UncategorizedApril 29, 2008 4:27 am

پسرکوچولو فال می فروخت !
یه فال ازش می خرمو می پرسم : مدرسه می ری ؟
سرشو پایین میندازه و داره میره !
میگم : تو چرا خجالت میکشی ما باید خجالت بکشیم !

تا بعد …

میگم تا بعد هستم ..

UncategorizedApril 27, 2008 12:24 pm

ناگهان دیشب در ساعت حدودن سه و پنجاه چهار دقیقه دریافتم که بسیار علاقمندم مرده شوری باشم تنها ، که در غسال خانه مسجد اقا سید عباس در هیجده کیلومتری شمال غربی روستای رباط قلعه بیل مشغول به کار شوم. روستای رباط قلعه بیل در 36 کیلومتری شهرستان راز و جرگلان واقع شده است از شمال به رشته کوه های سربه فلک کشیده بی نام قلعه و از جنوب به کوه های رفیع اقا سید حسن قلعه و از شرق به رشته کوه های  بزگوش بالا و از غرب به قله های بلند مرتبه ای حسن بالا منتهی میشود . ساکنین این روستا در واقع 24 نفر و نصفی هستند چون همسر میرزا حسن دلاک جدیدن باردار شده است . البته صغری خانم زن کبلایی حسن چوپان میگفت یک بار که داشته از کنار خانه میرزا حسن دلاک رد میشده است به گمانش اقای پیرزاد معلم سابق آبادی را دیده است که از خانه دلاک بیرون میامد و دکمه های شلوارش را میبست . معلم مادر مرده بعد ها در مقابل این اتهام اعلام کرد که جهت دست به آب به خانه دلاک رفته است اما چه کسی باور میکند این حرف را ؟ پس خداوند باریتعالی دشت و صحرا و کوه بیابان را برای چه افریده است ؟ هان ..برای همین امور .. من دیشب دریافتم که بشدت در اشتیاق مرده شور بودن میسوزم … میدانید مرده شوری مراتب مختلفی دارد که از آبرسان شروع شده و به سر مرده شوری ختم میگردد …میدانید میگویند اگر کسی به مقام ، غظیم مرده شوری برسد یعنی انتهای افتخار . این مقام عظیم مرده شوری چیزی است معادل جایگاه رایش  سوم یا دوچه در ایتالیا …از عظیم مرده مرده شوران مشهور جهان میتوان از ژولیوس سزار ، اولیور کرامول ، چمبرلین , آقا محمد خان قاجار و حسن آقا مرده شور سرمرده شور و عظیم مرده شور دربار قجری نام برد . هم اکنون در راستای پیشرفت علم و تکنولوژی صنعت و هنر مرده شوری نیست دستخوش تحولات زیادی گشته است .هم اکنون شبکه جهانی نت سایتهای زیادی هستند که در زمینه تبلیغ هنر مرده شوری فعالیت میکنند و چند شبکه اختصاصی ماهواره ایی آخرین اخبار ، اطلاعات و پیشرفتهای هنر مردهشوری را به سمع و نظر علاقمندان به این هنر کهن میرساند . علاوه بر ثواب اخروی که نصیب هر مرده شور میشود زندگی او برای یک عمر تامین است . بهترین قسمت مرده شوری در واقع دو بخش است . اگر شما بتوانید در این دو بخش کاری برای خودتان دست و پا نمایید هم فیض دنیوی میبرید هم اخروی یکی بخش اول کار که مرده را با لباس به غسال خانه میاورند و شما میتوانید جیبهای مرده محترم را اکتشاف و سپس خالی کنید و اشیاء گرانقیمت را تصاحب کنید و این به این دلیل است که مرده نمیتواند از ساعت و پول و گردن بند در ان دنیا استفاده کند و بردن هرگونه وسایل قیمتی به بهشت قدقن است و دوم بخش شستن بانوان … البته در ابتدای کشف شهود علاقه ام به هنر مرده شوری فکر کردم بهترین عصر مرده شوری مربوط به زمانی است که در جنگ جهانی دوم یهودیان را در اردوگاه های آلمانی میسوزادند ولی به سرعت یادم آمد که هلو کاست یک دروغ بزرگ است و امیدم ناامید شد … بهر حال دوست دارم مرده شوری باشم تنها که در غسال خانه ایی دور افتاده مرده میشورم …مرده شور…
 شعری هم در این ارتباط سرودم که شاید مقبول طبع لطفتان واقع گردد

