UncategorizedMay 30, 2007 7:37 am

نقشه ایران را باز میکنم و به نقشه خیره میشوم . نمیتوانم هضم کنم که چگونه است که این پهنه زیبای خاکی دچار اینهمه مشکلات حل نشدنی است . همه ما با واژه هایی مانند توسعه نیافته یا عقب مانده اشنا هستیم . چرا و چگونه است که کشورمان عقب ماننده نامیده میشود و چه پارامترهایی وجود دارند که با انها میتوان میزان عقب ماندگی یا توسعه یافتگی مملکتی را مشخص کرد؟ چگونه میتوان این مسئله را هضم کرد که ایران با یک میلیون ششصد و چهل هشت هزار کیلومتر مربع وسعت و با تمدنی در حدود 10 هزار سال قدمت حتی برای تامین مواد اولیه برای خورد و خوراک مردمان کشورش با مشکل روبرو است و به خارج وابسته است؟ چگونه است که سرزمینی با وسعتی بیشتر از فرانسه ؛ المان ؛ ایتالیا ؛ سوئیس ؛ اتریش ؛ سوئد ؛ و جمعیتی کمتر (( نهایتا هفتاد و پنج میلیون در برابر حداقل 350 میلیون))  برای تامین بیشتر نیازهای خود به خارج از ایران وابسته است و  بدون واردات یا صدور نفت حتی از تامین نیازهای غذایی مردمان خود برای یک ماه عاجز است؟ چرا ما میتوانیم بوی اضمحلال را از بطن این جامعه از خیابانهای مان و از میان همه چیزهایی که داریم را استشمام کنیم ؟ چرا ارزشهای اجتماعی جامعه مان در دوراهی بین سنت و مدرنیته سرگردان مانده است؟ ویل دورانت جمله ایی به این مضمون دارد : زمانی نیروهای خارجی و عوامل بیرونی میتوانند یک تمدن یا جامعه را مورد هجوم قرار دهند و موفق به تاثیر مخرب در ان جامعه شوند که ان جامعه؛ تمدن یا فرهنگ از داخل رو به اضمحلال بگذارد . و از طرف دیگر نیز میتوان گفت یک جامعه بعد از رشد و بالندگی داخلی میتواند در عرصه های خارجی تاثیر گذار و مورد توجه باشد . نمونه اشکار این مطلب ایالات متحده امریکا است که ابتدا در داخل رشد و توسعه یافت و سپس در خارج از کشور شروع به ایجاد امکانات برای خود نمود و به جایی رسید که هم اکنون بخشی از واقعیت دنیای کنونی ماست که چه بد و چه خوب نمیتوانیم ان را نادیده بگیریم . در مورد کشورمان ایران نظریه پردازانی هستند که اعتقاد دارند که توسعه نیافتگی ایران و عقب ماندگی این کشور غنی به دلیل حملات مداوم نیروهای خارجی در طول تاریخ است (( عربها ؛ ترکان و مغولان )) و همچنین تاثیرات منفی استعمار عصر جدید . برخی از نظریه پردازان نیز عقب ماندگی تاریخی ایران را به اسلام نسبت میدهند . اما پاره ایی از نظریه پردازان را اعتقاد بر این است که میتوانست این اتفاقات رخ ندهد ولی ایران در عصر کنونی همچنان یک کشور توسعه نیافته باقی بماند . کمابراینکه تمدن غرب نیز در طول تاریخ با حوادثی روبرو بوده است که هرکدام از انها به تنهایی میتوانست به تنهایی باعث نابودی تمدنی بشود نکته اینجاست که شما تنها در صورت یک مقایسه بین تمدن شرق و غرب میتوانید پی به توسعه نیافتگی تمدن شرق ببرید (( منظور از تمدن شرق بیشتر خاورمیانه است نه کشورهایی مانند ژاپن یا کره)) در این گونه مقایسه تطبیقی شما به نکته ظریفی پی میبرید که از قرن پانزدهم و بعد از رنسانس در اروپا جهش خیره کننده تمدن غرب اغاز شد و در ان زمان نه تنها کشورهای شرقی توسعه نیافته نبودند بلکه از ثبات نسبی نیز برخوردار بودند . در واقع وقتی شما غرب و شرق را باهم مقایسه مینمایید پی به توسعه نیافتگی و عقب ماندگی تمدن شرق میبرید . محقیقن در تعریف کشورهای توسعه نیافته میگویند جامعه ایی که از اقتصاد کشاورزی فراتر رفته است ولی به مشخصه های یک تمدن صنعتی نرسیده باشد و هنوز دارای پارامترهای توسعه نرسیده باشند. دین میتواند یکی از عوامل عدم توسعه یک جامعه باشد . در سیستمهای بسته زمانی که دین با قدرت ادغام میشود و در یک نقطه متمرکز میگردد و سیستم به سمت تئوکراسی حرکت میکند نقش مخربی در خود جامعه و پیرامون ان برجای میگذارد (( مثال اروپای قرون وسطی)) همچنین راه های بالندگی و رشد و توسعه علمی وفرهنگی جامعه را مسدود میکند و اجازه رشد به استعدادهای یک جامعه را بدون گزینش و تفحص در مورد افکار و عقاید انان را نمیدهد چرا که همه بدون انکه بخواهد باید هرچیز را که گفته میشود را بپذیرند و گرنه حق حضور در بازی را ندارند. (( جامعه کنونی ایران)) ادغام دین وسیاست پدیده جهانی است که عمری به غایت تاریخ دارد اما یکی از عوامل مهم توسعه نیافتگی ایران مسئله اقلیم و جغرافیا است . این یکی از مهمترین عوامل در طول تاریخ تمدن این کشور بوده است . البته این عامل از کنترل بشر خارج است ولی بهرحال اقلیم ایران نقش موثری در عدم توسعه این کشور بازی کرده و میکند . بسیاری از مناسبات اجتماعی افراد نیز بر پایه اقلیم شکل میگیرد . تمدن کنونی غرب که اساس و پایه ایی برای مطابقت دادن و معیاری برای سنجش رشد و اعتلای سایر جوامع است در واقع محصول یک عصر خاص از تاریخ جوامع غربی است یعنی انها به دلیل شرایط جوی و جغرافیایی مناسب و شرایط زندگی نسبتن اسان و وجود اب فراوان ابتدا دغدغه ایی برای امرار معاش نداشتند و سپس شروع به اعتلای فکری و فرهنگی جامعه خود نمودند . تصور کنید . هم اکنون قسمت عمده کشور مان را سرزمینهای خشک و لم یزرع کویر لوت و دشت کویر پوشانده است . که این بخشهای عمده کشورمان تقریبا خالی از هرگونه اثار حیات است . این عامل در طول تاریخ باعث ایجاد دشواریهای زیاد برای ایجاد کانکشن بین مردمان چهار سوی این پهنه خشک و لم یزرع ایجاد میکرد. از طرف دیگر بخش عمده ای دیگری از خاک کشورمان توسط یک رشته کوه های وسیع و سربه فلک کشیده پوشیده است که علاوه بر دشواریهای زیاد برای رفت امد و ایجاد ارتباط سرمای زیاد و همچنین عدم امکان استفاده مناسب برای تولید غذا خود نیز باری بر مشکلات این جامعه میافزود . تمام این عوامل جغرافیایی منجر به یکی از تاثیر گذارترین عوامل در طول تاریخ تمدن این کشور داشته است که همانا مقوله کمبود اب است . بله اب در طول تاریخ این کشور از جمله سلاحهای مخرب بوده است کم با استفاده از ان بسیاری توانستد روند حوادث را اون گونه که میخواهند شکل بدهند .
ادامه دارد

تا بعد !!!!!!!!!!
وقتی این لنی با شونه های نرم میگه تا بعد حتما بعدی هست !!!!!!!!!!!!!!!!

