من از عشقی که تا اعماق یک نفر نفوذ میکند و باعث تحول در او میشود و او را به شوریدگی میاندازد یک فیدبک کاملا سطحی و تصوری دارم . نمیدانم شاید هیچ وقت نتوانستم خود را وابسته به چیزی بدانم که بتواند برای زمان طولانی مرا پایبند کند و به ان فکر کنم . البته یک احساس وجود دارد و انهم حس انتقام است که میتواند انسان را زنده نگاه دارد ولی از قلبم نمیتوانم صحیح و سالم مراقبت کنم . نکته اینجاست که در ۲۹ دی ماه اتفاقی افتاد که شباهت زیادی به یک رویداد عاشقانه دارد و میتوان ان را عشق نامید ولی بهرحال عشق انچنانی که تو را دیوانه کند ………. نه من نتوانستم ان را تجربه کنم که شاید به اموزه های من بازمیگردد . چیزی هایی که برای زندگی کردن به من اموختند . میدانید تا زمانی که کسی حرف نمیزند تحملش برای من اسان است یعنی میتوانم عاشقش باشم یا بهتر است بگویم میتوانم نقش یک عاشق را بازی کنم ولی جز یک مورد که ادامه جرف زدن باعث ایجاد یک رابطه قشنگ شد که با همه وجود دوست دارم با او بخوابم یعنی همان مورد ۲۹ دی ماه در باقی موارد هرگز نتوانستم اسم ان رابطه را عشق بگذارم و حسش کنم چون تصور من از عشق چیزی است که در متابها میخوانم همین و بس . عشق ظاهری بسیار زیباست یعنی اینکه شما کسی را میبیند که میتواند احساس زیبای دیدن یک دریاچه زیبا در یک neverland را برایتان زنده کند. میدانید وقتی یک زن و مرد زیبا را در خیابان میبینم (( که البته تعدادشان بسیار کم است یعنی یا زن زا مرد زیباتر است یا بلعکس یا هر دو انقدر زشت هستند که نمیتوانی نگاهشان کنی )) از دیدن انها در کنار هم حظ بصری دیدن یک تابلو نقاشی یک منظره زیبای طبیعی را میبرم . اشتباه نکنید این هیچ ارتباطی به ظاهر بینی من ندارد چون من هرگز براساس ظاهر افراد برروی انها قضاوت نمیکنم . این نوع قضاوت مانند قضاوت براساس افکار سیاسی " ملیت یا مذهب افراد میتواند احمقانه باشد . صحبت روی یک حظ بصری است که میتواند لذت بخش باشد . یعنی برای زمانی ولو کوتاه شما از دیدن یک صحنه لذت ببرید . در این گونه موراد یعنی دیدن مثلا یک خانوم زیبا احساس خوبی دارم و فکر میکنم این صحنه زیبایی یک طلوع خورشید در ساحل اقیانوس یا یک غروب خورشید در کویر یا شکفتن یک غنچه گل سرخ در یک صبح دل انگیز بهاری را دارد . البته در مورد من یک نکته وجود دارد که من با رویایم عاشق میشدم . یعنی همیشه یک الگو برای عشق در رویایم دارم که بسیار جذاب است ولی برای یک زندگی مشترک شما نیاز به کسی دارید که بتواند نیمه های ناقض پازل شما را تکمیل کند تا با هم و د رکنار هم بتوانید چیزی را بسازید . همیشه از این جمله که(( میخوام زن بگیرم )) متنفر بودم چرا که این احساس در من زنده میشد و میشود که گوینده قصد خرید یک وسیله یا شی را دارد و هدف ایجاد یک ارتباط دراز مدت برای تکمیل نقاط ضعفش نیست . گاهی نیز با چشمان میشود عشق ورزید . یعنی شما همانطور که گفتم فقط زیبایی بصری یک مرد یا زن را میبینید و لذت میبرید ولی نکته این است که در این گونه رابطه نباید به ان شخص نزدیک شوید و رابطه طولانی با او برقرار کنید نهایت برای 10 روز خوب است چون ممکن است در دراز مدت از او خسته شوید و نقاط ضعفش را بزرگ نمایی کنید . و از خودتان و او متنفر گردید . برای من خیابان نزدیک من مانند یک نمایشگاه بزرگ است از زیباییهای متحرک . از بابت دیدن این زیباییها غمی به دل راه نمیدهم چرا که اثار به مایش درامده درذ این نمایشگاه طولانی و طویل بسیار بهم شبیه هستند و نمیشود در مورد انها به اظهار نظر پرداخت . و چنین زیباییهای متحرکی برای لحظاتی مرا به بند میکشد . و در این زمان من در حال دیدن ناب ترین زیباییهای ظاهری یک مخلوق هستم که طنازانه در خیابان میخوامد و راه میرود و بدون اینکه به خودم اسیب برسانم برای لحظاتی از دیدن اینهمه زیبایی لذت برده ام. من مانند یک گادنس که از جهانی متفاوت با این دنیا امده است نسبت به محتوا و مفهوم این زیبایی و اندیشه های ان بی تفاوت است و فقط حظ بصری میبرد . گاهی فکر میکنم خوب اگر من همه این خانومهای زیبا را میشناختم یا انها مرا میشناختند از این مطلب چه دستگیرم میشد؟ برای من که فقط یک تصویر را دوست دارم ایا موجب ارتقای درونی میگشت ؟ البته برای شخص من زیاد در حال حاضر فرقی نمیکند چرا که من از نوع رابطه ایی که ازادیم و ازادی طرف مقابل مرا از بین ببرد متنفرم . میدانید گاهی این گونه روابط باعث میشود که شما برای دقایقی از زندگی لذت ببرید یعنی دیگر حماقت احتمالی موجود در ادبیات خودتان برای طرف و همچنین حالتی مشابه در او برای شما احساس بدی ایجاد نمیکند . برای دقایقی از یک زیبایی بصری لذت میبرید و دیگر نیز او را نمیبینید که بر روی افکار عقاید و شیوه زندگیش قضاوت کنید . اسامی نیز در همین حالت قرار میگیرد چون زمانی که او را میشناسید نمیتوانید با ازادی نگاهش کنید چرا که حروف و کلمات به ان تابلوی زیبای جاندار متحرک جان میبخشد. و هویت میدهد . من دوست دارم نظاره گری خاموش بر زیباییهای دنیای اطرافم باشم نه اینکه به محتوا و عمقشان پی ببرم و در مورد گذشته شان کنکاش کنم که این اصلا در درجه اهمیت قرار نمیگیرد . من هرگز در رویای حرف زدن و اشنا شدن با خانومها زیبایی که در خیابان نزدیک خودم میبینم به سر نمیبرم چرا که من فقط یک تصویر را میبینم و خودم را با بسط خاطرات و رویاها در مورد یک تابلوی متحرک زیبا ازار نمیدهم . نه ان را در ذهنم بسط میدهم نه از دایره زیبایی شناختی عینی دور میکنم .
فقط به چیزی که چشمهایم دیده اند فکر میکنم زیباییش را تحسین میکنم و از ان چیز بیشتری نمیخواهم . چرا که نمیخواهم ازادی خودم و موجود دیگری را فدا کنم و در عین حال به کسی خیانت کنم که دوستش دارم !!
تا بعد !!!!!!!!