 

اهل نیویورکم …پیشه ام مرده شوری است …مرده میشورم کم وبیش …و افتابه ایی که در این نزدیکی است ..روی ان طاقچه است …ظرفی کافور بیار …تا که با هم پاک کنیم مرده را ….گل سرخی بیار …لیوانی اب گریپ فورت …. مرده ام تشنه شده …طلب اب کند …این تن خاکی او …چون راهی دراز …به درازای ازل… پیش روی مرده است …مرده ام کجا روی ….از چه روی میگریزی تو ز من … مرده ناقلا …ای گل کلک و بلا …. من تورا دوست دارم …همچون گل سرخ …

 

احساس میکنم میتوانم با توجه به لطافت روحی و ظرایف پنهان شده در هزار توی روح و روانم مرده شور موفقی باشم … با تشکر …
یک علاقمند گمنام هنر کهن مرده شوری ….مرده شور

 

تا بعد

 

وقتی میگم تا بعد هستم … مرده شور

UncategorizedApril 24, 2008 9:56 am

گاهی وقتها اونقدر غمگین میشی که حتی از کشتن هم لذت نمیبری …گاهی وقتها اونقدر غمگین میشی که حتی از دیدن یه گلدون گل قرمز ، یه لاک پشت سبز ، از حرف زدن با خواهرت که صداش انگاری داره از ته چاه در میاد ، از فحش دادن به پدرت … حتی از خوردن سوهان قم با اب سرد هم لذت نمیبری … … میدونی رفیق این روزها من کار میکنم تا خسته بشم …خسته میشم تا بخوابم …میخوابم تا دیگه نفهمم کی هستم و چه گندهایی زدم … من …من …نمیدونم ..من خیلی سعی کردم …یه …یه …ول کن گور بابای همه یه های دنیا … میدونی بیرون از این کافه ادم سعی میکنه  یکی دیگه باشه …اون پست نقاب که یادته …اره عین پست نقاب ….نقاب رو میکشی روی صورت میزنی بیرون میشی یه ادم دوست داشتنی که فقط به عشق مردمش زنده است …مثل کنت دراکولا ….من همیشه به یکی چیزی مشکل داشتم …یعنی همشیه یه چیزی بود که بشه باهاش مشکل داشت …نمیدونم … مثلا دیروز فهمیدم با زنهایی که کفش پاشنه بلند میپوشن با جوراب حوله ایی رنگی مشکل دارم …نمیدونم یه جورایی خیابون رو زشت میکنن …فکر میکنم کفش پاشنه دار با جورابها مثلا این نایلونی یا اصلا بدون جوراب خیلی قشنگتره …تازه ..تازه فهمیدم با موعد پسح هم مشکل دارم حتی با نون مصا هم مشکل دارم حتی با مضضوای روی دیوار هم مشکل دارم …تازه دیشب حدود ساعت نمیدونم چند که داشتم گز میخوردم …یه چیزه جدید کشف کردم …کشف کردم من خیلی گز دوست دارم ..از اون مدلهایی که روش گچ ریختن … وقتی اومدم اینجا چند ماهی بود که توی اون خونه توی ظفر اونجا بودم …نمی اومدم بیرون… سخت بود …نمیتونستم اصلا بخوابم …. یه بار توی یخچال یه شی سفید رنگ دیدم …مثل کش ….مثل شکلات کشی مثلا مارک روسی … ولی این سفید بود و  بعد یادم اومد این گزه …گز …  من الان با این بلیط ائرو فلوت مشکل دارم …راستی چرا من اینهمه با خودم مشکل دارم ؟ شاید واقعن من مشکل زا هستم …. گرگی که میخواست بره ایی رو فریب بده و بره …گریخت ..دوستان خوبی پیدا کرد ، درهای جدیدی به رویش باز شد و دیگر هیچ….مثل اخرین نت پیانوی ..Yann Tiersen  توی comptine d’un autre t  L’ aprs midi   اره خوب اینطوری دیگه. کمی با بلیط ائرو فلوت ور میرم …ائرو فلوت ..میگن الان دیگه سون فور سون و ایر باس و ..خلاصه پیشرفتی حاصل نموده اند ..دیگه دوره توپولوف هم توی روسیه گذشته … اره مثل دوره من ، گالوین و خیلی های دیگه … اینطوریه دیگه ..نمیدونم شاید توی  زندگی قبلی شرایط بهتر بود …یه زمانی بود که گل سرخ واقعن بوی گل سرخ میداد …الان چی ؟ میدونی کشف کردن چیزه خوبیه … مثل کشف همین ادرس که من کشف کردم … فکر کنم حالم خوب نیست …یعنی ..نمیدونم …ولی کاشکی دوباره … دوباره چی ؟ یادم رفت … چرا این روزها مدام همه چیز یادم میره … دیشب یادم رفت خونه ام کجاست … ..نمیدونم …ولی خیلی چیزها یادم رفته …مثلا یک ماه پیش یادمه ولی دوماه پیش نه …فکر کنم ..فکر کنم دوباره داره توی سرم کرم مارش میکنه … شایدم …از میگرنه ….ولی ..خوب … دوره ادمها یه روز تموم میشه …
این اهنگ رو گوش کنید  فکر نمیکنم در دنیا آهنگی زیبا تر از این ساخته شده باشه …همیشه که کار میکنم این اهنگ پخش میشه قشنگه …خیلی زیاد قشنگه ..خیلی زیاد …مثل یه گلدن گل قرمز …مثل یه لاک پشت سبز …مثل کشتن …
 http://hypem.com/track/311873
تا بعد …
میگم تابعد یعنی هستم …