UncategorizedMay 28, 2007 1:01 pm


چرا جنگها در میگیرند؟ شاید یک دلیل ان گرای ذاتی انسانها به خشونت است . یعنی یک میل درونی برای کشتن همنوع که باعث میشود انسان بسوی جنگ و درگیری تمایل درونی داشته باشد . روانشناسان را اعتقاد بر این است که انسان بصورت ذاتی برای پرخاشگری کشش دارد و این تمایل درونی در کشتارها؛ ویرانگری ها و نابود کردنهای در حین جنگ نمود پیدا میکند. شاید در دیدگاه تجربیات عملی این نظریه نمود چندانی نداشته باشد که رابطه ایی بین جنگ و انگیزه های درونی انسان وجود داشته باشد . شاید میدان نبرد جولانگاهی خوبی برای انسان باشد که بتواند ان میل درونی خود برای خشونت و پرخاشگری را ارضا کند . یعنی این میدان میتواند فرصتی برای انسان بوجود بیاورد تا احساسات جنایتکارانه را که تا این لحظه پنهان نگهداشته است را عیان کند. خشونت و پرخاشگری ویژگی بسیاری رفتارهای انسان است اما تعداد اندکی را وادار به کشتن میکند. بسیاری از کسانی را شخصی را بقتل رسانده اند و ما انها میشناسیم ؛ این کار را در میدان جنگ انجام داده اند و درست به همین دلیل ما از انها ترسی به دل را نمیدهیم چرا که میدانیم دلیلی انها برای کشتن یک شخص در میدان جنگ و شرایط یک جنگ با زندگی عادی بسیار متفاوت است یعنی ممکن نبود که این اشنا در یک شرایط کاملا نرمال دست به ان عمل بزند و مرتکب قتل شود. در ارتش فرقی نمیکند در کجای جهان اما همیشه انضباط و نظم و کار گروهی اموخته میشود اما به عقیده کارشناسان اصلی نکته ایی که اموزش داده میشود و از افراد خواسته میشود همانا کشتن است . یعنی بخش عمده ایی از اموزشهای انان مربوط به نحوه کشتن انسان دیگری در لباس نظامی است .یعنی انا یاد میگیرند تا حدودی را که برای خشونت قائل هستند را نادیده بگیرند و در مواجهه با دشمن هیچ محدویتی را در نظر نگیرند و در شرایط مناسب اورا بکند. گاهی استثناهایی نیز وجود دارند یعنی گروهی از انسانها که بدون اموزش نیز میتوانند بکشند که از انان بعنوان سربازان طبیعی یاد میکنند یعنی مردانی که بیشترین لذت را از غلبه بر موانع جسمی و زندگی در شرایط سخت میبرند. اما رد ارتشهای حرفه ایی نیز این افراد نادرند یعنی در گروه کوچکی در غالب کماندو ها جمع اوری میشوند. یعنی انها در گروه کوچکی جمع اوری میشوند و تحت الشعاع مردانی قرار میگیرند که ذاتا کشتن را بلد نیستند و علاقه ایی به کشتن ندارند. براساس تحقیقاتی که انجام شد در جریان جنگ حهانی دوم انهم بوسیله سرهنگ مارشال انجام پذیرفت نشان داد که فقط پانزده درصد سربازان در نبرد تفنگ های خود را شلیک کردند. حتی هنگامی که مواضعشان زیر اتش بود و جانشان در معرض خطر قرار داشت نتایج تحقیقات حتی برای فرماندهان نیز تکان دهنده بود زیرا هر کس گمان میکرد تنها کسی است که از اجرای فرمان سر پیچی میکند و تنها در موقع حضور افسران اقدام به شلیک مینماید . بی میلی انها به لیک نشانه ترس نبود بلکه نشانه ایی بود برای عدم تمایل به کشتن در مواقع ای که ضروری نیست . مهمترین عوامل ایجاد جنگ ظهور جوامع مبتنی بر دولت است . از دولتهای سنتی دیروز تا دولتهای ملی امروز جنگ در دنیای امروز پدیده ایی است که احتمال ان همیشه وجود دارد . چون دولتها همگی به وسایل اغاز جنگ مسلح هستند و میتوانند اغاز گر جنگ باشند . اگرچه عواملی که به جنگ سرعت میبخشند گوناگون هستند. وقتی دولتها نتواند از طریق مذاکره یا دیپلماسی مسائل خود را حل کنند به جنگ رو میاورند .یا ممکن است جنگ براساس تعارضات ایدئولوژیکی یا مذهبی باشد ولی بهرحال جنگ اموزن نهایی قدرت در عرصه بین المللی است . مشهورترین نظریه پرداز جنگ متفکر المانی قرن نوزدهم کارل فون کلاسویتس این نکته را دقیقا بیان کرده است

 

جنگ یک عمل صرفا سیاسی نیست بلکه یک ابزار واقعی سیاسی است و ادامه بده بستانهای سیاسی اجرای همان هدف با وسایل دیگر . بعقیده من جنگ بدترین حقیقت جهان هستی است اینکه شما مجبورید در بیشتر مواقع به خاطر عقاید و خواسته ها و ارمانهای دیگران و برخلاف خواسته قلبی خود به جنگی بروید که به شما ارتباط ندارد . شما وارد میدان جنگ میشوید و به مردی یا به زنی که نمیشناسید شلیک کنید و این بدترین درد دنیا است . شما کسی را میکشید که او را نمیشناسید او به شما بدی نکرده است . این بسیار درد اور است که مجبورید کسی را بکشید که شاید در زمانی دیگر میتوانستید دوستان خوبی برای هم باشید و شاید میتوانستید او را در کافه ایی برای قهوه ایی دعوت کنید . شما مجبورید فرزندی را یتیم کنید که شاید اگر در پارکی او را میدید شاید برای او بستنی می خریدید . ولی حالا بخاطر ارمان کسانی که هیچ وقت در جنگی درگیر نمیشوند . هیچ وقت نفیر هیچ گلوله ایی گوششان را نمیازارد و هیچ وقت عزیزانشان در میادین نبرد کشته نمیشوند . انها فرزندان خودشان را در ضندوق خانه ها مخفی میکنند چون جنگ متعلق به فقرا است و فقط از ما بهتران دستور جنگ را میدهند همین

با الهام از مقاله ایی به همین نام در جنگافزار.

تا بعد!!

لعنت به همه تا بعد ها !!!!

