UncategorizedOctober 28, 2007 4:29 pm

اگر احیانن مسیر شما به میادین بزرگ شهر تهران خورده باشه …یا درمقابل پارکهای بزرگ …یا توی خیابانها ….مردانی رو دیدید که کاغذهایی تبلیغاتی در دست دارند و اونها رو توی گوش ؛ حلق و بینی مردم بیچاره فرو میکنن و در انتهای شب نیز هرچی اضافه بیاد رو به صندوق امانات زباله دانی ها میسپارن…این نحوه تبلیغ عجیب اصلن بار مفید اقتصادی برای شرکتهای مبلغ نداره چون عمده مردم که این کاغذها رو میگیرن حتی زحمت نگاه کردن رو هم به خودشون نمیدن و اونها هم (( یعنی مردم خوب و همیشه در صحنه )) اگر انسانهای دلسوزی باشند این کاغذهای تبلیغاتی رو در نزدیک ترین زباله دانی میندازند و در غیر این صورت جویهای همیشه کثیف شهرمون میزبان این کاغذهای بدبخت تنها میشن و در هنگام غروب فرشی از کاغذ سطح پیاده رو ها و جوی های تهران رو فرا میگیره …..عمده این کاغذها مربوط به دانشگاه پیام نور است و گاهی ادمهای ابله ایی مثل من پیدا میشن که میرن ۴۵۰ هزار تومان برای ادامه تحصیل در یکی از مقاطع این دانشگاه واریز میکنند و ۱۰ تا واحد بعنوان پیش نیاز میگیرن و بعد میفهمنن اگر نتوانند این ده واحد رو پاس کنند پولشون به باد فنا و به صندوق بیت المال سپرده میشود و بخاطر همین موضوع مثل بلانسبت شما دراز گوش باید درس بخونن …..اینکه چرا هیچ مرجع دست اندر کاری به این موضوع توجه نمیکنه و از این اسراف که گناهی بس نابخشودنی هست ؛ جلوگیری نمیکنه خودش جای تعجب داره ….لابد :

۱- هدف کمک با نابودی هرچه سریعتر جنگلهای امازون میباشد

۲- هدف کمک به دولت همیشه مقروض برزیل میباشد که نیز خود ریشه در انسان دوستی تاریخی ایرانیها دارد چرا که عمده کاغذهای وارداتی به ایران توسط کمپانیهای برزیلی تامین میشود

۳- مبارزه با بیکاری به قیمت گند زدن به ظاهر شهر تهران ….

۴- کمک به ارتقای بهداشت مردم همیشه در صحنه شهر تهران با استفاده از این کاغذها بعنوان دستمال کاغذی

۵ کمک به ارتقای سطح علمی و بالابردن زیبایی نوشتاری مردم با استفاده از این کاغذها بعنوان چرک نویس

۶- کمک به خودکفایی در زمینه صنایع دریایی بخصوص کشتی سازی و خودکفایی در زمینه ساخت قایقهای کاغذی

۷- کمک به خودکفایی در صنعت هوافضا با استفاده از این کاغذها در ساخت موشکهای کاغذی

۸- تسهیل امور مربوط به ازدواج با استفاده از این کاغذها در امر خطیر شماره رسانی به خانمها و دادن یک رزومه کامل از داماد آینده!!!!!!!!!!