UncategorizedApril 23, 2008 1:39 pm

اپیزود داخلی.کافه. یک روز معمولی
گالو نشسته پشت پنجره.مارسل اون ور روی یکی از میزها وایساده و داره یکی از پست های المانیت رو می خونه و زیر لب غر می زنه…کافه خالیه..روی دو تا از میز ها فنجون های قهوه های نیم خورده به چشم می خوره. تا شب که اومدیم جمعشون کنیم.
(این دیالوگ ها ترجمه شده…)
مارس: نوشته های خاکستری….
گالو: مارس از صبح این بار چهارمیه که داری اینو تکرار می کنی…
مارس:بعد از مدت ها اخیرا رو این  دیوار یک چیزی واشه خوندن که به درد من بخوره دیده می شه…ولی …
گالو: thats your fault….تو خودت هیچ وقت نخواستی فارسی یاد بگیری…
مارس: فایده ای نداره پیرمرد….فرض کنیم من فارسی یاد بگیرم وقتی نمی تونم منظورم رو به فارسی برسونم ….چه فایده ای داره….زبون الکن و بی خودیه…
گالو: خوب اگه یاد می گرفتی شاید می تونستی بیشتر لذت ببری…کم کمش همیشه می تونستی چیزی  واسه خوندن رو اون دیوار پیدا کنی…یا حداقل با چند نفر تو کافه صحبت کنی…تو هنوز جوونی مارس…و هنوز می تونی امیدوار باشی که مشتری های کافه برات جذابیت داشته باشن…و چیزی ازشون یاد بگیری…
مارس: من که بین اینا هیچ چیز جالبی نمی بینم….که حتی دلم بخواد برم باهاشون حرف بزنم…یا بهشون نزدیک بشم..یا حتی نوشیدنی دعوتشون کنم.اون  یکی هم که تو اینا خوب بود…
گالو: هی مارس…تو هنوز اون قدر جوونی که نمی تونی خوب به داستان نگاه کنی…همه اریک نیستن …از همه نمی شه توقع داشت مثل اون با ما باشن…رفیق باشن…یا حتی ما رو درک کنن…
مارسل میاد به سمت اشپزخونه…در یخچال رو باز می کنه. بعد دوباره می بنده…و یکم تو گنجه ها نگاه می کنه…
مارس: همه اش شیرنی…قهوه…چایی…کیک…هیچ چیز خوشمزه ای اینجا پیدا نمی شه….این دختره هم هیچ هنری نداره….من از اول هم به اریک گفتم که به جای این بچه یک اشپز معروف استخدام کنه…تا با غذاهای خوب و خشمزه هممون رو تحت تاثیر قرار بده….هوم….
گالو: به فکر خودت باش مرد….خوب نیست تو این سن چیزهای چرب بخوری…ترز هم در حد خودش خوبه…همین قدر که سعی می کنه خوب باشه کافیه…من باهاش خوبم..
مارس: پیرمرد تو تحت تاثیر شیرنی هاشی…وگرنه …..
