UncategorizedNovember 14, 2007 6:11 am

Elham Shahasavari pensa di aver trovato lo sport perfetto. Nonostante il rigido codice di abbigliamento imposto dalle leggi dello Stato e la fatica di un allenamento che non fa sconti a nessuno. Elham è una giocatrice della squadra femminile di rugby a Teheran. Non solo è uno sport normalmente difficile per una donna, ma per un’iraniana è quasi un’impresa, una lotta contro la società, la famiglia e in qualche modo lo stato che non permette alle donne neanche di andarsi a vedere una partita alla stadio. Ma Elham ama fare sport più di qualsiasi cosa, è anche se deve indossare il velo, anche se sa che non potrà mai giocare contro squadre occidentali, spera un giorno di poterlo fare.

“Nel 2007 mi è stato suggerito di giocare per la mia forza fisica mentre ero in università, all’inizio la mia famiglia non voleva che attraversassi la città da sola ma poi hanno ceduto”, racconta Elham, una ragazzona intrappolata in una maglietta che le arriva alle ginocchia, un velo blu in testa e un paio di pantaloni della tuta. Si allena con le sue compagne in un campo isolato all’interno dell’immenso complesso sportivo di Azadi. Una città dello sport, dove è possibile fare di tutto. In costruzione ad una delle estremità, anche uno stadio per sole donne, dove loro giocheranno ma per la prima volta potranno anche fare il tifo.

Le ragazze del rugby sono incantate dal loro allenatore: un giocatore della nazionale di rugby che ha dovuto passare una dura selezione per avere quel posto. Ma è un lavoro unico: allenatore di una squadra femminile in Iran. Un pioniere, un uomo che sa di fare la storia dello sport iraniano. “Passa la palla, fermala, atterrala”, sbuffa Ali Reza Iraj, 37 anni e ventisei ragazze scatenate che fanno tutto quello che dice. D’altra parte non può che dare ordini, visto che a quelle sportive non le può neanche toccare per far vedere una mossa. “A volte devo chiedere un permesso per portare un giocatore maschio per poter mostrare alle ragazze delle sequenze, delle prese – racconta Ali che sfoggia una corporatura ben fatta – non è facile, ma queste ragazze sono brave, potrebbero essere le più brave ma non c’è ancora una squadra nazionale, anche in questo caso è difficile ottenere i permessi, ma se potessero giocare nelle gare internazionali sarebbero l’orgoglio di questo paese”. Ma le autorità iraniane frenano la loro bravura, d’altra parte questo sport è un po’ troppo americano.

“Come tutte le cose all’inizio in questo paese, ci vuole tempo, fino a quando diventano normali. Tra noi c’è un bel rapporto, mi parlano se hanno problemi, i genitori sono contenti, io sono fiero di loro, sono agguerrite, capaci, non importa se piove o fa freddo, per tre giorni a settimana due ore ogni volta sono qui. Amo il rugby perché mi fa dormire la notte”, sospira Ali.

“Anche io ho sempre fatto sport, mi piaceva molto il calcio, la corsa, ma il rugby è un’emozione che corre. I miei genitori avevano paura che mi facessi male. E avevano ragione, ci si rompe dita, costole, ma poi si riaggiustano e si ricomincia, perché ci piace vincere - racconta Zaro Nuri, 22 anni e un corpo più minuto – di noi non s’interessa nessuno, siamo solo donne in fondo”. Le ragazze corrono in campo, cercando di rubarsi la palla ovale, sorridono, digrignano i denti, si attaccano come se avessero il fuoco dentro. Intorno a loro è calata la sera e la temperatura è rigida ma non sembrano neanche accorgersene.