UncategorizedMay 17, 2007 9:39 am

این برداشت ساده ایی است از کلمه فاشیسم و مقایسه ان با چیزی که میتوانم ببینم. فاشیسم از کلمه فاشیسمو گرفته شد که شعار تمامیت خواهی و قدرت طلبی در روم باستان بود. البته در اصطلاح نام نماد یا بسته ایی بود که از چند میله و یک تبر؛ که در پیشاپیش دستجات سپاه روم باستان بعنوان شگون یا نشانه ایی برای اخذ رحمت از جانب خدایان بی شمار رومی حمل میشد. در قرن بیستم بنیتو موسولینی یا همان دوچه معروف ان را در ایتالیا احیا نمود و توسط اشخاصی همچون خوان پرون در ارژانتین یا فرانکو در اسپانیا یا دسته پیراهن سبزها در برزیل دنبال شد(( گروه اخیر بسرعتی که پدیدار شد از بین رفت)) پیراهن سیاهان موسولینی علامات فاشیسم را را با خود حمل میکردند. این اصطلاح نیز در زمان دوچه در ایتالیا شایع شد و مورد استعمال قرار گرفت. از این رو است که درمی یابید فاشیسم ریشه تاریخی همانند سایر مکتبهای سیاسی ندارد و محصول رخدادهای قرن جدید یا بهتر است بگویم یک محصول از فرایندهای اجتماعی اوایل قرن بیستم اروپا بود. که ترکیبی است از عقاید دیگر مکتبهای فکری در گذشته که در قالب یک مکتب سیاسی جدید متولد شد و هواخواهان زیادی نیز پیدا کرد. شاید بهتر است بگوییم فاشیسم ترکیب و مخلوطی از عقاید مسلکهای سیاسی مختلف که در طول حیات سیاسی بشر روی زمین است که توسط مردی باهوش مانند موسولینی خلق شد و توسط دیگران دنبال گشت و شکلهای مختلفی به خود گرفت از ان جمله فاشیسم مذهبی. نوع تولد فاشیسم کاملا برخلاف دیگر مسلکهای سیاسی بود . یعنی برخلاف دیگر مسلکهای سیاسی و فلسفی که ابتدا بروی ان بحث و تبادل افکار شد و فلسفه ان بتدریج پخته شد و شکل گرفت و زمانی که شرایط اجتماعی لازم برای عمل ان مسکلها فراهم گشت انها توانستند منشا عمل واقع شوند و مورد استفاده قرار گیرند؛ فاشیسم محصول یک فلسفه نبود وبر اساس استدلال و عقل به وجود نیامد بلکه گروهی در اعتراض به شرایط موجود گرد هم امدند و قدرت را بدست گرفتند و بعد دریافتند نیاز به یک فلسفه فکری و عقیدتی دارند اقدام به خلق یک فلسفه عقیدتی برای خود نمودند تا بتوانند اقدامات خود را برای جهانیان توجیه نمایند. و در مقابل افکار عمومی بحق جلوه گر شوند و از طرف دیگر موافقانی در سایر کشورها برای خود دست و پا کنند. این گروه در میان فلسفه های مکاتب  سیاسی وعقیدتی گذشته  جستجو کردند و از هر مکتب بخشی که اعمال انها را توجیه میکرد را وارد مکتب فکری خود نموده و از مجموع این اصول فاشیسم را بنیان نهادند. که در واقع یک فلسفه نوین و قرن بیستمی بود. فاشیسم تنها مکتب فکری قرن بیستم بود که این ویژگی را دارا است. یعنی برخلاف دومکراسی یا کمونیسم که عمل به عقاید مکتب مدتها بعد از شکل گیری و پی ریزی اساس عقاید مکتب به صورت فعل درامد . فاشیسم فلسفه ایی خلق الساعه داشت . و کاملا وابسته به پیش امدها و وقایع و رخدادهای در پیش رو بود که باید برای انها تفکری تولید و خلق میشد و راهکاری به دست میامد. بهرحال تعریف فاشیسم این است . مکتب و روشی از اداره جامعه که به حد افراط استبدادی و توتالیتر و انقلابی و سرشار از شعارهای ارمانگرایانه و خلقی و مذهبی است. این سیستم ابتدا در ایتالیا خلق شد و تحت عنوان فالانژیسم در اسپانیا توسط فرانکو دنبال گردید و در المان نازی شکل نازیسم را به خود گرفت و در شوروی نیز به شکل کمونیسم وارد عرصه سیاسی کشور گردید. عوامل ظهور فاشیسم در همه جای دنیا و در همه سالها یکسان بوده است که عبارتند از : انشعاب و تجزیه اجتماعی حاصل از یک جنگ طولانی ؛ رکود اقتصادی کشور میزبان ؛ کشمکش مابین سرمایه داران و عامه فقیر مردم به دلیل وجود تضادهای طبقاتی شدید ؛ قدرت گرفتن بیش از حد مذهب بدلیل اینکه وقتی عامه مردم نتوانستند مشکلات روزمره خود را با تکیه و مستمسک قرار دادن دلایل عقلانی حل نمایند به خرافه روی اوردند؛ بیم سرمایه داران و مذهبیون از ظهور مکتبهای فکری نظیر کمونیسم و سوسیالیسم بدلیل همین تضادهای شدید موجود در جامعه که میتوانست کل منافع انان را مورد تهدید قرار دهد.  به توجه به همین دلایل فاشیسم مورد توجه مذهبیون سرمایه داران صاحبان صنایع فئودالها و زمین داران بزرگ و بانکداران و سپس طبقات متوسط جامعه قرار گرفت. در ایتالیا فاشیسم از انجایی که دهقانان از جنبشهای کارگری خشمگین بودند را به دنبال خود کشاند(( ایتالیا بزرگترین جامعه کمونیستهای اروپای غربی راداشت با رهبران باهوشی همچون پیترو ننی در دهه هفتاد میلادی)) و سپس توانست دستجات عظیم کارگری را که از کشمکشهای مابین افراطیون چپ و احزاب لیبرال خسته شده بودند و اعتصابات خود را با شکست روبرو میدیدند را با خود همراه نماید . اما در المان وجه ناسیونالیسم افراطی فاشیسم نظر رهبران نظامی حزب نازی را به خود جلب کرد و انها نیز خالق افسانه ایی شدند به این ترتیب : ملت المان ماموریتی خاص دارد که برحسب تقدیر بر عهده انها نهاده شده است که بس توان فرساست . این ملت باید بر همسایگان و دنیا حکومت نماید و فرد باید به منظور تحقق این هدف مقدس که تنها با توسل به جنگ قابل تحقق است خود را در اختیار حزب بگذارد. انها با توسل به این شعار مقام پیشوا را تا مرتبه الوهیت یا نیمه خدایی رساندند و اورا تنها فردی معرفی کردند که میتواند ملت را از زوال نجات دهد تا ماموریت تاریخی خود را به انجام برسانند. فاشیسم در همه جا حزب و مسلکی به وجود اورد که متکی به مردانی بود که سخنوران و مبلغینی زبر دست بودند و میتوانستند نسل جوان را در شوریدگی هیجان و یک فضای احساسی نگاه دارند تا از این راه و استفاده از نیروی جوانی به سرمنزل مقصود خود برسند. انها از کودکی نسل پیشرو را به لباسها و هیاتهای متحد الشکل نظامی در میاوردند و انها را شستشوی مغزی میدادند  تا بتوانند برای رسیدن به اهداف نهایی خود از وجود انها استفاده نمایند . در تمام سیستمهای فاشیستی رژه های خیابانی جوانان و گروههای وفادار به سیستم در خیابان برای ایجاد رعب و وحشت معمول بوده و هست.  