اما نکته بعدی در اطراف میادین بزرگ شهر و خیابانهای پرتردد مغازه هایی وجود دارند که مایعاتی بعنوان عطر میفروشند. در اغلب این مغازه ها در پشت کانتر یه دختر حدود بیست ساله نشسته و شما رو در هنگام عبور از جلوی مغازه صدا میکنه و التماس میکنه بری جلو تا کمی عطر به دست و پاتون بماله یا کمی عطر روی یه تکیه کاغذ میپاشن و به زور اون تکیه کاغذ رو میکنن توی حلق محترم عابرین فلک زده …در اطراف میدان انقلاب این مغازهها به وفور یافت میشن …این خاومها علاوه بر فروشندگی اونهم فقط برای یک ماه نه بیشتر سرویسهای ویژه ایی برای ساعت نهار و یا جمعه ها و بعضن شبها به صاحب کار شون ارائه میدن (( اطلاعات دقیق بنده از اونجا ناشی میشود که یکی از دوستان کرد من صاحب یکی از این مغازه هاست )) یه بار که ساعت ۲ من رفتم مغازه این دوست عزیز ؛ کارگر مغازه فرمودند که حسین الان میاد …حدود ده دقیقه بعد ابتدا یکی از فروشندگان عطر از طبقه بالای مغازه پایین اومد و بعد حسین آقا خسته و کوفته تو گویی که انگار از جنگ چالدران برگشتند ؛ تشریف اوردند پایین و بلافاصله سفارش دو اب انبه دادند (( بنا بر یک باور خرافی اب انبه برای جبران قوه باء تخلیه شده مفید است ))  اما در یکی از این مغازه ها که در خیابان کارگر شمالی نزدیک پارک لاله واقع شده یک اقایی حدود بیست خورده ایی ساله کار میکنند که واقعن به چسب گفتند زکی…فقط کافیه یه خانوم از جلوی مغازه ایشون رد شه …اول خانوم رو صدا میکنند ..اگر خانوم توجه نکنه طوری طرف خانوم میرن که انگار میخوان ازش …..بگیرن …بعد هم اگر خانوم به راهشون ادامه بدن احتمال اینکه لیچاری بار ایشون کنن ۱۱۸٪ است و اینکه دنبال خانوم بدونن (( این در صورتی است که خانوم کمی زیبایی داشته باشند یا کمی بیشتر از حد معمول ارایش کرده باشد)) هم ۱۴۷٪ !!!!!! در یک مورد ایشون دنبال یه خانوم از نزدیک پارک لاله تا حوالی میدون اعدام دویدند!!!!

خانم بدو ….این اقا بدو….خانم بدو ….این اقا بدو خلاصه در حوالی میدون اعدام این خانم فلک زده رو گرفتند و کمی از این مایع چرب و بودار رو در حلق این مادر مرده چپنداند!!!!

واقعن من مرده این شیوه مارکتینگ هستم….این نشون میده که امر بیزنس و مارکتینگ با سرعتی معادل سرعت نور داره در کشورمون پیشرفت میکنه و ما میتوانیم علاوه بر صادرات نفت و فرش و خشکبار در زمینه صدور دانش و تولید علم نیز موفق باشیم ….

بهرصورت هنوز کارشناسان موفق به کشف راهی برای فرار از دست این موجود پرروی نزدیک پارک لاله نشدند ….من به شخصه موجودی با این وقیحی و بی ادبی و جلفی هنوز ندیدم و فکر نمیکنم در ۱۰۷ سال اینده هم ببینم ….

مواظب خودتون باشید و از جلوی اینگونه عطر فروشی ها رد نشدید تا به تیر غیب این عطر فروشان سمج دچار نشدید و شاید جالب باشه بدونید همین موجود مزاحم برای این انتر منتر بازیش مبلغی در حدود ۱۰۰ هزار تومان در ماه حقوق میگیره ….بله فقط صد هزار تومان برای ایجاد مزاحمت و لیچار بار زنها کردن……

تا بعد

وقتی میگم تا بعد باز میام سراغتون …….

UncategorizedOctober 25, 2007 5:56 pm

اگه تو بری تکلیف من چی میشه ….یعنی اگه تو بمیری دیگه نمیایی خونه؟

زن نمیتونست بچرخه…زخم بستر اذیتش میکرد و البته غده های رو گردنش … شده بود یه تیکه استخوون …من نمیمیرم..اگه هم مردم تو اونقدر قوی هستی که بتونی خودتو تو اینهمه گرگ نجات بدی…یادت باشه ادمها مثل گرگهای گرسنه میمونن …تا زمانی که سیر نشن دست از سرت نمیکشن…..

ولی مامان من دوست دارم باهات بیام بهشت…..

حالا کی گفته من میرم بهشت…

دایی داوود …میگه همه ادمهای مهربون میرن بهشت …تو هم میری بهشت من شرط میبندم!!!!!

