صدای زنگ تلفن رشته افکار مرد را پاره کرد. مردد بود آیا تلفن را بردارد یا نه؟ شاید همسر زیبایش بود؟ شاید یکی از مشتریانش بود؟ شاید هم!!!!!!!!!!!!با تردید ودودلی دستش را برای برداشتن گوشی درازکرد …شاید باز خودش باشه ؟؟ دهانش تلخ شد . خدایا این از جوون من چی میخواد؟ سرانجام گوشی را برداشت . مطابق رسومات این کشور زیبای اروپایی ابتدا اسمش را گفت و منتظر پاسخ ماند….سلام ! چطوری هموطن؟؟ بله ترسش رنگ واقعیت گرفت .خودش بود…چی میخوای از جوون من لعنتی؟ چرا داری زندگی منو تلخ میکنی هان؟ کثافت بیشرف!!!صدایی نمی امد…صدا داخل گوشی مثل همیشه با طنینی ارام ولی کمی تمسخر امیز پاسخ داد :هی هموطن من میخوام بهت کمک کنم.الان درست در همین لحظات که تو داری به من توهین میکنی ؛ اون لندهور باز توی خونه ات ؛ روی تختخوابت ؛ جایی که تو هرشب زن زیبات رو بغل میکنی و توی آغوشش به خواب ناز فرو میری ؛ داره ترتیب زنتو میده…ببین من هموطنتم …دلم برای تو میسوزه ولی خوب برای آبروی خودم بیشتر میسوزه….خون در رگهای آقای نسبتا محترم منجمد شد. دهانش تلخ شده بود. نیاز به نوشیدن داشت. …..کثافت از من چی میخوای ؟ چرا داری زندگی منو بهم میریزی ؟ مثل همیشه مرد ناشناس آرام بود وخونسرد . ببین من میخوام بهت کمک کنم. تو نمیخوای از این کابوس رها بشی ؟ آقای نسبتن محترم در این لحظات نه تنها نسبتا محترم نبود بلکه اصلا محترم نبود….کثافت اگه دستم بهت برسه خودم ترتیبتو میدم ..کثافت نامرد …..خنده آرام دوباره آقای نسبتا محترم عصبانی را خشمگینتر کرد…ببین دوست خوب من تو برای راهی از دست تلفنهای من یه راه بیشتر نداری …اونهم اینه الان یه سر به خونه ات بزن…هان؟چی میگی ؟ اگر من دروغ گفته باشم تو برنده میشی و من قول میدم که دیگه مزاحمت نمیشم….آقای نسبتن محترم داشت به این فکر میکرد کاشکی از یه تلفن ثابت زنگ میزدی تا میدادم پلیس مادرتو…….ولی حیف….مرد ناشناس باهوش تر از این حرفها بود و همیشه از تلفنهای عمومی ودر مکانهای مختلف تماس میگرفت و همین امر شناسایی او را غیر ممکن کرده بود…آقای نسبتا محترم نگاهی به ساعت گرانقیمتش انداخت وگفت ببین یعنی من اگه الان پاشم برم خونه تو دست از سرمن برمیداری؟ مرد ناشناس با شادی کودکانه ایی پاسخ داد: آره آره حتمن…فقط عجله کن دوست من …. بهت قول میدم که اگه الان یه سر بری خونه ات من دیگه زنگ نمیزنم….فقط عجله کن و در ضمن نباید یادت بره نباید بابت چیزی که میبینی از من ناراحت بشی…هدف من فقط کمک ……آقای نسبتن محترم ..تلفن رو قطع کرد ؛ بدون اینکه حتی خداحافظی کند…. بیست دقیقه بعد مرد در داخل تاکسی بطرف خانه میرفت . اضطراب نفسش را بند اورده بود.مداوم به خودش میگفت : کثافت دروغگو …فکر میکنه من از این مردهای غربتی هستم که به زنم شک کنم؟ هان…مرتیکه …اما اقای نسبتن محترم احساس عجیبی داشت .نوعی دلشوره ..بی قراری …مرد نمیدانست!!!!.اینحس برایش تازگی داشت …وقتی تاکسی وارد خیابان خلوتی که خانه اقای نسبتن محترم در ان قرار داشت ؛ شد ؛ مرد به صورت کاملا ناخوداگاه به راننده دستور داد تا قبل از خانه توقف کند. از تاکسی پیاده شد ومسافتی را پیاده طی کرد . اتومبیل همسرش مقابل خانه قرار داشت . وارد حیاط شد . لحظه ایی بعد بدون اینکه خودش متوجه شود در مقابل درب پشتی خانه که به داخل آشپزخانه باز میشد ؛ ایستاده بود. به ارامی درب را باز کرد ووارد آشپزخانه شد از مقابل یخچال عبور کرد و هنگام ورود به محوطه سالن از صحنه ایی که چشمانش دید ؛خشکش زد ….برای لحظاتی به وضوح حس کرد که ضربان قلبش قطع شده است …. مطمئن بود که قلبش حرکت نمیکند وانگار سالهاست که مرده است ….هوشیاریش را از دست داده بود. جریان خون در رگهایش قطع شده بود و خون به مغزش نمیرسید ….مرد شاید دچار مغز مرگی شده بود اما چشمانش هنوزمیدید…مردی قد بلند ؛ سفید و بلوند پشت به او و رو به تلویزیون خانه که صحنه هایی از یک فیلم پورنو را پخش میکرد ؛ درست کنار کاناپه چرمی ایستاده بود و خود را بصورت ریتمیک به جلو و عقب تکان میداد . فضای خانه بشدت شهوت الود وتبناک بود …همسرش روی کاناپه مانند سگی چهار دست و پا شده بود . هردوی انها لخت و عریان بودند… صدای نفسهای تب الودشان اطاق را پر کرده بود ….انها انگار سالهاست که در همان وضعیت خشک شده اند ….مرد سعی میکرد فریاد بزند ….سعی میکرد حرکت کند ولی …….نمیتوانست …او کاملا فلج شده بود … مغزش تصاویری را میدید که حتی در همان لحظات نیز نمیتوانست باور کند ….که ناگهان سنگینی دستی را روی شانه اش احساس کرد تمام توانش راجمع کرد و به عقب برگشت …چیزی نمیدید جز تصاویر مبهمی از مردی با کت چرمی مشکی …ودیگر همه چیز سیاه بود و خلاء……
تا بعد
وقتی این اقاهه میگه تا بعد حتمن بعدی هست
