ساعت شش بعد از ظهر …روبروی کنیسه زرگریان …سال جدید عبری شروع شده ….5768 عبری با بابی میریم توی کنیسه ……کیپا ….بابی شروع میکنه و منهم با بی میلی مثل سگی که به زور رفته شکار شروع میکنم ….شانس اوردیم که مراسم زود تموم شد و من بعد از اینکه با اقای ر.آ خدا حافظی کردیم از کنیسه زدیم بیرون …نمیدونم …یه جوری بودم بابی هم که دقیقن یک ماه بود تعنیت بود …. داشت از حال میرفت … منهم در حالی که سیدور توی دستم بود داشتم هاتیکوا زیر لب زمزمه میکردم …که یهو متوجه نگاه کنجکاو دو سه نفر شدم …شت من احمق هنوز کیپا سرم بود. برش داشتم ….گذاشتم توی جیبم این کیپا سفید رو خیلی دوست دارم خیلی زیاد نمیدونم چرا …..رسیدیم خونه ….رفتم سروقت نوت بوک ولی بلافاصله با تک تهاجمی مامی ؛ حساب کار دستم اومد و من دست از پا دراز تر برگشتم سر میز بابی خیلی تلگرافی در حالی که من موذیانه میخندیدم ….داشت براخا میگفت و بعد هم مراسم ساده شام مون رو با گفتن براخای سیب و عسل و خرما و کدو و چغندروتره و گوشت کله بره و شش و انار ……از هرکدوم کمی خوردیم و تره رو دو نیم کردیم و پرت کردیم پشت سرمون بعد هم شام رو خوردیم و البته مامی کلی زهرمار کرد شام رو به بنده در این سال نویی ….چرا؟ ….چند روزه نمیزاره من نمک بخورم و آب همراه غذا ..من عادت داشتم همیشه وسط غذا هی فرت و فرت اب بخورم ولی حالا شت…….میرم سروقت نوت بوک ….بعد عکس رو میبینم …..بچه که بودم مادرم برام یه عروسک از پارچه های کهنه درست کرده بود ….نمیدونم دختر بود یا پسر …برای من فقط ممل بود اسمش رو گذاشته بودم مملی!!!!!!!!خیلی باحال بود نمیدونم!!!! شبها تا کنارم نبود خوابم نمیبرد …شاید بخاطر جنس پارچه اش بود…ولی خوشگل نبود …خلاصه من این ممل خیلی رفیق بودیم …حتی من ممل رومی بردم مدرسه درسش خیلی خوب بود …ممل خیلی از من بیشتر درسها رو میفهمید …هر سال تند تند قبول میشد …تا اینکه یه روز گم شد …نفهمیدم …شاید رفت بهشت …شاید رفت خارج …شاید ازاینکه من همیشه کتک میخوردم دلش سوخت و یه شب از بالای پشت بوم خودش رو پرت کرد پایین و خودکشی کرد ولی بهرحال ممل رفت و دیگه کسی از ممل خبری نداشت . شاید توی مدرسه دزدیدنش یا شاید نمیدونم هرچی بود من ممل رو گم کردم و دیگه ممل نداشتم اون روز هیچ وقت یادم نمیره منی که زیر کتک های ناپدریم گریه نمیکردم وقتی توی محل ااونهمه کتک میخوردم گریه نمیکردم …مثل ابر بهار بخاطر ممل اشک میریختم میفهمی…مثل ابر بهار .…سالها بعد یه جایی تو یه روز گرم که عرق از هفت بند من زده بود بیرون و داشت کثافت از من میزد بیرون …توی دست یه بچه سیاه یه عروسک پارچه ایی داشت نمیدونم شکل چی بود …ممل اون بچه سیاه اصلا صورت نداشت …ممل من حداقل میتونست ببینه چون خودم با مداد رنگی براش چشم چشم دو ابرو کشیده بودم ….ولی ممل اون بچه سیاه صورت نداشت مثل قهرمان رمان مسخ کافکا یا …….حالا این تصویر روی مونیتور شبیه همون عروسک پارچه ایی بود که گم کرده بودم شبیه ممل من !!!! نمیدونم چرا حسی عجیب به این تصویر دارم ولی بهرحال …….همینه دیگه ….نگاهم رو از تصویر برمیدارم ….بعضی چیزها مال خود آدمه ….یعنی یه حسی داری که مالکیت اون فقط مال توئه نه کسی دیگه …هیچ کس نمیتونه اونو از شما بگیره …اون فقط در دستان شما زندگی و معنا داره نه جای دیگه …من این احساس رو با ممل تجربه کردم و دیشب دوباره این حسه یه بار دیگه زنده شد …نمیدونم ….تو تمام لحظات سال نوی درحالی که داشتم میوه کوفت میکردم نمیدونم هر غلطی که بگی میکردم همش به همون حس مالکیت لعنتی فکر میکردم که با ممل ؛ اون گلدون یوکای خونم ؛ مارسل و گالوین و ترزا زنده میشه …اون حس مالکیت برای سری کامل تن تن و میلوهای چاپ یونیور سال که با زحمت جمع کرده بودم …اون حس لعنتی دوباره دیشب یه بار دیگه بعد از چند مدت زنده شد …. میدونی برای یه بار دیگه به خودم گفتم وای ممل پیدا شد ……نمیدونم تابحال از این احساسات داشتید …..یادتون میاد احساس مالکیت مطلق نسبت به چیزی مثلن یک جوراب که فقط در مالکیت شما معنا پیدا میکنه ………….تابحال این احساس رو تجربه کردید ؟
تا بعد !!!!!!!!!!
وقتی میگم تا بعد یعنی هنوز منتظرم ممل بیاد …..
UncategorizedSeptember 13, 2007 10:55 am