یکی بی مهابا میاد تو کافه… با اومدنش مارس و گالو ساکت می شن.به سرعت می ره سمت دیوارشمالی…چند دقیقه مکس می کنه…نوشته ی جدید رو پیدا می کنه…همون جوری سر پایی می خونه و یک چیزی روی یک کاغذ می نویسه و می ندازه تو جعبه نظرات و به سرعت از کافه خارج می شه…
مارس: من در عجبم اینا چه جوری به نوشته ای که زبونش رو نمی فهمن نظر می دن…برام جالبه…شایدم بلدن..
در زیر زمین رو باز می کنه تا از پله ها بره پایین…
گالو: کجا می ری؟
مارس: زیرزمین..
گالو: اون پایین چه خبره؟
مارس: هیچی دارم چیز می زامو جمع و جور می کنم
گالو:می خوای بری؟
مارس: فعلا نه…اما خب شاید یک روزی برم..
گالو:هوم…و به بیرون نگاه می کنه
مارس: بالاخره اریک شاید مسولیت یک پیرمرد رو قبول کنه…ولی من …زیادی هنوز جونم…من توقعی ازش ندارم…هر وقت بگه می رم…
گالو: ولی هم من…هم تو…جایی نداریم که بریم….
مارس: شاید نداشته باشیم…ولی من به سرزمینم فکر می کنم…یعنی اخیرا به سرزمینم فکر می کنم…
گالو: تو سن تو همیشه حس ماجراجویی وجود داره…
مارس: من تا اخر عمرم نمی تونم اینجا بمونم و هر روز به نوشته هایی خیره بشم که از  اکثرشون چیزی نمی فهمم…باز قبلا شبا یکم با اریک گپ می زدیم…اما حالا…
گالو: تصمیم نداری اشتی کنین؟
مارس: بهش فکر می کنم…شاید یک موقعیت خوب…
و در پشت سرش می بنده…و از پله های می ره پایین
 
نما داخلی..گالو پشت پنجره با یک شیرنی شکری…(این همون شیرنیه که قایمش کرده بود…)
و برفکی که صفحه تلویزین رو پر می کند…

تا بعد


میگم تابعد هنوز هستم

Uncategorized 10:42 am

میدونی رفیق وقتی جوونتر بودی و مال خودت بودی ، احساس اینکه تنها باشی چطور بود ؟ من همیشه به بازیهایی فکر میکردم که دارم تنهایی بازی میکنم … میدونی سعی میکردم بهترین استفاده رو از وقتم ببرم… بهترین لحظات رو بسازم …میدونی فقط عشقه که میتونه قلبت رو بشکونه …سعی کن مطمئن شی از اولش درست شروع میکنی …اره هیمنطوره ..فقط عشقه که میتونه قلبت رو بشکونه … در این حالت دنیای کوچولوی تو باید مثل همیشه به زندگی خودش ادامه بده ..مثل همیشه کار کنه … یه رفیقی دارم که هرگز ندیدمش .. خیلی وقته اون خودش رو توی یه رویا قائم کرده …یکی باید صداش کنه ..ببینه اگر اون میتونه بگه توی رویاش چی دیده …سعی کنه که او غمش رو از چیزی که کشف کرده فراموش کنه …

