تابستان آمده است . خورشید گاهی بی رحمتر از تصویری است که از او در ذهن ساخته ایم . همیشه وقتی او میآید؛ من غمگین تر میشوم . ترس وجودم را فرا میگیرد .نورش سوزان است وآرامش را میدزد. من کسی که نمیداند کیست؛ زمستان و سرمایش را ترجیح میدهد . در واقع تابستان و اقیانوس نورش که محبوب خوش پوشان است ((چرا که میتوانند چشمان عاریه ایی رنگ به رنگ بپوشاند و درخیابان بخرامند و لذت بصری بپراکنند )) باید سوزان باشد ….اما برای موجودی که آینه مجسم تناقض است ؛ نمیداند کیست ؛ نه سوزان است نه مفید فایده …و این پارادوکس بزرگی است بین من و دنیای اطرافم که مرا در خود غرق کرده است….من احساس میکنم و میاندیشم بدون اینکه احساس نمایم یا فکر کنم…کالبد پوسیده نشده ام ؛ تفکرات مالیخویایی ؛ این من بیمار را دچار توهمی کرده است که گویی در این سرزمین پدری سرکوب میشوم….گرچه شخصا اکنون که مسخ شده ام ازرده نمیشوم که این خود بازتاب تفکرات حاکم در اطرافم است که میبینم و حس میکنم . مردمی که خاموش و بی هیچ اعتراضی خود را به چنگال شوم خرافات و حماقت می سپارند و هوشیاریشان نیز نوعی خوابزدگی هولناک است و خواننده ایی که میخواند:
When you cry, I will be full of darkness because I can’t stand it………
در تابستان لعنتی شب جلوه ایی بیش از پیش می یابد چرا که کسانی که زخمی بر روح دارند و از غوغاهای جهان اطرافشان میگریزند ؛ کسانی که روح و کالبدشان را در جستجوی تکه ایی محبت یا دستی پر از نوازش به سیاه پوشان دژخیم سپرده بودند و از آن نصیبی جز زخمی عمیق نبردند ؛ در شب میتوانند به آغوش شیطانی خودویرانگر پناه برند و با الکل ؛ نیکوتین یا در بهترین صورت در آغوش مترسکی دروغین که پروردگار مینامندش ؛ آرامش را که در چهار سوی این کره آبی رنگ کوچک جستجوگرش بودند؛ را بیابند……در شب چیزی را احساس میکنم استراحت نیست ؛ شادی نیست ؛ نوعی خلاء است ؛ یا بهتر است بگویم فراموشی و سکوت که مرگ را یادآور میشود.. زمانی که در شب مرگ هوشیار فرامیرسد ؛ نیمه تاریک ذهن که این مرگ هر روزه که خواب مینامندش را به ما هدیه میکند.روشن میشود … مختصری آرامش به روح خسته ما هدیه میکند. برای لحظه ایی امید روی حقایق دیگر ظاهر میشود.اما عمرش بسان شبنم صبحگاه کویری کوتاه است. بیداری عصیان روح زخمی کسی است که خواب را نیافته است .نه در شب نه در روز …تعجب میکنید!!! به اطرافتان ؛ در خیابان ؛ دانشگاه یا هر جای دیگر بنگرید …..بیداران خواب را ببینید…که خوابیده راه میروند؛ حرف میزنند ؛ هم آغوشی میکنند و توله هایشان را بزرگ میکنند از پنجره به بیرون نگاه میکنم و اطمینان می یابم نسبت به تنهایی روح خسته از دروغ ؛ ریا و ضربات تازیانه دستانی که باید امید و عشق به ارمغان میآوردند ودوست داشتن را ….زمانی زیاد به بازگشت نمانده است…به رفتن به خانه …. در خیابان تکه هایی از گوشتهای متحرک را میبینم که اصوات تب آلودشان و نفسهای داغشان جهان را آکنده است…و سیاه پوشانی تازیانه به دست؛ که آرزومند خواب ابدی تو هستند تا باز شدن غنجه گل سرخ را با چشمانت تنفس نکنی …….اطرافت؟؟؟؟ دیگر هیچ ….و دیگر هیچ ….. این تابستان است ….این داستان تابستان است …….. .
نامه ایی به منظور کمک به یک هموطن
با سلام به روح پر فتوه رهبر انقلاب و با درود به خون شهدا انقلاب اسلامی ؛ اینجانب قربانعلی میرزا نژاد بالادشتی ممقانی متولد هزار خورده و اندی در روستای بالا دشت ممقان از توابع دالاس در تگزاس حدود چند ماه پیش به تیر غیب مشکلات لاینحل زندگی گرفتار آمدم . باران نیامد و از آنجایی که زندگی ما تماما به کشاورزی آنهم از نوع دیم وابسته بود لذا تصمیم گرفتم تا به دانشگاه بروم و ادامه تحصیل بدهم(( گلاب به رویتان دیپلم را از دبیرستان شهید روبینیان در ممقان در رشته علوم خفیه اخذ نمودم)) تا از این راه فرد مفیدی برای کشورم و درخدمت اهداف عالیه اسلام و ایضا مسلمین باشم بعد از مشورتهای بسیارو خرد جمعی تصمیم براین گرفته شد که من برای عبور از سد عظیم کنکور باید در کلاسهای آمادگی کنکور شرکت کنم . به همین منظور به تهران عزیمت کردم و قصد داشتم در یکی از هزاران آموزشگاههای کنکور ثبت نام کنم ولی وقتی با قیمتهای ورودی روبرو شدم به نکته ظریفی پی بردم و آن این بود که عزیزان مسئول و متصدیان محترم پول کابین دخترانشان را نیز قرار است از من اخذ نمایند . در این مرحله نیز با استفاده از خرد جمعی به این نتیجه رسیدم تا با فروش یکی از دوکلیه خود هزینه ثبت نام را پرداخت نمایم و و وقتی با اخذ مدرک عالیه دانشگاهی به سر کاری رفتم آن وقت یک کلیه نو و آکبند خواهم خرید و مشکل رفع خواهد گشت انشاالله!!!! متاسفانه در این مرحله نیز به مشکلی حاد برخورد نمودم که چونان سد سکندر غیر قابل رسوخ به نظر میامد که آن همانا ازدیاد و ازدحام مشتریان و فروشندگان کلیه بود که باعث شکسته شدن قیمتها شده است و هم اکنون قیمت یک کلیه با قیمت یک ادامس خروس نشان یکی شده است . اما اینها همه مشکل من نیست . من با مسئله ایی به نام شخصیت روبرو شدم . اینکه شخصیت چیست ؟ یعنی اینکه کدام یک از گزینه های زیر نشانگر شخصیت ماست ؟
1_ارائه بلیط
2_تسلیم به موقع اظهار نامه مالیاتی
3_گلاب به رویتان اشغال نریختن در این مکان (( در بسیاری از اماکن این جمله دیده شده است ))
4_ نریختن پاکت چیپس و اسنکهای مختلف و شکلات و لیوانهای آبمیوه و بطریهای آبمعدنی در جوق های آب
از آقای اریک مهربان و تنها و دوست داشتنی به خاطر اینکه این مکان را در اختیارم گذاشتند ممنون و متشکرم . هرچند در این مکان خواهر و مادر مردم رد میشوند .
