همه روزه جسم با من بدرفتاری میکند. تمام احساس و خیالم شعله ای است در طوفان که رو به خاموشی میرود. در این خیابان قدیمی راه میافتم و در چهره کسانی که به جبر باید مردم نامیدشان؛ مفهومی را که واقعا نشان میدهند نمیبینم در عوض چیزی را میبینم که اگر از ضمیر من اگاه بودند و مرا میشناختند ؛ اگر از درون من آگاه بودند اگر میدانستند چگونه ام ؛اگر من با تمام وجود اب گونه ام؛ در صورتم ؛ غیر عادی بودن مسخره و شرم گین روح وضمیر باطنم را نشان میدادم ؛ انها ان را به نظاره مینشستند و مرا ریشخند میکردند. این کاملا قابل درک است یعنی من میتوانم ان را درک کنم. ریشخندی خشن که من در جمع این انسان نماها نشان میدهم و در فراسوی این ثانیه های در حال مرگ زندگی مسخره من و این داستان عجیب که من وارث ان شدم به من نشان میدهد که من ادراکی احمقانه از این زندگی ام که فقط میتوانم همچون شبح در پس ان خود را مخفی کنم یا به ادامه برای چیزی اصرار ورزم که میتواند برای زمانهایی کوتاه نقل مجلس شبانه شان باشد. پس از این افکار مالیخولیایی خود را می یابم که بیهوده تلاش میکنم تا چیزی را اثبات کنم . به که؟ نمیدانم . سعی میکنم به خودم بقبولانم که احتمال این ریشخند فقط از من ناشی میگردد و منتشر میشود. نوای موسیقی شرقی که تم ژاپنی دارد ارامش غریبی به فضای خانه اورهام میبخشد. به گالوین میگویم : من دیگر تاب ان را ندارم تا ریشخندهایی را که به خواست خودم و توسط سایه های متحرک اطرافم و اشباح سرگردان زندگی ام برایم خلق شد را دوباره برای خودم دوباره خوانی کنم . و ناگهان در غمگین ترین میزان نتهای این اوای غمگنانه ای شرقی حالت خفگی را احساس میکنم . هراس از رویایی با چیزی که شرقیان ان را سرنوشت میخوانند و غربیان به ان نام اشتباهات فردی را میدهند. میتوانم وجود دیوارهای شیشه ایی که از ریشخندهای مردمانی که حتی عاطفه را نیز میخرند و در هنگام دیدن باز شدن یک گل سرخ لذتی از پیرامون خود نمیبرند را در مورد خودم حس کنم . چقدر بد است که نمیتوان به ماهی های سد پاستیل داد و گریه نکرد . من چشمان کسی را که اینچنین سرشار از عاطفه است را میپرستم و در مقابل اینهمه احساس انسانی سر تعظیم فرود میاورم . انهایی که در کنار خود انسانهایی سرشار از تخیل و احساس را دارند با شادمانی این مجسمه های عاطفه را به زیر تازیانه های بی رحمانه ریشخند و استهزا میکشند و با تمسخر انها را سنگسار میکنند و به مرگ غمگنانه انان میخندند در حالی که سوار بر مرکبهای گرانقیمتشان تفاله های خوراک هروزشان را به داخل خیابانهایی میریزند که رفتگرانی سیاه بخت و نارنجی جامه باید پسمانده های تمدن مسخره مارا پاک کنند. من از میان این ارواح کینه توز عبور میکنم انها افکار بیمار گونه مرا میفهمند و مرا انسانی شاید کسی نمیداند فرض میکنند.انها با نگاهشان به عروسک در دستم به صورتم با خنده هایشان کشیده میزنند و مسخره ام میکنند. و سرانجام گاهی در میان این خداپرستان در میان خیابان از حرکت باز می ایستم و هم زمان در جستجوی یک دنیای دیگر که درب ان در وسط همین خیابان باز میشود به اطراف خیره میشوم . دری که درون این هوای نامریی است در میان این فضای بی انتها . میدانم که این در وجود دارد و میتواند مرا به ان سوی جهان ببرد به جایی که میتوانستم در انجا یک زن مرده را که همیشه در تلاش هستم تا دوباره خوابش را ببینم ؛میتوانستم از دیگران که از انها به خاطر تمسخر و ریشخندشان میترسم؛ میتوانستم از واقعیتهای تلخ سرنوشت رقم زده شده برای نوع بشر؛ میتوانستم از حقیقت روح بیگانه زنده ام ؛ فرار کنم و به ارامش برسم من میدانم ان درب هست همین جا در همین خیابان در میان این درختهای کهن سال سربر اسمان کشیده . دوست ندارم از این چهار دیواری خارج شوم چراکه دخترک گل فروش و پسرک ورد فروش سر چهار راه همچون تازیانه میمانند بر روح زخمی من که نمیتوانم برایشان کاری کنم و این شرمگینم میکند . انگار عادت کرده ام خود را در روح اینه به نظاره بنشینم من بالاخره فهمیدم که اگر همنوعانم مرا میشناختند در برابر من چگونه گارد را میبستند . براستی حق با گالوین است که زندگی با همنوعان شکنجه ایی است که روح را میازارد مانند ضربه های شلنگ قرمز . من هم نوع خود را دردرون دارم ولی از انها دورم .