برای لحظه ایی به خودم فکر میکنم و به اطرافیانم . چه میشد اگر ما میتوانستیم زمان را به عقب باز گردانیم ؟ چه میشد اگر ما میتوانستیم مالک تک تک ثانیه ها مان باشیم ؟ نه امکان ندارد . این غیر ممکن است . در این ثانیه ها در حالی که در پشت این میز کوچک لعنتی که وسایل ولو شده در روی ان که مانند یک بازار شام شده است و گویی طوفانی تمامی ان را به هم ریخته؛ چیزی پوچ و در عین حال درست را جدی گرفتم. از غریو فریاد جقیقتی درونی دریافتم که من هیچ کس نبودم و نیستم . هیچ کس ابدا و اصلا. فریادی که غریو کشید انجایی رانشانم داد که من میپنداشتم شهری است ولی کویری خشک و متروک را دران یافتم . و نور خورشید ان کویر نشانم داد که من هیچ کس نیستم و تنها بازمانده از نسل موجودات احمقی هستم که هنوز سرسختانه فکر میکند میتوان عاشق بود میتوان با شبنم صبحگاهی صورت خود را شست و میتوان دوباره در این خیابانهای اطراف انسان را دید . این فریاد لعنتی مرا به من نشان داد که چقدر در دنیای احمقانه خودم غوطه ور شده ام و نمیخواهم حقیقتی هرچند تلخ ولی واقعی را ببینم و باور کنم . اگر بتوانم یک بار دیگر دنیا را تجسم کنم خودم را انسانی تجسم میکنم بدون احساس و همچون سنگ که همه چیز را با عیار پول میسنجد و سعی میکند همه چیز را بخرد و سپس بفروشد . اگر بتوانم دنیا را تجسم کنم اینبار این دنیا بدون من خواهد بود. من پیرامون دهاتی دور از دسترس ام ؛ تفسیری درون گرا برای کتابی نانوشته و قانونی وضع نشده که هیچ کس نیستم . هیچ کس . قادر به انجام اعمالی ساده مانند تفکر ؛احساس یا عشق ورزیدن نیستم . شاید منهم در گذشته خود و در زندگی قبلیم فقط یک ربات بوده ام . سعی میکنم با کاردی قسمتی از پوستم را ببرم ولی ان زیر ان نسوج مایع قرمز رنگی جریان دارد که خون مینامندش . من همیشه فکر میکنم که فکر میکنم و زندگیم را خالی از هرگونه فکر مییابم . فکر میکنم که احساس میکنم ولی بر مرگ احساسات و ارزوهای خودم بی تفاوتم و اشکی نمیریزم. از بالای یک پل که در زیر ان ابی به رنگ سیاه ناکامی جریان دارد به داخل یک خلا سقوط میکنم و خودم را میبینم که چه احمقانه تصویری از یک انسان را طلب میکند و خود را در پشت یک نقاب از انسانیت مخفی کرده است. روح من چرخشی سیاه از یک حفره در ناکجا ابادی است که کسی نشانش را نیافته است . نمیدانم ولی شاید این اخرین روزهای بازی باشد که باید خوب بازی کنم . شاید من نیز برای مرگم به دنبال بهانه ایی بودم و اکنون زمانی است که بهانه را یافته ام
و من به راستی من در نقطه ایی از عطف قرار دارم ؛ کسی که ماجرا را دوست دارد ولی در این ماجرا حاضر نیست بجنگد و در پس یکی از غرقابهای علم نقاشی خود را مخفی کرده است . من همان هیچ هستم که در اطراف یک زمان نانوشته به دنبال یک سایه میگردم . سایه ایی بی رحم که نشانی از ان غریبه که من میشناختم ندارد .
