اگه تو بری تکلیف من چی میشه ….یعنی اگه تو بمیری دیگه نمیایی خونه؟

زن نمیتونست بچرخه…زخم بستر اذیتش میکرد و البته غده های رو گردنش … شده بود یه تیکه استخوون …من نمیمیرم..اگه هم مردم تو اونقدر قوی هستی که بتونی خودتو تو اینهمه گرگ نجات بدی…یادت باشه ادمها مثل گرگهای گرسنه میمونن …تا زمانی که سیر نشن دست از سرت نمیکشن…..

ولی مامان من دوست دارم باهات بیام بهشت…..

حالا کی گفته من میرم بهشت…

دایی داوود …میگه همه ادمهای مهربون میرن بهشت …تو هم میری بهشت من شرط میبندم!!!!!

اگه نرفتم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه رفتی بهشت باید هم برام تن تن و میلو بخری و هم منو ببری  و اگه نرفتی من قول میدم توی لباس شستن بهت کمک کنم…

زن سعی میکرد بخنده ولی مریضتر از اون بود  ….لبخند زد …قبوله ..به نظر عادلانه میاد…ولی باید قول بدی زود نیایی بهشت…

پسرک سرش انداخت پایین و شرط مامان رو سبک و سنگین کرد…باشه قول میدم حالا حالا نیام بهشت ….ولی تن تن رو باید بخری …قبول؟؟؟

قبول….

پسرک سرش تکیه داد به پشتی …داشت فکر میکرد سر مادرش شیره مالیده ….داشت …داشت به این فکر میکرد که خیلی زود بعد مامانش از اون خونه فرار میکنه و میره بهشت ولی ادرس بهشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب ایرادی نداره از رابی داوود میگیرم وبعدش یه کم پول توی قلک دارم با اتوبوس که برم میتونم به ساندویچ کالباس هم بخرم ….بعد میرم بهشت …بعد توی بهشت به مامان میگم یه سری کامل تن تن میلوی یونیور سال رو برای من بخره ….لابد ممل هم توی بهشته….. بی معرفت …تازه توی بهشت میتونم یه توپ گنده چرمی بخرم…از اونها که ادم بزرگها دارن با یه کفش فوتبال….اره من میرم بهشت….حتمن میرم….اونجا باید جای خوبی باشه…………

به زن نگاه کرد ….زن چشمانش رو بسته بود و زیر لب شمع ییسرائیل میخوند  شمع ییسرائیل ادوعونی الهینو ادعونی اخاد…….شاید داشت براخای اب میوه رو میگفت باروخ اتا ادعونی الهینو ملخ ها اولام………….پسرک نمیدونست ولی مادر داشت با شخصی به نام خدا حرف میزد اینو مطمئن بود…پسرک نمیدونست این یارو خدا کیه…ولی میدونست خدا خیلی کتابها داره …اخه دوستاش همیشه به کتابهای اون قسم میخوردن ؛ وقتی میخواستن دروغ بگن…. ولی مهم نبود …در اون لحظات بهشت مهم بود و سری کامل تن تن و میلوهای یونیور سال برای اینکه دله اورهام رو بسوزنه…نامرد اورهام این اواخر عصای اسرار امیز رو خریده بود ولی نمیداد پسرک بخونه …..

دوباره نگاهی به مادر انداخت…حس میکرد که مادر به زودی زود میره بهشت …اینو از نجواهای زنهای گوییم و بن عبری که میاومدن و به مادر سر میزدن میفهمید …از اشکهای پنهایشون ….از اینکه خاله محله …خاله همه بچه محل داره درد میشه و بی صدا میره بهشت گریه میکردن…لابد برای همین بود…ولی پسرک یه چیز رو نمیفهمید اگه بهشت جای خوبیه و زن داره میره جای خوب چرا زنها محل گریه میکنن که دوست قدیمیشون میره جای خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این پسرک رو به شک میانداخت ……پسرک دوباره به مادر نگاه کرد…..

احساس کرد که دلش برای مادر تنگ میشه….احساس کرد بدون مادر گرگها میخورنش …بلند شد …اروم ….رفت بالای سر مادر ….صورت نورانی مادر رو بوسید….. و دستانش رو …دستان ضعیف ولی زیبای مادر رو ……..

قطرات اشک چشمان پسرک موفرفری رو روشن کرد ….از گوشه چشمان مادر یک قطره اشک ….بلوری و زیبا مثل مروارید….. پایین اومد و صورت زیبا ولی غمگین مادر رو شست ….مادر نگران بود …داشت این کوچولو خیالاتی رو که همیشه یه گوشه با خودش حرف میزد رو وسط یه گله گرگ تنها گذاشت …..

پسرک برای بار دوم بطرف مادر خم شد ….قطره اشک رو با زبونش گرفت و……نوشید…

این اشک شیرین بود ….شیرین تر از عسل …..

و ….صدای هق هق زن بیمار اطاق رو پر کرد…………………

تا بعد……

همیشه دوستت دارم مادر ….همیشه خلا تو رو احساس کردم ….حتی توی نیویورک ….حتی اینجا …همیشه …همیشه….

وقتی میگم تا بعد یعنی باز ازت مینویسم …تو زیباترین مادر دنیا …..