UncategorizedJune 23, 2007 2:57 pm

جمعه بعد از ظهر منو حاجی سفر تهران گردی خودمون رو از فردوسی شروع کردیم رفتیم انقلاب بعد با حاجی رفتیم گمرک سراغ وسائل کمپ اینگ و بعدش هم رفتیم منیره و اومدیم پارک دانشجو . تو خیابون منیریه بالاتر از بیت مقام معظم رهبری (( البته بعد از اینکه حاجی من رو از رفتن برای شام خونه مقام معظم رهبری منصرف کرد و من تازه فهمیدم باید نامه داشته باشیم تا برای شام بریم خونه بیت رهبری )) حاجی از من پرسید تو کی ازدواج میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سه بر یک به نفع گالاتاسرای !!!!!!!چرا؟ خوب این همون ماداگاسکار من بود یعنی از اون تیپ سئوالها که ادم توش میمونه !!! گفتم میدونی حاجی من هروقت برنامه ام اوکی بشه میرم  شريك راهم رو ميارم خونه. البته موردش رو هم انتخاب كردم . هم چشماي مغروري داره هم باسواده هم كلي درد كشيده است خلاصه تاپ …..حاجي پرسيد حالا كي وضع شما اوكي ميشن؟ گفتم خوب بايد يه خونه بگيرم  تازه كلي هم اونور كار عقب افتاده دارم . بعدش ميدوني من ميخوام بهترين باباي دنيا بشم كه بچه ام هيچ كمبودي نداشته باشه . حاجي گفت من اگه يه كار با حقوق ماهي ۲۵۰ هزار تومن داشته باشم ميرم ازدواج ميكنم . با تعجب و كمي هم گرسنه نگاهش كردم و گفتم حاجي ميدوني يعني چي؟ اين نميشه براي اينكه تو ميخواي مسئوليت يكي ديگه رو هم بر عهده بگيري . يعني ميدوني چي ميگم وقتي زندگي ما هر روزش يه پرابلم داره چرا بايد يه دختر بي گناه رو درگير مشكلات خودمون بكنيم . ميدوني حاجي من روم نميشه تا روزي كه يه ويلا توي نيس فرانسه نخرم و يه افيس توي وال استريت نداشته باشم يا حداقل يه جت اختصاصي؛ برم خواستگاري يه دختر . ميدوني حاجي خيلي طلبه ام يه دختر بياد خواستگاري من!!! حاجي زد زير خنده . بزك نمير بهار مياد خيار شور با كباب مياد!!!! بعد ماجراي يه دوستش رو گفت كه رفته بود خواستگاري و ازدواج كرده بود . بعد از مراسم ازدواج دختره به دوست حاجي ماجراي يكي از خواستگارهاش رو گفته بود. اون خواستگار به دختره گفته بود من همه چيز زندگي رو فراهم كردم و حالا ميخوام تو رو بگيرم. دختره گفته بود اين اقا خيال كرده ميخواسته ابگوشت درست كنه كه نخود و همه چيز خريده فقط گوشت مونده يا همچين چيزي ….. يعني منظور اون دختر اين بوده كه بايد باهم زندگي رو ميساختن . من باخنده گفتم بابا حاجي اين خيلي رويايي ميشه . فكر ميكني چند درصد از دخترهاي دنيا اينطوري فداكار باشن ؟ حاجي گفت اگه بگرديم پيدا ميشه سرم رو انداختم پايين و با خستگي گفتم ميدوني حاجي دخترها به صرف دختر بودن ظريف و زيبا و قابل پرستش هستند و ما مردها بايد جز نوكري اين نوگلان باغ زندگي كاري نكنيم .ميدوني اونها بايد مثل گلهاي سرخ به باغ زندگي ما بوي و عطر روحاني و بهشتي بدن همين ………….

با گفتن اين جملات زديم زير خنده و فهميديم ما هنوز هم از نعمت همسر در كنارمان بي بهره خواهيم ماند !!!!!!!!!!

نظر شما د رمورد اين سنت پيامبر چيه؟

ما را در رسيدن با اين همسر ايده ال ياري كنيد !!!

هم اكنون نيازمند ياري گرمتان هستيم !!!

تا بعد

وقتي اريك ميگه تا بعد بدبختانه باز هم بعدي هست

UncategorizedJune 18, 2007 8:05 am

Make love

and

Stop the war

UncategorizedJune 16, 2007 7:25 am

اریک در بندرعباس در مورد دیدار با اولیس مینویسد

اضافه نوشت : میدونید بدشانسی یعنی چی ؟ خوب من بهتون میگم یک : یعنی از بندر عباس زنگ میزنی به دوستت . میخوای بگی بلیط چاه بهار خریدی و داری میای چاه بهار و بعد ایرانشهر که برادرش گوشی رو برمیداره میگه مریضه بردنش زاهدان بیمارستان اپاندیسش رو بردارن !!!!!!!!!!!!!!!!!! میری بلیط رو چنج کنی نمیدونم چند درصد رو کم میکنن !!چرا چون نیم ساعت قبل از حرکت این کار رو کردی !!!

میدونید بدبختی یعنی چی ؟ من بهتون میگم یعنی اینکه از شیراز تا برازجان یکی کنارت باشه با گوشی نوکیا ۷۶۱۰ اهل برازجان !!!! بعدش هی به بوشهری ها فحش بده کنار گوشت یک من هم پیاز خورده باشه و تو هم مجبور باشی هی لبخند ژوکوند از خودت صادر کنی !!!!!!!!! حالا برای خوشایند تو علاوه بر بوی پیاز که مهمونت میکنه یهو میخواد بهت حال بده برات موزیک میزاره اونهم کلکسیونی از اهنگهای فراموش نشدنی از بنیامین ؛ عهدیه ؛ مهستی ؛ حمیرا هایده نمیدونم محمد جعفر کبابی و…………(( اسم همه خواننده ها رو پرسیدم که یادم نره و نوشتم روی کاغذ !!!!! ولی انصافا یه ترانه بستکی (( یه لهجه محلی جنوبی در نزدیکی بوشهر )) گذاشت واقعا زیبا بود یعنی من پودر شدم کم مونده بودم پاشم وسط ماشین پایه بندری بیام ))

