UncategorizedFebruary 27, 2008 6:04 am

طول روز …. در خیابانهای یکی از کلان شهرهای این کره آبی رنگ —- ابرهای یکنواخت از جنس تیره ناامیدی همراهی میکنند کالبد خسته مردمانی اندک را که هنوز ساده لوحانه می اندیشند که میتوان از به تماشا نشستن، باز شدن غنچه کوچک یک گل در صبحگاهان کویر لذت برد . شنیدن اخبار از زبان گویندگان رادیو ….چه ساده لوحانه تلاش میکنند خود را از خواندن خبری پیروزی هسته ایی شاد نشان دهند درحالی بیرون ماشین در ترافیک میدان توحید گله ای از کودکان تلاش میکنند تا با دستفروشی نان شب خود را تامین کنند …شاید خود و خانواده پرجمعیتشان را …. چشمانم را میبندم ….آری ما برنده شدیم …… پیروزی هسته ایی برای ملتی که هنوز زباله چیزهایی را که نشخوار میکنند را از داخل آهن پاره هایشان به بیرون پرتاب میکنند…. و در واقع این شهر مظلوم برای این طایفه غربتی که از ناکجا آباد به تهران امده اند حکم زباله دانی بزرگی را دارد که همه چیز در آن مجاز است جز احترام به انسانیت …. چقدر مظلومی تهران ….. به گوینده گوش میکنم ولی تغییر محسوس در اطرافم نمیبینم ….. این چاپلوسانه حقوق بگیر با شرارتی خاص در آهنگ صدایشان ، دروغهایشان را میخوانند و وانمود میکنند که همه چیز تحت کنترل است … گاهی فکر میکنم این دلقکهای حقوق بگیر چگونه شبها نان شباشان را میخورند در حالی که بوی کثافت چاپلوسی میدهد …اینها وانمود می نمایند میتوانند بنیان تمامی روابط بشری را که قدمتی به عمر خود خدا—وند دارد را با ساده ترین ابزار و کلمات از بیخ و بن برکنند و دنیای جدیدی بنیان نهند …. شاید آنها نمی دانند که خشونت در هر شکلی که برایش متصور باشیم ناشی از جنون ما انسانهاست … اعتقاد دارم که فقط احمقها انقلابی میشوند …زن باره ایی به نام چه گوارا را که فراموش نکرده اید …… وقتی یک انقلاب پیروز میشود …انقلابیون دیروز ناگهان اصلاح طلبان امروز میشوند ….. اما انقلابیون دیروز و اصلاح طلبان امروز درروی یک سکه اند … انقلابی کسی است که در تغییر رفتارهای خود عاجز است ولی میخواهد دیگران را عوض کند … ناتوان در اصلاح رفتارهای خودشان و مصلح و نجات بخش و معلم دیگران… این است تصویر انقلابی دیروز و اصلاح طلب امروز …. در پشت نقاب این اصلاح طلبان دوست داشتنی چهره همان انقلابیونی مخفی شده است که همه خواسته اش تامین منافع خود با تسلط به روح و روان دیگران است …. در واقع تلاش آنها برای اصلاح احاد جامعه به معنای غیر قابل اصلاح بودن خودشان است …. در حالت عادی هر انسان نرمال سعی میکند با تجربه گرفتن از اتفاق بدی که برایش روی داده از اتفاق مجدد آن برای دیگران جلوگیری کند به آرامی و تعقل و در ادامه بتواند این فرایند تلخ را تغییر دهد … .همه چیز به جهان بینی ما بستگی دارد ما میتوانیم با تغییر در نحوه نگرش و جهان بینی فردی خودمان به آرامی جهان اطرافمان را نیز تغییر دهیم ولی این به معنای تغییرات زیر بنایی در سراسر جهان نخواهد بود …زیرا جهان جز تصویر کنونی به شکل دیگری نخواهد بود … انقلابیون اما از کلمات زیبایی مانند آزادی و بخصوص عدالت برای همگان در جهت تامین منافع خود و گروهشان و ایجاد یک پرولتاریا  استفاده میکنند زمانی این پرولتاریا کارگران روس بودند زمانی بعثیون عراقی و زمانی نیز مذهبیون در ایران …….انقلابیون با ساتفاده از زیبایی آهنگین کلمه عدالت صفحات کاغذ را سیا میکنند و شعارها خلق مینمایند ……و مارا نیز امیدوار میسازنند آنها به ما گوسفندان میگویند که با تکیه بر عدالت و اصلاحات و نیز کمک و استعانت از عدل الهی احساسات جان باخته ای ما را حیات دوباره میبخشند …آنها میگویند این حقیقت است …حقیقت مطلق … تنها حقیقت …آنها میگویند ..غیر از خدا …عدالت …و آزادی ..همه چیز فقط چشم انداز است ..فقط چشم انداز ..هیچ چیز مهم نیست و همه چیز جز برای خدا و رسیدن به اهداف انقلاب اهمیتی ندارد … چرا که هر چیز غیر از اصول باعث میگردد تا رسیدن به اهداف غایی انقلاب به تاخیر بیافتد و این گناهی است بس نابخشودنی ….