همینکه به قدرت میرسیدند یک دیکتاتوری توتالیتر معمول میشد و هرگونه ازادی مطبوعات یا احزاب ممنوع میشد و کسی جرات مخالف خوانی با حزب حاکم را نداشت و برای دادن یک وجه دمکراتیک یک سری انتخابات فورمالیته تشکیل میشد که کاندیدای حزب حاکم با توسل به کلیه سلاحهای غیر اخلاقی همچون زور یا تقلب در شمارش ارا یا خرید ارا به قدرت میرسید یا انتخاب میشد. فاشیسم از دو راه عمده به قدرت میرسد . اول با روشهای مبتنی به خشونت مانند اسپانیا و ایتالیا و دوم با تضعیف و تخریب موسسات دولتی و ساختارهای دموکراتیک جامعه و سپس تحصیل اکثریت در موسسات قانونی مانند مجلس مانند کاری که در المان یا ارژانتین انجام پذیرفت. فاشیسم هیچ گونه انتقاد را تاب نمیاورد روشهای توتالیتر یا استبداد جمعی در کلیه شئون جامعه به کار بسته میشود حتی امور فرهنگی و مذهبی نیز به شدت تحت سیطره حزب حاکم قرار میگیرد. این در نهایت به ناسیونالیسم افراطی ورشد عقایدی مانند برتری نژادی و مذهبی منجر میشود مانند اتفاقی که در المان نازی بصورت انتی سمی تیسم رخ داد و منجر به نسل کشی یهودیان گردید. در انگلستان حزب فاشیسم انگلستان یا همان پیراهن سیاهان توسط سر اسوالد موسلی در 1931 تاسیس گردید ولی این شخص در زمان جنگ دستگیر و حزب مزبور متلاشی گردید. در ایالات متحده امریکا نیز افکار فاشیستی در قالب گروهایی همچون پیراهن نقره ایی ها یا کلمبیانها به وجود امد که بیشتر ضد رنگین پوستها بودند البته بعدها به تاسی از المان رنگ ضد یهود به خود گرفت. منابعی که فاشیسم از انها الهام گرفته است یا مکاتبی که فاشیسم اصول خود را از انها برداشت نموده است عبارتند از : 1_ناسیونالیسم و برتری نژادی ژرمن که از فلسفه هگل وام گرفته شده است.2_قسمتی از مرامهای سوسیالیستی خود را از سوسیالیستهای انگلیسی و افکار مارکس .3_شعار فاشیستی از ارتور مولر واندنبروک4_سختی و شدت عمل دولت در مقابل هرگونه مخالفت از افکار ماکیاولی 5_قسمتی از توجیهات و بسط ناسیونالیسم از بندتو کروسه ؛ جیووانی جنتیله و الفردو روکو نظریه پردازان ایتالیایی 6_ فلسفه ایرسونالیسم از شوپنهاور و نیچه و هانری برگسون (( این قسم از فلسفه به عنوان فلسفه غیر عقلی در مقابل راسیونالیسم یا اصالت عقل قرار دارد و به معنای شورش بر ضد عقل بود که از قرن نوزدهم اغاز شد ))7_نیروی محرکه و قوه مولد افسانه را از ایدئولوژی سندیکالیسم ژرژسورل فرانسوی اخذ کرده8_رد دموکراسی و سرکوب افکار لیبرال را از الفردو روکو وام دار است9_افسانه برتری نژاد نوردیک را از هوستن استوارت چمبرلن نظریه پرداز انگلیسی و گوبینیو فرانسوی وام دار است که هانس کونتر و اسوالد اشپنگلر انرا پرورش داده اند و توجیه فلسفی ان بوسیله الفرد روزنبرگ انجام شد.10_اعتقاد به قدرت نامحدود و اینکه مذهب و خدا باید ابزاری در جهت پیشرفت اهداف عالیه حزب باشند را از ماکیاولی.11_فرضیه وحدت قدرت را با دولت از ترشتیکه المانی گرفته است که ان را در کتاب سیاست خود پرورش داده12_جنبه اسرار امیز بودن اصول عقاید حزبی و حالت معمایی که از این راه هاله ایی از تقدس بر سر پیشوا یا رهبر کشیده میشود از نوشته های مایستر اکهارت در قرن چهاردهم و الفردو روزنبرگ 13_عقاید قهرمان پرستی و قهرمان پروری متعلق به توماس کارلیل اسکاتلندی است که از اصول اساسی گروههای فاشیستی و نظامهای مبتنی بر عقاید فاشیستی است.فاشیسم بشدت ضد دموکراسی است و ان را نوعی بوالهوسی میشمارد و ایده جستجوی ازادی را نوعی اگو ئیسم یا خود پرستی میشمارد. از متعقدان شدید کولکتیویسم میباد یعنی منافع فرد را فدای مصالح جامعه و فرد را ذوب در حزب و دولت میداند. فاشیست های المانی خود را حزب ناسیونال سوسیالیست میدانستند در حالی که این یک عوام فریبی بیش نبود . انها یعنی فاشیستها بشدت متعقد به میلیتاریسم پنهان هستند یعنی سربازی و نظامی گری جز مشاغل مهم در زمان حکومتهای فاشیستی به حساب میاید فاشیستها مخالف وجود عقل و فلسفه عقلی و اصالت قدرت تعقل انسان هستند و همه چیز را به یک قوه ماورا طبیعه مانند سرنوشت یا اراده یا خواست خدا مرتبط میدانند و از این راه به یک قداست و نوعی اسرار امیز بودن دست پیدا میکنند. کلیه شئونات فرهنگی را در دست میگیرند . شما باید طوری فکر کنید که انها میخواهند . نگاهتان به دنیا باید مطابق میل انها باشد حتی نوع پوشش جامعه را نیز تحت کنترل خود میگیرند (( به پوشش المانها در زمان جنگ دوم دقت کنید)) فرهنگ تولیدی فاشیستها دستوری است و شما ازادی برای تجربه و مبادله با فرهنگ های مختلف را نخواهید داشت. در مورد سیاست و مذهب خط فاصلی بینشان نیست و کلیه عناصر در دست دولت است که میتواند در جهت مصالح حزب از ان استفاده نماید. در مورد اخلاقیات انها متعقد هستند جوهر اخلاق قدرت است یعنی بعد از اینکه دیگر قدرتها را منکوب نمودید میتوانید بخودی خود یک قدرت اخلاقی غالب به شمار ایید و بقیه از شما تاسی خواهند کرد( الحق لمن غلب)) همچنین انها متعقد به قداست رهبر یا پیشوا هستند و متعقد بودند پیشوا از یک نیروی ماورا الطبیعه الهام میگرد . فاشیستها بشدت متعقد به نظام تک حزبی هستند و هیچ گونه ساز مخالف را برنمیتابند.
بهرحال بشر همیشه بدنبال قدرت بوده است و نمیتواند از این خواست فرار نماید چراکه قدرت میتواند تمام خواستهای پست مادی را براورده نماید و فاشیسم سلاحی برنده برای بدست اوردن قدرت میباشد
تا بعد
وقتی لنی خوبترین میگه تا بعد حتما باز هم مینویسه!!!!!

