ما بلاخره یک کافی نت یافتیم تا بتوانیم اعلام حضور نماییم البته به دلیل برپایی یک مراسم خاص که مجری ان را در این حوالی فقط در شیراز میتوانستم بیابم (( انهم به کمک یکی از دوستان عزیز هم کیش )) اجبار مسافرت به شیراز را یافتم و فعلا یکی عزیزان و دلبران من در شهداد منتظر حقیر ماند البته بعد از اینکه بنده کلی فحش های ابدار نوش جان نمودم . مطالب در مورد این سفر تا به اینجا بسیار است البته محمد علی عسگریان عزیز دل من لطف نمودند البته برای دل من و دل خودشان یک عدد الات تصویر برداری اوردند و کلی هم تصویر گرفتند (( البته دزدکی چند تایی هم از تمثال بی مثال بنده اخض نمودند چون بنده بنا بر یک باور خرافی اجازه عکس برداری از صورت بی مثال خودم را نمیدهم )) و قرار است ما ان عکسها را بعد از اینکه اقای محمد عزیز لطف کردند برای ما میل نمودند ما انها را اپ لود نموده و برای زیارت هم کیشان عزیز و دیدار دلبران گووینا خواهیم نهاد ولی در مورد قسمت اصفهان باید یادی بنمایم از یک دوست که بنده را میهمان نمودند و کلی هم به ما قوت قلب دادند . ابتدا از اولیس عزیز . شبی من در شهر کوچک فلاورجان که در غرب اصفهان و بعد از خمینی شهر واقع شده است در کافی نتی به نام رز نشسته و مشغول چک نمودن نامه های الکترونیکی بودم که سینه چاکان اریک از اقصا نقاط جهان برای این مرد خدا میفرستند البته این روتین زندگی من است وقتی شما دارای شهرت عالم گیر باشید به طبع طرفداران شما را در همه جا میجویند حتی در چین!!!!!!!!!!
بهرحال لحظات تلخ و درد باری بود. موتور محمد در بازگشت از زیارت سرح بت اشر ((که در باره اش مفصل مینویسم ))
خراب شده و من نیز فرصت را غنیمت شمرده و کافی نتی یافته بودم و مشغول سیر افاق و انفس . که ناگهان در این لحظات بحرانی که بیشتر شبیه صحنه های فیلم سقوط شاهین سیاه بود ( یعنی بار هیجان ناشی از اینکه ما بدون موتور چگونه تا خانه محمد اینا برویم داشت پدر ما را درمیاورد)) که اولیس!!!!!!!!!!!ان شد !!
بعد از جملات عادی روزمره و اینکه در اصفهان چه کار کردی و از چه مکانهایی دیدن کردی و شنیدن اینکه من در فلاورجان استاک شدم ناگهان خون اولیس به جوش امد و با عصبانیت به من گفت : تو الان اومدی اصفهان رفتی فلاورجان چی کار کنی ؟ من در فلاورجان اولیس در اصفهان باور بفرمایید به جان همین سعید مطلبی خدا بیامرز من دو تا افتاب بالانس یه دو وارو جمع زدم از روی صندلی پرت شدم روی کف کافی نت رز . خلاصه با کمک مسئول کافی نت و یک جوانمرد دیگر از روی زمین بلند شده و در حالی که بشدت خاکی شده بودم (( یعنی متواضع چون کف کافی نت موکت شده بود)) به چت با اولیس دوست داشتنی ادامه دادم . اولیس امر فرمود هر جا هستی فردا ساعت چهار دروازه شیراز وایستا خودم بیام دنبالت روبروی بانک کارافرین . یادت باشه مثل بچه ادم میای و خوب هم لباس بپوش !!
یا حضرت شلغم ! من لباس پوشیدن بلد نیستم حالا تصور بفرمایید حقیر سراپا تقصیر قرار است خوب هم لباس بپوشم . بهرحال هر چه زمان به ساعت چهار بعد از ظهر نزدیک میشد ضربان قلب من افزایش میافت . نمیدانستم چه گلی به سرم بگیرم . خدایا خودت به دادم برس . من چه کار کنم . تا رسیدن به ادرس چند بار از محمد تقاضا کردم و به دستشویی رفتیم جهت امر خیر . چون اضطراب شدید باعث شده بود که هی من چیز داشته باشم یعنی بی ادبی !! خلاصه تا رسیدن به جلوی بانک کار افرین چند بار رفتم بی ادبی ! بعد از عبور از عرض خیابان که انهم از اضطراب دوبار سکندری خوردم توانستم با کمک چند عابر مهربان اصفهانی خود را به مقابل بانک کارافرین برسانم . چند عابر اصفهانی مهربان دیگر هم برای من کمی دلسوزانند و گفتند : اخیش پسر به این گلی حتمن سرطان داره . یه خانوم چادری و محجبه در حالی که به سر و شکل من نگاه میکرد رو به یک خواهر حزب الله دیگر گفت : خاک بر سرش . حاضرم به امامزاده غلامحسین قهدریجانی قسم بخورم رفتس خارجه اییز (( همان ایدز در لفظ قدیم)) گرفتس!!