اریک: وااله من که خودم شاگرد کله پزی بیش نیستم و سواد ندارم ولی دوستانی دارم که سواد خوبی دارند و میتوانند به شما کمک کنند …. انشالله به زودی دیدارها تازه گردد …..
وقتی لنی میگه تا بعد حتمن بعدی هست !!!!!!!!!!!! شت!!!!!!!!
برای تمام کسانی که با کیبوردهایشان ؛ تلنگری هستند برای وجدانهای خفته ………برای کسانی که در حیاط های خلوتشان از آزادی مینویسند و فرهنگ خلق میکنند ……….برای تمامی نورهای کوچک وب………………………….
در ظلمات شب ؛ در پس پرده ایی از سیاهی ؛ آن بالاها چراغی بدون هویت و بدون سر منشاء آشکار روشن است و بقیه چیزی که ما بعنوان دنیا میشناسیمش در تاریکی مطلق ناشی از حماقت ؛ جنون کشتار ؛ تکبر و برتری طلبی به خوابی گران فرورفته است. تا جایی که چشمان من میتواند ببینند ؛ تنها بازتاب نور ضعیف این چراغ قابل رویت است نه واضح بلکه بصورت محو قابل ادراک و شهود است. و حالا ؛ بسیار آرام همانند حرکت کرم شبتابی برروی تن برگی سبز ؛ تعداد این نورهای ضعیف و ناشناس زیادتر میشود. و این برای خداوندگاران ستم و زور و کسانی که با پول روح ماجراجویی انسان را به بند میکشند ؛ هراسناک است و دلهره آور. در سیاهی شب این نورها در رنگهای متنوع برای بقاء تلاش میکنند . نورهایی که میخواهند بمانند آنهم زنده تا راهگشای آیندگان باشند. حتی میتوانی بگویی تفاوت بین این نورها هرچند باعث میشود به کل تصویر آسیب برسد و ناموزون جلوه کند ولی از بهم پیوستن نهایی آنان جلوگیری نمیکند. آنها مانند قطرات جیوه بهم متصل میشوند . همدیگر را جذب میکنند . جاده ایی نامریی مرا به نوری وصل میکند و تورا به دیگری . مسیری سبز و نامریی مرا به منشاء یکی از این نورها میرساند. هرچند که در ابتدا ناشناس است و وضعمان مشابه نیست . او از دنیایی متفاوت است و من از کهکشانی دیگر . من در تاریکی ایستاده ام و تنها……. او احاطه شده است با پروانه هایی که فقط از پروانه بودن تصویری دارند و نه بیشتر…..او در ابتدا مرا جدی نمیگیرد چون منشاء من و هر آنچه به من مربوط است با انزوا سروکار دارد و کلمات و نشانه ها …………از شب و سکوت سرمنشاء میگیرد. برای همین است که دوستانم ناراحتند که زمانی که با آنانم در کنارشان حضور دارم ولی نیستم………..او به منظور تنازع بقاء برای خود چراغی برمیگزیند و من چون در تاریکی ولی بیدار زیسته ام ؛ مرگ را جستجو میکنم . در تاریکی ؛ با چشمانی باز ؛ در کنار همه خواب میبینم . به نظر میرسد که خواب و هذیانات من مرگ را توسعه میدهد چونان چوپانانمان که که بهشت را در ازای مرگ مژده میدهند. همه این نورها کوچک هستند ولی باید باشند. چون…………احساس میکنم برای ثانیه ایی میتوانند یک نفر از همین هفتاد میلیون را با تلنگری؛ برای زمانی کوتاه , به عمر شبنمی, در صبح بهاری کویری دوردست , بیدار کنند هرچند که میدانند او دوباره میخوابد ……….. ولی برای همان زمان کوتاه از خود خواهد پرسید چرا زنی را سنگسار میکنند ؟ چرا مردی دار میزنند و چرا جوانی را به سیاه چالهای ذهنی میافکنند؟ آگاهی ما فضلیت ماست و راز بقاء همه نورهای کوچک …….هرگز این نورهای کوچک هیچ نمیشوند چون هیچ شدن بخشی از خمودگی شب است. خالی است . و زندگی را چونان شب پره ایی را در چنگال تار عنکبوتی سیاه میکشد . اینها نورهای کوچکی هستند که در حیاط خلوتشان از آزادی ؛ از رنجهای مردم ستم دیده ایی حرف میزنند که نمیخواهند درک کنند که هویتشان را به ضربات تازیانه خرافه از آنها میدزدند …. در هر کلام این کورسو های کوچک بهترین قسمت وجودشان جاری است و همه چیز را به عشق بیداری ذهن ؛ آزادی و انسان انجام میدهند ………..
