آقای نسبتن محترم سرش را در میان دستانش گرفت. نمیدانست چه بگوید . گذشته را مانند یک فیلم بازبینی کرد . غم مانند ابری از مه سینه اش را پوشاند. احساس بدی بود؛ بر سر دوراهی عشق و نفرت ایستادن. او همسرش را عاشقانه دوست داشت ولی صحنه ایی که دیده بود، را چکار میکرد؟….. اگر زنش را میبخشید ، چگونه میتوانست بدن زنی را در آغوش خودش بفشارد که دستان مرد غریبه ایی آن را بارها با شهوت و اشتیاق لمس کرده بود؟.. چگونه میتوانست به زنی عشق بورزد که او؛ احساس و شعورش را به بازی گرفته بود ؟ خدای من؟؟؟؟؟؟/ زن من ؟ زن من ؟ نه نه نمیتونم باور کنم …کثافت …..کثافت ….نه نمیبخشمش …نه نه اصلن این کارو نمیکنم او یه هرزه است یه روسپیه…ابروی خانوادگیم ….خود را روی کاناپه رها کرد …خسته بود …آقای چرم پوش وارد اطاق شد. اینبار با یک سینی و مقداری ژامبون سرد ؛ نان سیاه و دو آبجو ….بیا یه چیزی بخور ..اینطوری بهتر میتونی فکر کنی …مرد با صورتی که در این چند ساعت به اندازه قرنی پیر شده و برتعداد چینهای پیشانیش افزوده شده بود ؛ نگاهی به آقای چرم پوش انداخت و گفت : من الان زهر مار هم نمیخورم ..نمیتونم …مرد جوان به ارامی روی کاناپه نشست و با کارد نظامی تکه زامبون برید . با حوصله تکه ژامبون بریده شده را در دهانش گذاشت و در حالی که لبخندی محو صورتش را روشن کرده بود ، با آرامش ، تو گویی که گلدان گل سرخی را نگاه میکند ، به مرد نسبتن محترم خیره شد … دقایقی با سکوت گذشت . آقای نسبتن محترم رو به مرد جوان کرد و پرسید …اخه چرا من چرا من ؟؟؟؟ مرد جوان مقداری زیادی فلفل و نمک داخل لیوان بزرگی ریخت . با وسواس خاصی قوطی ابجو را باز کرد و محتویات قوطی را در داخل لیوان خالی کرد و در جواب مرد محترم (( البته نسبتن)) گفت : نمیدونم …میدونی زنها تمایلات عجیبی دارند. اگر نتونی اونها رو بشناسی ، اگه نتونی اون چیزی رو که میخوان بهشون بدی ..اونوقت ری اکشن نشون میدن … آقای نسبتن محترم سرش را در میان دستانش گرفت و به زمین خیره شد. …تو اسمت چیه …این را آقای نسبتن محترم از مرد جوان پرسید …مرد جوان با تفاوتی خاصی که برای آقای نسبتن محترم تازگی داشت ؛ در حالی که جرعه جرعه آبجوی پر از فلفل و نمک را مینوشید ، پاسخ داد : چه فرقی داره …هر اسم ترکیبی از حروفه ، که به یک کالبد زنده معنا میده …این مهم نیست اسم تو چی باشه ، مهم اینه که چه سرویسی میتونی به مشتریت ارائه بدی …میدونی من از سیستم انتخاب اسم برای فرزند متنفرم …یعنی چی …باید تا سنی که ادم نمیفهمه یه اسمی برای ادم انتخاب کنن ولی بعد که بزرگ شدی باید اجازه بدن خودت اسمت و دینت رو انتخاب کنی….آقای نسبتن محترم که نه حوصله شنیدن سخنرانی را داشت و نه ذهنش آمادگی شنیدن این کلمات فیلسوفانه را با کمی عصبانیت صدای مرد جوان را کات کرد و پرسید …ببین من فقط میخوام بدونم اسمت چیه یعنی باید چی صدات کنم ؟؟؟ مرد جوان به چشمان آقای نسبتن محترم خیره شد و با لحنی عجیب که شباهت به طنین صدای جریان اب در نهری کوچک داشت ، زمزمه کرد : آلیشا الی اعاذر …میتونی الیش صدام کنی …مرد نسبتن محترم خواست خود را معرفی کند که حرفش را خورد … الیش همه چیز زندگی منو میدونه ..برای چی خودم رو معرفی کنم … میدونی الیش وضعیت بدی دارم …میدونی کاشکی زنم میمرد ..اونطوری عذاب کمتری میکشیدم …ولی حالا …اون نزدیک منه …ولی مال من نیست …وقتی فکر میکنم که تمام این مدت اون داشته توی بغل من با یکی دیگه فان میکرده ..حالم از خودم بهم میخوره …نمیدونم چیکار کنم الیش چیکار کنم؟ الیش با خونسردی و خیلی سریع به مرد گفت : یا ببخشش یا از این جا برو یا انتقام بگیر…واژه انتقام …شعله زیر خاکستر را گیراند…اره میکشمش .. مثه سگ میکشمش ….هردوتا شون رو …تو کمکم میکنی ؟ الیش متفکرانه به اقای نسبتن محترم نگاه کرد و گفت …یعنی بکشمشون …؟ مرد دستش را بنا بر عادت بطرف یقه اش برد ولی کرواتش را الیش یک ساعت قبل باز کرده بود… میتونی بکشیشون ..؟ اره ولی برات گرون در میاد در عوضش میتونی به زندگیت ادامه بدی ..میدونی که اینجا ایران نیست که بخوان حق رو به تو بدن با این بهانه که زنت بهت خیانت کرده …. …چقدر میگیری بکشیشون؟؟ …البیش بدون درنگ پاسخ داد : 300 هزار مارک …نقد… قبل از انجام کار …مرد نسبتن محترم با گفتن قبوله دو شاخ روی سر الیش کاشت …این قیمت بالایی بود ، حتی در پارامترهای اینجا نیز نرخ بالایی بود و قبول خیلی سریع از طرف آقای نسبتن محترم نشان دهنده این بود که فقط به گرفتن انتقام به هر طریقی فکر میکند…ولی آقای نسبتن محترم یک شرط در پیش پای الیش گذاشت …من یه شرط دارم ..میخوام اونجا باشم زمانی که داری اونها رو میکشی …باید ببینم ….الیش سرش را خاراند …اوکی مشکلی نیست ..الان به زنت زنگ بزن وووبگو بابت پروژه مرکز خرید توی خیابون Steinstraße در Altstadt باید بری هلند و با شرکای هلندیت مذاکره کنی و تا دو یا سه روز اونجا میمونی ؟؟؟؟؟؟؟؟/ خدای من !!!! اقای نسبتن محترم از تعجب داشت دچار حمله قلبی میشد …تو اینها رو از کجا میدونی …؟ مهم نیست من از کجا میدونم …مهم اینه که من اینها رو میدونم …آقای نسبتن محترم با احساس بدی شبیه به احساس حماقت از نوع فانتزیه افریقایی ادامه داد : خوب بعدش چیکار کنم ؟؟: الیش بطرف تلفن رفت : بعدش فردا 300 هزار مارک برای من آماده میکنی ، نقد، و فردا بعد ظهر میریم سرقتشون …خوب بعد من چیکار کنم؟ یعنی اگه بکشیشون …من بعنوان متهم ردیف اول شناخته میشم ….الیش یک شماره را گرفت و ادامه داد : نه کسی به تو شک نمیکنه ..چون تو الان به منشیت زنگ میزنی و میگی برای دو روز میخوای بری هلند … البته قبلش میری خونه یک تاجر ایرانی که مقیم همین دوسلدورفه…خونه کدوم تاجر ایرانی ؟ منکه همچین دوستی ندارم ؟ دیگر جوابی نبود چون الیش مشغول صحبت با تلفن شد و خیلی سریع مکالمه را به پایان رساند و گفت شماره منو بده به منشیت ..تو فردا صبح با من قرار ملاقات داری . ناهار رو هم توی TV Tower میخوریم بعد حدود ساعت 3 میریم سراغشون …فقط گوش کن ..خوب فکراتو بکن …دیگه بعدش فرصتی برای پشیمون شدن نداری …. آقای نسبتن محترم پرسید از کجا میدونی اگه من بگم میرم هلند اون مرده رو میاره خونه ؟ الیش با پوزخند که سرشار ازاحساس شیرین تحقیر کردن بود گفت : همونقدر که مطمئنم اسمم آلیشا است … آقای نسبتن محترم با شنیدن این پاسخ دندان شکن ، تلفن همراه را از جیبش بیرون اورد و شماره خانه را گرفت…میتوانست صدای ضربان قلبش را بشنود .. نمیدانست عکس العملش نسبت به شنیدن صدای زنش چه میتواند باشد ..شالچی …صدای زنش بود ..سکوت برای ثانیه هایی و سپس سلام عزیزم منم …سخت بود ..خیلی سخت توانست خود را کنترل کند تا گریه اش نگیرد ..سلام عزیزم من دارم میرم هلند میدونی باید با طرف هلندیمون صحبت کنم ..امشب شام باهم میخوریم بعد هم فردا با چند نفر دیگه باید صحبت کنیم . برای اولین بار دقت کرد ..زنش به هیچ وجه احساس خاصی نشان نمیداد …یادش امد که روزهای اول زندگی در دوسلدورف هربار که میخواست برای یک سفر کاری به اطراف شهربرود …بزرگترین مشکلش دلتنگی زنش بود که نمیخواست شوهرش خانه را ترک کند . ولی چند ماهی بود که دیگر نه تنها از دلتنگی سابق خبری نبود بلکه هرزچندگاهی نیز سرکوفت میشنید که چرا سعی نمیکند تجارتش را با بازاریابی در ایالتهای اطراف توسعه دهد و این مرد را تشویق میکرد که جهت بازاریابی و عقد قراردادهای مختلف نه تنها به ایالات اطراف که به کشورهای دور نزدیک اروپایی نیز مسافرت نماید …….
تا بعد
وقتی میگم تا بعد حالا حالا ها با هاتون کار دارم