UncategorizedNovember 13, 2007 11:15 pm

آقای نسبتن محترم  سرش را در میان دستانش گرفت. نمیدانست چه بگوید . گذشته را مانند یک فیلم بازبینی کرد . غم مانند ابری از مه سینه اش را پوشاند. احساس بدی بود؛ بر سر دوراهی عشق و نفرت ایستادن. او همسرش را عاشقانه دوست داشت ولی صحنه ایی که دیده بود، را چکار میکرد؟….. اگر زنش را میبخشید ، چگونه میتوانست بدن زنی را در آغوش خودش بفشارد  که دستان مرد غریبه ایی آن را بارها با شهوت و اشتیاق لمس کرده بود؟.. چگونه میتوانست به زنی عشق بورزد که او؛ احساس و شعورش  را به بازی گرفته بود ؟ خدای من؟؟؟؟؟؟/ زن من ؟ زن من ؟ نه نه نمیتونم باور کنم …کثافت …..کثافت ….نه نمیبخشمش …نه نه اصلن این کارو نمیکنم او یه هرزه است یه روسپیه…ابروی خانوادگیم ….خود را روی کاناپه رها کرد …خسته بود …آقای چرم پوش  وارد اطاق شد. اینبار با یک سینی و مقداری ژامبون سرد ؛ نان سیاه  و دو آبجو ….بیا یه چیزی بخور ..اینطوری بهتر میتونی فکر کنی …مرد با صورتی که در این چند ساعت به اندازه قرنی پیر شده  و برتعداد چینهای پیشانیش افزوده شده بود ؛ نگاهی به آقای چرم پوش انداخت و گفت : من الان زهر مار هم نمیخورم ..نمیتونم …مرد جوان به ارامی روی کاناپه نشست و با کارد نظامی تکه زامبون برید . با حوصله تکه ژامبون بریده  شده را در دهانش گذاشت و در حالی که لبخندی محو صورتش را روشن کرده بود ، با آرامش ، تو گویی که گلدان گل سرخی را نگاه میکند ، به مرد نسبتن محترم خیره شد … دقایقی با سکوت  گذشت . آقای نسبتن محترم رو به مرد جوان کرد و پرسید …اخه چرا من چرا من ؟؟؟؟ مرد جوان مقداری زیادی فلفل و نمک داخل لیوان بزرگی ریخت . با وسواس خاصی قوطی ابجو را باز کرد و محتویات قوطی را در داخل لیوان خالی کرد و در جواب مرد محترم (( البته نسبتن)) گفت : نمیدونم …میدونی زنها تمایلات عجیبی دارند. اگر نتونی اونها رو بشناسی ، اگه نتونی اون چیزی رو که میخوان بهشون بدی ..اونوقت ری اکشن نشون میدن … آقای نسبتن محترم  سرش را در میان دستانش گرفت و به زمین خیره شد. …تو اسمت چیه …این را آقای نسبتن محترم از مرد جوان پرسید …مرد جوان با تفاوتی خاصی که برای آقای نسبتن محترم تازگی داشت ؛ در حالی که جرعه جرعه آبجوی پر از فلفل و نمک را مینوشید ، پاسخ داد : چه فرقی داره …هر اسم ترکیبی از حروفه ، که به یک کالبد زنده معنا میده …این مهم نیست اسم تو چی باشه ، مهم اینه که چه سرویسی میتونی به مشتریت ارائه بدی …میدونی من از سیستم انتخاب اسم برای فرزند متنفرم …یعنی چی …باید تا سنی که ادم نمیفهمه یه اسمی برای ادم انتخاب کنن ولی بعد که بزرگ شدی باید اجازه بدن خودت اسمت و دینت رو انتخاب کنی….آقای نسبتن محترم که نه حوصله شنیدن سخنرانی را داشت و نه ذهنش آمادگی شنیدن این کلمات فیلسوفانه را با کمی عصبانیت صدای مرد جوان را کات کرد و پرسید …ببین من فقط میخوام بدونم اسمت چیه یعنی باید چی صدات کنم ؟؟؟ مرد جوان به چشمان آقای نسبتن محترم خیره شد و با لحنی عجیب که شباهت به طنین صدای جریان اب در نهری کوچک  داشت ، زمزمه کرد : آلیشا الی اعاذر …میتونی الیش صدام کنی …مرد نسبتن محترم خواست خود را معرفی کند که حرفش را خورد … الیش همه چیز زندگی منو میدونه  ..برای چی خودم رو معرفی کنم … میدونی الیش وضعیت بدی دارم …میدونی کاشکی زنم میمرد ..اونطوری عذاب کمتری میکشیدم …ولی حالا …اون نزدیک منه …ولی مال من نیست …وقتی فکر میکنم که تمام این مدت اون داشته توی بغل من با یکی دیگه فان میکرده ..حالم از خودم بهم میخوره …نمیدونم چیکار کنم الیش چیکار کنم؟ الیش با خونسردی و خیلی سریع به مرد گفت : یا ببخشش یا از این جا برو یا انتقام بگیر…واژه انتقام …شعله زیر خاکستر را گیراند…اره میکشمش .. مثه سگ میکشمش ….