تا بعد !!!!!!!!!!!
وقتی لنی میگه تا بعد حتمن یه بعدی هست که لنی رو اینجا استاک کرده!!!!!!!!!!!!!
ما متولد میشویم برای برای زندگی کردن …….زندگی میکنیم برای عشق ورزیدن …..عشق میورزیم برای رنج کشیدن …….رنج میکشیم برای مردن ………….ویلیام شکسپیر ….
خدایی که میگویند زیر برگ درختی ؛ خانه ایی به کوچکی و گرمی لانه یک پرستو دارد ؛ مرا کودک آفرید و مهلت داد تا همیشه کودک بمانم. برای زمانی به وسعت بی نهایت و بطول همیشه اجازه داد تا با عروسکهایم حرف بزنم و از خودم سئوال کنم چرا باید خدا را دوست بدارم؟ چرا باید با همه تکبرش اورا عبادت کنم؟ تصور دوران بازیهای کودکانه این بود که اونیز ما را دوست داردولی هرگز درک نکردم چرا این داستان را به خامه تحریر درآورد و مرا بازیگر نقش اول آن کرد در حالی که به ویژگی های روحی من آشنا بود. چرا اجازه داد حریفی به نام زندگی مرا در هم بکوبد؟هرگز درک نکردم چرا او کودکی مرا آتش زد و مرا اسیر زنجیری درهم تنیده به نام داستان سرنوشت کرد؟ چرا رویاهایم را ویران کرد ؟ چرا خاطراتم را دزدید و بی شرمانه گریخت؟ در ساعتهای استراحت و تنفس ام؛ تنها رهایم کرد؛ در میان گرگانی که از عشق و ترحم بویی نبرده بودند و تنها رنگی که میشناختند رنگ تکه کاغذهایی بود که میگفتند بهایی برای همه چیز است. تا با دستهایی کوچک و خاکی که از فرط گریه های شبانه ام گل آلود بودند ؛ همه خاطرات کودکیم را پاره کنم و به زباله دان بسپارم! اگر مانند پرستویی کوچک و رها لایق زندگی و ظرافت پرواز بودم ؛ چرا ظرافت روحم را اسیر تقدیر کرد تا مرا در چاهی بیاندازد که بوی فاضلاب و پسمانده های رفتارهای زشت دیگران آزار بخش روح زیبا پسند و آزاد من باشد؟ همیشه کودکی را در سر چهارراهی میبینم که بنا بر مقتضیات زمانی و جبر تقدیر گلی یا چیزی میفروشد و ملتمسانه دستانش را به سوی راکبان خوشبخت مرکبهای آهنین گرانبها دراز میکند تا اسکناسی ؛ پول خردی بگیرند ! در حالی که باید دستی مهربان غم خوارشان باشد و در فضایی؛ جایی….. کودکی کنند . محبت را احساس نمایند و طعم خوش در کنار مادر بودن را بچشند! در این زمان آنها را نیز کودکانی مطرود میبینم! بدینسان و در این لحظه بی نهایت خشم و نفرتی عمیق ولی بدون منشاء مشخص قلب زخمی مرا آزار میدهد . با وجود عظمت زندگی و زیباییهای بصری که هرروز چشمم از این بالکن نظاره گر آن است و نوازشم میکند ؛ دلم برای خودم و تمامی کودکان سر چهارراههای زندگی میسوزد که دیگر حتی آن خدای مهربان پوشالی نیز آنها را از یاد برده است. و …………اینها دستهای من هستند که خاطرات کودکیم را پاره میکنند . اینها اشکهای واقعی من و التماسهای هرروزه کودکان سر چهارراه است که شعله کوچکی را در کنار انبار باروت قلبم روشن نگاه میدارد تا در روزی که میاید بنیان همه خرافه ها را آتش بزنم !!!!!!!!!
الان نوشت : بی تو نه صدا مونده نه آواز ………نه اشک غزل ؛ نه ناله ساز
باری اگه هست ؛ از جنس کوهه ؛ ……………….از رنگ خاکه ؛ حسرت پرواز
اقا جان این ترانه رو دیروز فرید مداوم پخش میکرد ، هیچ چیز خاصی هم نداره !!! گفته باشم !!!:))
تا بعد !!!
وقتی میگم تا بعد حتمن یه بعدی هست!!!!!!
