آن روز صبح احساس بسیار خوبی داشتم.احساس زندگی و زنده بودن .به همین دلیل صبح آن روز زعفرانی و هنداونه ایی و ایضا نوکیایی (( این تبلیغ جدید کمپانی صهیونیستی  نوکیا هم کشته منو !!!!!)) بعد از آب و جارو کردن موهای مدل پشم گوسفندی سرم با مقدار متنابهی ژل و انواع مواد نگه دارنده ؛ صبح سرخوش و رقص کنان از خانه بیرون زدم و در امتداد خیابان به طرف میدان بزرگ حرکت نمودم. در پیشرو دو خانم جوان مشغول حرکت بودند….نه بهتر است بگویم مشغول خرامیدن …از فاصله ده متری شمیم خوش عطرهایشان هوش از سر میربود و منظره رویایی و خراباتی خراماندن سرینهای زیبایشان دل و دین و عقل و هوشم را همه به باد میداد.تصمیم گرفتم صبح را گفتن متلکی به آنها رویایی تر نمایم …به همین مظور بر سرعت گامهایم افزودم و به آنها نزدیک شدم . در دو قدمیشان سلامی غرا عرض کردم : سلام خانمها …با عشوه ایی کشنده همچون دو طاووس به طرف من برگشتند و نگاهی عشوه گر به سراپای من مجنون صفت افکندند . سلام امری باشه؟؟؟ با کمی تردید ؛ در حالی که شرمی دلپذیر چشمانم پوشانده بود …نگاه محجوبم را به زمین دوختم و با اندکی تردید و دودلی زمزمه کردم : ببخشید که اوقات شریفتون رو میگرم .میخواستم اگر اجازه بدید به شما متلکی عرض کنم ولی یه مشکل کوچولو اندازه چیز موش وجود داره ؟؟؟؟؟ در حالی که موجی از شیطنت همانند امواج کوبنده و سهمناک سونامی چشمان آهو صفت این دو پری فتان را پوشانده بود پرسیدند : چه مشکلی جییییگگگرررر؟؟؟؟؟(( ای من بمیرم !!! ای برم زیر این اتوبوسهای خوشگل BRT یا BTR !!! من سگ بشم !!!اینها به من گفتند جیگر؟؟؟؟)) با شنیدن این کلمات اعتماد به نفسم کمی بیشتر شد (( من نفهمیدم این اعتماد به نفس کشیدن است یا اعتماد به خودت …یا اعتماد به انواع نفسهای اماره ؛ لوامه و ایضا ؛ شاید نفس فتانه …کدام؟؟!!)) با کمی شرم پاسخ دادم : مشکل اینجاست که این اولین تجربه متلک گفتن منه و من نمیدونم دقیقن چی باید بگم !!!! آبشار خنده غنچه لبانشان را سیراب ساخت و با کمی ناز و عشوه اضافه (( مثل ساندویچی ها که نان اضافه میدن)) گفتند: کاری نداره آقا کوچولو ما بهت یاد میدیم …اگه یه خانومی اینجاش کمی باز بود (( دقیقن به منطقه میان دو برجستگی تاریخی خود اشاره کردند )) بهش میگی : وای خانوم چرا در یخچال رو باز گذاشتی ؟؟؟ با شنیدن این جمله ما که حسابی رفته بودیم در داخل اتمسفر ؛ دیدیم که خوب درب یخچال اینها که کلن باز مانده است ؛ قصد کردیم از داخل یخچال چیزی برداریم . به همین منظور دستمان را به طرف داخل یخچال بردیم که ناگهان ……صدای شترق یک کشیده ما را از برداشتن یک تکه بزرگ شکلات از داخل یخچال این پریوش منصرف کرد ….صدای صوت در داخل گوش راستم هشدار میداد که احیانا این یخچال به سیستم دزدگیر مجهز بوده است …خیلی سریع قصد کردیم که از داخل یخچال آن یکی خانم محترمه ؛ وجیهه چیزی برداریم که صدای کشیده دوم و تکرار سوت در داخل آن یکی گوشمان این فرضیه را که یخچال دوم هم دارای دزدگیر بوده است را تایید کرد …الاغ!!! یخچال ما که نه !!!!! یخچال خانمهای دیگه …..با کمی تعجب پرسیدم : جسارتن مگه یخچال شما خراب شده ؟؟ آن یکی خانم که مانتوی بسیار تنگ و زیبایی پوشیده بود در حالی که مانند یک ماده پلنگ کمی البته خشمگین بود و پاسخی دندان شکن به ما داد به این مضمون : اولن یخچال هر کدووم از ما دو ؛ سه تا صاحب داره دومن ما دیشب یخچال خاموش بوده ؛ هر چی توش گذاشتیم فاسد شده …بخوری مسموم میشی !!! حالا دومبت رو بزار روی کولت و بزن به چاک ….بهرحال اولین تجربه من با شکست روبرو شد ولی این دلیل نمیشد که روز زیبای زعفرانی و هندوانه ایی و باقلوایی خودم را به خاطر یک شکست کوچک خراب کنم .فلذا راهم را ادامه دادم و از این تجربه درسهای گهربار اخذ کردم من جمله آنکه بعضی یخچالها صاحبان متعددی دارند. در سر خیابان متوجه خانم مسنی شدم که قصد داشت همراه پسری از عرض خیابان عبور کنند .حس انسان دوستی یک بار دیگر مرا تحریک کرد بسیار سریع به سمت خام محترمه مسن رفتم ..کمی گوژ پشت بود و قصد داشت به شیوه ایی غلط از عرض خیابان عبور نماید بهرحال تصمیم داشتم که شیوه عبور صحیح از خیابان را به این خانم محترم بیاموزم و اگر شد احیانن متلکی را هم که یاد گرفته بودم با ایشان تمرین نمایم ….