تا بعد

وقتی میگم تا بعد باز مینویسم Wenn Sie jung waren und auf eigene Faust Wie haben sie das Gefühl alleine zu sein Ich war immer denke dabei an Spiele, die ich spielte Versucht, das Beste aus meiner Zeit Aber nur Liebe kann dein Herz brechen Versuchen Sie sicher sein, von Anfang an Ja nur Liebe kann dein Herz brechen Was ist, wenn deine Welt sollte auseinanderfallen Ich habe eine Freundin habe ich noch nie gesehen Er versteckt seinen Kopf in einem Traum Jemand sollte anrufen und ihm zu sehen, ob er kommen kann Versuchen Sie verlieren die Festlegung, dass er’s gefunden  

Cuando eran jóvenes y por su propia cuenta Cómo se siente al estar solo Yo estaba siempre pensando en los juegos que yo estaba jugando Tratar de hacer lo mejor de mi tiempo Pero sólo el amor puede romper tu corazón Trate de ser seguro desde el principio Sí sólo el amor puede romper tu corazón Qué pasa si tu mundo debería desintegrarse Tengo un amigo que he visto nunca Él oculta su cabeza dentro de un sueño Alguien debe llamar a él y ver si puede salir Trate de perder por el que la encontró

UncategorizedApril 22, 2008 9:39 am

دیروز داشتیم با محسن کنت و مارک مهمانهای چینی و کانادایی شرکت رو میبردیم برای شام رستوران سنتی فرشته …. قبل از ورود به ولیعصر توی ظفر محسن فتوا صادر نمودند که دسته گلی بخریم و احیانا اگر خانم متشخص و زیبایی دیدیم توی خیابان با مرکب گران قیمت ازش خواستگاری کنیم خلاصه از جایی که اسب نقره ایی گران قیمت چند روز میشه که در زیر رکاب ما قرار دارد؛ فلذا دیدیم زمان برای خواستگاری از یک لیدی متشخص و های کلاس .. دارای شغل بسیار سخت و دشوار …بابام پولداره…. بسیار مناسب است … بعد از خرید یک دسته گل از گلفروش خیابانی به قیمت ۲۰۰۰ تومان در خیابان ولیعصر به طرف بالای پارک وی حرکت نمودیم در ابتدای خیابان ولیعصر مارک دوست کانادایی ما که او نیز استین ها را بالا زده بود و در این تلاش صادقانه و فی سبیل الله ما را همراهی میکرد تا مصداق بارز آیه شریفه ای هل من ناصرا ینصرو باشد … با هیجان خانم بسیار وجیهه و محترمه ایی را نشان مان داد که تشخص ؛ متانت ؛ کمال ؛ ادب ؛ شخصیت بالای خانوادگی ؛ تدین ؛ تواضع (( با اجیل تواضع اشتباه نشود )) فروتنی ؛ خلوص ؛ زن زندگی بودن ؛ از هر اانگشت هنری فوران کردن ؛ و قیس علی هذا …از سر و روی خودش و بی ام وی سری سه یا پنج سفید رنگش میبارید … برای لحظه ایی این بانوی مکرمه وجیهه نگاهی به ما انداخت و لبخندی باقلوا در مایه های ژوکوند تحویلمان داد که با دیدن دندانهای صدفی زیبایش جان از کالبد همه ما داخلی ها و خارجی ها به بیرون پرواز کرد … اتمسفر هیجان اوری بر فضای ماشین مستولی شده بود …مارک و کنت با اینکه متاهل بودند و طوق بندگی فرشته ایی در بلاد خودشان را به گردن داشتند لیکن بخاطر اینده و خوشبختی دوست ایرانیشان بسیار سرخوش و مشعوف گشتند و از اینکه میدیدند هما و طوطی و سیمرغ و خلاصه همه پرندگان و خزندگان جک و جانورهای  سعادت به پر و پای ما پیچیدند ؛ بسیار دلخوش بودند و احساس خوشبختی میکردند … در خیابان فرشته در نزدیکی سفارت ناگهان محسن شیشه را پایین داد و اشاراتی بر این زیبا صنم دلبر ماب داد او نیز با لبخندی فتان که دل و دین و عقل و هوش میربود شیشه را پایین داد و فرمودند : جانم …!!! محسن به حقیر سراپا گناه اشارات نمودند و گفتند ..بانو این دوست ما تازه از سفر فرنگ برگشته اند و زبان مادری را مسلط نیستند ولی ….. قصد ازدواج دارند و میخواهند این دسته گل را به رسم یادبود  تقدیم نمایند و من هم بهترین لبخندی را که بلد بودم زدم و مثل ببخشید گاو به این عروسک چینی خیره شدم ..در همین زمان فرشته اسمانی ویلان سیلان در زمین دگر باره لبخندی دیگر ما را مهمان کردند و فرمودند خواهش میکنم  ما همینجا زندگی میکنیم کنار سفارت …. برای ثبت در تاریخ کنت سریع تقاضای گرفتن عکس از بانوی محترمه مکرمه کردند که بسیار مقبول افتاد و کنت همه ابن الوقت هفت هشت تا عکس انداختند برای ثبت در تاریخ …. در ادامه من در جمع گفتم …اگر این عرابه گرانقیمت ۱۴۰ میلیونی در زیر رکاب ما نبود این بانوی مکرمه حتی مستراح خانه اشان را نیز برای تخلیه تحویل ما نمیداد و ظرفی پشگل نیز بارمان نمیکرد …
تکبیر …
مرگ بر امریکا
مرگ بر اسرائیل ..
دورود بر همکاران ما در واحد فنی …
مرگ بر خارج نامرد …
 