اگه نرفتم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه رفتی بهشت باید هم برام تن تن و میلو بخری و هم منو ببری  و اگه نرفتی من قول میدم توی لباس شستن بهت کمک کنم…

زن سعی میکرد بخنده ولی مریضتر از اون بود  ….لبخند زد …قبوله ..به نظر عادلانه میاد…ولی باید قول بدی زود نیایی بهشت…

پسرک سرش انداخت پایین و شرط مامان رو سبک و سنگین کرد…باشه قول میدم حالا حالا نیام بهشت ….ولی تن تن رو باید بخری …قبول؟؟؟

قبول….

پسرک سرش تکیه داد به پشتی …داشت فکر میکرد سر مادرش شیره مالیده ….داشت …داشت به این فکر میکرد که خیلی زود بعد مامانش از اون خونه فرار میکنه و میره بهشت ولی ادرس بهشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب ایرادی نداره از رابی داوود میگیرم وبعدش یه کم پول توی قلک دارم با اتوبوس که برم میتونم به ساندویچ کالباس هم بخرم ….بعد میرم بهشت …بعد توی بهشت به مامان میگم یه سری کامل تن تن میلوی یونیور سال رو برای من بخره ….لابد ممل هم توی بهشته….. بی معرفت …تازه توی بهشت میتونم یه توپ گنده چرمی بخرم…از اونها که ادم بزرگها دارن با یه کفش فوتبال….اره من میرم بهشت….حتمن میرم….اونجا باید جای خوبی باشه…………

به زن نگاه کرد ….زن چشمانش رو بسته بود و زیر لب شمع ییسرائیل میخوند  شمع ییسرائیل ادوعونی الهینو ادعونی اخاد…….شاید داشت براخای اب میوه رو میگفت باروخ اتا ادعونی الهینو ملخ ها اولام………….پسرک نمیدونست ولی مادر داشت با شخصی به نام خدا حرف میزد اینو مطمئن بود…پسرک نمیدونست این یارو خدا کیه…ولی میدونست خدا خیلی کتابها داره …اخه دوستاش همیشه به کتابهای اون قسم میخوردن ؛ وقتی میخواستن دروغ بگن…. ولی مهم نبود …در اون لحظات بهشت مهم بود و سری کامل تن تن و میلوهای یونیور سال برای اینکه دله اورهام رو بسوزنه…نامرد اورهام این اواخر عصای اسرار امیز رو خریده بود ولی نمیداد پسرک بخونه …..

دوباره نگاهی به مادر انداخت…حس میکرد که مادر به زودی زود میره بهشت …اینو از نجواهای زنهای گوییم و بن عبری که میاومدن و به مادر سر میزدن میفهمید …از اشکهای پنهایشون ….از اینکه خاله محله …خاله همه بچه محل داره درد میشه و بی صدا میره بهشت گریه میکردن…لابد برای همین بود…ولی پسرک یه چیز رو نمیفهمید اگه بهشت جای خوبیه و زن داره میره جای خوب چرا زنها محل گریه میکنن که دوست قدیمیشون میره جای خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این پسرک رو به شک میانداخت ……پسرک دوباره به مادر نگاه کرد…..

احساس کرد که دلش برای مادر تنگ میشه….احساس کرد بدون مادر گرگها میخورنش …بلند شد …اروم ….رفت بالای سر مادر ….صورت نورانی مادر رو بوسید….. و دستانش رو …دستان ضعیف ولی زیبای مادر رو ……..

قطرات اشک چشمان پسرک موفرفری رو روشن کرد ….از گوشه چشمان مادر یک قطره اشک ….بلوری و زیبا مثل مروارید….. پایین اومد و صورت زیبا ولی غمگین مادر رو شست ….مادر نگران بود …داشت این کوچولو خیالاتی رو که همیشه یه گوشه با خودش حرف میزد رو وسط یه گله گرگ تنها گذاشت …..

پسرک برای بار دوم بطرف مادر خم شد ….قطره اشک رو با زبونش گرفت و……نوشید…

این اشک شیرین بود ….شیرین تر از عسل …..

و ….صدای هق هق زن بیمار اطاق رو پر کرد…………………

تا بعد……

همیشه دوستت دارم مادر ….همیشه خلا تو رو احساس کردم ….حتی توی نیویورک ….حتی اینجا …همیشه …همیشه….

وقتی میگم تا بعد یعنی باز ازت مینویسم …تو زیباترین مادر دنیا …..