Uncategorized 6:56 am

همیشه با توام اما در سکوت

میخواستم جریان زیارت سارح بت اشر رو بنویسم . میخواستم جریان زیارت کنیسه کتر داوود رو بنویسم . میخواستم جریان دیدار از استر ومادرش رو بنویسم . میخواستم جریان زیارت کنیسه ملا میشی رو تو شیراز بنویسم . جریان مسافرت کوتاه به برازجان رو ولی دیشب تو بوشهر با چند تا از بچه ها چت کردم با انا شرلی که تو شیراز اومد و دیدمش . با الن که ترتیب اجرای برنامه مخصوص رو داد که منهم بازی کنم با کسایی که…………

ولی با یک دوست چت کردم . از زندگیش گفت و من این ور تو بوشهر توی کافی نت پارس فقط بی صدا اشک میریختم . نمیدونم غربت این بوشهر لعنتی ؛ تنهایی خودم ؛ حال و هوای این دوست در اصفهان و تنهاییش در میان هزاران نفر ه میبیننش و به حالش غصه غبطه میخورن نمیدونم از کافی نت زدم بیرون رفتم زنگ زدم به مینا . به اندازه یه کارت سه هزار تومانی حرف زدیم نمیدونم مینا فهمید خنده های من الکیه یا نه ولی بعدش اومدم خیابون انقلاب بوشهر رو بالا تا رسیدم به بولوار ساحلی کنار خلیج همیشه فارس . مارسل هم باهم بود که با شنیدن صدای امواج چهره اون دوست و عروسک کوچولوی قشنگش جلوی چشمام تداعی شد و نمیدونم چرا باز از چشمام اب میاومد . نمیدونم ولی صبح روز بعد سوار ماشین شدم رفتم بندر دیر یه دوری زدم اومدم کنگان و حالا توی کنگان خونه یه رفیقم از بچه های تهران که اینجاست و دارم میرم از اینجا بندر عباس

نمیدونم رفیق من که با اون عروسک کوچولو زندگی میکنی ولی میدونم اونقدر مقاوم هستی که نشکنی و اونقدر بلدی زندگی کنی که اون عروسک هم از تو یاد بگیره

راستی تصور کنید توی کنگان باشید ساعت ۱ باشه گرمای هوا هم ۵۰ درجه مثلا بعد با چادر و مانتو مجبور باشید تو خیابون راه برید این خانومها توی کنگان و جنوب واقعا ایول دارن

توی بوشهر دو تا صحنه عجیب دیدم یک خانواده شنا میکردن توی دریا البته خانومها با حجاب اسلامی کامل با مانتو و معقنه و همه هم زل زده بودند  بهشون بیچاره ها………..

یه خانومی رو با ویلچر اوردن گذاشتن توی اب خلیج  کنار ساحل نمیدونم ولی تمام غمهای دنیا توی چشمهای این خانوم بود با لباس سراپا قرمز با ویلچر توی اب خلیج همیشه فارس

تا بعد

فکر میکنم یکی از اخرین تا بعد ها باشه

اریک

UncategorizedJune 13, 2007 8:26 am

ما بلاخره یک کافی نت یافتیم تا بتوانیم اعلام حضور نماییم البته به دلیل برپایی یک مراسم خاص که مجری ان را در این حوالی فقط در شیراز میتوانستم بیابم (( انهم به کمک یکی از دوستان عزیز هم کیش )) اجبار  مسافرت به شیراز را یافتم و فعلا یکی عزیزان و دلبران من در شهداد منتظر حقیر ماند البته بعد از اینکه بنده کلی فحش های ابدار نوش جان نمودم . مطالب در مورد این سفر تا به اینجا بسیار است البته محمد علی عسگریان عزیز دل من لطف نمودند البته برای دل من و دل خودشان یک عدد الات تصویر برداری اوردند و کلی هم تصویر گرفتند (( البته دزدکی چند تایی هم از تمثال بی مثال بنده اخض نمودند چون بنده بنا بر یک باور خرافی اجازه عکس برداری از صورت بی مثال خودم را نمیدهم )) و قرار است ما ان عکسها را بعد از اینکه اقای محمد عزیز لطف کردند برای ما میل نمودند ما انها را اپ لود نموده و برای زیارت هم کیشان عزیز  و دیدار دلبران گووینا خواهیم نهاد ولی در مورد قسمت اصفهان باید یادی بنمایم از یک دوست که بنده را میهمان نمودند و کلی هم به ما قوت قلب دادند . ابتدا از اولیس عزیز .  شبی من در شهر کوچک فلاورجان که در غرب اصفهان و بعد از خمینی شهر واقع شده است در کافی نتی به نام رز نشسته  و مشغول چک نمودن نامه های الکترونیکی بودم که سینه چاکان اریک از اقصا نقاط جهان برای این مرد خدا میفرستند البته این روتین زندگی من است وقتی شما دارای شهرت عالم گیر باشید به طبع طرفداران شما را در همه جا میجویند حتی در چین!!!!!!!!!!

بهرحال  لحظات تلخ و درد باری بود. موتور محمد در بازگشت از زیارت سرح بت اشر ((که در باره اش مفصل مینویسم ))

خراب شده و من نیز فرصت را غنیمت شمرده و کافی نتی یافته بودم و مشغول سیر افاق و انفس . که ناگهان در این لحظات بحرانی که بیشتر شبیه صحنه های فیلم سقوط شاهین سیاه بود ( یعنی بار هیجان ناشی از اینکه ما بدون موتور چگونه تا خانه محمد اینا برویم داشت پدر ما را درمیاورد)) که اولیس!!!!!!!!!!!ان شد !!