 

UncategorizedMay 14, 2007 5:00 pm

همه روزه جسم با من بدرفتاری میکند. تمام احساس و خیالم شعله ای است در طوفان که رو به خاموشی میرود. در این خیابان قدیمی راه میافتم و در چهره کسانی که به جبر باید مردم نامیدشان؛ مفهومی را که واقعا نشان میدهند نمیبینم در عوض چیزی را میبینم که اگر از ضمیر من اگاه بودند و مرا میشناختند ؛ اگر از درون من آگاه بودند اگر میدانستند چگونه ام ؛اگر من با تمام وجود اب گونه ام؛ در صورتم ؛ غیر عادی بودن مسخره و شرم گین روح وضمیر باطنم را نشان میدادم ؛ انها ان را به نظاره مینشستند و مرا ریشخند میکردند. این کاملا قابل درک است یعنی من میتوانم ان را درک کنم. ریشخندی خشن که من در جمع این انسان نماها نشان میدهم و در فراسوی این ثانیه های در حال مرگ زندگی مسخره من و این داستان عجیب که من وارث ان شدم به من نشان میدهد که من ادراکی احمقانه از این زندگی ام که فقط میتوانم همچون شبح در پس ان خود را مخفی کنم یا به ادامه برای چیزی اصرار ورزم که میتواند برای زمانهایی کوتاه نقل مجلس شبانه شان باشد. پس از این افکار مالیخولیایی خود را می یابم که بیهوده تلاش میکنم تا چیزی را اثبات کنم . به که؟ نمیدانم . سعی میکنم به خودم بقبولانم که احتمال این ریشخند فقط از من ناشی میگردد و منتشر میشود. نوای موسیقی شرقی که تم ژاپنی دارد ارامش غریبی به فضای خانه اورهام میبخشد. به گالوین میگویم : من دیگر تاب ان را ندارم تا ریشخندهایی را که به خواست خودم و توسط سایه های متحرک اطرافم و اشباح سرگردان زندگی ام برایم خلق شد را دوباره برای خودم دوباره خوانی کنم . و ناگهان در غمگین ترین میزان نتهای این اوای غمگنانه ای شرقی حالت خفگی را احساس میکنم . هراس از رویایی با چیزی که شرقیان ان را سرنوشت میخوانند و غربیان به ان نام اشتباهات فردی را میدهند. میتوانم وجود دیوارهای شیشه ایی که از ریشخندهای مردمانی که حتی عاطفه را نیز میخرند و در هنگام دیدن باز شدن یک گل سرخ لذتی از پیرامون خود نمیبرند را در مورد خودم حس کنم . چقدر بد است که نمیتوان به ماهی های سد پاستیل داد و گریه نکرد . من چشمان کسی را که اینچنین سرشار از عاطفه است را میپرستم و در مقابل اینهمه احساس انسانی سر تعظیم فرود میاورم . انهایی که در کنار خود انسانهایی سرشار از تخیل و احساس را دارند با شادمانی این مجسمه های عاطفه را به زیر تازیانه های بی رحمانه ریشخند و استهزا میکشند و با تمسخر انها را سنگسار میکنند و به مرگ غمگنانه انان میخندند در حالی که سوار بر مرکبهای گرانقیمتشان تفاله های خوراک هروزشان را به داخل خیابانهایی میریزند که رفتگرانی سیاه بخت و نارنجی جامه باید پسمانده های تمدن مسخره مارا پاک کنند. من از میان این ارواح کینه توز عبور میکنم انها افکار بیمار گونه مرا میفهمند و مرا انسانی شاید کسی نمیداند فرض میکنند.انها با نگاهشان به عروسک در دستم به صورتم با خنده هایشان کشیده میزنند و مسخره ام میکنند. و سرانجام گاهی در میان این خداپرستان در میان خیابان از حرکت باز می ایستم و هم زمان در جستجوی یک دنیای دیگر که درب ان در وسط همین خیابان باز میشود به اطراف خیره میشوم . دری که درون این هوای نامریی است در میان این فضای بی انتها . میدانم که این در وجود دارد و میتواند مرا به ان سوی جهان ببرد به جایی که میتوانستم در انجا یک زن مرده را که همیشه در تلاش هستم تا دوباره خوابش را ببینم ؛میتوانستم از دیگران که از انها به خاطر تمسخر و ریشخندشان میترسم؛ میتوانستم از واقعیتهای تلخ سرنوشت رقم زده شده برای نوع بشر؛ میتوانستم از حقیقت روح بیگانه زنده ام ؛ فرار کنم و به ارامش برسم من میدانم ان درب هست همین جا در همین خیابان در میان این درختهای کهن سال سربر اسمان کشیده . دوست ندارم از این چهار دیواری خارج شوم چراکه دخترک گل فروش و پسرک ورد فروش سر چهار راه همچون تازیانه میمانند بر روح زخمی من که نمیتوانم برایشان کاری کنم و این شرمگینم میکند . انگار عادت کرده ام خود را در روح اینه به نظاره بنشینم من بالاخره فهمیدم که اگر همنوعانم مرا میشناختند در برابر من چگونه گارد را میبستند . براستی حق با گالوین است که زندگی با همنوعان شکنجه ایی است که روح را میازارد مانند ضربه های شلنگ قرمز . من هم نوع خود را دردرون دارم ولی از انها دورم .ولی چه میشود کرد که باید در کنار انها زیست که دیوانه وار شهرت را طلب میکنند و تنوع طلبی شان حالم را به هم میزنند گندم نمایان جو فروش . میخواهند کسی بشوند ولی نمیخواهند کسی را دوست داشته باشند مگر زمانی که احساس کنند از او نفعی میبرند. جایی برای فرار از انها ندارم انها در تنهایی نیز مرا احاطه میکنند و من از خودم نیز میگریزم شما ای خانه های بلند روبروی من در این لحظات غروب ؛ شما ای خیابانهای تنگ در زیر نور کمرنگ ماهی که هیچ وقت نیست (( میگویند رفتن به ماه ارزوی کسانی است که ماه را ندارند)) اگر من بی احساسی شما را داشتم و کور بودم چه خوشبخت بودم. قدرت مادی ما بدون هراس قضاوت ؛ بی مکانی برای احساس یا دلواپسی های گوناگون چقدر غیر انسانی است. درختهایی که از نظر بیشتر این همنوعانم چیزی جز درخت نیستند چه خاضعانه سبزینه چشم نوازشان را در این غروب دلگیر؛ چه بی تمنای دستمزدی تقدیم چشمان سرد و بی فروغ مامیکنند. من دوست دارم اگر قرار است مسخره شوم این درختها که همیشه خارج از حوزه هراسهایم قرار دارند و غذای چشمانم را بی جیره و مواجب تامین میکنند و مرا قضاوت نمیکنند؛ من دوست دارم انها این کار را بکنند. احساس میکنم این خیابان و درختهایش و این کره ابی رنگ با من نسبت برادری و خواهری دارند چرا سکوت انها برای من مانند نوای دلانگیز همین موسیقی است . میدانی تهران احساس میکنم تو مادر منی چون در زیر افتاب یا در شب هیچ وقت مرا خشمگینانه قضاوت نمیکنی و از نبود من نمیپرسی و هیچ وقت نخواستی افکارم را حتی در زمانی که میدانستی برملا کنی . دوستت دارم تهران من. تهران من ؛ تو همسفر دردهای کودکیم بودی نمیدانم همه از تو بد میگویند ولی من عاشقانه دوستت دارم چون همیشه به من فرصت دادی در خیابانهایت راه بروم و در انها بیاسایم و تسلایم میدادی به خاطر اینکه صدایت انسانی و مادی نبود و هیچ وقت نخواستی ضعفهایم را به رخم بکشی و بی رحمانه قضاوتم کنی . وقتی خورشید در پس اسمانت که روزگاری زیباترین بود مخفی میشود وقتی ستاره ها همچون پولکهای رنگی به دامنت ریخته میشود هیچ وقت مرا فراموش نمیکنی و تحقیرم نمیکنی تهران من دوستت دارم. مهربانی تو با من میتواند چقدر مادرانه باشد چرا که تنها تو مرا دروغگو ندانست و بدون قضاوت مرا دوست داشت . میخواستم به پاس اینهمه محبت که به من ارزانی داشتی خیابانت را ببوسم و با اشکم تن زخمیت را تعمید کنم ولی افسوس !!!! میدانم انقدر بزرگوار هستی که ضعفهای انسانی مرا ببخشی و مرا باز همچون کودکیم دوست بداری چرا که من نیز عاشقانه دوستت دارم شهر زیبا من . تو برای من همیشه زیباترینی ای تهران. میدانی ما میتوانیم بدون سوءظن همیشه همدیگر را دوست بداریم و در کنار هم سالهای سال خوشبخت زندگی کنیم . من برای شنیدن دردهای بیشمارت که محصول اندیشه های ناب انسانی است گوشهایم را به تو هدیه میدهم . و به پاس نجابتت چشمانم را به تو قرض میدهم تا ببینی و بفهمی که هنوز هستند کودکانی که به تو عاشقانه بخاطر خودت نه بخاطر اینکه در خیابانهایت پول ریخته دوستت بدارند. امیدوارم درک کنی که من با هیچکدام از هم عصرانت و کسانی که روحت را میازارند هم عصر نیستم . به امید روزی که در دوردست با یادت به خواب بروم بی امیدی به حیات مجدد بی امیدی به زندگی مسخره دیگر؛ فراسوی خدایی که باید در این اطراف بود ولی نبود و منت امکاناتی که همیشه بر گرده ماگذاشت . میخواهم درک کنی که من و تنهاییم اگر دوستت داریم نه بخاطر شهوت شهرت طلبی و نقاشی شده از رنگهای انسانی است . تورا بخاطر صبوریت و تحمل غرزدنهای همیشگی خودم دوست دارم که همیشه تنها پناهگاه من برای فرار از دقایق و لحظات بوده ایی . تا بعد وقتی لنی میگه تا بعد حتما یه بعد لعنتی وجود داره که حالم رو بهم میزنه کاش میشد که دیگه هیچ بعدی نباشه لعنت به همه این بعد ها !!

UncategorizedMay 4, 2007 9:06 am

Seit Ihnen gegangen
I hangin gewesen ‘ herum hier kürzlich
Wenn mein Verstand oben verwirrt ist
Gesprungen in mein Auto versucht zum freien Raum mein Verstand
Half mir nicht
Ich schätze, daß ich alles jetzt verwirrt herauf Baby bin
Bald, wie ich in meine Fahrt sprang
Anfang jener Gedächtnisse zum Spiel
Ein Lied kommt auf den Radio
Und dort sind U Baby noch einmal

Es ist ein anderes trauriges Liebelied gerecht
Rackin, ‘, das mein Gehirn verrückt mögen
Vermutung werde ich ganz oben heftig gezerrissen
Sei es schnelles oder langsames
Sie läßt nicht gehen
Oder rütteln Sie mich
Und alle sie ist wegen Sie

Seit Ihnen gegangen
Ich halte thinkin ‘ über Sie Baby
Erhält mich ganz oben erdrosselt
Dieses Herz von meinen hält
Dreamin ‘ von Ihnen und von ihm ist verrückt
Sie würden denken, daß ich hatte genug wurde
Sobald ich Sie aus meinem Kopf erhalte
Ich bin in meinem Auto wieder
Gerade ein Antrag vom Radio
Ich bin zurück im Liebezucker noch einmal

Er ist ein anderes trauriges Liebelied gerecht
Rackin, ‘, das mein Gehirn verrückt mögen
Vermutung werde ich ganz oben heftig gezerrissen
Sei es schnelles oder langsames
Sie läßt nicht gehen
Oder rütteln Sie mich
Und alle sie ist wegen Sie

Kommt hier die Zeichenketten
Dann singt jemand
Nimmt nur einen Schlag
Und dann beginnt er killin ‘ ich darlin ‘
Nimmt nur eine Anmerkung, ich erklären ya,
Von diesem Radio
Er ist gerecht
Andere
Einsam
Liebe-Lied.