ما ایرانی ها برخلاف تاریخ دیرینه که صاحب ان هستیم از تاریخ درس نمیگیریم . یعنی حافظه تاریخی ما بشدت ضیف است . دلیل میخواهید؟ سالیان سال است که اعراب با همه توان خود سعی در تحقیر ما داشته اند .شاید تعجب کنید چگونه است که ملتی اینچنینی با این پیشینه به خود اجازه میدهند تا در مورد ایران حتی حرف بزنند چه برسد که بخواهند تحقیرمان کنند ولی متاسفانه این واقعیتی است . القابی همچون مجوس یا عجم که دارای سنس منفی است از هدایای اعراب برای ملت با این پیشینه است ولی نکته اینجاست که حرکت جدید اعراب باعث کشتارهای وحشیانه ایی در منطقه خواهد شد چرا که اهل تسنن و وهابی ها با استدلال مفتی های خود قصد تخریب اماکن مقدس شیعیان را دارند و در صورت عملی کردن برنامه خود بطبع شیعیان حق خود را برای انتقام کشی محفوظ خواهند دانست . و این باعث بروز کشتار های زیادی میشود ولی سئوال اینجاست که دولتهای ایران در تمامی سالهای بعد از انقلاب سعی در چاپلوسی و دم تکان دادن جلوی اعراب را داشتند و دارند . مانند فروش نفت مجانی به سوریه یا کمکهای مالی بی حساب به لبنانی ها و فلسطینی ها . صد البته این کمکها در چارچوب کسب محبوبیت در جهان ارزیابی میشود ولی متاسفانه قبری که مسئولین ایرانی بخصوص محمود عزیز مشغول گریستن بر سر ان تشریف دارند؛ خالی است . نمونه لبنان نمونه فلسطین نمونه عراق . مطمئنا همه شما فیلم کشتن دختر جوانی در بغداد را بجرم داشتن مثلا دوست پسر یا اصلا روسپی بودن دیده اید؟ باور دارید این جماعت که مشغول کشتن ان دخترک بودند؛ ایا اصلا انسان هستند؟ ایا آن حیوانات شباهت به انسان داشتند؟ انهایی که با گوشی هایشان مشغول فیلم برداری از این صحنه بودند؟ چه شباهتی بین یک انسان قرن بیست و یکمی با این حیوانات دیده میشد که بلوک سنگی به سر دخترکی بیگناه میکوبیدند؟ من باور دارم صدام حسین یکی از بهترین مردان قرن بیستم بود که وجودش از طرف خدا برای کشوری مثل عراق لازم و واجب بود که رفتارهای عراقیان بعد از مرگ صدام نشانگر همین امر است . و بیچاره و بدبخت ما ایرانی ها که رئیس جمهور مان مجیز گوی اعرابی است که در اولین فرصت مانند نیکولاس برگ سر ما ایرانی ها را خواهند برید و سپس ندای الله اکبر سر خواهند داد . این را باور کنید که این جماعت در طول تاریخ نشان دادند چقدر غیر قابل اطمینان هستند.و نمیتوان برای انها هزینه کرد.
فردا نوشت : غمم چون زخمه بر دل میزند اوای من بشنو
پس فردا نوشت : پارتیزانی بود وبلاگ نویس که حالا مفقود شد . از یابنده تقاضا میشود با اریک گل تماس بگیرید
تا بعد
وقتی اریک گل میگه تا بعد حتمن بعدی است
روزی ما کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد!!!
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت !!
روزی که کمترین سرود بوسه است!!!!
به امید آن روز !!!!
این متن توسط یک کودک نوشته شده است که روز قبل در ساعت 11 سی دقیقه به دنیا آمد .
من در روزی به دنیا آمدم که نمیدانم چه روزی بود ولی از آن روز کذایی و سیاه دو نکته در خاطرم مانده است. اول اینکه هوا بسیار گرم نبود. دوم اینکه قرار بود زنی سنگسار شود. از موجودی که شبیه فرزند انسان بود و در کنارم خوابیده و مشغول مکیدن انگشت شست دست چپش بود ؛ سئوال کردم : سنگسار یعنی چه؟ با نگاهی عاقل اندر سفیه پاسخ مرا چنین داد: من نیز چون تو تازه وارد هستم ولی فکر میکنم این یعنی اینکه یک انسان را دوباره به بهشت باز میگردانند . روی تخت غلطی زدم ؛ انگشت شستم را در دهان فرو کردم و لذت مکیدن انگشت مرا به خواب خیال دور سرزمینی که از آن امده بودم فرو برد. و در همان لحظه ؛ درست زمانی که پرستاری آمد و مرا برای خوردن شیر از پستان زنی که مسئول تولید من بود ؛ برد با خودم و خدا هد کردم وقتی بزرگ شدم ؛ سنگسار شوم . زمانی سپری شد تا دریافتم ؛ تا موقع زادنم ؛ بی آنکه بدانم زیسته ام . بدون آنکه احساس کنم زندگی کرده ام . ولی بعد از به دنیا آمدن ؛ اگر میپرسیدم کجایم ؟ همه به من دروغ میگفتند . از زیبایها و مهربانیهایی حرف میزدنند که من هیچ نشانی از آن در رفتار انسانهای اطراف خود نمیدیدم. در مقابل هر سئوال من دروغ میگفتند و ضد و نقیض میبافتند. التماس میکردم راهنماییم کنید راه و روش زندگی را به من بیاموزید تا بدانم که باید چه کنم ! تا راهم را بیابم. اما در مقابل اطلاعات غلط میگرفتم و توگویی میخواهند فریبم دهند. وقتی مرتکب اشتباه میشدم آنهم بدلیل اطلاعات غلط خودشان به ریشم میخندیدند و مسخره ام میکردند. چون آگاهی من نسبت به راه پیش رویم کم بود. مداوم توقف میکردم . خدا نیز متعجب بود. چرا این دیوانه در این مسیر گام برمیدارد؟. این جاده خطرناک است. چرا این پسرک در جستجوی مرگ خویشتن است.برایم عجیب بود . من از سرزمینی دوردست امده بودم و اکنون در نمایشی بازی میکردم که از نقش اول آن هیچ نمیدانستم. در طول این نمایش نقشهای زیادی بازی کردم از مستخدم تا پادشاه ؛ از فاحشه تا روحانی . بهشت فروختم و جهنم خریدم . ایمان خرج کردم و به شیطان رسیدم. در انتها نیز به جرم جستجوی لیوانی عشق ؛ فنجانی محبت و پیاله ایی دوستی و به گناه اشتیاق برای آغوشی گرم مرا سنگسار کردند . من در جستجوی تکه ای آرامش بودم. در نمایشی من دخترک غازچرانی بودم که دل پسر پادشاه را دزدیدم و در انتهای نمایش شیاطین مرد من را از من دزدیدند و مرا سرزنش کردند که چرا دختر پادشاه نشدی ای گوساله بی هویت غازچران؟ زندگی ادامه داشت.در پایان هر نمایش بیکاران و علافان تماشاخانه ها جز تحقیر من این جستجو گر تنهای محبت چیزی بعنوان ارمغان نداشتند . دیگر حتی در حد یک دروغگو نیز مرا نمیپذیرفتند .من نیز مالک ورسای نبودم تا بتوانم خودم را بعنوان یک انسان اثبات کنم. در انتها مرا در چاله ایی نشاندند تا نمایش آخری را بازی کنم که در روز تولدم سالها قبل زنی چون من ایفا گر آن بود. من برده جبر مکان خود بودم . من شلاق خورده تازیانه سرنوشتی سیاه تر از چادر روی سرم بودم . من یک زن بودم. همه خاطرات خوش اندک گذشته ام در زیر پرتاب سنگهایی که حیوانات دو پای خوشحال به سویم پرتاب میکردند ؛ به سان کورسو های یک شب سرد در کویر خاموش میشد . وقتی طعم لزخ مخلوط خون و محتویات جمجمه ام را در زیر زبانم حس میکردم ندایی به من گفت : این لطافت لذت رویایی شیرین به نام زندگی است که هیچ وقت نداشتی !!!