بعد از جملات عادی روزمره و اینکه در اصفهان چه کار کردی و از چه مکانهایی دیدن کردی و شنیدن اینکه من در فلاورجان استاک شدم ناگهان خون اولیس به جوش امد و با عصبانیت به من گفت : تو الان اومدی اصفهان رفتی فلاورجان چی کار کنی ؟ من در فلاورجان اولیس در اصفهان باور بفرمایید به جان همین سعید مطلبی خدا بیامرز من دو تا افتاب بالانس یه دو وارو جمع زدم از روی صندلی پرت شدم روی کف کافی نت رز . خلاصه با کمک مسئول کافی نت و یک جوانمرد دیگر از روی زمین بلند شده و در حالی که بشدت خاکی شده بودم (( یعنی متواضع چون کف کافی نت موکت شده بود)) به چت با اولیس دوست داشتنی ادامه دادم . اولیس امر فرمود هر جا هستی فردا ساعت چهار دروازه شیراز وایستا خودم بیام دنبالت روبروی بانک کارافرین . یادت باشه مثل بچه ادم میای و خوب هم لباس بپوش !!

یا حضرت شلغم ! من لباس پوشیدن بلد نیستم حالا تصور بفرمایید حقیر سراپا تقصیر قرار است خوب هم لباس بپوشم . بهرحال هر چه زمان به ساعت چهار بعد از ظهر نزدیک میشد ضربان قلب من افزایش میافت . نمیدانستم چه گلی به سرم بگیرم . خدایا خودت به دادم برس . من چه کار کنم . تا رسیدن به ادرس چند بار از محمد تقاضا کردم و به دستشویی رفتیم جهت امر خیر . چون اضطراب شدید باعث شده بود که هی من چیز داشته باشم یعنی بی ادبی !! خلاصه تا رسیدن به جلوی بانک کار افرین چند بار رفتم بی ادبی ! بعد از عبور از عرض خیابان که انهم از اضطراب دوبار سکندری خوردم توانستم با کمک چند عابر مهربان اصفهانی خود را به مقابل بانک کارافرین برسانم . چند عابر اصفهانی مهربان دیگر هم برای من کمی دلسوزانند و گفتند : اخیش پسر به این گلی حتمن سرطان داره . یه خانوم چادری و محجبه در حالی که به سر و شکل من نگاه میکرد رو به یک خواهر حزب الله دیگر گفت : خاک بر سرش . حاضرم به امامزاده غلامحسین قهدریجانی قسم بخورم رفتس خارجه اییز (( همان ایدز در لفظ قدیم)) گرفتس!!

حالا راس ساعت چهار و من را عنایت نموده تصور بفرمایید در مقابل بانک کارافرین در چه وضع نزاری !! عرق از هفت سوراخ بدن میزند بیرون . تمامی ناخنها را از اضطراب نیوش کردم . مینای دندانم ریخت بس که دندان سابندم که ناگهان …………. یک مرسدس بنز نقره ایی ای ۲۴۰ مدل ۲۰۰۷ روبروی بانک به ارامی همچون یک پر پهلو گرفت. و یک خانوم نه بهتر است بگویم یک کنتس با حرکاتی همچون یک بالرین گردنش را چرخاند و  از گوشه چشم و با هنر مندی نگاهی به سراپای من انداخت . به نرمی اشاره کرد که به سمت ماشین بروم و من در حالی که کاملا از عرق تو گویی زیر دوش بودم به طرف درب ماشین رفتم درب را باز نموده که خانوم از بنده سئوال فرمودند: اقا بهزاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم جانم ؟؟؟؟ خانوم فرمودند : شما اقا بهزاد هستید دانشجوی پزشکی ؟ گفتم : الهی من اییز بگیرم که همه چی شدم الا اقا بهزاد ای خاک بر سر من خانوم که من اقا بهزاد نبوده و نیستم و چیزهای دیگر هستم میخواهید مثلن بهروز باشم ؟ خانوم گفتند نه من با اقا بهزاد فقط کار دارم . گمشو در رو به بند!!!

منهم گم شدم و درب بنز را بسته و به جای قبلی برگشتم حالا از میزان اضطراب کاسته و بر میزان  حسرت افزوده شده بود. اخ بخشکی شانس نمیشد من بهزاد میشدم ؟ تف به گورت بیاد یعنی چی ؟ اخه بهزاد هم شد اسم ؟ غربتی کوفتی !! خوب حیف تو نیست با این مرسدس نقره ایی اریک رو ول کنی بهزاد رو بچسبی ؟ حقتون همینه ……خلاصه همینطور همچون عمه جان در تهران مشغول غرزدن بودیم که این بار یک بی ام دبلیو سری هفت مشکی جلوی بانک کارافرین توقف کرد یک دوشس از ماشین پیاده شد . باور بفرمایید تمامی منطقه دروازه شیراز برای لحظه به تصور دیدن ماه سرشان به جهت حرکت این خانوم برگشت که تمامی لباسهایش دوخت کریستین دیور و یک کیف هرمس نیز به دست داشت . به نرمی و با حرکاتی که یاداور وقار و متانت یک پرنسس بود به طرف پیادرو امد نمیتوانم بگویم او راه میرفت در واقع او روی زمین سر میخورد. یعنی منظورم اینست که بقدر ارام و باوقار حرکت میکردکه شباهتی به دیگر مخلوقات خاکی نداشت . به من نزدیک شد . حالا او را بهتر میدیدم . یک روسری بسیار زیبای ایتالیایی به سر داشت . کیف مشکی هرمس . کفش بسیار زیبا مارک میس . والنتین . و چشمان بسیار زیبا با نوعی رنگ سبز خاص و اندامی فوق العاده ورزشی و اسپرت که نشان میداد که این بزرگوار این کنتس این پرنسس از تغذیه صحیح و انجام روزانه تمرینات ورزشی برخوردار  است. نگاهی به من کرد و به ارامی پرسید : اقای اریک ؟ من به پت پته افتادم : بله خانوم یعنی سلام . با نگاهی ارام سراپای من را ورانداز کرد و پرسید شما اینجا کاری ندارید ؟ گفتم نه خانوم منتظر شما بودم شما خانوم اولیس هستید؟ با حسرت به زمین نگاه کرد و اهی کشید : این اروزی منه که خانوم اولیس بشم ولی این غیر ممکنه من راننده شون هستم!!!!!!!!!!!!

ادامه دارد!!!!