UncategorizedOctober 17, 2007 8:15 am

آن روز صبح احساس بسیار خوبی داشتم.احساس زندگی و زنده بودن .به همین دلیل صبح آن روز زعفرانی و هنداونه ایی و ایضا نوکیایی (( این تبلیغ جدید کمپانی صهیونیستی  نوکیا هم کشته منو !!!!!)) بعد از آب و جارو کردن موهای مدل پشم گوسفندی سرم با مقدار متنابهی ژل و انواع مواد نگه دارنده ؛ صبح سرخوش و رقص کنان از خانه بیرون زدم و در امتداد خیابان به طرف میدان بزرگ حرکت نمودم. در پیشرو دو خانم جوان مشغول حرکت بودند….نه بهتر است بگویم مشغول خرامیدن …از فاصله ده متری شمیم خوش عطرهایشان هوش از سر میربود و منظره رویایی و خراباتی خراماندن سرینهای زیبایشان دل و دین و عقل و هوشم را همه به باد میداد.تصمیم گرفتم صبح را گفتن متلکی به آنها رویایی تر نمایم …به همین مظور بر سرعت گامهایم افزودم و به آنها نزدیک شدم . در دو قدمیشان سلامی غرا عرض کردم : سلام خانمها …با عشوه ایی کشنده همچون دو طاووس به طرف من برگشتند و نگاهی عشوه گر به سراپای من مجنون صفت افکندند . سلام امری باشه؟؟؟ با کمی تردید ؛ در حالی که شرمی دلپذیر چشمانم پوشانده بود …نگاه محجوبم را به زمین دوختم و با اندکی تردید و دودلی زمزمه کردم : ببخشید که اوقات شریفتون رو میگرم .میخواستم اگر اجازه بدید به شما متلکی عرض کنم ولی یه مشکل کوچولو اندازه چیز موش وجود داره ؟؟؟؟؟ در حالی که موجی از شیطنت همانند امواج کوبنده و سهمناک سونامی چشمان آهو صفت این دو پری فتان را پوشانده بود پرسیدند : چه مشکلی جییییگگگرررر؟؟؟؟؟(( ای من بمیرم !!! ای برم زیر این اتوبوسهای خوشگل BRT یا BTR !!! من سگ بشم !!!اینها به من گفتند جیگر؟؟؟؟)) با شنیدن این کلمات اعتماد به نفسم کمی بیشتر شد (( من نفهمیدم این اعتماد به نفس کشیدن است یا اعتماد به خودت …یا اعتماد به انواع نفسهای اماره ؛ لوامه و ایضا ؛ شاید نفس فتانه …کدام؟؟!!)) با کمی شرم پاسخ دادم : مشکل اینجاست که این اولین تجربه متلک گفتن منه و من نمیدونم دقیقن چی باید بگم !!!! آبشار خنده غنچه لبانشان را سیراب ساخت و با کمی ناز و عشوه اضافه (( مثل ساندویچی ها که نان اضافه میدن)) گفتند: کاری نداره آقا کوچولو ما بهت یاد میدیم …اگه یه خانومی اینجاش کمی باز بود (( دقیقن به منطقه میان دو برجستگی تاریخی خود اشاره کردند )) بهش میگی : وای خانوم چرا در یخچال رو باز گذاشتی ؟؟؟ با شنیدن این جمله ما که حسابی رفته بودیم در داخل اتمسفر ؛ دیدیم که خوب درب یخچال اینها که کلن باز مانده است ؛ قصد کردیم از داخل یخچال چیزی برداریم . به همین منظور دستمان را به طرف داخل یخچال بردیم که ناگهان ……صدای شترق یک کشیده ما را از برداشتن یک تکه بزرگ شکلات از داخل یخچال این پریوش منصرف کرد ….صدای صوت در داخل گوش راستم هشدار میداد که احیانا این یخچال به سیستم دزدگیر مجهز بوده است …خیلی سریع قصد کردیم که از داخل یخچال آن یکی خانم محترمه ؛ وجیهه چیزی برداریم که صدای کشیده دوم و تکرار سوت در داخل آن یکی گوشمان این فرضیه را که یخچال دوم هم دارای دزدگیر بوده است را تایید کرد …الاغ!!! یخچال ما که نه !!!!! یخچال خانمهای دیگه …..با کمی تعجب پرسیدم : جسارتن مگه یخچال شما خراب شده ؟؟ آن یکی خانم که مانتوی بسیار تنگ و زیبایی پوشیده بود در حالی که مانند یک ماده پلنگ کمی البته خشمگین بود و پاسخی دندان شکن به ما داد به این مضمون : اولن یخچال هر کدووم از ما دو ؛ سه تا صاحب داره دومن ما دیشب یخچال خاموش بوده ؛ هر چی توش گذاشتیم فاسد شده …بخوری مسموم میشی !!! حالا دومبت رو بزار روی کولت و بزن به چاک ….بهرحال اولین تجربه من با شکست روبرو شد ولی این دلیل نمیشد که روز زیبای زعفرانی و هندوانه ایی و باقلوایی خودم را به خاطر یک شکست کوچک خراب کنم .فلذا راهم را ادامه دادم و از این تجربه درسهای گهربار اخذ کردم من جمله آنکه بعضی یخچالها صاحبان متعددی دارند. در سر خیابان متوجه خانم مسنی شدم که قصد داشت همراه پسری از عرض خیابان عبور کنند .حس انسان دوستی یک بار دیگر مرا تحریک کرد بسیار سریع به سمت خام محترمه مسن رفتم ..کمی گوژ پشت بود و قصد داشت به شیوه ایی غلط از عرض خیابان عبور نماید بهرحال تصمیم داشتم که شیوه عبور صحیح از خیابان را به این خانم محترم بیاموزم و اگر شد احیانن متلکی را هم که یاد گرفته بودم با ایشان تمرین نمایم ….