این ترجمه المانی یه ترانه مشهور از خواننده مشهور است . یکی از دوستان این رو برای من میل کرد. خیلی لذت بردیم . ترجمه اش هم میزارم . البته چون الان خیلی داغ و تنوری بود خواستم حداقل شری یا علی یا خانم خاکپور که میدونم المانی بلدند و البته بقیه بچه ها که نمیدونم لذت ببرن . به من که خیلی چسبید .

هر کس بگوید مال کیست یک اتومیبل می باخ دایملر کرایسلر بهش میدهیم.

تا بعد !!!!

وقتی لنی مهربان و دوست داشتنی و خوبترین میگه تا بعد حتما بعدی هست!!!!!!

UncategorizedMay 3, 2007 7:35 am

این بزرگترین دغدغه ذهنی بشر در طول تاریخ حیات است . بیشترین مقدار توان ذهنی انسانها در این مورد خاص صرف شده است . شاید به اندازه هیچ واژه دیگر در دنیا خدا یا سایر ترجمه های این اسم در دنیا مورد توجه نویسندگان و اندیشمندان قرار نگرفته است . بیشترین ظلم در طول تاریخ حیات موجودات دوپا در روی کره خاکی به بهانه شناساندن این حقیقت برتر توسط مخلوقش به سایر مخلوقات روا داشته شده است . بیشترین هزینه ها که میتوانست باعث بهبود وضع زندگی گروه های عظیمی از انسانها در روی این کره آبی رنگ زیبا شود؛ در طول تاریخ بخاطر اثبات یا خوشایند یا ساختن خانه برای حقیقتی صرف شده است که بنا بر روایات و گفته های همه مذاهب نیازی به خانه ندارد چون نه میزاید و نه زاییده میشود . خدایی که برترین و مهربانترین است ولی در ذهن یک کودک بیش فعال مانند داریوش انا ایناwww.ana417.blogfa.com با خواندن کتابهای درسی یا مذهبی ساده این سئوال طرح میشود که چرا این حقیقت برتر اینهمه از خودش تعریف میکند؟ ایا او نیز از صفات انسانی مانند تکبر یا عشقه به شهرت بهره میگیرد؟ چگونه میتوان بدون دلایلی مانند اینکه : این دنیا با اینهمه نظم و دقت را چه کسی افریده است؟ وجود خدا را اثبات کرد یا نفی نمود ؟ چرا در طول تاریخ نمیشد یا بهتر است بگویم نمیشود  به این تابو نزدیک شد یا اورا زیر سئوال برد ؟ چرا این حقیقت برتر در ۲۰۰۰ سال اخیر باعث اینهمه خونریزی شده است ؟ چرا خداباوران در طول تاریخ با استفاده از سلاح باوراندن خدا به کفار و به اصطلاح به بهشت رهنمون ساختن زوری افراد دست به اینهمه خون ریزی زده اند ؟ قدس!!!! این واژه حداقل برای ما ایرانی ها اشنا ترین واژه بعد از کلمه امریکا است چرا که تمامی بیست و چهار ساعت کاری تلویزیون ایران درصد زیادی از این اوقات به این دو کلمه یعنی قدس وامریکا اختصاص دارد . این قدس این حرم قدسی ؛ به گونه ایی یکی از دولت سرا های حضرت احدیت است . دلیل اینهمه خونریزی و کشتار زنان و مردان بیگناه مسلمان و یهودی در ان سرزمین چیست ؟ ایا نمیشود این خانه خدا و سایر نشانه های خدایی مانند  دیوار ندبه را خراب کرد تا دیگر این سرزمین اینهمه مقدس نباشد تا یهودیان ارزو نداشته باشند که فقط در سرزمین مقدس به خاک سپرده شوند(( یکی این عمه من که خفه کرد ما رو)) تا مسلمانان اینهمه برای قبله اول خود خون جگر نخورند و یهودیان نیز به سرزمینهای مادری خود بروند و اینهمه اواره به کشور خود بازگردند و صلح پایدار به این کره مظلوم آبی رنگ باز گردد ؟ چرا اینهمه مسیحیان در طول تاریخ در قالب گروهایی مانند شوالیه های نگهبان دیر صهیون حرص بازگشت یهودیان به سرزمین مقدس را میخورند(( شاید برایتان جالب باشد که بدانید بیشتر صهیونیست ها مسیحی هستند تا یهودی و این خود بحث بسیار جالبی است که به موقع به ان خواهیم پرداخت)) ایا بقول گفته بچه ها (( انا نادر و بقیه دوستان)) خدا خودش را به دین متصل کرده است یا این امر بصورت عکس اتفاق افتاده؟ کدامیک از این ارتباط بیشترین سود را برده اند؟ دلیل اینهمه تناقض در بین فرامین منتسب به خدا و واقعیت های عینی جوامع بشری چیست ؟ چرا هر چقدر که به انسانیت بیشتر وفادار باشید رنج بیشتری را در زندگی روزمره خود تحمل میکنید ؟ کارمندی را در نظر بگیرید که در این تهران میخواهد با تعهد نسبت به فرامین اخلاقی الهی و بدون رشوه گرفتن یا پشت هم اندازی یا دیگر رفتارهای زشت شیطانی و یا بهتر است بگویم منتسب به نیمه پلید دنیای ما زندگی کند ؟ با توجه به تورم و هزینه ها چقدر در یک رفاه ساده به سر میبرد؟ جوانی را در نظر بگیرید که در ایران ۱۳۸۶ میخواهد یک انسان باقی بماند چقدر میتواند به ایده ال خود از یک زندگی ساده برسد ؟ چرا خداوند که الان و در دنیای پر از تنش امروز ؛ که مخلوق به حضورش بیشتر از هر زمان دیگر نیاز دارد از حضور در صحنه و ارتباط با بندگانش سر باز میزند ؟ چرا ما برای زیارت روی ماه ایشان باید تا لحظه مرگ و بعد از ان صبر کنیم ؟ چرا نمیتوانیم ولو یک بار برای دقیقه ایی در همین دنیا روی ماه ایشان را زیارت کنیم ؟ دلیل نیاز خدا به اینهمه خانه چیست ؟ اصلا چرا ما نمیتوانیم به زندگی خود بدون نیاز به خدا و تنها با شعور و چشمان مان ادامه بدهیم ؟ اگر ما ناقص هستیم چرا خدا خواسته یک محصول ناقض تولید کند؟ ایا این یک شوخی الهی است ؟ ایا او برای تفریح در خلوت خودش این کار را کرده است ؟ در اینجا قسمتی از دیالوگهای فیلم وکیل مدافع شیطان را برایتان نقل میکنم:(( این تیکه محبوب منه که بارها بهش رفر دادم شدم عینه تلویزیون که فیلم تکراری میزاره))

Who are you carrying all those bricks for?God?Is that it?God?I’ll tell you……let me give you
a little inside information about God.God likes to watch.He’s a prankster.Think about it.He gives man……instincts.He gives you this extraordinary gift,
and then what does He do?I swear, for his own amusement……his own private, cosmic……gag reel……He sets the rules in opposition.It’s the goof of all time.Look, but don’t touch.Touch, but don’t taste.Taste, but don’t swallow.And while you’re jumping from one foot
to the next, what is He doing?He’s laughing his sick, fucking ass off!He’s a tightass!He’s a sadist!He’s an absentee landlord!Worship that? Never!

براستی حق با شیطان است؟ ایا او یک مالک غایب است که برای تفریح خود این هدیه فوق العاده یعنی غرایز را به انسان میدهد و سپس او را از استفاده از ان منع میکند یا موانع سختی در مقابلش میگذارد و بعد به او میخندد؟

اینها سئوالاتی است که من بیسواد با انها روبرو شده ام و نمیتوانم برای انها جوابی بیابم . نمیدانم اکنون که در دروازه های جهنم ایستاده ام کمی میترسم که چرا نتوانستم برای این سئوالات اسان جوابهایی بیابم که بتواند ذهن کم توان مرا هدایت کند . ایا من راهی برای شناخت این حقیقت برتر در اخرین لحظات ورود به جهنم ابدی خواهم داشت ؟ اگر بعد از اینهمه زندگی صادقانه بعد از مرگ خدایی نبود که به داد من برسد چقدر از اعمال انسانی خودم از اینهمه ریاضت که به کالبد خود داده ام ؛ از اینهمه مرارت که در راه رسیدن به معبود کشیده ام شرمسار و پشیمان خواهم بود و زار زار خواهم گریست به گونه ای که از گریه ام ناقه در گل نشنید؟

یا علی !!