فردا نوشت : در شیراز به هیچ وجه کافی نت نروید . بیشتر کافی نتها شبیه به حمام زنانه یا کافی شاپ یا محلی برای قرار های عشاق جوان است بخصوص کافی نتهای خیابان ملاصدرا !!!!به راحتی بلند حرف میزنند . با موبایل صحبت میکنند . می خندند خلاصه دنیایی دارند

پس فردا نوشت : چند دوست فوق العاده در شیراز پیدا کردم یعنی حسین ؛ ارام ؛ و علی که البته این بچه رو مدیون مینای شیراز هستم که ترتیب ملاقات من رو داد. بچه های فوق العاده باهوش با شخصیت و مهربان !!!

دیروز نوشت : مجتبی مکاری از بچه های خوب بهبهان با ذهنی مثل چاقو تیز و فعال . فکر میکنم اگر بعضی از حضرات نصف توانایی های اورا داشتند الان ما با مسئله تعدد خدایان روبرو بودیم . او به راحتی میتواند بعنوان یک از اینشتین های اینده نقش حساسی را بر عهده بگیرد .

 پریروز نوشت : محمد عسگریان : هیچ کلمه ای برای توصیف رابطه من و محمد در این دو سال گویا نیست. تشکر ؟؟؟؟؟؟؟؟نه او بزرگتر از این حرفها است من محمد دو سال خوب را باها داشتیم و چند تجربه مشترک دونفره کوهنوردی . الان خوشحالم که ازدواج موفقی هم داشته است. البته خوب این همراهی برای محمد هم خوب بود چون در کنار هم توانستیم کنیسه کتر داوود را زیارت کنیم . توانستیم به زیارت سرح بت اشر برویم که خوب برای محمد هم جالب بود .

فعلا باز هم تابعد !!!

وقتی اریک عزیز دل میگه تا بعد حتمن بعدی هست !!!

UncategorizedJune 9, 2007 8:03 pm

ساعت 7 در میان غریو فریادهای زیبا رویان و مه پیکران اصفهانی ؛ در حالی که ده ها شتر و صدها گاو در مقابل اتوبوس حامل من قربانی میشد ؛ برگ زرین دیگری به تاریخ پر افتخار اصفهان افزوده شد چرا که فرزند پاک سلسله موسایی وارد شهر تاریخی اصفهان گردید انهم از همان مسیری که مارکو پولو ؛ چنگیز ؛ گاری کوپر ؛ پل نیومن ؛ اولاف پالمه ؛ البرت اینشتین و الساندرو پاناگولیس و خیلی از بزرگان قبل از اریک از همان مسیر وارد اصفهان شده بودند. اعتراضات شدیدی از طرف اورژانس اصفهان نسبت به ورود من به اصفهان صورت پذیرفت چرا که استدلال اورژانس اصفهان این بود که امبولانس به میزان کافی برای جابجایی خانومهایی که بادیدن تمثال مبارک اریک از هوش میروند و نیاز به ریکاوری دارند موجود نیست خلاصه در میان تدابیر شدید امنیتی من وارد اصفهان شدم …………….

در همین افکار و اوهام بودم که صدای دورگه کمک راننده مرا از خواب پراند : پاشو مرتیکه رسیدم اصفهان اینجا ترمینال کاوه است بزن به چاک . با ترس نگاهی به اطراف کردم  بله اصفهان بود حالا من در پایتخت فرهنگی جهان اسلام هستم .

نکته اول : اقای شهردار اصفهان این خیابان کاوه که منتهی به ترمینال میشود بیشتر شبیه به خیابانهای قلعه نو افغانستان است تا یک خیابان در پایتخت فرهنگی جهان اسلام یعنی من در ابتدای ورود وقتی به دست راست نگاه میکردم یک لحظه تصورم این بود که همراه اتوبوس ما طوفان گونو وارد اصفهان شده است و همه نوخاله های ایران را به خیابان کاوه اورده است

فردا نوشت دو : این اتوسای کوفتی در چه جای باحالی درس میخواند . من الان در دانشگاه صنعتی اصفهان هستم در دانشکده…………… و خیلی و در واقع بسیار زیاد زیباست و من از بودن در کنار یار کوهستان محمد لذت میبرم  جای نسوان محترم خالی (( جای اقایان را دو روز دیگر در نصرت اباد کرمان یا احتمالن شهداد خالی میکنم تا حالتان جا بیاید ))

پس فردا نوشت : اگر قصد ادامه تحصیل را دارید و نمیتوانید هاروارد و برکلی تشریف ببرید من بعنوان کارشناس دانشگاه اصفهان را پیشنهاد میکنم .

شهر بدی نیست البته تصور زوریخ را نداشته باشید ولی از چناران و قوچان و علی اباد کتول بهتر است ………………..

تا بعد !!!!!!!!!!!

وقتی لنی خوبترین میگه تا بعد حتمن بعدی هست کسی چه میدونه شاید یکی از اخرین بعدها!!!!!!!!!!!!!!!

