UncategorizedJune 16, 2007 7:25 am

اریک در بندرعباس در مورد دیدار با اولیس مینویسد

اضافه نوشت : میدونید بدشانسی یعنی چی ؟ خوب من بهتون میگم یک : یعنی از بندر عباس زنگ میزنی به دوستت . میخوای بگی بلیط چاه بهار خریدی و داری میای چاه بهار و بعد ایرانشهر که برادرش گوشی رو برمیداره میگه مریضه بردنش زاهدان بیمارستان اپاندیسش رو بردارن !!!!!!!!!!!!!!!!!! میری بلیط رو چنج کنی نمیدونم چند درصد رو کم میکنن !!چرا چون نیم ساعت قبل از حرکت این کار رو کردی !!!

میدونید بدبختی یعنی چی ؟ من بهتون میگم یعنی اینکه از شیراز تا برازجان یکی کنارت باشه با گوشی نوکیا ۷۶۱۰ اهل برازجان !!!! بعدش هی به بوشهری ها فحش بده کنار گوشت یک من هم پیاز خورده باشه و تو هم مجبور باشی هی لبخند ژوکوند از خودت صادر کنی !!!!!!!!! حالا برای خوشایند تو علاوه بر بوی پیاز که مهمونت میکنه یهو میخواد بهت حال بده برات موزیک میزاره اونهم کلکسیونی از اهنگهای فراموش نشدنی از بنیامین ؛ عهدیه ؛ مهستی ؛ حمیرا هایده نمیدونم محمد جعفر کبابی و…………(( اسم همه خواننده ها رو پرسیدم که یادم نره و نوشتم روی کاغذ !!!!! ولی انصافا یه ترانه بستکی (( یه لهجه محلی جنوبی در نزدیکی بوشهر )) گذاشت واقعا زیبا بود یعنی من پودر شدم کم مونده بودم پاشم وسط ماشین پایه بندری بیام ))

Uncategorized 6:56 am

همیشه با توام اما در سکوت

میخواستم جریان زیارت سارح بت اشر رو بنویسم . میخواستم جریان زیارت کنیسه کتر داوود رو بنویسم . میخواستم جریان دیدار از استر ومادرش رو بنویسم . میخواستم جریان زیارت کنیسه ملا میشی رو تو شیراز بنویسم . جریان مسافرت کوتاه به برازجان رو ولی دیشب تو بوشهر با چند تا از بچه ها چت کردم با انا شرلی که تو شیراز اومد و دیدمش . با الن که ترتیب اجرای برنامه مخصوص رو داد که منهم بازی کنم با کسایی که…………

ولی با یک دوست چت کردم . از زندگیش گفت و من این ور تو بوشهر توی کافی نت پارس فقط بی صدا اشک میریختم . نمیدونم غربت این بوشهر لعنتی ؛ تنهایی خودم ؛ حال و هوای این دوست در اصفهان و تنهاییش در میان هزاران نفر ه میبیننش و به حالش غصه غبطه میخورن نمیدونم از کافی نت زدم بیرون رفتم زنگ زدم به مینا . به اندازه یه کارت سه هزار تومانی حرف زدیم نمیدونم مینا فهمید خنده های من الکیه یا نه ولی بعدش اومدم خیابون انقلاب بوشهر رو بالا تا رسیدم به بولوار ساحلی کنار خلیج همیشه فارس . مارسل هم باهم بود که با شنیدن صدای امواج چهره اون دوست و عروسک کوچولوی قشنگش جلوی چشمام تداعی شد و نمیدونم چرا باز از چشمام اب میاومد . نمیدونم ولی صبح روز بعد سوار ماشین شدم رفتم بندر دیر یه دوری زدم اومدم کنگان و حالا توی کنگان خونه یه رفیقم از بچه های تهران که اینجاست و دارم میرم از اینجا بندر عباس

نمیدونم رفیق من که با اون عروسک کوچولو زندگی میکنی ولی میدونم اونقدر مقاوم هستی که نشکنی و اونقدر بلدی زندگی کنی که اون عروسک هم از تو یاد بگیره

راستی تصور کنید توی کنگان باشید ساعت ۱ باشه گرمای هوا هم ۵۰ درجه مثلا بعد با چادر و مانتو مجبور باشید تو خیابون راه برید این خانومها توی کنگان و جنوب واقعا ایول دارن

توی بوشهر دو تا صحنه عجیب دیدم یک خانواده شنا میکردن توی دریا البته خانومها با حجاب اسلامی کامل با مانتو و معقنه و همه هم زل زده بودند  بهشون بیچاره ها………..

یه خانومی رو با ویلچر اوردن گذاشتن توی اب خلیج  کنار ساحل نمیدونم ولی تمام غمهای دنیا توی چشمهای این خانوم بود با لباس سراپا قرمز با ویلچر توی اب خلیج همیشه فارس

تا بعد

فکر میکنم یکی از اخرین تا بعد ها باشه

اریک