ولی چه میشود کرد که باید در کنار انها زیست که دیوانه وار شهرت را طلب میکنند و تنوع طلبی شان حالم را به هم میزنند گندم نمایان جو فروش . میخواهند کسی بشوند ولی نمیخواهند کسی را دوست داشته باشند مگر زمانی که احساس کنند از او نفعی میبرند. جایی برای فرار از انها ندارم انها در تنهایی نیز مرا احاطه میکنند و من از خودم نیز میگریزم شما ای خانه های بلند روبروی من در این لحظات غروب ؛ شما ای خیابانهای تنگ در زیر نور کمرنگ ماهی که هیچ وقت نیست (( میگویند رفتن به ماه ارزوی کسانی است که ماه را ندارند)) اگر من بی احساسی شما را داشتم و کور بودم چه خوشبخت بودم. قدرت مادی ما بدون هراس قضاوت ؛ بی مکانی برای احساس یا دلواپسی های گوناگون چقدر غیر انسانی است. درختهایی که از نظر بیشتر این همنوعانم چیزی جز درخت نیستند چه خاضعانه سبزینه چشم نوازشان را در این غروب دلگیر؛ چه بی تمنای دستمزدی تقدیم چشمان سرد و بی فروغ مامیکنند. من دوست دارم اگر قرار است مسخره شوم این درختها که همیشه خارج از حوزه هراسهایم قرار دارند و غذای چشمانم را بی جیره و مواجب تامین میکنند و مرا قضاوت نمیکنند؛ من دوست دارم انها این کار را بکنند. احساس میکنم این خیابان و درختهایش و این کره ابی رنگ با من نسبت برادری و خواهری دارند چرا سکوت انها برای من مانند نوای دلانگیز همین موسیقی است . میدانی تهران احساس میکنم تو مادر منی چون در زیر افتاب یا در شب هیچ وقت مرا خشمگینانه قضاوت نمیکنی و از نبود من نمیپرسی و هیچ وقت نخواستی افکارم را حتی در زمانی که میدانستی برملا کنی . دوستت دارم تهران من. تهران من ؛ تو همسفر دردهای کودکیم بودی نمیدانم همه از تو بد میگویند ولی من عاشقانه دوستت دارم چون همیشه به من فرصت دادی در خیابانهایت راه بروم و در انها بیاسایم و تسلایم میدادی به خاطر اینکه صدایت انسانی و مادی نبود و هیچ وقت نخواستی ضعفهایم را به رخم بکشی و بی رحمانه قضاوتم کنی . وقتی خورشید در پس اسمانت که روزگاری زیباترین بود مخفی میشود وقتی ستاره ها همچون پولکهای رنگی به دامنت ریخته میشود هیچ وقت مرا فراموش نمیکنی و تحقیرم نمیکنی تهران من دوستت دارم. مهربانی تو با من میتواند چقدر مادرانه باشد چرا که تنها تو مرا دروغگو ندانست و بدون قضاوت مرا دوست داشت . میخواستم به پاس اینهمه محبت که به من ارزانی داشتی خیابانت را ببوسم و با اشکم تن زخمیت را تعمید کنم ولی افسوس !!!! میدانم انقدر بزرگوار هستی که ضعفهای انسانی مرا ببخشی و مرا باز همچون کودکیم دوست بداری چرا که من نیز عاشقانه دوستت دارم شهر زیبا من . تو برای من همیشه زیباترینی ای تهران. میدانی ما میتوانیم بدون سوءظن همیشه همدیگر را دوست بداریم و در کنار هم سالهای سال خوشبخت زندگی کنیم . من برای شنیدن دردهای بیشمارت که محصول اندیشه های ناب انسانی است گوشهایم را به تو هدیه میدهم . و به پاس نجابتت چشمانم را به تو قرض میدهم تا ببینی و بفهمی که هنوز هستند کودکانی که به تو عاشقانه بخاطر خودت نه بخاطر اینکه در خیابانهایت پول ریخته دوستت بدارند. امیدوارم درک کنی که من با هیچکدام از هم عصرانت و کسانی که روحت را میازارند هم عصر نیستم . به امید روزی که در دوردست با یادت به خواب بروم بی امیدی به حیات مجدد بی امیدی به زندگی مسخره دیگر؛ فراسوی خدایی که باید در این اطراف بود ولی نبود و منت امکاناتی که همیشه بر گرده ماگذاشت . میخواهم درک کنی که من و تنهاییم اگر دوستت داریم نه بخاطر شهوت شهرت طلبی و نقاشی شده از رنگهای انسانی است . تورا بخاطر صبوریت و تحمل غرزدنهای همیشگی خودم دوست دارم که همیشه تنها پناهگاه من برای فرار از دقایق و لحظات بوده ایی . تا بعد وقتی لنی میگه تا بعد حتما یه بعد لعنتی وجود داره که حالم رو بهم میزنه کاش میشد که دیگه هیچ بعدی نباشه لعنت به همه این بعد ها !!
UncategorizedMay 14, 2007 5:00 pm
2 Comments »
The URI to TrackBack this entry is: http://ericjew.blogsome.com/2007/05/14/p22/trackback/
RSS feed for comments on this post.
Leave a comment
Line and paragraph breaks automatic, e-mail address never displayed, HTML allowed: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <code> <em> <i> <strike> <strong>

تو ایشالا حالت خوب میشه من امیدوارم آینده رو روشن می مینم… منم از تهران متشکرم خیلی متشکرم…قربون یو
Comment by elnaz — May 15, 2007 @ 6:31 am
خوب اصلا به من چه ربطی داره هرچی کامنت میذارم غیب میشه… اینو گفتم که از خودم رفع تکلیف کرده باشم…تکلیف کدومه دارم بهت لطف می کنم…قربون یو
Comment by elnaz — May 15, 2007 @ 1:02 pm