تا بعد !!

وقتی لنی خوبترین و پشیمان و بسوی او بازگشته میگوید تا بعد یعنی بعدی هست!!!

خداحافظ !!

وبلاگ خوبی دارید . به کلبه عشق ما نیز سر بزنید !!

یا حق !!!

UncategorizedMay 2, 2007 4:06 am

برای لحظه ایی به خودم فکر میکنم و به اطرافیانم . چه میشد اگر ما میتوانستیم زمان را به عقب باز گردانیم ؟ چه میشد اگر ما میتوانستیم مالک تک تک ثانیه ها مان باشیم ؟ نه امکان ندارد . این غیر ممکن است . در این ثانیه ها در حالی که در پشت این میز کوچک لعنتی که وسایل ولو شده در روی ان که مانند یک بازار شام شده است و گویی طوفانی تمامی ان را به هم ریخته؛ چیزی پوچ و در عین حال درست را جدی گرفتم. از غریو فریاد جقیقتی درونی دریافتم که من هیچ کس نبودم و نیستم . هیچ کس ابدا و اصلا. فریادی که غریو کشید انجایی رانشانم داد که من میپنداشتم شهری است ولی کویری خشک و متروک را دران یافتم . و نور خورشید ان کویر نشانم داد که من هیچ کس نیستم و تنها بازمانده از نسل موجودات احمقی هستم که هنوز سرسختانه فکر میکند میتوان عاشق بود میتوان با شبنم صبحگاهی صورت خود را شست و میتوان دوباره در این خیابانهای اطراف انسان را دید . این فریاد لعنتی مرا به من نشان داد که چقدر در دنیای احمقانه خودم غوطه ور شده ام و نمیخواهم حقیقتی هرچند تلخ ولی واقعی را ببینم و باور کنم . اگر بتوانم یک بار دیگر دنیا را تجسم کنم خودم را انسانی تجسم میکنم بدون احساس و همچون سنگ که همه چیز را با عیار پول میسنجد و سعی میکند همه چیز را بخرد و سپس بفروشد . اگر بتوانم دنیا را تجسم کنم اینبار این دنیا بدون من خواهد بود. من پیرامون دهاتی دور از دسترس ام ؛ تفسیری درون گرا برای کتابی نانوشته و قانونی وضع نشده که هیچ کس نیستم . هیچ کس . قادر به انجام اعمالی ساده مانند تفکر ؛احساس یا عشق ورزیدن نیستم . شاید منهم در گذشته خود و در زندگی قبلیم فقط یک ربات بوده ام . سعی میکنم با کاردی قسمتی از پوستم را ببرم ولی ان  زیر ان نسوج مایع قرمز رنگی جریان دارد که خون مینامندش . من همیشه فکر میکنم که فکر میکنم و زندگیم را خالی از هرگونه فکر مییابم . فکر میکنم که احساس میکنم ولی بر مرگ احساسات و ارزوهای خودم بی تفاوتم و اشکی نمیریزم. از بالای یک پل که در زیر ان ابی به رنگ سیاه ناکامی جریان دارد به داخل یک خلا سقوط میکنم و خودم را میبینم که چه احمقانه تصویری از یک انسان را طلب میکند و خود را در پشت یک نقاب از انسانیت مخفی کرده است. روح من چرخشی سیاه از یک حفره در ناکجا ابادی است که کسی نشانش را نیافته است . نمیدانم ولی شاید این اخرین روزهای بازی باشد که باید خوب بازی کنم . شاید من نیز برای مرگم به دنبال بهانه ایی بودم و اکنون زمانی است که بهانه را یافته ام

و من به راستی من در نقطه ایی از عطف قرار دارم ؛ کسی که ماجرا را دوست دارد ولی در این ماجرا حاضر نیست بجنگد و در پس یکی از غرقابهای علم نقاشی خود را مخفی کرده است . من همان هیچ هستم که در اطراف یک زمان نانوشته به دنبال یک سایه میگردم . سایه ایی بی رحم که نشانی از ان غریبه که من میشناختم ندارد .

من خودم نیستم و میدانم او که در من پنهان شده عفریت شوخ چشمی است که مرا به هرکجا که بخواهد میبرد . او که در من پنهان شده قهقهه های شیطانیش را سر میدهد و به شکرانه دزدیدن چیزی که داشتم به من میخندد . او جنون وراجی جهان مرده ایی را دارد که در خیابانهای شهرمان ساعتها با گوشی هایشان حرف میزنند و قصه حسین کرد شبستری را میگویند در حالی که در کنارشان بچه هایی بی صورت و بی ارزو و بی اینده در حال فروش کلماتی به ظاهر مقدس و در باطن مزخرف یا دسته ایی گل که در دستان گل های واقعی به حراج گذاشته شده اند؛ هستند . او پایان کائناتی است که مردان ریشو برای رسیدن به بهشت دروغین خدایی که همیشه برایم مانند جلاد تصویر شد ؛ حاضرند حتی کائنات را نیز متوقف کنند که دستکم بتوانند قهقهه های شیطان سیاه پوشی را که انان را با زیباترین شعر جهان هستی فریفت و به سلک خود در اورد را نبینند .  اویی که در من پنهان شده بی قواره و نابهنگام برایم خدایی خلق کرد که با خلق ان توانست تمامی موجودات متحرکی را که در کنار من راه میروند را فریب دهد چرا که خدای خلق شده توسط این موجود مخفی در من تشنه خون بود و نمیتوانست عاشق شود و دوست بدارد و بزرگترین هنرش ارسال کلماتی بود که قرنها بعد افیون ملتها نام گرفت . او غیر ممکن برای شناخت و منحصر به فرد بود . او خود من بود.

انسان میتواند به چنین چیزی فکر نکند؟؟؟ . انسان میتواند چنین چیزی را احساس نکند . ؟؟؟؟

ان زن خیلی زود درگذشت …………..و من اورا نشناختم.

لنی: آنژی تو از رویاهای امریکایی چیزی شنیدی؟ شرافت و اینکه دست اخر برد با خوبهاست و همنوعت را دوست بدار …… اسمش چیه ؟ اهان اخلاق ضد سازشکاری . تو حتما این چیزها رو میدونی چیه. باید تو سینما دیده باشی اونهم به صورت تکنی کالر.

ـ لنی اره یا نه؟ کسی مجبورت نمیکنه . اگه نمیخوای بمیری ازادی .!

ـ نه انژی داشتم خوابی رو که دیده بودم برات تعریف میکردم . همین . وقتی شما اومدین داشتم خواب میدیدم . اصلا اینجا نبودم

ـ حالا بهتر شدی ؟ بیدار شدی ؟

ـ اره انژی . این چیزها یی که ادم بچگی تو سینما دیده جدا مضحکه . به این سادگی ادم از دستشون رهایی نداره !

فردا نوشت اول : اریک کوفتی بعد از لنی و هزار تا اسم دیگه جدیدترین اسمیه که یکی از بچه بلاگ نویس منو دیشب بهش مفتخر کرد. ممنون ازش دیشب تو بهترین موقع باهم حرف زدیم .

فردا نوشت دو : خواهر عزیزم لطف کن و یه ساعت در امریکا با وقت ایران تنظیم کن تا من رو که هر شب باید با بیست تا استامینوفن به خواب فرو برم رو مثل الان ضایع نکنی که نتونم بخوام . اونهم برای این کلمات . خوبی ؟ اوکی فعلا . و منهم مثل احمقها خوش اخلاقم.

