مانند سایه ایی ؛ برای زمانی کوتاه تر از مردن ؛ در کنارش بودم . او درنیافت که من سایه ایی بیش نبودم. حتی خودم نیز درک نکردم که سایه ایی بیش نیستم . مرا بخشی از وجود خود میپنداشت درحالی که من سایه بودم ولی او حتی میلام را نیز تغییر داد . من مثل سایه های دیگر بودم بی انکه خودم بدانم ولی بودم!!!!!!!!!!!!
من از دنیاهای دیگری که بسیار متفاوت بود ؛ امدم. جایی که زمینها بسیار زیباتر از تنفس بود . هرگز از دنیای خودم جز با او و با خودم سخنی نگفتم . از مزرعه کوچکم و از عروسکهایم جز با او و خودم با کسی سخن نگفتم . احساس من به اطرافیانم مرا یاد ال کاپون در کتاب خداحافظ گاری کوپر میاندازد که یک بلیط داشت و میخواست سوار همه قطارهای اروپا بشود. گامهای ما به هم نزدیک بود . در کنار هم خیابانها را مینوردیدیم ولی قلبهامان اگر چه نزدیک به هم ولی دور از هم میتپید . مالک تلقبی پیکرهای زجر کشیده و روح تازیانه خورده مان .
هیچ کس نتوانست مرا با نقابی مشابه ببیند . کسی در ک نکرد که همه چیز از نقاب سرچشمه میگرفت . و انی که در ان شب یافتم در نهایت خودم بودم که خودم را برای همیشه ترک کردم چرا که به نقاب عادت داشتم و نقاب را میپسندیدم . او در خود پناهم داد . در کنارم راه رفت . نگاهم کرد . مرا شنید . گویی که من واقعا انجا بودم ولی ان که من بودم هرگز انجا نبود . چون من واقعی دستی نداشت که دستانش را بگیرد . انی که من از خودم میشناسم جایی را نمیشناسد که بتواند راه برود جاده ایی را نمیشناسد که برود و به بالای پادگانی برسد و ساعتی را در انجا بنشید و به ساختمانهایی نگاه کند که زیر هر سقفش موجوداتی با سرنوشتهای متفاوت زندگی میکنند. حتی نمیشد در خیابان نیز مرا جدی گرفت چون تو گویی همه اشباح روننده در خیابان خود من بودند یا خود او .
همه ما گمنام در جایی که بقول لنی (( یک جای دور حسابی )) است زندگی میکنیم . مانند اسرای گمنام در تن پوشهای دروغین و ساخته ذهنمان عذابی همیشگی را تحمل میکنیم . بعضی ها مان ناگهان در خواب هراسناک و وحشت زده کابوس میبینند و فریاد میکشند و …….شاید نیز میخندند. چونان غرش پلنگی زخمی از شلیک شکارچی که در پس درختی پیر و زخم خورده پنهان شده است ؛ چونان غرش همین پلنگ تنها از مرز دردهایی که قرار است همیشه ذهنمان برای ما خلق کند ؛ چرا که نمیتوانیم نگاه احمقانه خود را به جهان تغییر دهیم ؛ عبور میکنیم و شاید ؛ کسی چه میداند؛ همراه با قطرات الکل خلا را با تمامی ذرات وجودیمان احساس مینماییم . این آگاهی از درد برای دیگرانی که آن را میفهمند منشا یک درد و هراس همیشگی است که مانند لاک پشت کوچکی همیشه در لاک خود فرو میروند چرا که در جمع ؛ تنهایند و این بدترین نوع تنهایی است. بعضی وقتها یکی مان پیدا میشود . او را کسی دوست میدارد . نوازش میکند و به تن میکشد ولی باقی مانند سیزیف باید سنگمان را به پشت بکشیم و خودمان را با ان نقاب لعنتی فریب بدهیم . وقتی همسایه و همنوع من گرسنه است چه فرقی دارد که من کجایم یا نامم چیست ؟
این وظیفه ما نیست که درک کنیم که هستیم ؛ ان چه ما فکر میکنیم و سیستمهای عصبی و حسگر ما حس مینماید همواره پژواکی است از ان چه قرار بود ارزو کنیم ولی تارهای سرنوشت و جبر جغرافیایی اجازه این کار را به ما نداد و ما نیز خود نخواستیم چشمانمان را ببندیم و به خود بگویم نفهم بودن بهترین دارو برای خوشبختی است که چشمان باز و بینا سرنوشت محتومی جز درد برای صاحب خود به ارمغان نخواهد داشت. هر وقت رفتگر پیر را در ان ساعت از صبح میبینم که خاموش و خسته با تیر چراغ برق یله میدهد و سیگاری میگراند و دودش را با درد به دل اسمان مفرستد تو گویی که همه هراسهایش ؛ کینه هایش و خستگی ها و روزمرگیهایش را نیز با هر بازدم تخلیه میکند ؛ تازه درک میکنم که در خیابان و نزدیک این میدان کوچک حقایق تلخ دیگری غیر از نفسهای تب الود خفته گان و اسیران همیشگی این مگا شهر نیز هستند .