خانم توسط بادیگاردی نوجوان همراهی میشد .قبل از عبور از عرض خیابان به ایشان رسیدم و عرض کردم : سلام حاج خانوم میخواهین کمکتون کنم از عرض خیابون رد شدید؟ خیلی سریع نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت : برو بزار باد بیاد…الکی خوش !!! من خودم ده نفر رو از خیابون رد میکنم اون وقت تو جوجه قرتی میخوای به من شیوه صحیح رد شدن از خیابون رو یاد بدی !!!!!! جانم!!!!! دو عدد خیار جای شاخ روی سرمان سبز شد .البته بعدن متوجه شدم خیارها از انواع گلخانه میباشد ولی سنگر را حفظ کردم و ادامه دادم ولی این شیوه درستی برای عبور از خیابان نیست !!! گفته باشم …. برو بابا نذار این عصا رو کشمش کنم ((بعدها فهمیدم کشمش کردن عصا از رسوم باستانی ایران است و عصا را در نقطه ایی حساس از بدن انسان فرو میکنند که طرف پوزیشن کشمش را به خود میگیرد!!!!!)) برو بزار باد بیاد …الکی خوش ..قرتی …جملات سرشار از مهر عاطفه خانم مرا به سر ذوق آورد و من نیز آتشی تر و پیگیرتر شدم. بهرصورت خانم به شیوه ایی باستانی که نشانگر احترامش به سنتها و باورهای باستانی مرز و بوم پرگهرمان بود از خیابان عبور نمودند و من نیز به زیر سایه عنایاتشان از خیابان رد شدم و به آن سو رفتم . در ان سوی خیابان بادیگارد جوان خانم ایشان را مورد خطاب قرار دادند : آبجی این عوضی چی میخواد از جوونت؟؟ میخوای خط خطیش کنم ؟؟ میخوای صورتش رو جراحی زیبایی کنم ننه اش نشناسدش ؟؟؟خانم نگاهی سراپا تحقر به انداخت و فرمود : نه نمیخواد بزار ببینم چی میگه ؟؟؟ چی میگی تو الکی خوش ؟؟ اگه میخوای از من خواستگاری کنی باید بیایی خونمون با مامانم اینا حرف بزنی !!! گفته باشم!!! این بار به جای خیار دو عدد بادمجان خورشتی آنهم از نوع گلخانه ایی روی سرمان در جوار خیارها سبز شد ….یعنی شما مجرد هستید ؟؟؟

ادامه دارد!!!!!!!!!!!!!!!

تا بعد !!!!!!!!!!

میگم تا بعد هنوز زنده ام میام سراغتون !!!!!!!!!!