فردا نوشت سه : یه صحنه اخر فیلم سقوط هستش که خیلی دوست دارم . مایکل داگلاس دستش رو میکنه توی جیبش . رابرت دووال فکر میکنه داگلاس میخواد شلیک کنه اسلحه رو میکشه و دگالاس رو با گلوله میزنه . داگلاس با لبخندی تلخ دستش رو از جیب در میاره یه تفنگ ابپاش توی دستشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا بعد !!!

وقتی لنی خوبترین میگه تا بعد حتما بعدی هست !!!!

UncategorizedMay 1, 2007 8:25 am

مانند سایه ایی ؛ برای زمانی کوتاه تر از مردن ؛ در کنارش بودم . او درنیافت که من سایه ایی بیش نبودم. حتی خودم نیز درک نکردم که سایه ایی بیش نیستم . مرا بخشی از وجود خود میپنداشت درحالی که من سایه بودم ولی او حتی میلام را نیز تغییر داد . من مثل سایه های دیگر بودم بی انکه خودم بدانم ولی بودم!!!!!!!!!!!!

من از دنیاهای دیگری که بسیار متفاوت بود ؛ امدم. جایی که زمینها بسیار زیباتر از تنفس بود . هرگز از دنیای خودم جز با او و با خودم سخنی نگفتم . از مزرعه کوچکم و از عروسکهایم جز با او و خودم با کسی سخن نگفتم . احساس من به اطرافیانم مرا یاد ال کاپون در کتاب خداحافظ گاری کوپر میاندازد که یک بلیط داشت و میخواست سوار همه قطارهای اروپا بشود. گامهای ما به هم نزدیک بود . در کنار هم خیابانها را مینوردیدیم ولی قلبهامان اگر چه نزدیک به هم ولی دور از هم میتپید . مالک تلقبی پیکرهای زجر کشیده و روح تازیانه خورده مان .

هیچ کس نتوانست مرا با نقابی مشابه ببیند . کسی در ک نکرد که همه چیز از نقاب سرچشمه میگرفت . و انی که در ان شب یافتم در نهایت خودم بودم که خودم را برای همیشه ترک کردم چرا که به نقاب عادت داشتم و نقاب را میپسندیدم . او در خود پناهم داد . در کنارم راه رفت . نگاهم کرد . مرا شنید . گویی که من واقعا انجا بودم ولی ان که من بودم هرگز انجا نبود . چون من واقعی دستی نداشت که دستانش را بگیرد . انی که من از خودم میشناسم جایی را نمیشناسد که بتواند راه برود جاده ایی را نمیشناسد که برود و به بالای پادگانی برسد و ساعتی را در انجا بنشید و به ساختمانهایی نگاه کند که زیر هر سقفش موجوداتی با سرنوشتهای متفاوت زندگی میکنند. حتی نمیشد در خیابان نیز مرا جدی گرفت چون تو گویی همه اشباح روننده در خیابان خود من بودند یا خود او .

همه ما گمنام در جایی که بقول لنی (( یک جای دور حسابی )) است زندگی میکنیم . مانند اسرای گمنام در تن پوشهای دروغین و ساخته ذهنمان عذابی همیشگی را تحمل میکنیم . بعضی ها مان ناگهان در خواب هراسناک و وحشت زده کابوس میبینند و فریاد میکشند و …….شاید نیز میخندند. چونان غرش پلنگی زخمی از شلیک شکارچی که در پس درختی پیر و زخم خورده پنهان شده است ؛ چونان غرش همین پلنگ تنها از مرز دردهایی که قرار است همیشه ذهنمان برای ما خلق کند ؛ چرا که نمیتوانیم نگاه احمقانه خود را به جهان تغییر دهیم ؛ عبور میکنیم و شاید ؛ کسی چه میداند؛  همراه با قطرات الکل خلا را با تمامی ذرات وجودیمان احساس مینماییم . این آگاهی از درد برای دیگرانی که آن را میفهمند منشا یک درد و هراس همیشگی است که مانند لاک پشت کوچکی همیشه در لاک خود فرو میروند چرا که در جمع ؛ تنهایند و این بدترین نوع تنهایی است.  بعضی وقتها یکی مان پیدا میشود . او را کسی دوست میدارد . نوازش میکند و به تن میکشد ولی باقی مانند سیزیف باید سنگمان را به پشت بکشیم و خودمان را با ان نقاب لعنتی فریب بدهیم . وقتی همسایه و همنوع من گرسنه است چه فرقی دارد که من کجایم یا نامم چیست ؟

این وظیفه ما نیست که درک کنیم که هستیم ؛ ان چه ما فکر میکنیم و سیستمهای عصبی و حسگر ما حس مینماید همواره پژواکی است از ان چه قرار بود ارزو کنیم ولی تارهای سرنوشت و جبر جغرافیایی اجازه این کار را به ما نداد و ما نیز خود نخواستیم چشمانمان را ببندیم و به خود بگویم نفهم بودن بهترین دارو برای خوشبختی است که چشمان باز و بینا سرنوشت محتومی جز درد برای صاحب خود به ارمغان نخواهد داشت. هر وقت رفتگر پیر را در ان ساعت از صبح میبینم که خاموش و خسته با تیر چراغ برق یله میدهد و سیگاری میگراند و دودش را با درد به دل اسمان مفرستد تو گویی که همه هراسهایش ؛ کینه هایش و خستگی ها و روزمرگیهایش  را نیز با هر بازدم تخلیه میکند ؛ تازه درک میکنم که در خیابان و نزدیک این میدان کوچک حقایق تلخ دیگری غیر از نفسهای تب الود خفته گان و اسیران همیشگی این مگا شهر نیز هستند .

نوری تیره مهتاب را به خانه میفرستد . من در کنار میدان کوچک نشسته ام و هر دو ساکتیم . پنهان ؛ خاموش و لبریز از هیچ ؛ هم چون زندگی ………….

ـ جس خوبه یه سری اونجا بزنیم .

ـ کجا لنی؟

ـ اونجا. میدونی؟ انجا . دور؛ دور ؛ شاید یه جایی ؛ یه دور جدی ؛ یه چیز خاطر جمع باشه . باید یه جایی توی این دنیا یه (( دور حسابی )) پیدا بشه .

جس زار زار گریه میکرد و در پرتو مهتاب سر لنی را که مثل افتاب بود بر سینه میفشرد .

ـ حتما هست؛ حتما پیدا میشه لنی. اما هنوز خیلی مونده به اونجا برسیم .

ـباید یه جایی یه چیزی پیدا بشه. ادم که نمیتونه توی یه ترومپت زندگی کنه .

ـ بخواب عزیزم بخواب

ـ چارلی پارکرو میگم . وقتی توی ترومپتش میدمید ادم حس میکرد که اون چیز حتما هست. ادم میشنیدش ؛ میدید که هست ؛ داره با ادم حرف میزنه . وقتی چارلی لباش رو میذاشت دم ترومپتش لپاشو باد میکرد ادم خیال میکرد دنیا داره باز میشه . میفهمی میخوام……………چه………

ـ میفهمم لنی بخواب بخواب عزیزم. بخواب طفلک نازم. من هیچ وقت تورو تنها نمیذارم برم . هیچ وقت . تویی که اول منو میزاری میری . نترس بخواب بچه نازم.

ـجس وقتی چارلی توی ترومپتش می دمید … مثل این بود که یه چیزی میخواد بیافته . یه چیزی میخواد باز شه . حتی یه چیزی هم توشه . پوک نیست. میفهمی …..میخوام ….چی

ـ اره لنی میفهمم چی میخوای بگی

ـ یه روزی دوتایی میریم اونجا

ـ اره لنی میریم میرسیم . بخواب سرت رو بزار اینجا . اره . همین طوری اها بارک الله . اینجا . حالا تو تمام زندگی منی .

ـ اونجا باید خیلی عالی باشه …..همون جایی که ….نمیدونم کجاست . یه جای دیگه … میفهمی .

ـ اره لنی . خوب میفهمم می خوای چی بگی .

ـ اخه ادم که نمیتونه توی یه ترومپت زندگی کنه …………….میفهمی جس !!!

این اخرین دیالوگ لنی و جس توی خداحافظ گاری کوپره که من خیلی با این فضاش حال مینمایم !!!!!!!!!!!!!!!!!

تا بعد

وقتی لنی خوبترین میگه تا بعد حتما بعدی هست!!!!!!!!!!