حالا راس ساعت چهار و من را عنایت نموده تصور بفرمایید در مقابل بانک کارافرین در چه وضع نزاری !! عرق از هفت سوراخ بدن میزند بیرون . تمامی ناخنها را از اضطراب نیوش کردم . مینای دندانم ریخت بس که دندان سابندم که ناگهان …………. یک مرسدس بنز نقره ایی ای ۲۴۰ مدل ۲۰۰۷ روبروی بانک به ارامی همچون یک پر پهلو گرفت. و یک خانوم نه بهتر است بگویم یک کنتس با حرکاتی همچون یک بالرین گردنش را چرخاند و از گوشه چشم و با هنر مندی نگاهی به سراپای من انداخت . به نرمی اشاره کرد که به سمت ماشین بروم و من در حالی که کاملا از عرق تو گویی زیر دوش بودم به طرف درب ماشین رفتم درب را باز نموده که خانوم از بنده سئوال فرمودند: اقا بهزاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم جانم ؟؟؟؟ خانوم فرمودند : شما اقا بهزاد هستید دانشجوی پزشکی ؟ گفتم : الهی من اییز بگیرم که همه چی شدم الا اقا بهزاد ای خاک بر سر من خانوم که من اقا بهزاد نبوده و نیستم و چیزهای دیگر هستم میخواهید مثلن بهروز باشم ؟ خانوم گفتند نه من با اقا بهزاد فقط کار دارم . گمشو در رو به بند!!!
منهم گم شدم و درب بنز را بسته و به جای قبلی برگشتم حالا از میزان اضطراب کاسته و بر میزان حسرت افزوده شده بود. اخ بخشکی شانس نمیشد من بهزاد میشدم ؟ تف به گورت بیاد یعنی چی ؟ اخه بهزاد هم شد اسم ؟ غربتی کوفتی !! خوب حیف تو نیست با این مرسدس نقره ایی اریک رو ول کنی بهزاد رو بچسبی ؟ حقتون همینه ……خلاصه همینطور همچون عمه جان در تهران مشغول غرزدن بودیم که این بار یک بی ام دبلیو سری هفت مشکی جلوی بانک کارافرین توقف کرد یک دوشس از ماشین پیاده شد . باور بفرمایید تمامی منطقه دروازه شیراز برای لحظه به تصور دیدن ماه سرشان به جهت حرکت این خانوم برگشت که تمامی لباسهایش دوخت کریستین دیور و یک کیف هرمس نیز به دست داشت . به نرمی و با حرکاتی که یاداور وقار و متانت یک پرنسس بود به طرف پیادرو امد نمیتوانم بگویم او راه میرفت در واقع او روی زمین سر میخورد. یعنی منظورم اینست که بقدر ارام و باوقار حرکت میکردکه شباهتی به دیگر مخلوقات خاکی نداشت . به من نزدیک شد . حالا او را بهتر میدیدم . یک روسری بسیار زیبای ایتالیایی به سر داشت . کیف مشکی هرمس . کفش بسیار زیبا مارک میس . والنتین . و چشمان بسیار زیبا با نوعی رنگ سبز خاص و اندامی فوق العاده ورزشی و اسپرت که نشان میداد که این بزرگوار این کنتس این پرنسس از تغذیه صحیح و انجام روزانه تمرینات ورزشی برخوردار است. نگاهی به من کرد و به ارامی پرسید : اقای اریک ؟ من به پت پته افتادم : بله خانوم یعنی سلام . با نگاهی ارام سراپای من را ورانداز کرد و پرسید شما اینجا کاری ندارید ؟ گفتم نه خانوم منتظر شما بودم شما خانوم اولیس هستید؟ با حسرت به زمین نگاه کرد و اهی کشید : این اروزی منه که خانوم اولیس بشم ولی این غیر ممکنه من راننده شون هستم!!!!!!!!!!!!
ادامه دارد!!!!
فردا نوشت : در شیراز به هیچ وجه کافی نت نروید . بیشتر کافی نتها شبیه به حمام زنانه یا کافی شاپ یا محلی برای قرار های عشاق جوان است بخصوص کافی نتهای خیابان ملاصدرا !!!!به راحتی بلند حرف میزنند . با موبایل صحبت میکنند . می خندند خلاصه دنیایی دارند
پس فردا نوشت : چند دوست فوق العاده در شیراز پیدا کردم یعنی حسین ؛ ارام ؛ و علی که البته این بچه رو مدیون مینای شیراز هستم که ترتیب ملاقات من رو داد. بچه های فوق العاده باهوش با شخصیت و مهربان !!!
دیروز نوشت : مجتبی مکاری از بچه های خوب بهبهان با ذهنی مثل چاقو تیز و فعال . فکر میکنم اگر بعضی از حضرات نصف توانایی های اورا داشتند الان ما با مسئله تعدد خدایان روبرو بودیم . او به راحتی میتواند بعنوان یک از اینشتین های اینده نقش حساسی را بر عهده بگیرد .
پریروز نوشت : محمد عسگریان : هیچ کلمه ای برای توصیف رابطه من و محمد در این دو سال گویا نیست. تشکر ؟؟؟؟؟؟؟؟نه او بزرگتر از این حرفها است من محمد دو سال خوب را باها داشتیم و چند تجربه مشترک دونفره کوهنوردی . الان خوشحالم که ازدواج موفقی هم داشته است. البته خوب این همراهی برای محمد هم خوب بود چون در کنار هم توانستیم کنیسه کتر داوود را زیارت کنیم . توانستیم به زیارت سرح بت اشر برویم که خوب برای محمد هم جالب بود .
فعلا باز هم تابعد !!!
وقتی اریک عزیز دل میگه تا بعد حتمن بعدی هست !!!
