تابستان آمده است . خورشید گاهی بی رحمتر از تصویری است که از او در ذهن ساخته ایم . همیشه وقتی او میآید؛ من غمگین تر میشوم . ترس وجودم را فرا میگیرد .نورش سوزان است وآرامش را میدزد. من کسی که نمیداند کیست؛ زمستان و سرمایش را ترجیح میدهد . در واقع تابستان و اقیانوس نورش که محبوب خوش پوشان است ((چرا که میتوانند چشمان عاریه ایی رنگ به رنگ بپوشاند و درخیابان بخرامند و لذت بصری بپراکنند )) باید سوزان باشد ….اما برای موجودی که آینه مجسم تناقض است ؛ نمیداند کیست ؛ نه سوزان است نه مفید فایده …و این پارادوکس بزرگی است بین من و دنیای اطرافم که مرا در خود غرق کرده است….من احساس میکنم و میاندیشم بدون اینکه احساس نمایم یا فکر کنم…کالبد پوسیده نشده ام ؛ تفکرات مالیخویایی ؛ این من بیمار را دچار توهمی کرده است که گویی در این سرزمین پدری سرکوب میشوم….گرچه شخصا اکنون که مسخ شده ام ازرده نمیشوم که این خود بازتاب تفکرات حاکم در اطرافم است که میبینم و حس میکنم . مردمی که خاموش و بی هیچ اعتراضی خود را به چنگال شوم خرافات و حماقت می سپارند و هوشیاریشان نیز نوعی خوابزدگی هولناک است و خواننده ایی که میخواند:
When you cry, I will be full of darkness because I can’t stand it………
در تابستان لعنتی شب جلوه ایی بیش از پیش می یابد چرا که کسانی که زخمی بر روح دارند و از غوغاهای جهان اطرافشان میگریزند ؛ کسانی که روح و کالبدشان را در جستجوی تکه ایی محبت یا دستی پر از نوازش به سیاه پوشان دژخیم سپرده بودند و از آن نصیبی جز زخمی عمیق نبردند ؛ در شب میتوانند به آغوش شیطانی خودویرانگر پناه برند و با الکل ؛ نیکوتین یا در بهترین صورت در آغوش مترسکی دروغین که پروردگار مینامندش ؛ آرامش را که در چهار سوی این کره آبی رنگ کوچک جستجوگرش بودند؛ را بیابند……در شب چیزی را احساس میکنم استراحت نیست ؛ شادی نیست ؛ نوعی خلاء است ؛ یا بهتر است بگویم فراموشی و سکوت که مرگ را یادآور میشود.. زمانی که در شب مرگ هوشیار فرامیرسد ؛ نیمه تاریک ذهن که این مرگ هر روزه که خواب مینامندش را به ما هدیه میکند.روشن میشود … مختصری آرامش به روح خسته ما هدیه میکند. برای لحظه ایی امید روی حقایق دیگر ظاهر میشود.اما عمرش بسان شبنم صبحگاه کویری کوتاه است. بیداری عصیان روح زخمی کسی است که خواب را نیافته است .نه در شب نه در روز …تعجب میکنید!!! به اطرافتان ؛ در خیابان ؛ دانشگاه یا هر جای دیگر بنگرید …..بیداران خواب را ببینید…که خوابیده راه میروند؛ حرف میزنند ؛ هم آغوشی میکنند و توله هایشان را بزرگ میکنند از پنجره به بیرون نگاه میکنم و اطمینان می یابم نسبت به تنهایی روح خسته از دروغ ؛ ریا و ضربات تازیانه دستانی که باید امید و عشق به ارمغان میآوردند ودوست داشتن را ….زمانی زیاد به بازگشت نمانده است…به رفتن به خانه …. در خیابان تکه هایی از گوشتهای متحرک را میبینم که اصوات تب آلودشان و نفسهای داغشان جهان را آکنده است…و سیاه پوشانی تازیانه به دست؛ که آرزومند خواب ابدی تو هستند تا باز شدن غنجه گل سرخ را با چشمانت تنفس نکنی …….اطرافت؟؟؟؟ دیگر هیچ ….و دیگر هیچ ….. این تابستان است ….این داستان تابستان است …….. .
UncategorizedJuly 30, 2007 8:21 am
