اگر روزی از شما سئوال میکردند که سنگ تجن کجاست مطمنن شما نمیدانستید که سنگ تجن کجای نقشه ایران قرار دارد و شاید ، کسی چه میداند ، حدود یک درصد از مردم ایران این نام را بشناسند ولی بهرحال سنگ تجن روستاییست در شمال ایران در استان سرسبز و شهید پرور مازندران (( تنها ویژگی مشترک همه استانهای ایران شهید پرور بودن آنها بدون توجه به موقعیت جغرافیایی است )) عرض میکردم که ………سالها قبل در این روستا در یک شب بارانی پسرکی پا بر عرصه گیتی نهاد که حسین نامیدندش … نکته اینجا بود که در شب تولد حسین هیچ اتفاق خارق العاده ایی نیافت نه ایوان جایی ترک خورد ، نه شهاب سنگی آسمان را روشن کرد و نه حتی میوه ایی از درختی افتاد . آهان تا یادم نرفته است چرا !!! یک اتفاق افتاد … نه دو اتفاق … اول از همه کره اسب مش ممد آقا مرد (( همان شب با حسین متولد شده بود ، خدا بیامرز )) و دوم اینکه مادر حسین با توجه به حس مادری خود و این مسئله که البته اثبات شده است  که مادران میتوانند خوشبختی و یا تیره روزی فرزند را پیش بینی کنند ، خوب طبیعی است که این بانوی مکرمه سابق مرد … یعنی میدانید ترجیح داد تا نباشد که سیه روزی های پسر را در آینده ببیند (( بزرگ مردانی مانند پاولوف ، کریستوف کلمبوس ، آمریکو وسپوچی ، ییصاق نیوتن و حتی داوینچی میتوانند بر وجود این حس پیش بینی در مادران گواهی و شهادت دهند )) چهل روز بعد از مرگ مادر حسین ،پدر حسین بصورت کاملا اتفاقی متوجه تکه گوشت اضافه ایی در قسمت اتصالی بالا تنه و پایین تنه شد و این کشف منجر به ازدواج مجدد حضرت پدر
گردید و واژه کرج از اینجا وارد زندگی حسین کوچولو شد چرا که نامادری از اهلی کرج بود … باری … حسین بزرگ شد و بزرگ شد و بازهم بزرگ شد و در نهایت او را به مدرسه فرستادند تا از تصمیم کبری آگاه شود و بداند کوکب خانم چه زن مکرمه ای وجیهه ای هنرمندی است که نسل او در تهران ما نیز مانند نسل دایناسورها منقرض شده است و همچنین بفهمد که باز باران با ترانه بر سقف خانه های گلی شمال میکوبد و گاهی منجر به سیل میشود و کلی آدم نیز بی خانمان میشوند …  بهرصورت و علی ایحال حسین نکته اساسی تری را فهمید و ان اینکه او از درس متنفر است و ضریب هوشیش مناسب برای ادامه تحصیل نیست …مقارن با این اتفاق فرخنده و درست در همین ایام نامادری حسین نیز به دو نکته پی برد 1- از حسین خوشش نمیاد 2- او در این روستا چه غلطی میکند؟ چرا که او بچه کرج است ….. بهر صورت و بهر دلیل حسین مجبور به ترک خانه و زندگی با خواهر بزرگی شد که اگر روزی بخواهند فرشتگان را در روی زمین پاداش دهند این خواهر جز برترینهاست(( من این خانم را ملاقات کردم وهماکنون کل هزینه های داروهای حسین را همین خواهر پرداخت میکند ))  …. خواهر ؛ حسین را به مغازه تعمیرات خودرو میفرستد تا حسین که دست به قلم نشد حداقل دست به آچار شود …. و الحق که او نیز استعداد شگرفی در این کار از خود نشان داد (( اخرین شاهکارش تعمیرموتور وسپای شاهرخ بود که بعد از طی مسافت 500 متر انجین در بلوار کشاورز روی سطح خیابان جا ماند )) بهروی حسین 18 ساله شد و بعد هم طبیعتن 19 ساله … وقتی نوزده ساله شد فکر کرد فقط خودش تولدش را یادش مانده است غافل از اینکه سازمان نظام وظیفه نیز تاریخ تولد حسین را به درستی بخاطر دارد و در نتیجه حسین به خدمت سربازی اعزام شد و در حین انجام وظیفه در راه وطن……………..