داستان زن سیاه بختی که میتونست مادر یکی از ماها باشه
میتونست اسمش هر چی باشه ؟ فاطمه ؛ زهرا ؛ لیلا یا نمیدونم هر چیزی که شما دوست دارید تصور کنید . وقتی ۱۲ یا ۱۳ سالش بوده ؛ بزور شوهرش میدن ؛ در حالی که هنوز باید عروسک بازی میکرد . میدونی کجا ؟ نه؟!؟! تو یه جهنمی به نام اسلامشهر که اصلا نمیتونی محیطش رو مثلا ۱۲ سال پیش تجسم کنی که چه جهنمی بوده؟ خلاصه این قهرمان بدبخت و سیاه بخت قصه ما که میتونست یکی از بستگان مونث هرکدوم از ماها باشه ؛(( یا اصلا مادر هر کدوم از این هفتاد میلیون)) مجبور میشه زنه یه آدمی بشه که اگه تمام پاک کننده های دنیا رو میاوردی ؛ لجن و کثافت هیکل و قلب سیاه این مرد تمیز نمیشد چون این مرد هر شب زنش رو وادار میکرده که خود فروشی کنه که مثلن هزینه اعتیادش در بیاد یا مرد خونه حس کار کردن نداشته ؛ اونوقت این زن بدبخت سیاه طالعه مجبور بوده هرشب بوی تن حیوانات ناطقی رو تحمل کنه که با چند تا تیکه کاغذ که الان قیمت شرافت همه ماهاست ؛ خونه این زنه بدبخت رو تبدیل به یک مستراح میکردن و میاومدن خودشون رو خالی میکردن؛ و نهایت تریاکی و مشروبی و جالب اینجاست در همسایگی همین فرشته معصوم و سه تا بچه سیاه بخت تر از خودش ؛ هر سال خیل زیادی از مردم ؛ زن و مرد میرفتند و خدا رو در خونه زیبا و مجللش زیارت میکردند و با یک مبلغ چند میلیون تومان هم بهشت رو میخریدند هم خدا رو فریب میدادند و هم بیزنس میکردند و هم به تجارت و صنعت کشور چین لطف داشتند. چون بنجلهای چینی رو برای فروش به ایران میاوردند و کلی اسباب ایمان اوردن این چینهای کافر رو فراهم میکردند. میپرسید چرا؟ عرض میکنم. وقتی چینی ها میدیدند هر ساله میلیاردها دلار پول از خونه خدا به دست میارن در حالی که مثلن به اصطلاح کافر هستند به خودشون گفتند: خوب اگه مسلمون بشیم که اووووو خلاصه این فرشته خسته قصه ما هر چقدر منتظر کمکهای ائمه اطهار و خلاصه امدادهای غیبی میشه که دیگه هیچی ازش نمیمونه و بلاخره یه روز صبر انقلابیش تموم میشه و میزنه به چاک جاده آزادی تا از دست تقدیر شومش فرار کنه . دیگه بوی گند تن لشهایی که با یک تانکر هنکل هم تمیز نمیشدن؛ براش قابل تحمل نبود . بعد از فرار از اون جهنم و اینکه نتونست اون سه تا عروسک رو فراری بده یه جایی زیر این اسمون لعنتی؛ که قرار بود برای همه بندگان خدا مامن اسایش باشه ؛ این فرشته سرگردان با مردی آشنا شد که اونهم قالی بختش رو سیاه بافته بودند. این دوتا سیاه بخت که باهم به اندازه همه بیچارگان عالم فلاکت و شوربختی تحمل کرده بودند باهم یه زندگی رو شرو ع کردند و کمی تونستند طعم محبت رو بچشنو در نهایت وقتی دارای بچه شدند و کمی زندگیشون به رنگ امید نقاشی شد ؛؛؛ یه گروهی یادشون اومد که چیزی به نام اسلام در قرنها پیش بنا به دلایلی که برای ذهن این دوتا مادر مرده سیاه بخت قابل آنالیز نبود ؛ تصمیم گرفته اونها دوتا رو که حالا یه بچه هم داشتند اونهم ۱۰ ساله ؛ بنشونه وسط یه چاله و سنگهای گنده به یه گروه از مردم بده و اونها هم با کوبیدن سنگ به سر و صورت این دوتا مفلوک؛ واسطه عمل دو تا کار بشن ؛ اولن وجدان گه گرفته خودشون رو زیر اون همه سنگ قائم کنن و دوم این که این دوتا رو بزور بفرستن بهشت!!!! و در تطهیر روح به شیطان فروخته شده این دوتا بیچاره سهیم بشن . دیروز یا پریروز مرد بدبخت وارد بهشت شد. خود جناب قاضی وارد عمل شدند و با کمک چند تا سرباز این عمل ترانسفر رو انجام دادند . و کی نوبت به فرشته بدبخت میرسه نمیدونم ؟ ما میخواهیم به بچه این بیچاره ها چی بگیم ؟
شما اسم یه اشغالی به نام شیرین عبادی براتون آشنا نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
خدا رو باید دوست داشت . خدا مهربان است . من خدا را میدوستم . خدا جون متشکریم .
مهم نیست این زن بدبخت سنگسار بشه مهم اینه که تیم ایران در بازیهای جام گوسفندهای آسیایی بتونه سایر گوسفندهای رقیب رو ببره و ما قهرمان گوسفندهای آسیایی بشیم
مهم نیست که یه بچه بدبخت مفلوک به جمع یتیمان این کشور اضافه بشه . عدالت اسلامی رو بچسب و انرژی هسته ایی رو که حق مسلم ماست !!!!!!!!!!!!