گاهی وقتها زندگی مثل س ک س ی میمونه که بهترین لحظه اش وقتیه که تموم میشه …مثل مهمونی که از روی اجبار داری غذا میخوری و همش منتظری مراسم شام تموم شه …
این سردرد لعنتی هم که ول کن معامله نیست … شدم حکایت مردی که عزرائیل توی ایران دید اومد فرار کنه رفت هند عزرائیل بهش گفت توی هند باید جوونت رو میگرفتم ممنون که اومدی …
تا بعد
میگم تا بعد سردرد دارم

UncategorizedApril 21, 2008 1:02 pm

بردن کفش هام ، اونهم کفشهای پیاده رویم …. هیشکی نگفت باس اسون باشه … چون میدونی عزیزه دلم من فهمیدم نمیتونم زندگی عادی داشته باشم … توی مسیرم ، یه شهره دیگه ام هست … جایی که مردمش دوست دارند به مردی گوش بدن که بلوز میخونه … هیچکس نگفت تنها توی خونه موندن برای همیشه میتونه اسون باشه … میدونی عسلم من کشف کردم که نمیتونم زندگی عادی داشته باشم .. چون با تو …. این جاده لعنتی من … اینجا یه شهر دیگه است … من میخوام به حرکت ادامه بدم …….من میخوام به قدم زدنم ادامه بدم ….میخوام راه برم …خیلیها بهم میگن احمق … دیوانه …متعصب … دیوانه …خیالباف ….ادم دم دمی مجاز که سر هیچکاری بند نمیشه و خیلی دری وری های دیگه …. حدس میزنم یعنی یه چیزی بهم میگه اینها همش راسته …حقیقته …مثل اینکه حساب کتاب کنی برای یه جفت پوتین نو …. هیچکس نیومد بگه این لعنتی میتونه اسون باشه …گاهی وقتها تو گیج میشی … اما میدونی دلبرک من اخرش متوجه شدم نمیتونم بصورت عادی زندگی کنم … میدونی بلاخره در انتهای جاده من …در انتهای این مسیر لعنتی که مال منه …. یه شهر دیگه است ..جایی که مردمش به حرفهای مردی که بلوز میخونه گوش میدن …. مردی که چرت و پرت میگه …. اخر همین جاده … یه شهر لعنتی وجود داره که مردمش بلوز رو میفهمن …به حرفهای من گوش ..میدن ….. به حرفهای من که یه دیووونه واقعیم …. اره … Niemand sagte, es wäre leicht  Zum Mitnehmen meine walkin ‘Schuhe  Ursache Honig fand ich Ich kann nicht niederlassen  Auf meinem Weg dorthin ist eine andere Stadt Wo die Leute hören wollen einen Mann  Wer singt den Blues Niemand sagte, es wäre leicht Bleiben Sie zu Hause ganz allein   Honey fand ich Ich kann nicht niederlassen   Mit Ihnen,   Mein Weg, es ist eine andere Stadt  I gotta halten Movin ‘I gotta halten rollin ‘auf Manche sagen, ich bin ein Narr , Crazy Fanatiker , Dreamer , Drifter , Und mehr   Ich vermute, es ist wahr , Wie immer statische Für ein neues Paar Stiefel Und der Weg aus der Tür . Manche sagen, ich bin ein Narr Crazy Fanatiker Eine Boje ein Träumer und mehr Ich vermute, es ist wahr  Ursache ich ecstatic Für ein neues Paar Stiefel Und einen Ausweg aus der