حسین پسر عمویی داشت که مثلن اسمش علی بود … و صرف نظر از فامیلیت ، آنها بسیار جاست فرند بودند و دیگر حدی در رفاقتشان نبود تا اینکه علی تصمیم گرفت تا با عشق دوران کودکیش  مثلا زینب ازدواج کند …….. در شب عروسی حسین بدبخت قصه ما عروس را در لباس عروسی دید و یک دل نه صد دل عاشق عروس شد ……………. تعجب میکنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بله به همین سادگی او یک دل نه صد عاشق همسر فامیل خود آنهم در شب عروسی شد …. از آن شب بعد دیگر همه بجز خواجه شیراز داستان دلداگی حسین به همسر دوستش را شنیده بودند و آمار رویش شاخ برروی سرها در روستای سنگ تجن با رشد فزاینده ایی روبرو شده بود و در نهایت علی که نمیتوانست مثلن حسین را سر ببرد با همسر جوانش به تهران مهاجرت کرد و حسین…………فهمید که در جایی دور از استان شهید پرور مازندران مگا سیتی ایی وجود دارد که تهران مینامندش که عروسی هزار داماد و البته تا یادمان نرفته است باید بگوییم که حسین بیچاره قصه ما  از این عشق سیاه و نافرجام به رنگ داستان زندگی خودش ، دیوانه شد … بله به همین راحتی حسین دیوانه شد … حسین هم اکنون با ماست یعنی در ساختمان ما زندگی میکند و بجای پرداخت کرایه نظافت و شستشو و رفت روب با شخص ایشان است  … و ایضا او در یک چاپخانه نیز کار میکند و به جرم دیوانگی برای هر هفته کار 5000 تومان حقوق میگیرد .. کارش در چاپخانه نظافت و پذیرایی است و البته هفته ایی یک روز بیشتر نمیرود سر کار آنهم پنج شنبه ها … برای اخذ حقوق …. کیارش میگوید قرصهایی که حسین میخورد اگر به کرگدنی با وزن چند تن داده شود برای 24 ساعت حیوان را  به خواب فرو میبرد … اگر هر شب حسین قرصهایش را نخورد … در گوشه ای مینشیند و به سقف خیره میشود و میخندد…تعجب میکنید … خوب باور کنید که دقیقن همین کار را میکند  …. یک بار که به شمال رفته بود در بازگشت سراغم امد و گفت برایتان از شمال نارنگی آوردم … کلی از خواص نارنگی تعریف کرد و در انتها نیز وعده داد که در آینده نارنگی بیشتری از شمال برایم خواهد آورد. خوشحال بودم و دلم را صابون میزدم که عنقریب نارنگی خواهم خورد فک فرسا ولی …… در انتها حسین با لبخندی ملیح گفت : بین راه یک گروه کارگرافغانی را دیدم که بیرون ترمینال  نشسته بودند دلم برایشان سوخت  نارنگی ها را به آنها دادم !!!!!!!!!!!!! بهرحال دنیای حسین دنیای عجیبی است که برای من سرشار از رمز و راز است ……… و دیشب زمانی که من و گالوین و مارسل در حیاط نشسته بودیم و ستاره میشمردیم …حسین با یک آبمیوه سراغ ما آمد … و بعد بدون مقدمه پرسید کشور خارج هم ادمها ازدواج میکنن (( از نظر حسین همه کشورها  غیر از ایران اسمشان خارج است )) من که حال خوشی نداشتم آرام سرم را پایین انداختم وگفتم : آره کشور خارج هم ازدواج میکنن …. حسین (( شباهت وحشتناکی به لورل دارد )) اینبار چشم به آسمان دوخت و گفت : میدونی الان زیر همین ستاره اون داره به اسمون نگاه میکنه ….اون کیه … اسم دختر را گفت …فهمیدم از چه کسی حرف میزند … چیزی نگفتم ولی حسین مشتاق حرف زدن بود … کاشکی زودتر میدیدمش …. خوب تو که عاشق اون زن بودی چرا برای تصاحبش نجنگیدی ؟ نه جنگ بده …تو روستای ما چند نفر رفتند جنگ شهید شدند!!!!!!!!!! … نه حسین اون جنگ رو نمیگم منظورم باید تلاش میکردی اون رو بدست بیاری … ولی من نمیخوام اون رو بدست بیارم من میخوام باهاش ازدواج کنم … ول کن حسین مهم نیست همینطوریه دیگه   بیخیال    گور بابای دنیا ….همه ما یه روز میمیریم … بعد دوباره به دنیا میاییم … حسین ناگهان به من خیره میشود و میگوید : راست میگی ؟؟ اره حسین باور کن … لبخند میزند من دوست دارم اینبار علی باشم نه حسین ….
تا بعد …..
 

وقتی میگم تا بعد …ول کن بابا مهم نیست یعنی زنده ام