هردوتا شون رو …تو کمکم میکنی ؟ الیش متفکرانه به اقای نسبتن محترم نگاه کرد و گفت …یعنی بکشمشون …؟ مرد دستش را بنا بر عادت  بطرف یقه اش برد ولی کرواتش را الیش یک ساعت قبل باز کرده بود… میتونی بکشیشون ..؟ اره ولی برات گرون در میاد در عوضش میتونی به زندگیت ادامه بدی ..میدونی که اینجا ایران نیست که بخوان حق رو به تو بدن با این بهانه که زنت بهت خیانت کرده …. …چقدر میگیری بکشیشون؟؟ …البیش بدون درنگ پاسخ داد : 300 هزار مارک …نقد… قبل از انجام کار …مرد نسبتن محترم با گفتن قبوله دو شاخ روی سر الیش کاشت …این قیمت بالایی بود ، حتی در پارامترهای اینجا نیز نرخ بالایی بود و قبول خیلی سریع از طرف آقای نسبتن محترم نشان دهنده این بود که فقط به گرفتن انتقام به هر طریقی فکر میکند…ولی آقای نسبتن محترم  یک شرط در پیش پای الیش گذاشت …من یه شرط دارم ..میخوام اونجا باشم زمانی که داری اونها رو میکشی …باید ببینم ….الیش سرش را خاراند …اوکی مشکلی نیست ..الان به زنت زنگ بزن وووبگو بابت پروژه  مرکز خرید توی خیابون  Steinstraße   در Altstadt باید بری هلند و با شرکای هلندیت مذاکره کنی و تا دو یا سه روز اونجا میمونی ؟؟؟؟؟؟؟؟/ خدای من !!!! اقای نسبتن محترم از تعجب داشت دچار حمله قلبی میشد …تو اینها رو از کجا میدونی …؟ مهم نیست من از کجا میدونم …مهم اینه که من اینها رو میدونم …آقای نسبتن محترم با احساس بدی شبیه به احساس  حماقت  از نوع فانتزیه افریقایی ادامه داد : خوب بعدش چیکار کنم ؟؟: الیش بطرف تلفن رفت : بعدش فردا 300 هزار مارک  برای من آماده میکنی ، نقد، و فردا بعد ظهر میریم سرقتشون …خوب بعد من چیکار کنم؟ یعنی اگه بکشیشون …من بعنوان متهم ردیف اول شناخته میشم ….الیش  یک شماره را گرفت و ادامه داد : نه کسی به تو شک نمیکنه ..چون تو الان به منشیت زنگ میزنی  و میگی برای دو روز میخوای بری هلند … البته قبلش میری خونه یک تاجر ایرانی که مقیم همین دوسلدورفه…خونه کدوم تاجر ایرانی ؟ منکه همچین دوستی ندارم ؟ دیگر جوابی نبود چون الیش مشغول صحبت با تلفن شد و خیلی سریع مکالمه را به پایان رساند و گفت شماره منو بده به منشیت ..تو فردا صبح با من قرار ملاقات داری . ناهار رو هم توی  TV Tower  میخوریم بعد حدود ساعت 3 میریم سراغشون …فقط  گوش کن ..خوب فکراتو بکن …دیگه بعدش فرصتی برای پشیمون شدن نداری …. آقای نسبتن محترم پرسید از کجا میدونی اگه من بگم میرم هلند اون مرده رو میاره خونه ؟ الیش با پوزخند که سرشار ازاحساس شیرین تحقیر کردن بود گفت : همونقدر که مطمئنم اسمم آلیشا است … آقای نسبتن محترم با شنیدن این پاسخ  دندان شکن ، تلفن همراه را از جیبش بیرون اورد و شماره خانه را گرفت…میتوانست صدای ضربان قلبش را بشنود .. نمیدانست عکس العملش نسبت به شنیدن صدای زنش چه میتواند باشد ..شالچی …صدای زنش بود ..سکوت برای ثانیه هایی و سپس سلام عزیزم منم …سخت بود ..خیلی سخت توانست خود را کنترل کند تا گریه اش نگیرد ..سلام عزیزم من دارم میرم هلند میدونی باید با طرف هلندیمون صحبت کنم ..امشب  شام باهم میخوریم بعد هم فردا با چند نفر دیگه باید صحبت کنیم . برای اولین بار دقت کرد ..زنش به هیچ وجه احساس خاصی نشان نمیداد …یادش امد که روزهای اول زندگی در دوسلدورف هربار که میخواست برای یک سفر کاری به اطراف شهربرود …بزرگترین مشکلش دلتنگی زنش بود که نمیخواست شوهرش خانه را ترک کند . ولی چند ماهی بود که دیگر نه تنها از دلتنگی سابق خبری نبود بلکه  هرزچندگاهی نیز سرکوفت میشنید که چرا سعی نمیکند تجارتش را با بازاریابی در ایالتهای اطراف توسعه دهد و این مرد را تشویق میکرد که جهت بازاریابی و عقد قراردادهای مختلف نه تنها به ایالات اطراف که به کشورهای دور نزدیک اروپایی نیز مسافرت نماید …….

