UncategorizedSeptember 18, 2007 6:43 am

توضیحی نمیدم ……متاسفم برای ….دخترهای ایرانی البته این دسته ایی که توی سفارت کشور دوست و برادر ونزوئلا کار میکنند …..برای لحظاتی یاد سباستین پسر آلمانی می افتم که چهار سال توی یه شرکت آلمانی توی تهران کار کرده بود و خاطراتی داشت از مهر و علاقه بیش از اندازه دختران ایرانی به بلوندها و توان بالای آنها در ………این اخبار رو میزارم کنار رفتار بعضی دخترها توی اروپا با خارجی ها و نحوه برخوردشون با بخصوص جهان سومیها البته فقط بعضی هاشون ….. بهرحال متاسفم همین البته  اگه این خبر راست باشه ….ولی چون از سایت بازتاب برداشته شده …بهرحال امیدوارم راست نباشه …… چون همه ما توان بالای فکر دخترهای ایرانی و شخصیت بی همتاشون رو میشناسیم …..

کارکنان سفارت ونزوئلا دختران جوان ايراني را طبق رسم خاصي بين خود قرعه‌کشي مي‌کنند

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، پس از تغيير کنسول سفارت ونزوئلا در تهران، به دليل يک رسوايي اخلاقي، تعداد زيادي از دختران جوان زير ۲۵ سال ايراني در اين سفارت استخدام و هرچند توانايي زيادي در مترجمي و انجام فعاليت‌هاي ديپلماتيک دارند، در عوض زينت‌دهنده مجالس و ميهماني‌ها و بزم‌هاي شبانه کارکنان اين سفارتخانه شده‌اند

در ميهماني‌هاي اين سفارتخانه که با سرو مشروبات الکلي همراه است، دختران ايراني با وضع زننده‌اي حضور پيدا مي‌کنند. کارکنان سفارت ونزوئلا همچنين دختران جوان ايراني را طبق رسم خاصي بين خود قرعه‌کشي مي‌کنند.
اين در حالي است که هنوز آثار اقدامات کنسول سابق ونزوئلا در تهران که پس از رسوايي اخلاقي رابطه وي با يک زن شوهردار ايراني اخراج و موجب تغيير ناگهاني تمام اعضاي اين سفارتخانه شد، باقي مانده است

گفته مي‌شود ديپلمات‌هاي جديد سفارت ونزوئلا که اکثرا بدون سابقه ديپلماتيک هستند، با انداختن چفيه و گرفتن تسبيح، به مزاح مي‌پردازند
دبير اول سفارت نيز که از کارکنان لجستيک شرکت HP در ونزوئلا بوده، فاقد هرگونه سابقه ديپلماتيک مي‌باشد و گفته مي‌شود اين وضعيت حتي مورد طعنه ديگر ديپلمات‌هاي کشورهاي آمريکاي لاتين شده است

این خبر رو از این سایت اتفاقی دیدم ….تمام صبحانه ایی که خوردم رو بالا آوردم ….بعنوان یک ایرانی یهودی خیلی بهم برخورد …همین …نمیدونم ولی برام خیلی توهین آمیز بود ….. هر کسی میتونه هر برداشتی داشته …نظر شما چیه….منبع خبر هم اینجا بود

فقط در انتها میگم شت !!!!!!!!!!
تا بعد ……
وقتی میگم تا بعد حتمن بعدی هست …
البته شاید اینها دست خوش برای دولت ونزوئلا باشه و البته هوگوی عزیز!٬!!!!!!!
UncategorizedSeptember 15, 2007 8:09 am