من نیز به سان زنی که در روز آغاز سفر زمینی ام با سنگسار عازم بهشت شد ؛ روانه بهشت شدم.
تا بعد!!
وقتی میگم تا بعد حتمن یه بعدی هست !!!
برخی آدمها از روی تنهایی عاشق میشوند. دسته ایی از آدمها تنها بدلیل بی حوصله گی به سوی هنر کشیده میشوند و گروهی نیز وقتی کاری برای انجام ندارند شروع به پاشیدن کلمات خلق شده در ذهنشان بروی کاغذی ؛ یا تعدادی کلید مینمایند. اما گروهی از این جانوران ناطق وقتی که کاری ندارند که انجام بدهند . وقتی که دیگر به اندازه کافی حسابهایشان از جیبهای سوراخ هموطنان بیچاره شان پر شد ((هرچند که اینگونه حسابها هرگز پر نمیشود )) از روی بیکاری و البته بخاطر رضای خدا ؛ و احیای دین حق ؛ آدمها را با سنگ میکشدند و از جانب یک خدا که قرار بود زیر برگی در اطرافمان باشد و همیشه صبر گنندگان را دوست بدارد ؛ فرمان صادر میکنند و حکم قتل میدهند. من گاهی وقتها که دیگر حرفی ندارم ؛ مینویسم . معمولا در رویایی غرق میشوم که جز خودم؛ کسی را یارای فهم آن نیست . مثلا اینکه این زن بیچاره ایی که تمام عمرش تحقیر شده و به هردلیلی اصلا روسپی شده است اگر بمیرد در آن دنیا در آن بهشتی که وعده اش را به ما داده اند ؛ در کدام خیابان ؛ و در کدام ویلا سکنی خواهد گزید؟ من مینویسم چون وقتی با چشمانی باز بدون توجه به رنگ روژلب دوست دخترم به خیابان میروم ؛ تنها چیزی که میبینم دخترک گدایی است که سرچهار راهی ایستاده و مهربانان از کنارش برای رسیدن به نماز جمعه با هم کورس میگذارند ولی کسی نمیخواهد این عروسک کوچک زیبا را ببیند . از شانس بدش تنها چشمی که هر هفته چند بار او را میبیند دیوانه ایست که هنوز کارت قرمزش تمدید نشده است و دکتر همیشه به دوستش س . م میگوید آثار بهبودی را در او میبینم . کمی محبت نیاز دارد. گاه سعی میکنم از این احساس واقعی دوست داشتن دیگران فرار کنم و معتادی را در کنار خیابان بخوابانم و چند گلوله در سرش خالی کنم. (( به متادان عزیز توهین نشود)) لحظه هایی وجود دارد که در خلاء آنها ؛ خودم را زنده احساس میکنم و به ثبات مثبتی میرسم . من نه با بخشی از احساسم که با همه آن به زنی فکر میکنم که او را نمیشناسم ولی با تمامی وجود درک میکنم سرنوشت فرزندش بعد از او چه خواهد شد . چگونه عمری تحقیر میشود و همیشه در انتظار لحظه ایی به سر خواهد برد تا بتواند انتقام بکشد. این قدرت ؛عطش گرفتن انتقام است که میتواند زندگی را که جز پوچی و دروغ های رنگانگ چیزی نیست ؛ با خود به جلو هدایت کند. این عطش میتواند هرشب ستاره ها و ماه را برای یتیم کوچک آینده آرایش کند و او را هر شب به امید فردا زنده نگاه دارد . برخی چنین لحظه های رویایی را دوست دارند . وقتی کسی را که زمانی روح و روانت را آزار داده است ؛ روی زمین دراز میکنی ؛ در چشمانش خیره میشوی ؛ لبخند میزنی و ناگهان!!!!!! یادت میاید چگونه روزهای قشنگت را خراب کرد ؛ به چه دلیلی نمیدانی؟ تو که جز عشق و سادگی چیزی نداشتی ؟ ارام خشاب گذاری میکنی ؛ گلنگدن را میکشی ؛ ترس حاضر در چشمانش برای تو لذت بخش است . حسی که از ترحم سرچشمه میگیرد و احیانا نامش وجدان ناخوداگاه ست ؛ به تو نهیب میزند :
what the hell are you doing here , buddy?ha
تو چیزی برای ارضای وجدان نداری چون قرنها است به ندای او عمل کردی و در نهایت مادر معصومت را سنگسار کردند (( مهم نیست او چکاره بوده در ذهن تو او مادر است !! این کلمه و مقام خود گویای همه چیز است)) به او نگاه میکنی و خطاب به نیمچه وجدانت میگویی :
Just two words: vergessen sie nicht bitte !!1
shut!!!!!!!!!!!!!!!!up!!!!!shut!!!!!!!!!up