UncategorizedJune 7, 2007 7:06 am

اقبال خوب و اقبال بد. بخت خوب و بخت بد!!! این کلمات چقدر در زندگی انسانها نقش دارد؟ . با توجه به موقعیت جغرافیایی کشوری که در ان به دنیا میایید چقدر میتوانید موفقیتها و شکستهای خود را به عوامل فرازمینی و ماورایی و یا بهتر است بگویم خارج از کنترل خودتان نسبت دهید؟ بسیاری از انسانها را در اقصا نقاط این کره خاکی دیده ام که بارها و بارها در مورد توانایی های فرازمینی خود در به زانو دراوردن مشکلات و مصائب داد سخن میدهند و از پایداریهایشان در مقابل مشکلات حرفها میزنند و اینکه توانستنه اند ناگهان مسیر جریان زندگی را به نفع خود تغییر دهند و ناگهان از قعر باتلاق مشکلات به اوج قله های افتخار برسند. در مقابل گروهی نیز همه مشکلات و ناکامیهای زندگی خود را نه به عدم توانایی خود برای انطباق با داشته ها و شرایط وهمچنین تحمل ثانیه های بد زندگی ؛ بلکه به گردن زمان نامناسب بخت بد و سایر عوامل متافیزیکی می اندازند. و از این راه سعی میکنند خود را تطهیر کنند. براستی اقبال در زندگی ما چقدر نقش دارد؟ این شانس وجود دارد یا ساخته لحظات خوب و بد زندگی است که برای بعضی از انها نمیتوان توجیه یا توضیحی یافت ؟روزگاری در جایی  کسی را میشناختم که در پارامترهای کشور خود بسیار ثروتمند بود . هربار داد سخن از استعدادهای ذاتی و خانوادگی خود میداد در حل مشکلات ریز و درشت . و اینکه انها اگر در ان جامعه جایگاهی دارند این به لیاقت و تلاش بی پایان پدرش باز میگردد و دیگران اگر در گیر مشکلات یا مصائبی هستند تنها به دلیل بی همتی و تنبلی خودشان است . تعاریف مداومش از کارکتر خودساخته پدرش و اینکه او نیز وارث همان پدر است گاهی تهوع اور میشد نمیدانستم باید چکار کنم بهرحال بنا به دلایلی یکسال بعد در زمان ورشکستگی شرکت خانوادگیشان ان خانم خودکشی کرد . چرا که دیگر از ماشین گرانقیمت ؛ برندهای معروف و امکانات تحصیلی پرفکت خبری نبود و او نیز برای چند گیلدر مجبور به کار میشد. دوسال پیش در اطراف کهنوج دختری را دیدم که به پیرمردی هفتاد و اندی ساله فروخته شده بود . بیست خورده ایی هزار تومان با چند مرغ و خروس دخترک تنها بیست و دو یا پنج سال داشت . حالا از سیاهان و افغانیها چیزی نمیگویم . هر کدام از مایی که از بالا به اطرافیانمان نگاه میکنیم و در نگاه ما به اطرافیانمان تحقیر موج میزند و انها را در کلاس و طبقه و گروه خودمان نمیدانیم ، باید برای ثانیه ایی به این فکر کنیم که شاید روزی بنا به دلایلی ما پوزیشن کنونی خودمان را از دست دادیم ان وقت چه اتفاقی برای مان خواهد افتاد؟ اگر ما جای سیاهان داخل کمپ یا ان دخترک کهنوجی و یا دختران بلوچی که در روستاهای بلوچستان اختیاری نسبت به زندگی خود ندارند یا دختران افغان بودیم  چگونه میتوانستیم فرایند زندگی خودمان را توجیه کنیم .؟ در ان شرایط استعداد و توانایی های مان به کمکمان میامد ؟ من از یک اکثریت حرف میزنم نه استثنایی مثل نادر افشار!! انسان توانایی حل بسیاری از مشکلات را دارا است ولی در دنیای امروز کمی بیرحمی بیشتر شده است و گاهی نیز انسان فرزند موقعیت و لحظه است . یعنی  تفاوتی که بین شمایی که در یک خانواده ای ثروتمند بدنیا میایید و شمایی که در خانواده فقیر به دنیا میایید ؛ برای  رسیدن به یک هدف مشترک ؛ بسیار زیاد خواهد بود . من از تعاریف یک دوست در مورد پدرش احترام زیادی برای این مرد قائل بودم او یکی از معدود کسانی است که از زیر صفر با دستان خود با اوج رسید . داستان زندگی این مرد شگفت اور بود . او در حالی که از 9 سالگی کار میکرد و پدر و مادری نداشت صاحب یک کارخانه بزرگ شده است و هرروز از 4 صبح بیدار میشود و تا گرمسار میرود باورتان میشود ؟ هرروز این مسافت را رانندگی کنی و قبل از کارگرانت در محل کار حاضر باشی؟  . ایا همه صاحب چنین توانایی هستند ؟ این اراده اهنین فقط در گروهی از مردان یافت میشود که میتوانند کوه را نیز به زانو دراورند . منظور من این است که هیچ کس نمیتواند فردا را پیش بینی کند . یعنی بهتر است به جای انکه در زمانی که در اوج هستیم ان موقعیت را مدام به خودمان نسبت دهیم و در زمان شکست نیز بدنبال مقصر در فراسوی زمین بگردیم به این فکر کنیم که هر کدام از این موقعیتها میتواند ناپایدار باشد . هر واحد برای رسیدن به جایگاه مطلوب و کشف استعداد های خود نیاز به اهرمها و بسترهایی دارد . خانواده ؛ اطرافیان ؛ جامعه بخشی از این اهرمها هستند.  از یاد نبریم یک گروه از اطرافیان ما همیشه  اسیر دست زمان و مکان نامناسب بوده اند و اگر موقعیت در اختیارشان بود میتوانستند انسان موفقی باشند  ولی بهردلیلی اسیر دستان زمان و مکان نامناسب شده اند …. لوکوموتیو و قطار ابزار خوبی هستند که سالهاست توانسته اند نقش مثبتی در تمدن ادمی ایفا نمایند . ایا شما میتوانید قطار را بدون ریل تصور کنید ؟ من نمیدانم شانس وجود دارد یا نه ؟ ولی به عواملی خارج از کنترل انسان معتقدم و فکر میکنم همیشه بهترین اتفاقات در بدترین شرایط بدون دخالت عامل انسانی روی میدهد . اگر اکنون در شرایطی از ثبات مالی هستید و موقعیت خوب اجتماعی دارید به شرایط نامناسبی که میتواند همین فردا رخ دهد نیز فکر کنید و دلی را با حرفی ، کلامی ، رفتاری یا نیشخندی نشکنید که کسی از فردا برایتان گزارشی نیاورده است و اگر در قعر چاه مشکلات و ناکامی ها غوطه ورید ؛ نگذارید شاخه های سبز امید در گلدان وجودی تان خشک شود چون فردا صبح میتواند روز شما باشد . شاید اینبار در پای میز رولت  شانس با شما باشد . بچه های نازنینی را میشناختم که فقط اسیر تسلسل باطل ناشناخته ایی بودند که در زیر چرخهای این دور باطل نابود شدند ولی یادتان نرود که فردا میتواند روز دیگری باشد یا یک ساعت دیگر شما میتوانید انتقامتان را از حشراتی که نیم ساعت قبل تحقیرتان میکردند بگیرید یا برعکس بر کف کفش کسی بوسه بزنید که تا ده دقیقه قبل داشتید فاضلاب را رویش تخلیه میکردید !!!!
برای راندهای دیگر بازی نیز کارت نگه دارید !!
تا بعد !!!
وقتی لنی مهربون میگه تا بعد حتمن بعدی هست!!!
آلو اسفناج خیلی خورشت خوبیه !!!
  