بعضی ها دردشون بی دردیه ….دردی ندارن برای خودشون درد میتراشن …. اگه خودشون با رخت شویی خونه مردم …درس میخوندن ….توی دانشگاه آزاد شیراز …..بعد سر یه آگهی میرفتن خونه یه نفر کار کنن بعد میدیدن همکلاسیشون توی دانشگاه …دختر صاحب خونه ..دیگه از بخت بد نک و نال نمیکردن….بعضی ها درشون بی دردیه….خودشون برای خودشون درد میتراشن ..اگه مثه حمیده دختر بیست و هشت نه ساله ایی باشن که بیماریهای خاص داره و هر ماه منتظره چند تا تن لش امثال من دلشون بسوزه و هزینه داروش رو ببرن بهش بدن دیگه هی روی نرو مردم نمیرن که ما مفلوکیم ما بی دوستیم ما بیچاره ایم و ما تنهاییم …دیشب ستاره برای من تعریف کرد که یه جایی توی همین تهران …زنی داره برای تامین هزینه تحصیل دانشگاه بچه اش یه کلیه اش رو به قیمت هشت میلیون تومان میفروشه چون گروه خونیش کمه یعنی کلیه اش توی کم پیدا میشه ……… تازه میگفت الان توی ایران اهدا کنندگان کلیه از دریافت کنندگانش بیشتر شدن …..تف….یعنی ایران ؛ هند ؛ پاکستان جز کشورهای مثلث بیزنس اعضای بدن بصورت رسمی هستند ………..بعضی ها دردشون بی دردیه ….چون نمیدونن بی کسی و تنهایی اسباب خونه توسط صاحب خونه بیرون ریخته شدن ….صورت بچه که تو باباش باشی و بعد دخترت بیره مدرسه وسایل نوی بچه پولدار توی کلاس دیدن به بابا رو زدن و بابا و مامان دستشون خالی باشه و خجالت بکشن یعنی چی …..بعضی واقعا دردشون بیدردیه ….. میدونی گاهی یاد اون دختر جوونی میافتم که صورتش پر از جوش بود …از شدت خجالت و کمبود اعتماد به نفس از دانشگاه رفتن هم میترسید ….یا چرا راه دور برم …هانیه ….فوق العاده شارپ ؛ تیز ؛ زرنگ و باهوش …اما ……..فقیر ..نمیتونست بره دانشگاه برای همین …….. یه روز داشت توی خیابون راه میرفت یه تاکسی از لاین مخالف ؛ راننده کنترل رو از دست میده و این طرف میافته روی هانیه بدبخت صورتش داغون میشه دندون هاش رو از دست میده کلی طول میکشه و شانس میاره تا برمیگرده به همون روال احمقانه زندگیش ……توی میدون ولیعصر یه شب با رخساره بودیم که دیدیمش …بمب انرژی بود هنوز و امیدوار به آینده با همه فقر و بدبختیش و ناامیدیش ….ازدواج کرده بود البته …مجبور بود ازدواج کنه …..دقت کنید ..هانیه مجبور بود ازدواج کنه

گالوین میگه بعضی از ادمها متخصص درد تراشیدن هستند …چون هیچ وقت فقر رو ندیدن …بدبختی اینجاست میخواستم از پاکستان …سودان ….رواندا و هند و نپال حرف بزنم دیدم طرف هنوز دو خیابون پایین تر از خونشون رو ندیده من بیام از فلاکت اونور دنیا حرف بزنم

بیخیال رفیق …خود بیدردی هم یه درده …کاریش نمیشه کرد ……

تا بعد ….

وقتی لنی میگه تا بعد باز میاد روی اعصابتون …..