انقلاب ؟..دگرگونی ؟ …من فقط میخواهم ابرهای سیاه و تیره کنار بروند تا بار دیگر بتوانم آسمان آبی تهران را ببینم و حس کنم … چون برای این خواسته چیزی از تو طلب نمیکنند …از تو نمیخواهند تا کسی را بفروشی …چیزی را بدهی …
فردا نوشت : تبریک میگم به همه …بابت جایزه خاویر باردوم برای جایی برای پیرمردها نیست …و همچنین دی لوئیس برای داستان نفت …
تا بعد ….
وقتی میگم تا بعد یعنی هنوز زنده ام
   

UncategorizedFebruary 20, 2008 8:10 am

شب… خسته ایم….همه ما …. همه مایی که توسط ماشینها خورده میشویم در ابتدای روز و بعد استفراغمان میکنند تا مانند گوسفندانی آرام به خانه هایمان بازگردیم … شام میخوریم …شاید با کودکمان بازی کنیم و سپس یک هم آغوشی ساده با همسرمان و خواب …. همه ما خسته ایم …دیوانگانی که نمیتوانند فرایندهای دنیای اطرافشان را درک کنند … مگسی در فضای گرم پنت هاوس پرواز میکند … متعجبم !!!!!!!!!! این وقت سال قاعدتا نباید مگس در اطاق باشد ..آنها باید در خانه هایشان باشند ولی این مگس ؟؟!!؟ او با بی اعتنایی در ااطرافم پرواز میکند و حتی پاسخی نیز برای سلامم ندارد … گویی وقعی به افکار مالیخولیایی من نمیگذارد …. این بی اعتنایی تحریکم میکند …باز سلام میکنم ولی پاسخ ؟؟ منفی است ..مارسل با ظرفی کیوی به لابی میاید و با لبخندی شیطانی میگوید :?   Kannst du ein nehmen  …تحریک میشوم با چشمانم شکار را تعقیب میکنم …در گوشه ای از اطاق حضرت عزرائیل ایستاده وچای مینوشد . با لاقیدی لبخندی به من میزند . شکار را با چشمان تعقیب میکنم و در لحظه ایی که روی لبه بلند کاناپه مینشیند با حرکت سریع دست راست …. لحظاتی بعد مگس در دستانم اسیر شده و تاوان بی اعتنایی به من را خواهد پرداخت … در بالکن ایستاده ام …بالهای مگس را از جا در میاورم و نگاهش میکنم … با لبخند به مگس میگویم : میدونی امیگو …فکر میکنم اگه مگس جوونی مثل تو نفس خودش رو حبس کنه بتونه از بالا بره پایین اونهم از بالکن …راستی نگران بالهات نباش درمیاد ….مگس زیر لب فحشی زمزمه میکند و میرود … روی کاناپه دراز میکشم … گالوین مطالعه میکند و مارسل چشم دوخته به صفحه بزرگ تلویزیون و سعی میکند تا بفهمد که گوینده خبر در مورد تقدیر از پیرغلامان اباعبدالله چه میگوید….. فکر میکنم … زندگی راحت برای ما سخت ترین شکنجه هاست ..نوعی مرگ تدریجی ..نوعی شکنجه که علاوه بر جسم ، روح را نیز میازارد … زندگی در رفاه کشتن روح و آزار جسم است … متعفن ترین نوع خودکشی … ..چرا باید همه رویاهای خود را با دستانم خودم در طی فرایند زندگی در رفاه ظالمانه به قتل برسانم …. رویاهای من زیباست ..