خانم توسط بادیگاردی نوجوان همراهی میشد .قبل از عبور از عرض خیابان به ایشان رسیدم و عرض کردم : سلام حاج خانوم میخواهین کمکتون کنم از عرض خیابون رد شدید؟ خیلی سریع نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت : برو بزار باد بیاد…الکی خوش !!! من خودم ده نفر رو از خیابون رد میکنم اون وقت تو جوجه قرتی میخوای به من شیوه صحیح رد شدن از خیابون رو یاد بدی !!!!!! جانم!!!!! دو عدد خیار جای شاخ روی سرمان سبز شد .البته بعدن متوجه شدم خیارها از انواع گلخانه میباشد ولی سنگر را حفظ کردم و ادامه دادم ولی این شیوه درستی برای عبور از خیابان نیست !!! گفته باشم …. برو بابا نذار این عصا رو کشمش کنم ((بعدها فهمیدم کشمش کردن عصا از رسوم باستانی ایران است و عصا را در نقطه ایی حساس از بدن انسان فرو میکنند که طرف پوزیشن کشمش را به خود میگیرد!!!!!)) برو بزار باد بیاد …الکی خوش ..قرتی …جملات سرشار از مهر عاطفه خانم مرا به سر ذوق آورد و من نیز آتشی تر و پیگیرتر شدم. بهرصورت خانم به شیوه ایی باستانی که نشانگر احترامش به سنتها و باورهای باستانی مرز و بوم پرگهرمان بود از خیابان عبور نمودند و من نیز به زیر سایه عنایاتشان از خیابان رد شدم و به آن سو رفتم . در ان سوی خیابان بادیگارد جوان خانم ایشان را مورد خطاب قرار دادند : آبجی این عوضی چی میخواد از جوونت؟؟ میخوای خط خطیش کنم ؟؟ میخوای صورتش رو جراحی زیبایی کنم ننه اش نشناسدش ؟؟؟خانم نگاهی سراپا تحقر به انداخت و فرمود : نه نمیخواد بزار ببینم چی میگه ؟؟؟ چی میگی تو الکی خوش ؟؟ اگه میخوای از من خواستگاری کنی باید بیایی خونمون با مامانم اینا حرف بزنی !!! گفته باشم!!! این بار به جای خیار دو عدد بادمجان خورشتی آنهم از نوع گلخانه ایی روی سرمان در جوار خیارها سبز شد ….یعنی شما مجرد هستید ؟؟؟

ادامه دارد!!!!!!!!!!!!!!!

تا بعد !!!!!!!!!!

میگم تا بعد هنوز زنده ام میام سراغتون !!!!!!!!!!