تا بعد

وقتی میگم تا بعد حالا حالا ها با هاتون کار دارم

Uncategorized 11:13 pm

صدای زنگ تلفن رشته افکار مرد را پاره کرد. مردد بود آیا تلفن را بردارد یا نه؟ شاید همسر زیبایش بود؟ شاید یکی از مشتریانش بود؟ شاید هم!!!!!!!!!!!!با تردید ودودلی دستش را برای برداشتن گوشی درازکرد …شاید باز خودش باشه ؟؟ دهانش تلخ شد . خدایا این از جوون من چی میخواد؟ سرانجام گوشی را برداشت . مطابق رسومات این کشور زیبای اروپایی ابتدا اسمش را گفت و منتظر پاسخ ماند….سلام ! چطوری هموطن؟؟ بله ترسش رنگ واقعیت گرفت .خودش بود…چی میخوای از جوون من لعنتی؟ چرا داری زندگی منو تلخ میکنی هان؟ کثافت بیشرف!!!صدایی نمی امد…صدا داخل گوشی مثل همیشه با طنینی ارام ولی کمی تمسخر امیز پاسخ داد :هی هموطن من میخوام بهت کمک کنم.الان درست در همین لحظات که تو داری به من توهین میکنی ؛ اون لندهور باز توی خونه ات ؛ روی تختخوابت ؛ جایی که تو هرشب زن زیبات رو بغل میکنی و توی آغوشش به خواب ناز فرو میری ؛ داره  ترتیب زنتو میده…ببین من هموطنتم …دلم برای تو میسوزه ولی خوب برای آبروی خودم بیشتر میسوزه….خون در رگهای آقای نسبتا محترم منجمد شد. دهانش تلخ شده بود. نیاز به نوشیدن داشت. …..کثافت از من چی میخوای ؟ چرا داری زندگی منو بهم میریزی ؟ مثل همیشه مرد ناشناس آرام بود وخونسرد . ببین من میخوام بهت کمک کنم. تو نمیخوای از این کابوس رها بشی ؟ آقای نسبتن محترم در این لحظات نه تنها نسبتا محترم نبود بلکه اصلا محترم نبود….کثافت اگه دستم بهت برسه خودم ترتیبتو میدم ..کثافت نامرد …..خنده آرام دوباره آقای نسبتا محترم عصبانی را خشمگینتر کرد…ببین دوست خوب من تو برای راهی از دست تلفنهای من یه راه بیشتر نداری …اونهم اینه الان یه سر به خونه ات بزن…هان؟چی میگی ؟ اگر من دروغ گفته باشم تو برنده میشی و من قول میدم که  دیگه مزاحمت نمیشم….آقای نسبتن محترم داشت به این فکر میکرد کاشکی از یه تلفن ثابت زنگ میزدی تا میدادم پلیس مادرتو…….ولی حیف….مرد ناشناس باهوش تر از این حرفها بود و همیشه از تلفنهای عمومی ودر مکانهای مختلف تماس میگرفت و همین امر شناسایی او را غیر ممکن کرده بود…آقای نسبتا محترم نگاهی به ساعت گرانقیمتش انداخت وگفت ببین یعنی من اگه الان پاشم برم خونه تو دست از سرمن برمیداری؟ مرد ناشناس با شادی کودکانه ایی پاسخ داد: آره آره حتمن…فقط عجله کن دوست من …. بهت قول میدم که اگه الان یه سر بری خونه ات من دیگه زنگ نمیزنم….فقط عجله کن و در ضمن نباید یادت بره نباید بابت چیزی که میبینی از من ناراحت بشی…هدف من فقط کمک ……آقای نسبتن محترم ..تلفن رو قطع کرد ؛ بدون اینکه حتی خداحافظی کند…. بیست دقیقه بعد مرد در داخل تاکسی بطرف خانه میرفت . اضطراب نفسش را بند اورده بود.مداوم به خودش میگفت : کثافت دروغگو …فکر میکنه من از این مردهای غربتی هستم که به زنم شک کنم؟ هان…مرتیکه …اما اقای نسبتن محترم احساس عجیبی داشت .نوعی دلشوره ..بی قراری …مرد نمیدانست!!!!.اینحس برایش تازگی داشت …وقتی تاکسی وارد خیابان خلوتی که خانه اقای نسبتن محترم در ان قرار داشت ؛ شد ؛ مرد به صورت کاملا ناخوداگاه به راننده دستور داد تا قبل از خانه توقف کند. از تاکسی پیاده شد ومسافتی را پیاده طی کرد . اتومبیل همسرش مقابل خانه قرار داشت . وارد حیاط شد . لحظه ایی بعد بدون اینکه خودش متوجه شود در مقابل درب پشتی خانه که به داخل آشپزخانه باز میشد ؛ ایستاده بود. به ارامی درب را باز کرد ووارد آشپزخانه شد از مقابل یخچال عبور کرد و هنگام ورود به محوطه سالن از صحنه ایی که چشمانش دید ؛خشکش زد ….برای لحظاتی به وضوح حس کرد که ضربان قلبش قطع شده است …. مطمئن بود که قلبش حرکت نمیکند وانگار سالهاست که مرده است ….هوشیاریش را از دست داده بود. جریان خون در رگهایش قطع شده بود و خون به مغزش نمیرسید ….مرد شاید دچار مغز مرگی شده بود اما چشمانش هنوزمیدید…مردی قد بلند ؛ سفید و بلوند پشت به او و رو به تلویزیون خانه که صحنه هایی از یک فیلم پورنو را پخش میکرد ؛ درست کنار کاناپه چرمی ایستاده بود و خود را بصورت ریتمیک به جلو و عقب تکان میداد . فضای خانه بشدت شهوت الود وتبناک بود …همسرش روی کاناپه مانند سگی چهار دست و پا شده بود . هردوی انها لخت و عریان بودند… صدای نفسهای تب الودشان اطاق را پر کرده بود ….انها انگار سالهاست که در همان وضعیت خشک شده اند ….مرد سعی میکرد فریاد بزند ….سعی میکرد حرکت کند ولی …….نمیتوانست …او کاملا فلج شده بود …  مغزش تصاویری را میدید که حتی در همان لحظات نیز نمیتوانست باور کند ….که ناگهان سنگینی دستی را روی شانه اش احساس کرد تمام توانش راجمع کرد و به عقب برگشت …چیزی نمیدید جز تصاویر مبهمی از مردی با کت چرمی مشکی …ودیگر همه چیز سیاه بود و خلاء……    

