شب… خسته ایم….همه ما …. همه مایی که توسط ماشینها خورده میشویم در ابتدای روز و بعد استفراغمان میکنند تا مانند گوسفندانی آرام به خانه هایمان بازگردیم … شام میخوریم …شاید با کودکمان بازی کنیم و سپس یک هم آغوشی ساده با همسرمان و خواب …. همه ما خسته ایم …دیوانگانی که نمیتوانند فرایندهای دنیای اطرافشان را درک کنند … مگسی در فضای گرم پنت هاوس پرواز میکند … متعجبم !!!!!!!!!! این وقت سال قاعدتا نباید مگس در اطاق باشد ..آنها باید در خانه هایشان باشند ولی این مگس ؟؟!!؟ او با بی اعتنایی در ااطرافم پرواز میکند و حتی پاسخی نیز برای سلامم ندارد … گویی وقعی به افکار مالیخولیایی من نمیگذارد …. این بی اعتنایی تحریکم میکند …باز سلام میکنم ولی پاسخ ؟؟ منفی است ..مارسل با ظرفی کیوی به لابی میاید و با لبخندی شیطانی میگوید :?   Kannst du ein nehmen  …تحریک میشوم با چشمانم شکار را تعقیب میکنم …در گوشه ای از اطاق حضرت عزرائیل ایستاده وچای مینوشد . با لاقیدی لبخندی به من میزند . شکار را با چشمان تعقیب میکنم و در لحظه ایی که روی لبه بلند کاناپه مینشیند با حرکت سریع دست راست …. لحظاتی بعد مگس در دستانم اسیر شده و تاوان بی اعتنایی به من را خواهد پرداخت … در بالکن ایستاده ام …بالهای مگس را از جا در میاورم و نگاهش میکنم … با لبخند به مگس میگویم : میدونی امیگو …فکر میکنم اگه مگس جوونی مثل تو نفس خودش رو حبس کنه بتونه از بالا بره پایین اونهم از بالکن …راستی نگران بالهات نباش درمیاد ….مگس زیر لب فحشی زمزمه میکند و میرود … روی کاناپه دراز میکشم … گالوین مطالعه میکند و مارسل چشم دوخته به صفحه بزرگ تلویزیون و سعی میکند تا بفهمد که گوینده خبر در مورد تقدیر از پیرغلامان اباعبدالله چه میگوید….. فکر میکنم … زندگی راحت برای ما سخت ترین شکنجه هاست ..نوعی مرگ تدریجی ..نوعی شکنجه که علاوه بر جسم ، روح را نیز میازارد … زندگی در رفاه کشتن روح و آزار جسم است … متعفن ترین نوع خودکشی … ..چرا باید همه رویاهای خود را با دستانم خودم در طی فرایند زندگی در رفاه ظالمانه به قتل برسانم …. رویاهای من زیباست ..برای خلقش کوشیدم وبرای بدست اوردنش جنگیدم … من رویاهایم را دوست دارم …میخواهم به رویاهایم برسم …و در لحظه درکشان کنم .. و تولدشان را با چشمانم ببینم .. فرایندهای اطرافم در همه حال برای من که نیمه دیوانه ام کمی سخت و غیر قابل درک است /….. نمیتوانم درکشان کنم … وقتی که جوان تر بودم همیشه از احساس بیتفاوتی نسبت به خودم و نسبت به عواطف و خواسته هایم احساس سرخوشی و لذت میکردم ….. بر ضد خواسته های طبیعیم واکنش نشان میدهم و سرکوبشان میکنم …. این یعنی آزار پسرک تنهای درونم …. نمیتوانم فکر کنم …شاید دیوانه ام ….. برای من اندیشیدن مساوی است با نیهلیسم …خسته ام میکند … …ان بیرون مجموعه ایی از قوانین متلعق به حیوان ناطق وجود دارد که منافع انان را تامین  میکند و اساس روابطشان را تشکیل میدهد … جایی در آن بیرون من درک درستی از روابط حاکم ندارم من در مقابل حقایق بیرون گنگ میمانم …. درکشان نمیکنم …فردا نوشت … باور کنید و باور کنیم دنیا خیلی خیلی کوچیکه …دو شب پیش در مکانی و انجمنی از خفنهای معماری تهران بودم … خلاصه بحث کشیده شد به فساد اخلاقی جماعت نقاش و معمار (( داشته باشید همه یعنی عینه چهار نفر بچه ها خودشون معمارهای فارق التحصیل دانشگاه تهران بودند )) یکی از بچه ها که پسری نسبتن هیکلی به نام اقای دال بود بعنوان مثال از یکی از اساتید خودش بنام جناب اقای قاف . کاف نام برد که میگفت ایشون با همسر رسمیش و معشوقه اش در یک منزل زندگی میکرد و بعد گفت البته ایشون ادم خیلی خوبی بود در مقایسه با برادرش اقای جیم . کاف چون اون در کار شکار دختران جوان بیست ساله و اندی بوده و همیشه در جمع های دوستانه مردانه خودشون از این شکارها و یا اخرین شکارها …صحبت میکرده و بعد صحبت از پروژه کتابخانه مشهد بعمل اومد که اخرین پروژه اجرایی توسط ایشون بوده  و در همون زمانی در شرکتی بودند به همراه اقای دال دوست ما …یعنی اقای کاف و اقای دال هر دو در شرکتی با هم کار میکردند … و البته همسر این دوست ما اقای دال هم در همون شرکت بوده …اقای دال داشت در مورد اخرین شکار اقای کاف  در همون شرکت …صحبت میکردند و …من کنجکاو شدم و از اخرین شکاراقای کاف که توسط  همسر اقای دال  رویت شده بود و در واقع از دوستاش بود  سئوال کردم …چیزهایی گفت که کامل نبود ولی میگفت همسرش این خانم رو. میشناسه و قرار شده سئوال کنه و تلفنی به من اطلاع بده …وقتی تلفن زنگ زد و اسم و مشخصات دقیق طرف رو گفت ..احساسی خوبی نبود … نمیدونم درک میکنید ..نمیتونم بگم …. احساس عجبیبی بود …تصور اینکه دختری خود را در اغوش مردی شصت اندی ساله رها کند برای کم تهوع اور بود … هرچند شاید باور کنیم و مطمئن باشیم هیچ اتفاقی نیافتاده ولی هم اکنون نقل صحبتهای بسیاری از محافل معماری فساد اخلاقی اقای کاف و دوستانش میباشد …..گاهی فکر میکنم وجه شخصیتی ما را کسانی تعیین میکنند که مداوم با آنها در ارتباطیم …فردا نوشت : دیروز بصورت اتفاقی در جایی اقای شفق را دیدم ..عجیب بود …کشوری که این بنده خدا باید برایش مربی تیم ملی فوتبال بیاورد ..متاسفم… او کسی است که سهام تیم فوتبال ابومسلم را 100هزار تومن خرید و 2میلیارد تومن فروخت …به این میگن بیزنس …ظرف چه مدتی ؟ دو سال ..فقط دوسال … تازه همه هزینه های تیم رو با کمکهای دولت داد …تا بعد وقتی میگم تا بعد یعنی هنوز هستم