نوری تیره مهتاب را به خانه میفرستد . من در کنار میدان کوچک نشسته ام و هر دو ساکتیم . پنهان ؛ خاموش و لبریز از هیچ ؛ هم چون زندگی ………….
ـ جس خوبه یه سری اونجا بزنیم .
ـ کجا لنی؟
ـ اونجا. میدونی؟ انجا . دور؛ دور ؛ شاید یه جایی ؛ یه دور جدی ؛ یه چیز خاطر جمع باشه . باید یه جایی توی این دنیا یه (( دور حسابی )) پیدا بشه .
جس زار زار گریه میکرد و در پرتو مهتاب سر لنی را که مثل افتاب بود بر سینه میفشرد .
ـ حتما هست؛ حتما پیدا میشه لنی. اما هنوز خیلی مونده به اونجا برسیم .
ـباید یه جایی یه چیزی پیدا بشه. ادم که نمیتونه توی یه ترومپت زندگی کنه .
ـ بخواب عزیزم بخواب
ـ چارلی پارکرو میگم . وقتی توی ترومپتش میدمید ادم حس میکرد که اون چیز حتما هست. ادم میشنیدش ؛ میدید که هست ؛ داره با ادم حرف میزنه . وقتی چارلی لباش رو میذاشت دم ترومپتش لپاشو باد میکرد ادم خیال میکرد دنیا داره باز میشه . میفهمی میخوام……………چه………
ـ میفهمم لنی بخواب بخواب عزیزم. بخواب طفلک نازم. من هیچ وقت تورو تنها نمیذارم برم . هیچ وقت . تویی که اول منو میزاری میری . نترس بخواب بچه نازم.
ـجس وقتی چارلی توی ترومپتش می دمید … مثل این بود که یه چیزی میخواد بیافته . یه چیزی میخواد باز شه . حتی یه چیزی هم توشه . پوک نیست. میفهمی …..میخوام ….چی
ـ اره لنی میفهمم چی میخوای بگی
ـ یه روزی دوتایی میریم اونجا
ـ اره لنی میریم میرسیم . بخواب سرت رو بزار اینجا . اره . همین طوری اها بارک الله . اینجا . حالا تو تمام زندگی منی .
ـ اونجا باید خیلی عالی باشه …..همون جایی که ….نمیدونم کجاست . یه جای دیگه … میفهمی .
ـ اره لنی . خوب میفهمم می خوای چی بگی .
ـ اخه ادم که نمیتونه توی یه ترومپت زندگی کنه …………….میفهمی جس !!!
این اخرین دیالوگ لنی و جس توی خداحافظ گاری کوپره که من خیلی با این فضاش حال مینمایم !!!!!!!!!!!!!!!!!
تا بعد
وقتی لنی خوبترین میگه تا بعد حتما بعدی هست!!!!!!!!!!

بهت پیشنهاد میکنم کتاب لیدی ال رو هم حتما بخونی اثر رومن گاری اونم عالیه…قربون یو
Comment by elnaz — May 1, 2007 @ 9:23 am
تو دردت چیه اریک؟دنبال چی می گردی؟
Comment by مونیکا — May 1, 2007 @ 4:27 pm
سلام آقای اریک
من شما را رسما به بازی آرزوها دعوت میکنم با اینکه شما مرا قبلا دعوت نکردین
Comment by anne — May 1, 2007 @ 5:06 pm
نمیدونم چی شد هرچی نوشتم پرید.
میگم من تو رو به بازی آرزوها دعوت کردم دوست داری بنویس هرچه میخواهی
Comment by anne — May 1, 2007 @ 5:08 pm