نمیدانم …. آیا من فقط غر میزنم ؟ نمیدانم ایا تفاوتی است بین غر زدن مانند پیرزنان یا دیدن تلخی هایی که ما را احاطه کرده است …. ایا دیدن و نوشتن از نرگس حیدری و یا جلالها زنجموره کردن و فیلم هندی نمایش دادن است ؟ مهمترین وظیفه ای مه که بهر دلیلی پا یمان به این کشور گل وبلبل باز شده است چیست …. پس نیک اندیشیدن و صراحت کلام به درد کجا میخورد …. من با پرده دری و شکستن مرزها و حدود موافق نیستم که اعتقاد قاطع دارم جوامعی توانسته اند به تکامل دست یابند که حرمتها را حفظ کرده اند … اما احساسم به من میگوید بنا بر ملاحضاتی مانند داستان سر و کلاه چشمانمان را برای دیدن حقایق تلخی مانند دختر جوراب فروش میدان انقلاب و هزاران جلال و نرگس حیدری بسته ایم و علاقمندیم به جای آن پیگیر علایق گلزارها و بنیامینها باشیم …. آنها که اهل کتابند ؛ ممترین وظیفه خود را انتخاب کتابی میبینند که حرفی برای گفتن داشته باشد و این در مورد وبلاگها نیز صدق میکند …. حرفی که بدون ایجاد هرگونه شباهت با پرده دری ؛ به سنتهای غلط حاکم رد اجتماع بتازد ؛ ناهنجاریهای اجتماعی را که به غلط هنجار محسوب میشوند را بیان کند ؛ به عمق دردها بزند . با زیبایی هنر خلق کلمات زشتی های پیرامون را عریان کند و در نهایت مخاطب را درگیر چرا کند …. این مشخصه هر اثر خلق شده در کشوری با ویژگی های ایران است که مردم ذاتا و ژنتیک علاقمند به خوابیدن و بستن چشمانشان هستند ……. بیان حقایق تلخ طرفداری ندارد و ما خوشمان نمیاید که تصویر نرگسهای اطرافمان را ببینیم و برای آن همیشه توجیه داریم چون دوست نداریم خواب شیرین ما و رویامان از محیط اطراف به هم بریزد ….
همه ما آنقدر خود را محترم میدانیم و با شخصیت که دیدن و صحبت کردن از بعضی از معضلات اجتماعی ؛ از بررسی آنها و یا حتی فکر کردن به آنها دوری میجوییم …کسی نمیداند شاید مسخ شده ایم …. کسی نمیداند شاید مشکلاتی را که میشد به راحتی نسبت به حل انها اقدام کرد با بی توجهی صرف ما تبدیل به بحرانی شد که عواقب آن زندگی ما را فرا گرفت….
یادمان نرود …. دیدن بسیار سخت تر از ندیدن است …. و زندگی هنری است که هر کسی ندارد …. نمیتوانم به کسی که خودکشی میکند احترام بگذارم ………چون انها از زندگی میترسند …. از بازی کردن میترسند ……… زندگی جنگ نیست …. زندگی بازی است ….
تا بعد
وقتی میگم تا بعد بازهم فرایند غر زدن را ادامه خواهم داد
