شالوم شبات

هرروز وقتی با تو هستم روز خوبی است. میدانستی؟ من هرروز با تو هستم. مهم نیست چگونه؟ روزی دوستت دارم و دیگر روز از تو متنفرم ولی……تو هرروز و هر ثانیه با منی مانند چشمانم….وقتی تنفر از کلامت که مرا نوکری فرض کردی؛ در قلبم ریشه میدواند ؛ جوانه میزنند و رشد میکند باز تو با من میمانی .تو تا چه زمانی برروی روح من شناور خواهی ماند مانند حبابهای شناور بروی سطح آب نیلگون دریایی که همیشه سبز است نه آبی…..ناشناخته و گنگ بودی در میان ساختمانهای سر به فلک کشیده اطرافت دیوانه ایی در میان عاقلان پیرامونت که از چیزی میگریزد.  در پیرامونت در جستجوی گوشی برای شنیدن دردهای عروسکهایت که خاموش برای تنهایت میگریستند.  وشبی به سراغم آمدی سوار بر دوش کلماتی گنگ و اهلیم کردی و رفتی و همه دنیای کوچکی را که در این گوشه جیب دنیا ساخته بودم را ویران کردی……میگویند اگر خواهان زندگی هستی ترکش کن.برای شنیدن تو به سکوت نیاز دارم و شب.تو در سکوت میایی و در فضای پر از کلمات میروی در جستجوی نیمه گمشده خودت که با ان کامل شوی و خود شوی و پیدا کنی چیزی را که یافت نمیشود در این آشفته بازار وجدان فروشی که همانا انسانیت میخوانندش و من در امتداد شب و کویر در صحرایی دوردست در پشت آن کوه باند سربرافلاک کشیده چیزی را میجویم که خدا میخوانندش و نگارنده سرنوشت است .سکوت نه خود ویرانی که بازگشت و کشف خود است. میدانی ؛ اطرافیانت وقتی تو ساکت بودی دوست داشتند حرف بزنند وقتی صدای دوستان کوچکت را پر میکردی نگاهت میکردند و وقتی به ماهی های دربند در پشت سد غذا میدادی ؛ دیوانه میخوانندت و زمانی که برای آبهای اسیر در زندان سد میگریستی تو را دیوانه خوانندند … تو حضور مقدس خاموشی و سکوت بودی که در خاموشی به سراغم آمدی ….توی صدای سکوت را میشنیدی و من در هیاهوی خیابان در جستجوی سرنوشت بودم . تو در میان هیاهوی جم تنها بودی و من لبخند تلخ آن ستاره کوچک را که همیشه تنها است  را میدیدم  ….. تو ؛ تنهایی و چشمان نمناکت …زمانی که میگریی اشکانت سرچشمه  تمامی رودخانه ها بود که روزی به دنباله سرنوشتشان در پشت سدی اسیر میشدند … روزی سد از تو پرسید تو برای چه چیزی گریه میکنی ؟ و تو با سکوتت گفتی من بریا همه قطراتی گریه میکنم و اشک میریزم که انها را در چنگال خود اسیر نمودی ….تا من نتوانم  نوای جادویی جریان رودخانه را بشنوم …..تو شجاعانه با تمامی کسانی که سعی داشتند تا از تو غریبه ایی بسازند جنگیدی و در نهایت ………اشک چشمان عروسک را پاک کردی  و نفسهای داغ گلدان گل سرخ را برروی کاغذی با اشکهایت نقش کردی …… و هر شب برای کودکی که همیشه چشمانش غمی عمیق را با خود همراه داشت داستان مسافر کوچک سیاره دور را تعریف میکردی تا او بتواند به دور از همه ترسهایش به خواب فرو رود
تا بعد
وقتی لنی میگه تا بعد یعنی باز هم یه بعدی هست