UncategorizedSeptember 13, 2007 10:55 am

ساعت شش بعد از ظهر …روبروی کنیسه زرگریان …سال جدید عبری شروع شده ….5768 عبری  با بابی میریم توی کنیسه ……کیپا ….بابی شروع میکنه و منهم با بی میلی مثل سگی که به زور رفته شکار شروع میکنم ….شانس اوردیم که مراسم زود تموم شد و من بعد از اینکه با اقای ر.آ خدا حافظی کردیم از کنیسه زدیم بیرون …نمیدونم …یه جوری بودم بابی هم که دقیقن یک ماه بود تعنیت بود …. داشت از حال میرفت … منهم در حالی که سیدور توی دستم بود داشتم هاتیکوا زیر لب زمزمه میکردم …که یهو متوجه نگاه کنجکاو دو سه نفر شدم …شت من احمق هنوز کیپا سرم بود. برش داشتم ….گذاشتم توی جیبم این کیپا سفید رو خیلی دوست دارم خیلی زیاد نمیدونم چرا …..رسیدیم خونه ….رفتم سروقت نوت بوک ولی بلافاصله با تک تهاجمی مامی ؛ حساب کار دستم اومد و من دست از پا دراز تر برگشتم سر میز بابی خیلی تلگرافی در حالی که من موذیانه میخندیدم ….داشت براخا میگفت و بعد هم مراسم ساده شام مون رو با گفتن براخای سیب و عسل و خرما و کدو و چغندروتره و گوشت کله بره و شش و انار ……از هرکدوم کمی خوردیم و تره رو دو نیم کردیم و پرت کردیم پشت سرمون بعد هم شام رو خوردیم و البته مامی کلی زهرمار کرد شام رو به بنده در این سال نویی ….چرا؟ ….چند روزه نمیزاره من نمک بخورم و آب همراه غذا ..من عادت داشتم همیشه وسط غذا هی فرت و فرت اب بخورم ولی حالا شت…….میرم سروقت نوت بوک ….بعد عکس رو میبینم …..بچه که بودم مادرم برام یه عروسک از پارچه های کهنه درست کرده بود ….نمیدونم دختر بود یا پسر …برای من فقط ممل بود اسمش رو گذاشته بودم مملی!!!!!!!!خیلی باحال بود نمیدونم!!!! شبها تا کنارم نبود خوابم نمیبرد …شاید بخاطر جنس پارچه اش بود…ولی خوشگل نبود …خلاصه من این ممل خیلی رفیق بودیم …حتی من ممل رومی بردم مدرسه درسش خیلی خوب بود …ممل خیلی از من بیشتر درسها رو میفهمید …هر سال تند تند قبول میشد …تا اینکه یه روز گم شد …نفهمیدم …شاید رفت بهشت …شاید رفت خارج …شاید ازاینکه من همیشه کتک میخوردم دلش سوخت و یه شب از بالای پشت بوم خودش رو پرت کرد پایین و خودکشی کرد ولی بهرحال ممل رفت و دیگه کسی از ممل خبری نداشت . شاید توی مدرسه دزدیدنش یا شاید نمیدونم هرچی بود من  ممل رو گم کردم و دیگه ممل نداشتم اون روز هیچ وقت یادم نمیره منی که زیر کتک های ناپدریم گریه نمیکردم وقتی توی محل ااونهمه کتک میخوردم گریه نمیکردم …مثل ابر بهار بخاطر ممل اشک میریختم  میفهمی…مثل ابر بهار .…سالها بعد یه جایی تو یه روز گرم که عرق از هفت بند من زده بود بیرون و داشت کثافت از من میزد بیرون …توی دست یه بچه سیاه یه عروسک پارچه ایی داشت نمیدونم شکل چی بود …ممل اون بچه سیاه اصلا صورت نداشت …ممل من حداقل میتونست ببینه چون خودم با مداد رنگی براش چشم چشم دو ابرو کشیده بودم ….ولی ممل اون بچه سیاه صورت نداشت مثل قهرمان رمان مسخ کافکا یا …….حالا این تصویر روی مونیتور شبیه همون عروسک پارچه ایی بود که گم کرده بودم شبیه ممل من !!!! نمیدونم چرا حسی عجیب به این تصویر دارم ولی بهرحال …….همینه دیگه ….نگاهم رو از تصویر برمیدارم ….بعضی چیزها مال خود آدمه ….یعنی یه حسی داری که مالکیت اون فقط مال توئه نه کسی دیگه …هیچ کس نمیتونه اونو از شما بگیره …اون فقط در دستان شما زندگی و معنا داره نه جای دیگه …من این احساس رو با ممل تجربه کردم و دیشب دوباره این حسه یه بار دیگه  زنده شد …نمیدونم ….تو تمام لحظات سال نوی درحالی که داشتم میوه کوفت میکردم نمیدونم هر غلطی که بگی میکردم همش به همون حس مالکیت لعنتی فکر میکردم که  با ممل ؛ اون گلدون یوکای خونم ؛ مارسل و گالوین و ترزا زنده میشه …اون حس مالکیت برای سری کامل تن تن و میلوهای چاپ یونیور سال که با زحمت جمع کرده بودم …اون حس لعنتی دوباره دیشب یه بار دیگه بعد از چند مدت زنده شد …. میدونی برای یه بار دیگه به خودم گفتم وای ممل پیدا شد ……نمیدونم تابحال از این احساسات داشتید …..یادتون میاد احساس مالکیت مطلق نسبت به چیزی مثلن یک جوراب که فقط در مالکیت شما معنا پیدا میکنه ………….تابحال این احساس رو تجربه کردید ؟

تا بعد !!!!!!!!!!

وقتی میگم تا بعد یعنی هنوز منتظرم ممل بیاد …..

