برخی آدمها از روی تنهایی عاشق میشوند. دسته ایی از آدمها تنها بدلیل بی حوصله گی به سوی هنر کشیده میشوند و گروهی نیز وقتی کاری برای انجام ندارند شروع به پاشیدن کلمات خلق شده در ذهنشان بروی کاغذی ؛ یا تعدادی کلید مینمایند. اما گروهی از این جانوران ناطق وقتی که کاری ندارند که انجام بدهند . وقتی که دیگر به اندازه کافی حسابهایشان از جیبهای سوراخ هموطنان بیچاره شان پر شد ((هرچند که اینگونه حسابها هرگز پر نمیشود )) از روی بیکاری و البته بخاطر رضای خدا ؛ و احیای دین حق ؛ آدمها را با سنگ میکشدند و از جانب یک خدا که قرار بود زیر برگی در اطرافمان باشد و همیشه صبر گنندگان را دوست بدارد ؛ فرمان صادر میکنند و حکم قتل میدهند. من گاهی وقتها که دیگر حرفی ندارم ؛ مینویسم . معمولا در رویایی غرق میشوم که جز خودم؛ کسی را یارای فهم آن نیست . مثلا اینکه این زن بیچاره ایی که تمام عمرش تحقیر شده و به هردلیلی اصلا روسپی شده است اگر بمیرد در آن دنیا در آن بهشتی که وعده اش را به ما داده اند ؛ در کدام خیابان ؛ و در کدام ویلا سکنی خواهد گزید؟ من مینویسم چون وقتی با چشمانی باز بدون توجه به رنگ روژلب دوست دخترم به خیابان میروم ؛ تنها چیزی که میبینم دخترک گدایی است که سرچهار راهی ایستاده و مهربانان از کنارش برای رسیدن به نماز جمعه با هم کورس میگذارند ولی کسی نمیخواهد این عروسک کوچک زیبا را ببیند . از شانس بدش تنها چشمی که هر هفته چند بار او را میبیند دیوانه ایست که هنوز کارت قرمزش تمدید نشده است و دکتر همیشه به دوستش س . م میگوید آثار بهبودی را در او میبینم . کمی محبت نیاز دارد. گاه سعی میکنم از این احساس واقعی دوست داشتن دیگران فرار کنم و معتادی را در کنار خیابان بخوابانم و چند گلوله در سرش خالی کنم. (( به متادان عزیز توهین نشود)) لحظه هایی وجود دارد که در خلاء آنها ؛ خودم را زنده احساس میکنم و به ثبات مثبتی میرسم . من نه با بخشی از احساسم که با همه آن به زنی فکر میکنم که او را نمیشناسم ولی با تمامی وجود درک میکنم سرنوشت فرزندش بعد از او چه خواهد شد . چگونه عمری تحقیر میشود و همیشه در انتظار لحظه ایی به سر خواهد برد تا بتواند انتقام بکشد. این قدرت ؛عطش گرفتن انتقام است که میتواند زندگی را که جز پوچی و دروغ های رنگانگ چیزی نیست ؛ با خود به جلو هدایت کند. این عطش میتواند هرشب ستاره ها و ماه را برای یتیم کوچک آینده آرایش کند و او را هر شب به امید فردا زنده نگاه دارد . برخی چنین لحظه های رویایی را دوست دارند . وقتی کسی را که زمانی روح و روانت را آزار داده است ؛ روی زمین دراز میکنی ؛ در چشمانش خیره میشوی ؛ لبخند میزنی و ناگهان!!!!!! یادت میاید چگونه روزهای قشنگت را خراب کرد ؛ به چه دلیلی نمیدانی؟ تو که جز عشق و سادگی چیزی نداشتی ؟ ارام خشاب گذاری میکنی ؛ گلنگدن را میکشی ؛ ترس حاضر در چشمانش برای تو لذت بخش است . حسی که از ترحم سرچشمه میگیرد و احیانا نامش وجدان ناخوداگاه ست ؛ به تو نهیب میزند :
what the hell are you doing here , buddy?ha
تو چیزی برای ارضای وجدان نداری چون قرنها است به ندای او عمل کردی و در نهایت مادر معصومت را سنگسار کردند (( مهم نیست او چکاره بوده در ذهن تو او مادر است !! این کلمه و مقام خود گویای همه چیز است)) به او نگاه میکنی و خطاب به نیمچه وجدانت میگویی :
Just two words: vergessen sie nicht bitte !!1
shut!!!!!!!!!!!!!!!!up!!!!!shut!!!!!!!!!up