اسلحه را از حالت Safty خارج میکنی . ترس در چشمان این موجود حقیر که زمانی مانند سگ با تو رفتار میکرد و ادبیاتش و رفتارش در برخورد با تو مانند رفتار با برده ایی در عصر گلادیاتور بود . یا وقتی با کارگری افغانی برخورد میکنی یا رفتاری که آلمانی ها با اوس لندر ها دارند . به چشمانش خیره میشوی . او مادرت را سنگسار کرده است . او تو را تحقیر کرده است چرا؟ پدرش ثروتمند است ؟ او آقازاده است؟ او نماینده خدا روی کره زمین است ؟ او است که قوانین خدا را برای ما گوسفند نژادان ترجمه میکند؟ او به چه حقی تو را تحقیر کرده است؟ کدام قدرت این حق را به او داده بود که زندگی آرام تو را به هم بریزد ؟ او میلرزد و ناگهان وقتی تو لوله اسلحه را به سمتش میگیری …… اتفاق عجیبی میافتد و این خدای غرور و تکبر سابق ؛ این بزرگترین و متفاوت ترین انسان عصر انسانهای هوشمند ؛ این نماینده قانونی خداوند در روی کره زمین ؛ ناگهان مایع زرد رنگی را از نقطه ایی مابین بالا تنه و پایین تنه اش میتراوشد ……………. و تو میخندی . همین !!!! غرش اسلحه تو را به خودت میاورد و گلوله ایی که به کاسه زانویش زدی یا اگر مرد بود به آلت تناسلیش تا دیگر هیچ جذابیتی برای سیمین تنانی که عمری مجیزشان را گفته ؛ نداشته باشد !!!! گلوله دیگری در زانوی دیگرش یا دوباره به همان نقطه الت تناسلیش میزنی انهم زمانی که چهره معصوم خودت یا مادرت که زیر ضربات سنگ صورت نازش له شده بود ؛ میافتی !!! یا لحظه ایی که یک نفر با تو رفتاری را داشت که مثلن چند سال پیش بیرون کمپی تو با سگی به نام جاسپر داشتی با این تفاوت که تو جاسپر را از درد نجات دادی و او تو را دچار درد کرد!!!!! آرام بعد از شلیک دوم از جایت حرکت میکنی به راست میپیچی و از داخل یخچال ماشین یک آبجوی Amstel که آنقدر سرد است که دستانت به قوطی میچسبد بر میداری و به آرامی با کمی بادام زمینی شور ………و شروع به لذت بردن از زندگیت میکنی و آن سگ همچنان در گوشه ایی به خود میپیچد و تو در حالی که جرعه جرعه آبجو مینوشی بروی صندلی مسافرتی در سایه اتومبیلت نشسته ایی و آخرین شماره ناشنال جئوگرافی را مطاله میکنی و گاه گاهی نیز از زیر عینک مارک فلانت نگاهی به این شاهزاده ؛ اقا زاده ؛ پرنسس؛ متفاوت و حکمران دیروز و سگ مچاله شده امروز میاندازی و برای لحظاتی از اینکه زنده ایی ؛ از زنده بودنت لذت میبری!!!!!! از اینکه سگی را اینچنین در زیر کف تیم برلند خود داری احساس شف میکنی و روبه اسمان میگویی خدایا از اینکه زنده ام خوشحالم …. و این بار خدا را شکر میگویی .. بعد آن جانور را در همان منطقه رها میکنی و میدانی تا صبح از ترس خواهد مرد و تو هیچ گونه مسئولیتی در قبال مرگ او نداشتی ؟؟ بله میخواست سوار ماشین بشود و جانش را نجات دهد . حالا روح زخمی خودت یا مادرت که صورتش رد زیر ضربات سنگ له شده بود انهم به جرم فرار به سوی خوشبختی کمی التیام یافته است ولی شیاطین دیگری که نیاز مند گلوله های سبز تو هستند ان بیرون منتظر تو ایستاده اند . پس بهتر است عجله کنی دوست من……..
فردا نوشت : تمام دیروز را سعی کردیم با کسی به نام شیرین عبادی تماس بگیریم ولی یه دیلاق به نام میرآخوری گوشی را برمیداشت و وقتی در نهایت هدف تماسهایمان را فهمید ….دستگاه مورد فلان خاموش است!! چه کسی به این زنیکه جایزه صلح نوبل داده است ؟؟(( زنیکه مودبانه ترین لغت در دایره محدود ذهن من برای توصیف احساسم نسبت به این شخص بود))
اون روز نوشت : دیروز در ساعت پنچ سی و هفت دقیقه بنده خدایی اس ام اس داد به ما به این مضمون که در صورت نمیدونم چی چی فلان بیسار از شما شکایت میشود (( بدون شرح!!!))
اون سال نوشت :: یکی میمرد ازد درد بینوایی . دیگری رسید بهش گفت آقا گرمک نخواهی؟؟ مصداق بارز اینکه دارن مثل سگ آدم میکشن اونوقت یکی نگرانه اینه که ما در نیمه نهایی جام گوسفندهای آسیایی به کره بخوریم بهتره یا به عربستان؟
خانم شیرین عبادی یا خانم شادی صدر(( شما با عینک خیلی س ک س ی هستید جسارتن)) یا هر خانم دیگه ایی که فعاله سیاسی هستند یا ادعای این کار رو دارند . یک مادر را به جرم بخت سیاهش میکشند انهم با سنگ !!!!!!!!!!
تا بعد !!!
وقتی لنی عصبی میگه تا بد یعنی آره!!!!!!!!!!!!!!
