمون احساس كرديم. ولي زاويه نگاهت يه جوره ديگه اس. يه جوري كه آدم به فكر ميره
دست مريزاد پسر
[گل]
Comment by حاج واشنگتن — April 26, 2007 @ 9:10 am
خيلي بخودت سخت گرفتي فكرميكنم فقط درگيرچندكلمه ي بي ارزش هستي دنياي پراز عشق ومحبت وعلاقه ي عميق رانديدي وگلستان پرازگل فقط چون وقتي رد شدي دودانه خارپايت راخراش داد همان دوخارراديدي ان دوخارهم بخاطرگناه تو بود كه برسرگلها لگد كوفتي وگرنه دستهاي گل هميشه به چشمهاي تو دوخته بوده ومنتظر دستهاي تو براي چيده شدن ماهمه محتاج محبتيم من ازبي غذايي نمي ميرم ازبي محبتي حس پژمردگي ومردن دارم چرا اينگونه شاكي هستي چرا واقعا دچارسو فهم بزرگي شدي اشتباه بزرگ كه بيشترين نتيجه ي ازار دهنده اش بخودت برگشته خودت راازر دادي اينجورنيست كسي هم هست كه ترادوست داشته مي پرستيده روزگارش باتو بوده دوستت داشته نگرانت بوده عشقش بوده وتو همش سرگرم دو زخم خارشدي چشمهايت راخوب باز كني گلستان به تو لبخندميزند كمي بخودت بيا يك جانبه به قاضي نرو كمي منصف باش
Comment by سوسن — April 27, 2007 @ 12:40 pm