تا بعد

وقتی این اقاهه میگه تا بعد حتمن بعدی هست

Uncategorized 11:07 pm

امروز صبح حدود ساعت نه چهل دقیقه، داشتم از آپادانا میرفتم سر عباس آباد که برم بوخارست دفتر شرکت ایران دنیش یهو دو تا تاکسی با هم تصادف کردند . راننده ها اومدند پایین .شروع کردند به فحاشی و حتی گلوی همدیگر رو گرفتند تا تلاشهای حضرت عزرائیل رو به ثمر بنشونند . تا اینجا میدونم چیز عجیبی برای شما دوستان عزیزم اتفاق نیافتاده  چون همه شما در طول مدتی که در این کشور عزیز زندگی میکنید ، بطور روزانه ؛ به کرات این صحنه رو دیدید یا میبینید ؛ که راننده ها بعد از تصادف از اتومیبلهاشون پیاده میشنند ؛ قدم رنجه میکنند  و بعد از کمی نوازش همدیگر و دیالوگ و گفتگوی تمدنها به شیوه فیزیکی ، منتظر میشن تا مامور محترم راهنمایی و رانندگی تشریف بیارند و کروکی بکشند. اما در مورد امروز صبح ؛ نکته اینجا بود که یکی از رانندگان حداقل با ارفاق هفتاد و پنج سال و اون دیگری حداقل شصت سال داشت !!!!!!!!!!!! یعنی باور کنید راننده مسن تر کاملا خمیده بود ….بهرحال این دوپدربزرگ بعد از کمی سلام علیک با زن و اعضای مونث خانواده همدیگر با وساطت مردمی که ، (( از شدت کمیک بودن قضیه)) از خنده روده بر شده بودند ، از هم جدا شدند و  تصمیم گرفتند سوار ماشینهای خود بشوند و برای دراوردن قوت حلال به سر کار برگردند که اون راننده گوژ پشت رو به جوانتره کرد و گفت : شانس اوردی مردم رسیدند …پفیوز آنارشیست….!!!! همین کلمه باعث جرقه ایی در ذهن من شد. اونهم در مورد برداشت غلط مردم از واژه آنارشیست. همه فکر میکنن که آنارشیسم مترادف از با خشونت ، بی قانونی ، وندالیسم و بددهنی است و در واقع این کلمه نوعی توهین به حساب میاد در حالی که شما در لیست آنارشیستهای بزرگ دنیا اسامی مانند مهاتما گاندی و فئودر داستایوفسکی ؛ لئون تولستوی و برتراند راسل  رو میبینید ….  آرش Arch در زبان یونانی به معنای حکومت است و زمانی پیشوند An میگیرد ؛ به نوعی منفی میشود …یعنی بدون حکومت ….و دلیل این که معنای این کلمه به بدون حکومت تغییر میکند این است که ؛  جامعه از مصائب اجتماعی ناشی از وجود قدرت متمرکز بری و آزاد بشود یا میشود . چون مکتب فکر آنارشیسم وجود یک حکومت متمرکز را در جامعه و تمرکز قدرت در دست گروهی خاص از افراد را منشاء و اورجین همه مصائبی میداند که جامعه در ادامه با آن روبرو خواهد شد . آنها اعتقاد دارند وجود قدرت متمرکز در نهایت موجب بروز ناهنجاری در جامعه به شکل ظلم و ستم و نابرابری میشود . مردم خود میتوانند با تشکیل تشکلهایی تمام سیستمهای جامعه را اداره کنند و نیازی به تمرکز قدرت در دست گروهی خاص نیست. آنارشیستها