این متن توسط یک کودک نوشته شده است که روز قبل در ساعت 11 سی دقیقه به دنیا آمد .
من در روزی به دنیا آمدم که نمیدانم چه روزی بود ولی از آن روز کذایی و سیاه دو نکته در خاطرم مانده است. اول اینکه هوا بسیار گرم نبود. دوم اینکه قرار بود زنی سنگسار شود. از موجودی که شبیه فرزند انسان بود و در کنارم خوابیده و مشغول مکیدن انگشت شست دست چپش بود ؛ سئوال کردم : سنگسار یعنی چه؟ با نگاهی عاقل اندر سفیه پاسخ مرا چنین داد: من نیز چون تو تازه وارد هستم ولی فکر میکنم این یعنی اینکه یک انسان را دوباره به بهشت باز میگردانند . روی تخت غلطی زدم ؛ انگشت شستم را در دهان فرو کردم و لذت مکیدن انگشت مرا به خواب خیال دور سرزمینی که از آن امده بودم فرو برد. و در همان لحظه ؛ درست زمانی که پرستاری آمد و مرا برای خوردن شیر از پستان زنی که مسئول تولید من بود ؛ برد با خودم و خدا هد کردم وقتی بزرگ شدم ؛ سنگسار شوم . زمانی سپری شد تا دریافتم ؛ تا موقع زادنم ؛ بی آنکه بدانم زیسته ام . بدون آنکه احساس کنم زندگی کرده ام . ولی بعد از به دنیا آمدن ؛ اگر میپرسیدم کجایم ؟ همه به من دروغ میگفتند . از زیبایها و مهربانیهایی حرف میزدنند که من هیچ نشانی از آن در رفتار انسانهای اطراف خود نمیدیدم. در مقابل هر سئوال من دروغ میگفتند و ضد و نقیض میبافتند. التماس میکردم راهنماییم کنید راه و روش زندگی را به من بیاموزید تا بدانم که باید چه کنم ! تا راهم را بیابم. اما در مقابل اطلاعات غلط میگرفتم و توگویی میخواهند فریبم دهند. وقتی مرتکب اشتباه میشدم آنهم بدلیل اطلاعات غلط خودشان به ریشم میخندیدند و مسخره ام میکردند. چون آگاهی من نسبت به راه پیش رویم کم بود. مداوم توقف میکردم . خدا نیز متعجب بود. چرا این دیوانه در این مسیر گام برمیدارد؟. این جاده خطرناک است. چرا این پسرک در جستجوی مرگ خویشتن است.برایم عجیب بود . من از سرزمینی دوردست امده بودم و اکنون در نمایشی بازی میکردم که از نقش اول آن هیچ نمیدانستم. در طول این نمایش نقشهای زیادی بازی کردم از مستخدم تا پادشاه ؛ از فاحشه تا روحانی . بهشت فروختم و جهنم خریدم . ایمان خرج کردم و به شیطان رسیدم. در انتها نیز به جرم جستجوی لیوانی عشق ؛ فنجانی محبت و پیاله ایی دوستی و به گناه اشتیاق برای آغوشی گرم مرا سنگسار کردند . من در جستجوی تکه ای آرامش بودم. در نمایشی من دخترک غازچرانی بودم که دل پسر پادشاه را دزدیدم و در انتهای نمایش شیاطین مرد من را از من دزدیدند و مرا سرزنش کردند که چرا دختر پادشاه نشدی ای گوساله بی هویت غازچران؟ زندگی ادامه داشت.در پایان هر نمایش بیکاران و علافان تماشاخانه ها جز تحقیر من این جستجو گر تنهای محبت چیزی بعنوان ارمغان نداشتند . دیگر حتی در حد یک دروغگو نیز مرا نمیپذیرفتند .من نیز مالک ورسای نبودم تا بتوانم خودم را بعنوان یک انسان اثبات کنم. در انتها مرا در چاله ایی نشاندند تا نمایش آخری را بازی کنم که در روز تولدم سالها قبل زنی چون من ایفا گر آن بود. من برده جبر مکان خود بودم . من شلاق خورده تازیانه سرنوشتی سیاه تر از چادر روی سرم بودم . من یک زن بودم. همه خاطرات خوش اندک گذشته ام در زیر پرتاب سنگهایی که حیوانات دو پای خوشحال به سویم پرتاب میکردند ؛ به سان کورسو های یک شب سرد در کویر خاموش میشد . وقتی طعم لزخ مخلوط خون و محتویات جمجمه ام را در زیر زبانم حس میکردم ندایی به من گفت : این لطافت لذت رویایی شیرین به نام زندگی است که هیچ وقت نداشتی !!!
من نیز به سان زنی که در روز آغاز سفر زمینی ام با سنگسار عازم بهشت شد ؛ روانه بهشت شدم.
تا بعد!!
وقتی میگم تا بعد حتمن یه بعدی هست !!!