UncategorizedJune 6, 2007 7:34 am

نه!!!!!!!!!!!!!!!

خستگی رهایم نمیکند. آنقدر خسته ام که حتی نمیتوانم بمیرم. چقدر کارهای انجام نشده دارم . این چهار سال روح مرا خسته کرده است . کاش چشمهایم را جا میگذاشتم و میامدم . کاش خودم را با همه خاطراتم میگذاشتم و به جایی میامدم که تنها رنگ روی دیوار ؛ رنگ سیاه بداندیشان و ریاکاران است که عشق و دوستی را به دیناری میفروشند.  روبروی پنجره گالوین با ارامش همیشگی نگاهم میکند و میگوید که گذشته مانند قطرات ابی است که در صحرای سوزان به زمین میریزد و خاک تشنه صحرا ان را میبلعد. ولی برای من گذشته همچون کابوس بر روی زندگی ام  سایه افکنده است . همچون بختک راه تنفس مرا بند میاورد و چونان سایه ایی شوم از یک روح سرگردان زخمی مرا تعقیب مینماید. و من نمیدانم چگونه از دست هراسهای سابقم رهایی یابم. برای من زندگی در رفاه مانند ناراحت ترین و زجر اورترین نوع شکنجه است. روزی در خانه ایی روشنفکری به من گفت حاضر است در مقابل 80 میلیون تومان وجه رایج مملکت؛ اجازه بدهد هر کاری میخواهند با او بکنند. قیمت ارزانی بود نه؟ مانند قطرات زلال و ابگینه گونه اب ناشی از ذوب شدن برفها که بدون دغدغه راه خود را به پایین و دامنه کوهسار پیدا میکنند و به جلو میروند ؛ زندگی ؛ بی تفاوت به خستگی من و ما به مسیر خود ادامه میدهد . یکی میمرد و یکی به دنیا میاید . چه من باشم چه نباشم ! کسی نمیداند فرداروزی در گوشه ایی از این کره ابی رنگ زیر یکی از همین ابرها من نیز ساعت و زمان خودم را خواهم یافت. اخر همه ما زمانی داریم و ساعتی که باید ان را پیدا کنیم . میگویند تنها احمقها میتوانند اینده را پیشبینی کنند ! کسی چه میداند؟ میتوان خیلی راحت زندگی کرد . فقط باید به چشمها اموخت ناامیدیهای دیگران و دلواپسی هایشان و دردها را ندید. باید بی تفاوتی همچون قهرمان مسخ را اموخت . باید حسرتهای جوانان کوچه و خیابان را ندید و به فقر ذهنی . مالیشان خندید . انها را بی کلاس خواند . باید نسبت به یاسهایشان اغماض کرد . اینگونه زندگی زیباست و رنگش نیز طلایی و افتابی ! شبهایش نیز پر از ستاره ! و البته مهتابی !! میتوان به راختی دیگران را تحقیر کرد در حالی که چیزی از انها نمیدانیم و انها را زیر تازیانه کلمات زشت گرفت درحالی که وجودمان از حسادت و رشک لبریز شده است چرا که وقتی در اینه به خود مینگرییم میبینیم خداوند حتی ظاهر را نیز از ما دریغ کرده است . وبعد میتوانیم در بیغلوله مان بنشینیم و با زخمهایی که با نیش زبان به دیگران میزنیم بساط خنده خود و همپالکی هامان را فراهم کنیم. کوله را بسته ام . اینبار شمال نه !! میخواهم به شرق ؛ جنوب یا غرب بروم ! تشنه کویرم و تنهایی مطلقش . شاید در کویر خود را بیابم شاید نیز نه ولی امتحانش بی ضرر است . چون مقصد مشخص نباشد همه جا میتواند جای خوبی برای مسافرت باشد . بقول معروف چون مقصد مشخص نیست همه بادها موافق است. گاهی نویسنده سناریو زندگی چنان داستان عجیبی را مینویسد که نزدیکترین انسانها به ان شخص که فکر میکنند اورا بهتر از خودش میشناسند ولی در واقع با وهمی سراب گون زندگی میکردند. و ما نیز گونه ایی زندگی را برای خودمان تدوین میکنیم که تبدیل به داستانی میشود که چندان روشن نیست . شاید ما نوعی از جنون را داشته باشیم که در ذهن شفاف و نظام یافته قابل فهم نباشد و دقیقا به همین دلیل ما جنون را انتخاب کرده ایم و برگزیده ایم چون دیگر به ذهنهای شفاف و نظام مند اطمینان نداریم !!!!

تا بعد!!!!!!!!!!!

وقتی این لنی کوفتی میگه تا بعد حتمن یه بعد لعنتی دیگه هم هست !!!!