معتقدند حکومتها آحاد مردم رو استثمار میکنند و شخصیت انسانها را لگد مال مینمایند. این مکتب فکری از کهن ترین مکاتب فلسفی است و بعد از ظهور در یونان باستان در میان معتقدین مسیحی طرفدران زیادی داشت . پدر مکتب فکر آنارشیسم  کسی نیست جز پیر ژوزف پرودون Pierre Joseph Proudhen  فرانسوی که در اوایل قرن نوزدهم شروع ترویج این اندیشه در آثار خود نمود.  او از فعالین جنبش مردمی پاریس در 1848 بود و همزمان با او باکونین Bakunin  فیلسوف روسی در زمان حکومت تزار ها در روسیه زمینه را به دلیل ستم و ظلم حاکم در جامعه تزاری مناسب دید و شروع به ترویج این مکتب فکر ونیز توسعه آن نمود. اما نکته اینجاست که در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به دلیل وجود سیستمهای بسته حاکم و عمدتا توتالیتر در جوامع و تمرکز قدرت در دست تزار ؛ شاه یا امپراطور  ، معتقدین این مکتب رویه تندی را پیش گرفتند. انها اعتقاد داشتند تنها با ترور ، طغیان و خشونت میتوانند به هدف خود نائل شوند. شاید شرایط حاکم بر جوامع در ان زمان و شیوه انتخابی انارشیستهای ابتدایی باعث شد تا این مکتب فکری وجهه خشونت باری به خود بگیرد .  با گذشت زمان آنارشیسم تاثیر شگرفی بروی مکتب فکر سندیکالیسم گذارد (( ترکیبی ازسوسیالیسم و انارشیسم که معتقد است باید سیستمهای دارای قدرت را با استفاده از خشونت بر انداخت ))) بطوری که آنارکوسندیکالیسم نام گرفت. نویسنده بزرگی مانند تولستوی نیز به آنارشیسم اعتقاد داشت البته او متعقد بود باید وجه خشونت از آن حذف شود. در قرن بیستم مردی چون هارولد لاسکی فیلسوف انگلیسی با تغییرات و اصلاحاتی در آنارشیسم و حذف جنبه های خشن آن ؛ آنارشیسم را بصورت تنها سیستم فکری ایده ال نمایاند. براتراند راسل نیز اصلاحاتی را بروی این مکتب فکری انجام داد که باعث رشد این مکتب فکری شد. مهاتما گاندی نیز از معتقدین به این مکتب بود. او اعتقاد داشت در دنیای استعمارگران آن عصر آنارشیسم میتواند راه حل مناسبی به مردم جهان سوم برای فرار از زیر یوغ استثمار ارائه کند. گاندی با مشاهده مصائبی که مردم کشورش از استثمار انگلستان تحمل کرده بودند و رنجهای بی پایان آنان آنارشیسم را راهکاری مناسب برای گریز از این وضعیت بغرنج میدانست. و در نهایت امروز در خیابان آپادانا تهران یک اصلاحیه دیگر به معتقدین این مکتب چسبید و آنهم واژه پر معنا و سلیس پوفیوز !!!!!!!!! بود …از آن دو بابابزرگ که با تلاش و کوشش فراوان توانستند در سوت ثانیه تلاشهای چند قرن ای گروهی از فلاسفه را اصلاح کنند ؛ متشکریم و دستشان را میبوسیم …

 تابعد

 

وقتی لنی میگه تا بعد یعنی هنوز زنده است ونفس میکشه ……