داستان زن سیاه بختی که میتونست مادر یکی از ماها باشه
میتونست اسمش هر چی باشه ؟ فاطمه ؛ زهرا ؛ لیلا یا نمیدونم هر چیزی که شما دوست دارید تصور کنید . وقتی ۱۲ یا ۱۳ سالش بوده ؛ بزور شوهرش میدن ؛ در حالی که هنوز باید عروسک بازی میکرد . میدونی کجا ؟ نه؟!؟! تو یه جهنمی به نام اسلامشهر که اصلا نمیتونی محیطش رو مثلا ۱۲ سال پیش تجسم کنی که چه جهنمی بوده؟ خلاصه این قهرمان بدبخت و سیاه بخت قصه ما که میتونست یکی از بستگان مونث هرکدوم از ماها باشه ؛(( یا اصلا مادر هر کدوم از این هفتاد میلیون)) مجبور میشه زنه یه آدمی بشه که اگه تمام پاک کننده های دنیا رو میاوردی ؛ لجن و کثافت هیکل و قلب سیاه این مرد تمیز نمیشد چون این مرد هر شب زنش رو وادار میکرده که خود فروشی کنه که مثلن هزینه اعتیادش در بیاد یا مرد خونه حس کار کردن نداشته ؛ اونوقت این زن بدبخت سیاه طالعه مجبور بوده هرشب بوی تن حیوانات ناطقی رو تحمل کنه که با چند تا تیکه کاغذ که الان قیمت شرافت همه ماهاست ؛ خونه این زنه بدبخت رو تبدیل به یک مستراح میکردن و میاومدن خودشون رو خالی میکردن؛ و نهایت تریاکی و مشروبی و جالب اینجاست در همسایگی همین فرشته معصوم و سه تا بچه سیاه بخت تر از خودش ؛ هر سال خیل زیادی از مردم ؛ زن و مرد میرفتند و خدا رو در خونه زیبا و مجللش زیارت میکردند و با یک مبلغ چند میلیون تومان هم بهشت رو میخریدند هم خدا رو فریب میدادند و هم بیزنس میکردند و هم به تجارت و صنعت کشور چین لطف داشتند. چون بنجلهای چینی رو برای فروش به ایران میاوردند و کلی اسباب ایمان اوردن این چینهای کافر رو فراهم میکردند. میپرسید چرا؟ عرض میکنم. وقتی چینی ها میدیدند هر ساله میلیاردها دلار پول از خونه خدا به دست میارن در حالی که مثلن به اصطلاح کافر هستند به خودشون گفتند: خوب اگه مسلمون بشیم که اووووو خلاصه این فرشته خسته قصه ما هر چقدر منتظر کمکهای ائمه اطهار و خلاصه امدادهای غیبی میشه که دیگه هیچی ازش نمیمونه و بلاخره یه روز صبر انقلابیش تموم میشه و میزنه به چاک جاده آزادی تا از دست تقدیر شومش فرار کنه . دیگه بوی گند تن لشهایی که با یک تانکر هنکل هم تمیز نمیشدن؛ براش قابل تحمل نبود . بعد از فرار از اون جهنم و اینکه نتونست اون سه تا عروسک رو فراری بده یه جایی زیر این اسمون لعنتی؛ که قرار بود برای همه بندگان خدا مامن اسایش باشه ؛ این فرشته سرگردان با مردی آشنا شد که اونهم قالی بختش رو سیاه بافته بودند. این دوتا سیاه بخت که باهم به اندازه همه بیچارگان عالم فلاکت و شوربختی تحمل کرده بودند باهم یه زندگی رو شرو ع کردند و کمی تونستند طعم محبت رو بچشنو در نهایت وقتی دارای بچه شدند و کمی زندگیشون به رنگ امید نقاشی شد ؛؛؛ یه گروهی یادشون اومد که چیزی به نام اسلام در قرنها پیش بنا به دلایلی که برای ذهن این دوتا مادر مرده سیاه بخت قابل آنالیز نبود ؛ تصمیم گرفته اونها دوتا رو که حالا یه بچه هم داشتند اونهم ۱۰ ساله ؛ بنشونه وسط یه چاله و سنگهای گنده به یه گروه از مردم بده و اونها هم با کوبیدن سنگ به سر و صورت این دوتا مفلوک؛ واسطه عمل دو تا کار بشن ؛ اولن وجدان گه گرفته خودشون رو زیر اون همه سنگ قائم کنن و دوم این که این دوتا رو بزور بفرستن بهشت!!!! و در تطهیر روح به شیطان فروخته شده این دوتا بیچاره سهیم بشن . دیروز یا پریروز مرد بدبخت وارد بهشت شد. خود جناب قاضی وارد عمل شدند و با کمک چند تا سرباز این عمل ترانسفر رو انجام دادند . و کی نوبت به فرشته بدبخت میرسه نمیدونم ؟ ما میخواهیم به بچه این بیچاره ها چی بگیم ؟
شما اسم یه اشغالی به نام شیرین عبادی براتون آشنا نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
خدا رو باید دوست داشت . خدا مهربان است . من خدا را میدوستم . خدا جون متشکریم .
مهم نیست این زن بدبخت سنگسار بشه مهم اینه که تیم ایران در بازیهای جام گوسفندهای آسیایی بتونه سایر گوسفندهای رقیب رو ببره و ما قهرمان گوسفندهای آسیایی بشیم
مهم نیست که یه بچه بدبخت مفلوک به جمع یتیمان این کشور اضافه بشه . عدالت اسلامی رو بچسب و انرژی هسته ایی رو که حق مسلم ماست !!!!!!!!!!!!