UncategorizedSeptember 1, 2007 3:10 pm

این پست؛ کامنت های من در وبلاگ خانوم سودابه رادفرد با نام ایران ازاد بود …اتوسا گفت من بزارمش بعنوان یه پست این کارو کردم ……من برای خانم رادفرد و کارش و مداومتش در کار احترام زیادی قائلم ……..

غر میزنیم…مثل پیرزنها….همش غر میزنیم مثل مادر بزرگها ….. همش حرف مفت میزنیم….همش به اونقدر هزار سال تاریخ مون افتخار میکنیم درحالی که توی پارک یاد نگرفتیم تی بگ رو بعد از استفاده بندازیم توی بسکت….از کتابهایی که خوندیم حرف میزنیم …ادعا میکنیم چه گوارا باز هستیم و انتهای مکتب فرانکفورت …در حالی که نمیدونیم این زنباره قهار تنها بخاطر ساسیتهای همون از ما بهترون عکسش از روی کلاه بچه های توی خیابون تا شورتهای مردونه دیده میشه …….. ادعا میکنیم مارکس رو خوردیم و هگل رو پس دادیم ……..ادعا میکنیم درد فقرا رو میفهمیم ولی ازمون بپرسن یاخچی آباد رو میشناسیم یا تابحال به حاشیه ای جنوبی تهران رفتیم یا اصلا میدونیم پاکدشت کجاست یا گرسنگی یعنی چی اونوقت یادمون میاد از پارک وی پایین تر نرفتیم و صبحونه باید اب گریپ فروت با پرتقال بنوشیم …………..

اگه فردا بهمون اسلحه بدن و بگن بیا برو بخاطر ایده هات بجنگ تازه بادمون میافته هنوز یه دوبی نرفتیم …. تیکه کلامون اینه کلاه خودت را سفت بچسب باد نبره…اگه فردا همین بنده های خدا رو که اعدام کردند بیان و به دختر بیچاره که داره شب میره خونه برای استراحت بعد از یک روز کار سخت تجاوز کنن نمیدونیم چی بگیم و از طرف دیگه نمیتونیم اون بیچاره یعنی اقای اراذل و اوباش رو هم محکوم کنیم چون اون هم محکومه اونهم یک محصول از یک سیستم فکری غلطه که نمیدونه چرا رفته اوباش و اراذل شده چون محکوم جبر جغرافیایی بوده چون توی یک خانواده ایی به دنیا اومده که نمیتونستن براش ایکس تری بخرن یا بفرستنش دانشگاه ازاد واحد علی اباد کتول رشته کلنگ شناسی درس بخونه….. ما فقط دنبال یه سوژه میگردیم که نق بزنیم ….. چون ما ایرانی هستیم …چون ما متفاوت هستیم یا بهتره بگم توهم تفاوت داریم…. قرنها است که تحت یک سیستم یک نفره اداره شدیم یا شاه بوده یا یکی دیگه …ولی یکی بوده که ریش و قیچی دستش بوده و ما فقط مثل بز سرمون انداختیم پایین رفتیم مسلخ ….یا یک گروه کوچیک که بقیه رو استثمار کردند …مغان زردتشتی ….روحانیون شیعه و سنی …شاه…وکیل الرعایا خلاصه در هر دوره یک نفر یا یک گروه کوچیک اولیگارشی و توتالیتر بودند که بقیه استثمار کردند و نذاشتند حتی بقیه جامعه و احاد ملت اجازه حتی فکر کردند داشته باشند

چون ما نمیتوانیم دیالوگ کنیم چون در نهایت وقتی کسی با نظر ما مخالفت کند یا اگر شجاع باشیم در صورتش فحاشی میکنیم یا در غیابش …. ما خیلی خوب هستیم البته بیشتر دوست داریم در کنار خانواده باشیم …شب جمعه گی ما فراموش نشود و حتمن سریالهای نود قسمتی را ببینیم و بعد منتظر بنشینیم تا مهدی یا مسیح یا زردتشت یا حسین اقا کله پز یا کسی بیاد و منجی ما شود…… هزار یک قهرمان داریم که بیشترشان خارجکی هستند ولی بهرحال فرقی ندارد قهرمان که هستند ….مهم این است که قهرمان هستند ….. دوست داریم محصولات خارجی استفاده کنیم تا دیگران متوجه شوند ما متفاوت هستیم البته تولید کننده داخلی هم دوست دارد زودتر بارش را ببند و برای همین از همه جای محصول میدزد و در نهایت بهترین محصول تولیدی ما میشود پژو که در پمپ بنزین منفجر میشود بدون اینکه شرکت تولید کننده ککش هم بگزد ….. اوباشان ما که یا مشغول تجاوز به دخترکان هستند یا مشغول غارت فروشگاه های شهروند (( فیلمش را که دیده اید؟؟)) البته اکثریت هم که با انواع فقر دست به گریبانیم …فرهنگی …ذهنی …مادی ….. خلاصه خوش میگزرانیم