UncategorizedJune 4, 2007 3:32 pm

روی کاناپه دراز کشیدم و به بچه ها نگاه میکنم . اسکاتی با لبخندی شرورانه از گالوین میپرسد:
Who took the cookie from the cookie jar?
پیرمرد درحالی که کتاب اصول لاتوئسه را میخواند با گوشه چشم به پسرک شیطان یورکشایری نگاهی میکند و میگوید :
No se
جوابی کوتاه ؛ مختصر و موجز . اسکاتی دست بردار نیست و این شوخی قدیمی امریکایی را مجددا تکرار میکند مارسل در حالی که کمی خسته به نظر میرسد به او میگوید :
Can you shut your fuckin mouth up? We don’t know who that damn job did but surely we were not. Capish?
اسکاتی با خنده نگاهی به مارسل میاندازد و میگوید
Ok . capish .
و من ناگهان کشف میکنم که تنها در این مگا سیتی در حال نوشیدن یک لیوان اب انبه روی کاناپه دراز کشیده ام انهم در داخل یک چهار دیواری که هر چه باشد از خوک دانی قبلی من بهتر است. چرا ؟ نمیدانم ! شاید اینبار واقعا دیوانه شده ام . اسامی کم کم گیجم میکند . روی میز انبوهی از حروف در غالب کلمات و جملات روی هم ریخته شده است .  مارسل خیره نگاهم میکند.
Was ist los?
لبخندی میزنم و چیزی نمیگویم و تکرار دوباره سئوال . اینبار به ارامی میگویم :
Dieses Angebat sticht mir besonders in die Nase!!!!
بی حوصله میگوید :
Welche
میگویم :
Die Reise !!!!
و دوباره به سقف خیره میشوم  . این احساس تنهایی گاهی سراغ همه ماها میاید . حتی انهایی که خانواده دارند . نمیدانم پدر مادر خواهر شوهر و هزار چیزی دیگر که بتوانند دلشان را به حضور انها خوش کنند . یک جور احساس خلا یا استاپ کردن ذهن . دیگر نمیتوانی چیزی را به خاطر بیاوری و همه چیز انقدر دور است و خالی و دست نیافتنی که گویی قرنهاست نوای زندگی در اطرافت خاموش شده و زندگی چیزی بیشتر از هراس های روزمرگی نیست . و ان وقت تو تنهایی مثل یک بائوباب پیر در دل کویر . این احساس لعنتی ازار دهنده است عدم درک از سوی دیگران که باید دوستت داشته باشند . ولی تنهایی بد هم نیست میتوانی با خودت بلند بلند حرف بزنی برای خودت جوکهای جدید تعریف کنی و بخندی . دیگر نگاه خیره انسان نماها تو را ازار نمیدهد . دیگر کسی به تو سلام نمیکند و تو مجبور به پاسخگویی نیستی تا بعد مجبور به ایجاد رابطه شوی که بعد سبویی بشکند ابی بریزد.  زمانی که تنهایی همه چیز زیباست . دنیا پر از محبت و عشق است و همه خوشحال هستند . بیایید با خودمان صادق باشیم . چگونه میتوانید در شهری که بسیاری از هم نوعانمان اگر کار نکنند برای خرید یک بسته نان 200 تومانی مشکل دارند از زندگی لذت برد؟ چگونه میتوان سوار خودروهای گران قیمت شد و از زندگی و زیبایی های ان حرف زد. ایا میتوان در شهری که زنانش برای لباسی ؛ نانی ؛ و نمیدانم نیازهای عادی روزانه تن فروشی میکنند از رنگ سرخ سیب سخن گفت.  اصوات بیرون پنجره همه مستقل ولی بیگانه اند . انها را میفهمم ولی درک نمیکنم. این اصوات از جهانی میاید که من به ظاهر به ان تعلق دارم ولی …………ان را درک نمیکنم. ان بیرون همه جنون شهرت و اوناسیس شدن گرفته اند . سلاحشان دروغ ؛ نیرنگ ؛ چاپلوسی حتی خدا و مذهب تبدیل به سلاحی برای راکفلر شدن شده است . صدای قدمهای کسی در راهرو تاراج گر سکوتم میشود. مارسل رو به دیگران میگوید:
Der Eric ist boch ein Lahmer sack der wird es nie zu  einer Frau bringen.
و بچه ها ریز میخندند . و من حتی دیگر حوصله خندیدن به این شوخی مارسل را نیز ندارم . باید کسی را برای نگه داری از اینها بیابم . حس میکنم زمان من رسیده باشد . باید برایشان کسی را بیابم که حداقل بتواند انگلیسی و المانی صحبت کند تا انها از تنهایی دیوانه نشوند . صدای پای رفتن را میشنوم . نزدیک است . خیلی نزدیک!!!!
تا بعد !!!
وقتی میگم تا بعد متاسفانه بعدی هست!!!!!!!!!!

