خدایی که میگویند زیر برگ درختی ؛ خانه ایی به کوچکی و گرمی لانه یک پرستو دارد ؛ مرا کودک آفرید و مهلت داد تا همیشه کودک بمانم. برای زمانی به وسعت بی نهایت و بطول همیشه اجازه داد تا با عروسکهایم حرف بزنم و از خودم سئوال کنم چرا باید خدا را دوست بدارم؟ چرا باید با همه تکبرش اورا عبادت کنم؟ تصور دوران بازیهای کودکانه این بود که اونیز ما را دوست داردولی هرگز درک نکردم چرا این داستان را به خامه تحریر درآورد و مرا بازیگر نقش اول آن کرد در حالی که به ویژگی های روحی من آشنا بود. چرا اجازه داد حریفی به نام زندگی مرا در هم بکوبد؟هرگز درک نکردم چرا او کودکی مرا آتش زد و مرا اسیر زنجیری درهم تنیده به نام داستان سرنوشت کرد؟ چرا رویاهایم را ویران کرد ؟ چرا خاطراتم را دزدید و بی شرمانه گریخت؟ در ساعتهای استراحت و تنفس ام؛ تنها رهایم کرد؛ در میان گرگانی که از عشق و ترحم بویی نبرده بودند و تنها رنگی که میشناختند رنگ تکه کاغذهایی بود که میگفتند بهایی برای همه چیز است. تا با دستهایی کوچک و خاکی که از فرط گریه های شبانه ام گل آلود بودند ؛ همه خاطرات کودکیم را پاره کنم و به زباله دان بسپارم! اگر مانند پرستویی کوچک و رها لایق زندگی و ظرافت پرواز بودم ؛ چرا ظرافت روحم را اسیر تقدیر کرد تا مرا در چاهی بیاندازد که بوی فاضلاب و پسمانده های رفتارهای زشت دیگران آزار بخش روح زیبا پسند و آزاد من باشد؟ همیشه کودکی را در سر چهارراهی میبینم که بنا بر مقتضیات زمانی و جبر تقدیر گلی یا چیزی میفروشد و ملتمسانه دستانش را به سوی راکبان خوشبخت مرکبهای آهنین گرانبها دراز میکند تا اسکناسی ؛ پول خردی بگیرند ! در حالی که باید دستی مهربان غم خوارشان باشد و در فضایی؛ جایی….. کودکی کنند . محبت را احساس نمایند و طعم خوش در کنار مادر بودن را بچشند!  در این زمان آنها را نیز کودکانی مطرود میبینم!  بدینسان و در این لحظه بی نهایت خشم و نفرتی عمیق ولی بدون منشاء مشخص قلب زخمی مرا آزار میدهد . با وجود عظمت زندگی و زیباییهای بصری که هرروز چشمم از این بالکن نظاره گر آن است  و نوازشم میکند ؛ دلم برای خودم و تمامی کودکان سر چهارراههای زندگی میسوزد که دیگر حتی آن خدای مهربان پوشالی نیز آنها را از یاد برده است. و …………اینها دستهای من هستند که خاطرات کودکیم را پاره میکنند . اینها اشکهای  واقعی من و التماسهای هرروزه کودکان سر چهارراه است که شعله کوچکی را در کنار انبار باروت قلبم روشن نگاه میدارد تا در روزی که میاید بنیان همه خرافه ها را آتش بزنم !!!!!!!!!

الان نوشت : بی تو نه صدا مونده نه آواز ………نه اشک غزل ؛ نه ناله ساز

باری اگه هست ؛ از جنس کوهه ؛ ……………….از رنگ خاکه ؛ حسرت پرواز

اقا جان این ترانه رو دیروز فرید مداوم پخش میکرد ، هیچ چیز خاصی هم نداره !!! گفته باشم !!!:))

 

تا بعد !!!

وقتی میگم تا بعد حتمن یه بعدی هست!!!!!!