اسلحه را از حالت Safty خارج میکنی . ترس در چشمان این موجود حقیر که زمانی مانند سگ با تو رفتار میکرد و ادبیاتش و رفتارش در برخورد با تو مانند رفتار با برده ایی در عصر گلادیاتور بود . یا وقتی با کارگری افغانی برخورد میکنی یا رفتاری که آلمانی ها با اوس لندر ها دارند . به چشمانش خیره میشوی . او مادرت را سنگسار کرده است . او تو را تحقیر کرده است چرا؟ پدرش ثروتمند است ؟ او آقازاده است؟ او نماینده خدا روی کره زمین است ؟ او است که قوانین خدا را برای ما گوسفند نژادان ترجمه میکند؟ او به چه حقی تو را تحقیر کرده است؟ کدام قدرت این حق را به او داده بود که زندگی آرام تو را به هم بریزد ؟ او میلرزد و ناگهان وقتی تو لوله اسلحه را به سمتش میگیری …… اتفاق عجیبی میافتد و این خدای غرور و تکبر سابق ؛ این بزرگترین و متفاوت ترین انسان عصر انسانهای هوشمند ؛ این نماینده قانونی خداوند در روی کره زمین ؛ ناگهان مایع زرد رنگی را از نقطه ایی مابین بالا تنه و پایین تنه اش میتراوشد ……………. و تو میخندی . همین !!!! غرش اسلحه تو را به خودت میاورد و گلوله ایی که به کاسه زانویش زدی یا اگر مرد بود به آلت تناسلیش تا دیگر هیچ جذابیتی برای سیمین تنانی که عمری مجیزشان را گفته ؛ نداشته باشد !!!! گلوله دیگری در زانوی دیگرش یا دوباره به همان نقطه الت تناسلیش میزنی انهم زمانی که چهره معصوم خودت یا مادرت که زیر ضربات سنگ صورت نازش له شده بود ؛ میافتی !!! یا لحظه ایی که یک نفر با تو رفتاری را داشت که مثلن چند سال پیش بیرون کمپی تو با سگی به نام جاسپر داشتی با این تفاوت که تو جاسپر را از درد نجات دادی و او تو را دچار درد کرد!!!!! آرام بعد از شلیک دوم از جایت حرکت میکنی به راست میپیچی و از داخل یخچال ماشین یک آبجوی Amstel که آنقدر سرد است که دستانت به قوطی میچسبد بر میداری و به آرامی با کمی بادام زمینی شور ………و شروع به لذت بردن از زندگیت میکنی و آن سگ همچنان در گوشه ایی به خود میپیچد و تو در حالی که جرعه جرعه آبجو مینوشی بروی صندلی مسافرتی در سایه اتومبیلت نشسته ایی و آخرین شماره ناشنال جئوگرافی را مطاله میکنی و گاه گاهی نیز از زیر عینک مارک فلانت نگاهی به این شاهزاده ؛ اقا زاده ؛ پرنسس؛ متفاوت و حکمران دیروز و سگ مچاله شده امروز میاندازی و برای لحظاتی از اینکه زنده ایی ؛ از زنده بودنت لذت میبری!!!!!! از اینکه سگی را اینچنین در زیر کف تیم برلند خود داری احساس شف میکنی و روبه اسمان میگویی خدایا از اینکه زنده ام خوشحالم …. و این بار خدا را شکر میگویی .. بعد آن جانور را در همان منطقه رها میکنی و میدانی تا صبح از ترس خواهد مرد و تو هیچ گونه مسئولیتی در قبال مرگ او نداشتی ؟؟ بله میخواست سوار ماشین بشود و جانش را نجات دهد . حالا روح زخمی خودت یا مادرت که صورتش رد زیر ضربات سنگ له شده بود انهم به جرم فرار به سوی خوشبختی کمی التیام یافته است ولی شیاطین دیگری که نیاز مند گلوله های سبز تو هستند ان بیرون منتظر تو ایستاده اند . پس بهتر است عجله کنی دوست من……..
فردا نوشت : تمام دیروز را سعی کردیم با کسی به نام شیرین عبادی تماس بگیریم ولی یه دیلاق به نام میرآخوری گوشی را برمیداشت و وقتی در نهایت هدف تماسهایمان را فهمید ….دستگاه مورد فلان خاموش است!! چه کسی به این زنیکه جایزه صلح نوبل داده است ؟؟(( زنیکه مودبانه ترین لغت در دایره محدود ذهن من برای توصیف احساسم نسبت به این شخص بود))
اون روز نوشت : دیروز در ساعت پنچ سی و هفت دقیقه بنده خدایی اس ام اس داد به ما به این مضمون که در صورت نمیدونم چی چی فلان بیسار از شما شکایت میشود (( بدون شرح!!!))
اون سال نوشت :: یکی میمرد ازد درد بینوایی . دیگری رسید بهش گفت آقا گرمک نخواهی؟؟ مصداق بارز اینکه دارن مثل سگ آدم میکشن اونوقت یکی نگرانه اینه که ما در نیمه نهایی جام گوسفندهای آسیایی به کره بخوریم بهتره یا به عربستان؟
خانم شیرین عبادی یا خانم شادی صدر(( شما با عینک خیلی س ک س ی هستید جسارتن)) یا هر خانم دیگه ایی که فعاله سیاسی هستند یا ادعای این کار رو دارند . یک مادر را به جرم بخت سیاهش میکشند انهم با سنگ !!!!!!!!!!
تا بعد !!!
وقتی لنی عصبی میگه تا بد یعنی آره!!!!!!!!!!!!!!

سلام
Comment by رژين — July 16, 2007 @ 6:20 am