برای تمام کسانی که با کیبوردهایشان ؛ تلنگری هستند برای وجدانهای خفته ………برای کسانی که در حیاط های خلوتشان از آزادی مینویسند و فرهنگ خلق میکنند ……….برای تمامی نورهای کوچک وب………………………….
در ظلمات شب ؛ در پس پرده ایی از سیاهی ؛ آن بالاها چراغی بدون هویت و بدون سر منشاء آشکار روشن است و بقیه چیزی که ما بعنوان دنیا میشناسیمش در تاریکی مطلق ناشی از حماقت ؛ جنون کشتار ؛ تکبر و برتری طلبی به خوابی گران فرورفته است. تا جایی که چشمان من میتواند ببینند ؛ تنها بازتاب نور ضعیف این چراغ قابل رویت است نه واضح بلکه بصورت محو قابل ادراک و شهود است. و حالا ؛ بسیار آرام همانند حرکت کرم شبتابی برروی تن برگی سبز ؛ تعداد این نورهای ضعیف و ناشناس زیادتر میشود. و این برای خداوندگاران ستم و زور و کسانی که با پول روح ماجراجویی انسان را به بند میکشند ؛ هراسناک است و دلهره آور. در سیاهی شب این نورها در رنگهای متنوع برای بقاء تلاش میکنند . نورهایی که میخواهند بمانند آنهم زنده تا راهگشای آیندگان باشند. حتی میتوانی بگویی تفاوت بین این نورها هرچند باعث میشود به کل تصویر آسیب برسد و ناموزون جلوه کند ولی از بهم پیوستن نهایی آنان جلوگیری نمیکند. آنها مانند قطرات جیوه بهم متصل میشوند . همدیگر را جذب میکنند . جاده ایی نامریی مرا به نوری وصل میکند و تورا به دیگری . مسیری سبز و نامریی مرا به منشاء یکی از این نورها میرساند. هرچند که در ابتدا ناشناس است و وضعمان مشابه نیست . او از دنیایی متفاوت است و من از کهکشانی دیگر . من در تاریکی ایستاده ام و تنها……. او احاطه شده است با پروانه هایی که فقط از پروانه بودن تصویری دارند و نه بیشتر…..او در ابتدا مرا جدی نمیگیرد چون منشاء من و هر آنچه به من مربوط است با انزوا سروکار دارد و کلمات و نشانه ها …………از شب و سکوت سرمنشاء میگیرد. برای همین است که دوستانم ناراحتند که زمانی که با آنانم در کنارشان حضور دارم ولی نیستم………..او به منظور تنازع بقاء برای خود چراغی برمیگزیند و من چون در تاریکی ولی بیدار زیسته ام ؛ مرگ را جستجو میکنم . در تاریکی ؛ با چشمانی باز ؛ در کنار همه خواب میبینم . به نظر میرسد که خواب و هذیانات من مرگ را توسعه میدهد چونان چوپانانمان که که بهشت را در ازای مرگ مژده میدهند. همه این نورها کوچک هستند ولی باید باشند. چون…………احساس میکنم برای ثانیه ایی میتوانند یک نفر از همین هفتاد میلیون را با تلنگری؛ برای زمانی کوتاه , به عمر شبنمی, در صبح بهاری کویری دوردست , بیدار کنند هرچند که میدانند او دوباره میخوابد ……….. ولی برای همان زمان کوتاه از خود خواهد پرسید چرا زنی را سنگسار میکنند ؟ چرا مردی دار میزنند و چرا جوانی را به سیاه چالهای ذهنی میافکنند؟ آگاهی ما فضلیت ماست و راز بقاء همه نورهای کوچک …….هرگز این نورهای کوچک هیچ نمیشوند چون هیچ شدن بخشی از خمودگی شب است. خالی است . و زندگی را چونان شب پره ایی را در چنگال تار عنکبوتی سیاه میکشد . اینها نورهای کوچکی هستند که در حیاط خلوتشان از آزادی ؛ از رنجهای مردم ستم دیده ایی حرف میزنند که نمیخواهند درک کنند که هویتشان را به ضربات تازیانه خرافه از آنها میدزدند …. در هر کلام این کورسو های کوچک بهترین قسمت وجودشان جاری است و همه چیز را به عشق بیداری ذهن ؛ آزادی و انسان انجام میدهند ………..
تا بعد !!!!!!!!!!!
وقتی لنی میگه تا بعد حتمن یه بعدی هست که لنی رو اینجا استاک کرده!!!!!!!!!!!!!
ما متولد میشویم برای برای زندگی کردن …….زندگی میکنیم برای عشق ورزیدن …..عشق میورزیم برای رنج کشیدن …….رنج میکشیم برای مردن ………….ویلیام شکسپیر ….
UncategorizedJuly 25, 2007 11:46 am