من خودم نیستم و میدانم او که در من پنهان شده عفریت شوخ چشمی است که مرا به هرکجا که بخواهد میبرد . او که در من پنهان شده قهقهه های شیطانیش را سر میدهد و به شکرانه دزدیدن چیزی که داشتم به من میخندد . او جنون وراجی جهان مرده ایی را دارد که در خیابانهای شهرمان ساعتها با گوشی هایشان حرف میزنند و قصه حسین کرد شبستری را میگویند در حالی که در کنارشان بچه هایی بی صورت و بی ارزو و بی اینده در حال فروش کلماتی به ظاهر مقدس و در باطن مزخرف یا دسته ایی گل که در دستان گل های واقعی به حراج گذاشته شده اند؛ هستند . او پایان کائناتی است که مردان ریشو برای رسیدن به بهشت دروغین خدایی که همیشه برایم مانند جلاد تصویر شد ؛ حاضرند حتی کائنات را نیز متوقف کنند که دستکم بتوانند قهقهه های شیطان سیاه پوشی را که انان را با زیباترین شعر جهان هستی فریفت و به سلک خود در اورد را نبینند . اویی که در من پنهان شده بی قواره و نابهنگام برایم خدایی خلق کرد که با خلق ان توانست تمامی موجودات متحرکی را که در کنار من راه میروند را فریب دهد چرا که خدای خلق شده توسط این موجود مخفی در من تشنه خون بود و نمیتوانست عاشق شود و دوست بدارد و بزرگترین هنرش ارسال کلماتی بود که قرنها بعد افیون ملتها نام گرفت . او غیر ممکن برای شناخت و منحصر به فرد بود . او خود من بود.
انسان میتواند به چنین چیزی فکر نکند؟؟؟ . انسان میتواند چنین چیزی را احساس نکند . ؟؟؟؟
ان زن خیلی زود درگذشت …………..و من اورا نشناختم.
لنی: آنژی تو از رویاهای امریکایی چیزی شنیدی؟ شرافت و اینکه دست اخر برد با خوبهاست و همنوعت را دوست بدار …… اسمش چیه ؟ اهان اخلاق ضد سازشکاری . تو حتما این چیزها رو میدونی چیه. باید تو سینما دیده باشی اونهم به صورت تکنی کالر.
ـ لنی اره یا نه؟ کسی مجبورت نمیکنه . اگه نمیخوای بمیری ازادی .!
ـ نه انژی داشتم خوابی رو که دیده بودم برات تعریف میکردم . همین . وقتی شما اومدین داشتم خواب میدیدم . اصلا اینجا نبودم
ـ حالا بهتر شدی ؟ بیدار شدی ؟
ـ اره انژی . این چیزها یی که ادم بچگی تو سینما دیده جدا مضحکه . به این سادگی ادم از دستشون رهایی نداره !
فردا نوشت اول : اریک کوفتی بعد از لنی و هزار تا اسم دیگه جدیدترین اسمیه که یکی از بچه بلاگ نویس منو دیشب بهش مفتخر کرد. ممنون ازش دیشب تو بهترین موقع باهم حرف زدیم .
فردا نوشت دو : خواهر عزیزم لطف کن و یه ساعت در امریکا با وقت ایران تنظیم کن تا من رو که هر شب باید با بیست تا استامینوفن به خواب فرو برم رو مثل الان ضایع نکنی که نتونم بخوام . اونهم برای این کلمات . خوبی ؟ اوکی فعلا . و منهم مثل احمقها خوش اخلاقم.
فردا نوشت سه : یه صحنه اخر فیلم سقوط هستش که خیلی دوست دارم . مایکل داگلاس دستش رو میکنه توی جیبش . رابرت دووال فکر میکنه داگلاس میخواد شلیک کنه اسلحه رو میکشه و دگالاس رو با گلوله میزنه . داگلاس با لبخندی تلخ دستش رو از جیب در میاره یه تفنگ ابپاش توی دستشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا بعد !!!
وقتی لنی خوبترین میگه تا بعد حتما بعدی هست !!!!

IRAN
Comment by EBRAHIM — August 4, 2007 @ 6:21 pm
IRAN_YAZD
Comment by EBRAHIM — August 4, 2007 @ 6:24 pm
IRAN-YAZD
Comment by EBRAHIM — August 4, 2007 @ 6:27 pm