گرسنگان . اري دقيقن مانند گرسنگان كه در خيابانها به راه ميافتند ؛ نگاه گرسنه شان باسنهاي خوش تراش بانوان زيباي ايراني را اسكن ميكند . كاش به نگاهي دردمند و سرشار از حسرت بسنده كنند ولي……… تو گويي اگر كلامي یا حرفي نباشد كتاب خدا برعكس خوانده خواهد شد . آنها مانند بي نواي هميشه درمانده گرسنه يك وعده س ك س يا گرسنه شهرت و اعتبار در نزد سيمين تنان و لعبتان هستند . در ازايش چه ميپردازند ؟ غرورشان ؟ برايشان مهم است ؟ كسي نميداند. عشق ؛ سياست و هنر فاتح دارد . اولي فاتح دارد يعني وقتي درگير عشقي هستي ميتواني خود را فاتح بداني زيرا ديگر درگير فرايند مسخره و روزمره زندگي نيستي . اگر عاشق نيستي و همچون خوردن غذايي اجباري ميخواهي در كنار كسي باشي درست در لحظه هفتم فرايند شيرين و پيچيده بكارت زدايي بدگماني نامعلومي براي ثانيه ايي بر شما مستولي خواهد شد كه آيا شما انسانيد يا انسان نما يا هيچكدام ؟ كداميك دختران ثروتمند (( تقريبا همه همه به نوعي دلبسته اين قسم عروسكان و مه پيكران هستند)) سوار بر مركبهاي گرانشان هرگز نميتوانند عشق واقعي را درك كنند ! چرا؟ ميگويم چون اولن هرگز نميتوانند عاشق واقعي خود را بيابند و حتي در صورت يافتن جفتي هم شان خودشان نميدانند اين جفت در كدام لحظه بي انتها به آنها خيانت خواهد كرد (( آدمي است و شير خام خورده)) و در مقابل جوانان ذكور در چنين حالتي نيز شرايط مشابه دارند. برايشان همه چيز شكسته بي هويت و نامتجانس جلوه ميكند . ميفاكم . فاكيده ميشوم فاكيده شد پس هستيم چون ميفاكيم . اصلا مهم نيست در ازايش چه بدست بياوريم و چه از دست بدهند مهم اين است كه ميفاكيم و اين است كه راز بقاي حيواناتي است كه قرار بود اشرف مخلوقات باشند اما در نهايت روحمان را به شيطان فروختيم كه حتي از او نيز بي قابليت تر بوديم و كوته نظر تر !!!!!! غرور احمقانه ما در مركبهاي آهنين مان در شكار آهواني بي گناه كه تنها دليل شكار شدنشان : فقط و فقط جبر مكان تولدشان ؛ فقر خانواده و آرزوي هاي بزرگشان بود كه استثمارشان كرد و باعث شد بوي عرق مرد نماهايي را تحمل كنند كه تنها نشانشان تكه گوشتي اضافه است . من مشكلي با س ك س ندارم و آن را بخشي از هويت موجودات براي تنازع بقاء ميدانم و حتي معتقدم اين بخشي از حقيقت انسان است كه او را از ساير موجودات تفكيك ميكند ولي از ياد نبريم كه وقتي براي يك بعنوان مثال بستني 500 توماني 8000 تومان ميپردازيد انتظار داريد شما را چه بنامند؟ براي هرچيز بهايي به اندازه خودش بپردازيد نه بيشتر ……… ديشب بطرف خانه ميرفتم كه چند جوان از كنار من رد شدند و جمله ايي خطاب به دختري برزبان آوردند كه من قرمز شدم . دخترك بسيار ساده و آرام و متين لباس پوشيده بود و زيبايي مافوق تصوري هم نداشت كه محرك باشد ولي ………………… مهم اين است كه ما به اين شناخت برسيم كه از فرايندي دو طرفه حرف ميزنيم كه نميتوان مانند يك سرويس خدماتي آن را از مغازه ها يا سوپرها تهيه نمود . شما براي لذت بردن از اين هديه فوق العاده خداوند قبل از هرچيز نياز به شناخت از خودتان داريد و سپس نياز به شناخت از جنس پارتنرهايي كه بطور معمول در كنارتان خواهند بود (( اين مقال براي هومو ها نوشته نشده است )) بهرحال مردان و مرد نما هاي عزيز باور كنيد 60 دقيقه لذت جسماني آنقدر هم ارزشمند نيست كه خودتان را بفروشيد و باعث ناراحتي ذهني دختري بشويد كه در ساعت 1030 ديشب در داخل ابوريحان جلوي پايش مي ايستيد با يك پرايد هاچ بك سبز رنگ. چهار نفري آنقدر حرفهاي ركيك به دخترك ميزنيد كه باعث ميشود عصبي شود و درادامه تمامي پلاستيكهاي در دستانش را بروي كاپوت پرت كند و شروع به فحش دادن كند .
نكته اخلاقي : پيرو ضرب المثل هر گردي گردو نيست هر دختري هم رو……… نيستفردا نوشت : كثيف ترين دروغگو ترين و رذل ترين حزب سياسي در ايران حزبي است به نام مشاركت يا اصلاح طلبان . باور كنيد از اين حزب كثيف تر و دروغگو تر من يكي در تمام مدت عمرم حزبي نديدم؟ دليل ؟ دوهفته است با يكي از بلندپايه گان اين حزب در ارتباط هستم كه از قضاي بد حادثه كه بايد از حقوق كارگران دفاع كند ولي بيشتر به دفاع از حقوق خود علاقمند است و دروغگو ترين فردي است كه تابحال ديده ام
نكته اخلاقي دوم : از كليه كارشناساني كه ميتوانند تكنيكهاي گفتاري را به انسان بياموزند كه با بتوان به خانومي زيبا ؛ مغرور ؛ و غمگين چيزهايي را فهماند كه بتواند درك كند كه جايگاه هركس تعريف شده است و حريم هيچ كس تهديد نخواهد شد؛ دعوت به همكاري ميشود : محل اجراي پروژه جايي حوالي رشته كوه هاي الوند ……
تا بعد
وقتي ميگم يعني اين لني خوب ترين ميگه تا بعد حتمن بعدي هست
نگاهم کن غزل بانو!!!
نگاهم را کمی دریاب !!!
بگو هستی!!!!
بگو رفتی!!!
خداحافظ!!
شبیه خواب!!!
تا بعد !!!
وقتی میگم بعد حتمن یه بعدی هست !! مطمئن باشید
نمیدونم این شعر از کی بود ولی زیبا بود