برای خلقش کوشیدم وبرای بدست اوردنش جنگیدم … من رویاهایم را دوست دارم …میخواهم به رویاهایم برسم …و در لحظه درکشان کنم .. و تولدشان را با چشمانم ببینم .. فرایندهای اطرافم در همه حال برای من که نیمه دیوانه ام کمی سخت و غیر قابل درک است /….. نمیتوانم درکشان کنم … وقتی که جوان تر بودم همیشه از احساس بیتفاوتی نسبت به خودم و نسبت به عواطف و خواسته هایم احساس سرخوشی و لذت میکردم ….. بر ضد خواسته های طبیعیم واکنش نشان میدهم و سرکوبشان میکنم …. این یعنی آزار پسرک تنهای درونم …. نمیتوانم فکر کنم …شاید دیوانه ام ….. برای من اندیشیدن مساوی است با نیهلیسم …خسته ام میکند … …ان بیرون مجموعه ایی از قوانین متلعق به حیوان ناطق وجود دارد که منافع انان را تامین  میکند و اساس روابطشان را تشکیل میدهد … جایی در آن بیرون من درک درستی از روابط حاکم ندارم من در مقابل حقایق بیرون گنگ میمانم …. درکشان نمیکنم …فردا نوشت … باور کنید و باور کنیم دنیا خیلی خیلی کوچیکه …دو شب پیش در مکانی و انجمنی از خفنهای معماری تهران بودم … خلاصه بحث کشیده شد به فساد اخلاقی جماعت نقاش و معمار (( داشته باشید همه یعنی عینه چهار نفر بچه ها خودشون معمارهای فارق التحصیل دانشگاه تهران بودند )) یکی از بچه ها که پسری نسبتن هیکلی به نام اقای دال بود بعنوان مثال از یکی از اساتید خودش بنام جناب اقای قاف . کاف نام برد که میگفت ایشون با همسر رسمیش و معشوقه اش در یک منزل زندگی میکرد و بعد گفت البته ایشون ادم خیلی خوبی بود در مقایسه با برادرش اقای جیم . کاف چون اون در کار شکار دختران جوان بیست ساله و اندی بوده و همیشه در جمع های دوستانه مردانه خودشون از این شکارها و یا اخرین شکارها …صحبت میکرده و بعد صحبت از پروژه کتابخانه مشهد بعمل اومد که اخرین پروژه اجرایی توسط ایشون بوده  و در همون زمانی در شرکتی بودند به همراه اقای دال دوست ما …یعنی اقای کاف و اقای دال هر دو در شرکتی با هم کار میکردند … و البته همسر این دوست ما اقای دال هم در همون شرکت بوده …اقای دال داشت در مورد اخرین شکار اقای کاف  در همون شرکت …صحبت میکردند و …من کنجکاو شدم و از اخرین شکاراقای کاف که توسط  همسر اقای دال  رویت شده بود و در واقع از دوستاش بود  سئوال کردم …چیزهایی گفت که کامل نبود ولی میگفت همسرش این خانم رو. میشناسه و قرار شده سئوال کنه و تلفنی به من اطلاع بده …وقتی تلفن زنگ زد و اسم و مشخصات دقیق طرف رو گفت ..احساسی خوبی نبود … نمیدونم درک میکنید ..نمیتونم بگم …. احساس عجبیبی بود …تصور اینکه دختری خود را در اغوش مردی شصت اندی ساله رها کند برای کم تهوع اور بود … هرچند شاید باور کنیم و مطمئن باشیم هیچ اتفاقی نیافتاده ولی هم اکنون نقل صحبتهای بسیاری از محافل معماری فساد اخلاقی اقای کاف و دوستانش میباشد …..گاهی فکر میکنم وجه شخصیتی ما را کسانی تعیین میکنند که مداوم با آنها در ارتباطیم …فردا نوشت : دیروز بصورت اتفاقی در جایی اقای شفق را دیدم ..عجیب بود …کشوری که این بنده خدا باید برایش مربی تیم ملی فوتبال بیاورد ..متاسفم… او کسی است که سهام تیم فوتبال ابومسلم را 100هزار تومن خرید و 2میلیارد تومن فروخت …به این میگن بیزنس …ظرف چه مدتی ؟ دو سال ..فقط دوسال … تازه همه هزینه های تیم رو با کمکهای دولت داد …تا بعد وقتی میگم تا بعد یعنی هنوز هستم