روی کاناپه دراز کشیدم و به بچه ها نگاه میکنم . اسکاتی با لبخندی شرورانه از گالوین میپرسد:
Who took the cookie from the cookie jar?
پیرمرد درحالی که کتاب اصول لاتوئسه را میخواند با گوشه چشم به پسرک شیطان یورکشایری نگاهی میکند و میگوید :
No se
جوابی کوتاه ؛ مختصر و موجز . اسکاتی دست بردار نیست و این شوخی قدیمی امریکایی را مجددا تکرار میکند مارسل در حالی که کمی خسته به نظر میرسد به او میگوید :
Can you shut your fuckin mouth up? We don’t know who that damn job did but surely we were not. Capish?
اسکاتی با خنده نگاهی به مارسل میاندازد و میگوید
Ok . capish .
و من ناگهان کشف میکنم که تنها در این مگا سیتی در حال نوشیدن یک لیوان اب انبه روی کاناپه دراز کشیده ام انهم در داخل یک چهار دیواری که هر چه باشد از خوک دانی قبلی من بهتر است. چرا ؟ نمیدانم ! شاید اینبار واقعا دیوانه شده ام . اسامی کم کم گیجم میکند . روی میز انبوهی از حروف در غالب کلمات و جملات روی هم ریخته شده است . مارسل خیره نگاهم میکند.
Was ist los?
لبخندی میزنم و چیزی نمیگویم و تکرار دوباره سئوال . اینبار به ارامی میگویم :
Dieses Angebat sticht mir besonders in die Nase!!!!
بی حوصله میگوید :
Welche
میگویم :
Die Reise !!!!
و دوباره به سقف خیره میشوم . این احساس تنهایی گاهی سراغ همه ماها میاید . حتی انهایی که خانواده دارند . نمیدانم پدر مادر خواهر شوهر و هزار چیزی دیگر که بتوانند دلشان را به حضور انها خوش کنند . یک جور احساس خلا یا استاپ کردن ذهن . دیگر نمیتوانی چیزی را به خاطر بیاوری و همه چیز انقدر دور است و خالی و دست نیافتنی که گویی قرنهاست نوای زندگی در اطرافت خاموش شده و زندگی چیزی بیشتر از هراس های روزمرگی نیست . و ان وقت تو تنهایی مثل یک بائوباب پیر در دل کویر . این احساس لعنتی ازار دهنده است عدم درک از سوی دیگران که باید دوستت داشته باشند . ولی تنهایی بد هم نیست میتوانی با خودت بلند بلند حرف بزنی برای خودت جوکهای جدید تعریف کنی و بخندی . دیگر نگاه خیره انسان نماها تو را ازار نمیدهد . دیگر کسی به تو سلام نمیکند و تو مجبور به پاسخگویی نیستی تا بعد مجبور به ایجاد رابطه شوی که بعد سبویی بشکند ابی بریزد. زمانی که تنهایی همه چیز زیباست . دنیا پر از محبت و عشق است و همه خوشحال هستند . بیایید با خودمان صادق باشیم . چگونه میتوانید در شهری که بسیاری از هم نوعانمان اگر کار نکنند برای خرید یک بسته نان 200 تومانی مشکل دارند از زندگی لذت برد؟ چگونه میتوان سوار خودروهای گران قیمت شد و از زندگی و زیبایی های ان حرف زد. ایا میتوان در شهری که زنانش برای لباسی ؛ نانی ؛ و نمیدانم نیازهای عادی روزانه تن فروشی میکنند از رنگ سرخ سیب سخن گفت. اصوات بیرون پنجره همه مستقل ولی بیگانه اند . انها را میفهمم ولی درک نمیکنم. این اصوات از جهانی میاید که من به ظاهر به ان تعلق دارم ولی …………ان را درک نمیکنم. ان بیرون همه جنون شهرت و اوناسیس شدن گرفته اند . سلاحشان دروغ ؛ نیرنگ ؛ چاپلوسی حتی خدا و مذهب تبدیل به سلاحی برای راکفلر شدن شده است . صدای قدمهای کسی در راهرو تاراج گر سکوتم میشود. مارسل رو به دیگران میگوید:
Der Eric ist boch ein Lahmer sack der wird es nie zu einer Frau bringen.
و بچه ها ریز میخندند . و من حتی دیگر حوصله خندیدن به این شوخی مارسل را نیز ندارم . باید کسی را برای نگه داری از اینها بیابم . حس میکنم زمان من رسیده باشد . باید برایشان کسی را بیابم که حداقل بتواند انگلیسی و المانی صحبت کند تا انها از تنهایی دیوانه نشوند . صدای پای رفتن را میشنوم . نزدیک است . خیلی نزدیک!!!!
تا بعد !!!
وقتی میگم تا بعد متاسفانه بعدی هست!!!!!!!!!!
UncategorizedJune 4, 2007 3:32 pm
Comments »
The URI to TrackBack this entry is: http://ericjew.blogsome.com/2007/06/04/p28/trackback/
No comments yet.
RSS feed for comments on this post.
Leave a comment
Line and paragraph breaks automatic, e-mail address never displayed, HTML allowed: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <code> <em> <i> <strike> <strong>