…. روشنفکرانمان هم که یا بفکر سکس هستند یا توهم از راه مواد و درینک یا تماشای فیلمهای پورنو و جیک اف …..اگر هم کمی کتاب میخوانند و فکر میکنند برای نفس عمل نیست بیشتر برای جلب نظر موافق است اگر نه ……چه کسی جرات شورش دارد و جنگیدن ….جواب …به ما چه این مردم حقشون همینه…کلاه خودت رو بچسب باد نبره….
خانم رادفر عزیز من همیشه میام اینجا ولی …..میدونید دیشب با یکی از بچه صحبت میکردیم مثل خودتون اهل زحمت و رنج فکر کردن و دیدن ….تازه از فرنگستان برگشته ….بهم گفت نسیم ….گفتم چرا گفت هستی حضورت حس میشه ولی نیستی…..من همیشه تلاشتون رو تحسین میکنم …..ندیدمتون ولی اینکه وقت میزارید مطالعه میکنید و سعی میکنید با چرا ها زندگی کنید…چون اینجا یعنی ایران بخودشون میگن چرا؟ چیزی خوب نیست …میدونم ادم بیسوادی مثل من نباید اینجاها بیاد …..یک سری پست توسعه نیافتگی دارم که ادامه میدم …توش به نظرات بزرگان و دیده های خودم از اطراف ایران استناد کردم به حضور چهار ساله ام در این سرزمین ….میدونید خانم رادفرد همیشه اعتقاد داشتم خوندن و دیدن میتونه با رشد شعور کمک کنه …..

نه اینکه کتاب بخونی و در نهایت با دوست دختر یا پسرت بری کافی شاپهای جردن و بشینی و از فقر حرف بزنی …میدونی من نوعی باید در بین فقرا باشم تا نوع نگاه اونها رو نسبت به جامعه نسبت به اطرافیان و نسبت به بالادستی ها درک کنم…بفهم چرا بچه های جوادیه میان بالا و دوست دارن ماشینهای گرون قیمت رو با چاقو زخمی کنن ….. میدونید باید دید زندگی کرد باهاشون و درک کرد چرا اونها از اینوریهای پارک وی متنفرن؟؟؟؟؟؟؟ چرا اونها اوباش هستند و اینها منورالفکر ……دوست دارم این رو درک کنم ….میدونید فقر خیلی بده….یعنی باید اول عقده های مادی رو درک کرد؛ پوشاند و بعد از رشد و ارتقای فرهنگی حرف زد….خانم راد فرد عزیز هر دولتی نماینده سیستم و تفکر حاکم در جامعه اون کشوره به این اعتقاد قاطع دارم…ممنون به وبلاگ این گرینگوی بیسواد سر زدید خوشحال میشم اجازه بدید باز بیام اینجا هرچند میدونم کمی تیره و تند و تار میبینم ولی ……..برای من همیشه ایران دو رنگ داشت یا سفید بود یا سیاه….امید روزی رو دارم که رنگهای زیادی رو در ایران ببینم…….

این کامنتهای من تو اون روز توی وبلاگ خانم راد فرد بود ……..نمیدونم ولی اینطوریه ….راستی نمیخوام کسی فکر کنه با این جملات خواستم به اون توهین کنم نه ….بخدا اینطور نیست …..من چیزی رو که در حدود چهار سال اینجا دیدم و درک کرد نوشتم ……

تا بعد !!!!!!!!!!!!!!

وقتی میگم تا بعد یعنی باید تنها بدوم تا اخرش مثل یه سگی که اسیر یه سرنوشت شوم میشه و باید تا ارماگدن دنبال دمش بگرده …… شاید یه چند روزی برم پیش پیرمرد …..برایتون بیج و ۷۴ شرقی ……