UncategorizedJune 2, 2007 8:16 am

یکی از مهمترین نظریات طرح شده در مورد علل عقب ماندگی ایران ؛ نظریه ایی است که علل عقب ماندگی ایران را در حوزه فرهنگی و عوامل فکری؛ ذهنی و انسانی جستجو میکند. این نظریه شامل طیفهای گوناگون ارا و عقاید و نظریات میشود که جامعه شناسان و نظریه پردازان این حوزه به ان پرداخته اند. شاید در بحثهای شخصی با دوستان یا فامیل بارها این جملات یا مشابه ان را در مورد تنبلی ایرانی شنیده اید. و اینکه ما دوست داریم بدون پرداخت  یا متحمل شدن هزینه یا رنجی ؛ یک شبه ره صد ساله را طی کنیم و همه ارزشهای والای فرهنگی را بدست اوریم و به اوج اعتلای جوامع پیشرفته برسیم که البته با توجه به اعتقاد به امدادهای غیبی در ایران این احتمال را نیز میتوان متصور بود. همانگونه که گفته شد تنها در مقایسه با جوامع پیشرفته عمدتا غربی شما میتوانید به توسعه نیافتگی ایران پی ببرید(( زیرا در مقایسه با بسیاری از کشورهای منطقه ایران کشوری توسعه یافته محسوب میشود)) در این طیف از نظریات ابتدا شما با نظریه ایی روبرو میشوید که معتقد است فرهنگ ایران دارای نوع خاصی از روابط و کانکشنها است که مانع پیدایش اندیشه های نوین میشود. و به بعبارت دیگر ویرانگر تفکرات خلاقه و ابداعی است . این فرهنگ سترون و نازاست و به گونه ایی مخرب است . این نظریه پردازان را اعتقاد براین است که اصولا فرهنگی که رنگ و بوی و صبغه مذهبی دارد یا بشدت تحت تاثیر مذاهب است مانع از ان میشود تا انسان بتواند ازادانه و بدور از هرگونه قید بند؛ بصورت علمی و عقلی بیاندیشد چرا که همه چیز تابعی از مشیت الهی است حتی پیروزی یک تیم فوتبال یا یک کشتی گیر. این نظریه پردازان معتقد هستند که فرهنگ مبدع و خلاق در ایران کمیاب است که کسانی که نیز سعی در ایجاد تحول دارند چون با دیوار بلند خرافات و مخالفتهای احاد جامعه روبرو میشوند یا تصمیم به خالی کردن صحنه میگیرند یا از بین میروند. از انجایی که فرهنگ مخرب دینی و مذهبی حاکم است اجازه فعالیت به فرهنگ و فکر مبدع انسانی و پویا را نمیدهد و هرزمان که انسانهای شجاع ؛ آگاه و صاحب اندیشه های نوین خواهان ایجاد تحول مثبت بودند و پا به عرصه نهادند؛ این فرهنگ مخرب دست به نابودی انان زده است اما نکته اینجاست که فرهنگ بعنوان بخشی از جامعه از نسلی به نسلی منتقل میشود و تداوم می یابد . کسی نمیتواند فرهنگ را از مناسبات حاکم در یک جامعه منفک نماید . و ان را تنها عامل بازدارنده معرفی کند.البته نکته دیگر این که هنجارها و ارزشهای فرهنگی وراثتی نیست بلکه باید اموخته شده و یاد گرفته شود . فرهنگ ایرانی ذاتا سترون نیست بلکه این مناسبات حاکم بر جامعه ایران است که فرهنگ علم ستیز و خرافه پرور خلق کرده است . در ارتباط با این مطلب که فرهنگ اموختنی است میتوان گفت همه ما در خیابان شاهد ریختن زباله ها یا ته مانده خوراکیها در جوی اب یا خیابان بوده ایم دلیل این رفتار را باید در عدم اموزش جستجو کرد که به گونه ایی تبدیل به بخشی از فرهنگ این جامعه شده است یا صحبت کردن با موبایل در وسایل ارتباط جمعی که اگر شما به این رفتار شخص اعتراض کنید به شما به دیده یک دیوانه مینگرند . چرا که این رفتار بعنوان بخشی از فرهنگ پذیرفته شده است.در این جامعه مردم علاقه ایی به خواندن ندارند و معیار قضاوت و قانون گذاری به دست کسانی سپرده شده است که توان بداندیشیدن یا مغرضانه اندیشیدن یا اصلا نیاندیشیدن را دارا میباشند. طیف بعدی نظریات شامل نظریاتی است که که اعتقاد دارد دلیل توسعه نیافتگی ایران را باید در عدم تولید علم جستجو کرد. این گروه از جامعه شناسان و نظریه پردازان معتقد هستند که ایران به دلیل افول در تولید علم و سپس متوقف شدن برای زمان طولانی در تولید علم دچار توسعه نیافتگی شده است. دلیل برتری و رشد تمدن غرب را باید در تولید علم که از قرن شانزدهم اغاز شد جستجو کرد. از جمله نظریات دیگر در این وادی نظریه ایی است که بر ارزشهای انسانی و نقش ان تکیه میکند. در جوامع رشد یافته یا به اصطلاح پیشرفته انسان هنجارهایی را باور دارد و به انها عمل میکند که فی نفسه باعث رشد در جامعه میشود. انسان در جوامع پیشرفته دارای انگیزه برای خلاقیت و ابداع گری است و همه چیز را به مشیت الهی واگذار نمیکند و برای شکستهایش نیز دنبال دلایل عقلی میگردد تا حداقل دیگران بتوانند از ان برای ادامه راه و ساخت جامعه بهتر استفاده نمایند. که این طرز تفکر در جوامع توسعه نیافته ایی مثل ایران کیمیا است . دلیل کمبود این انگیزه در جوامع توسعه نیافته را باید در خفقان سیاسی یا برتری ارزشهای  سنتی و محافظه کارانه جستجو کرد. که هر گونه تجربه های جدید را سرکوب میکند و با اندیشه نوین و علمی مخالفت مینماید.چیرگی خرافه بر اندیشه عالی انسانی در ایران در جایی نمود پیدا میکند و ظاهر میشود که هر کجا در تاریخ این کشور مردانی مانند امیر کبیر ظاهر شدند منافع اکثریت حاکم به خطر افتاد و سیستم حاکم تصمیم به نابودی مردان بزرگ این سرزمین گرفت یا انها را ایزوله کرد و احاد جامعه هیچ گونه مخالفتی نشان نداد  و فقط به برگزاری مراسم سوم و هفتم و ختم بسنده نمود. در پایان جا دارد نظریه نورمن جاکوبز را نیز به اختصار بیان کرد. او میگوید در انالیز توسعه نیافتگی در ایران باید بر مسائل ساختاری فرهنگی و نهادی تاکید کرد . او میگوید عمل اقتصادی و منافع اقتصادی در ایران به عنوان تابعی از ضرورتهای غیر اقتصادی مانند مذهب و سیاست عمل میکند. این ملاحضات از نظر اقتصادی صحیح نیست و مانع رشد و اعتلای اقتصاد بصورت ذاتی میشود چرا که در هر عمل اقتصادی در ایران شما تحت محدودیت ها و لحاظ کردن مسائل سیاسی و مذهبی هستید و این پارامترهایی مانند سرمایه گذاری یا صنعتی شدن در ایران را تحت تاثیر قرار میدهد.بعنوان مثال تصور کنید یک شرکت قصد سرمایه گذاری در ایران را دارد ولی سهام داران ان از یک مذهب یا ایدئولوژی مخالف با اکثریت حاکم بر سیستم حاکمه ایران را دارا هستند بطبع دولت و مسئولین اجازه سرمایه گذاری به ان شرکت را نمیدهند مانند داستان شرکت تورک سل یا پپسی کولا. این ملاحضات در ورای نهاد های هفتگانه ایرانی نهفته است ((مذهب. قدرت سیاسی . کار . قشر بندی اجتماعی . مناسبات فامیلی و قبیله ایی . اقتصاد. نظم اجتماعی ثابت یا همان سنن . و تحولات مشروع))
با استفاده از اثار دکتر کاظم علمداری . فریدون ادمیت . صادق زیبا کلام . ارامش دوستدار . پرویز جزنی. علی میرفطروس.
تا بعد
وقتی لنی خوبترین میگه تا بعد حتمن بعدی هست.