Tür . Niemand sagte, es wäre leicht Manchmal erhalten Sie verwirrt Aber ich fand Honig kann ich nicht niederlassen Am Ende meiner Straße Es ist eine andere Stadt Wo die Menschen wanan hören, ein Mann Wer singt den Blues . Nadie dijo que sería fácil, para llevar mi walkin ‘zapatos causa miel he encontrado no puedo instalarse Por mi camino hay otra ciudad cuando la gente quiere escuchar a un hombre que canta el blues. nadie dijo que sería fácil quedarse en casa solo miel he encontrado no puedo instalarse con usted, mi camino, no hay otra ciudad yo  gotta mantener moving ‘ yo gotta mantener rollin ‘en la. algunos dicen que soy un tonto, crazy fanatico dreamer , drifter Y más.  Supongo que es verdad , Como la de obtener estática Por un nuevo par de botas Y la manera de salir de la puerta . Nadie dijo que sería fácil a veces te confunden Pero la miel he encontrado no puedo instalarse Al final de mi camino No hay otra ciudad cuando la gente quiere escuchar a un hombre quién canta el blues?Algunos dicen que soy un tonto crazy fanatic un soñador y un drifter más supongo que es verdad  Causa me ecstatic por un nuevo par de botas y una salida de la puerta. nadie dijo que sería fácil A veces te confunden Pero la miel he encontrado no puedo instalarse Al final de mi camino no hay otra ciudad cuando la gente escucha a un hombre wanan quién canta el blues? Sí he encontrado la miel no puedo instalarse Al final de mi camino no hay otra ciudad cuando la gente quiere escuchar a un hombre quién canta el blues .تا بعد …خوشم اومد خوب بود میگم تابعد داره کم کم خسته ام میشه …..

UncategorizedApril 17, 2008 6:08 am

بله از دیروز نمایشگاه نفت و گاز تهران شروع شد و ما رفتیم هر هر کرکر کردیم به آمریکا و خارج نامرد که ما رو تحریم کردند بعد فکر کردند ما نمیتونیم اونها رو دور بزنیم …هه هه ..زرشک …رفتیم گشتیم هرچی شرکت بود توی چین و اسپانیا و اطریش برداشتیم اوردیم اینجا … به نظر من جالبترین غرفه سیزدهمین نمایشگاه بین المللی نفت و گاز تهران …نه توتال ..نه لوک اویل …نه رویال داچ شل …که غرفه ایی است با نام کذایی سوغاتی های کرمانشاه !!!!!! بله البته این غرفه سن ایچ و همچنین ساندویچ هایدا هم بد نیست … خوبن …
فردا نوشت : ای خاک بر سرما … بخدا از دیروز که نمایشگاه شروع شد … باور کنید من خفن بیمار شدم و الان بیماری روحی بدی دارم …ناامیدی برمن مستولی گشت …. این غم لعنتی که از اولین روز شروع نمایشگاه شروع شد ..مرا رها نمی نماید ….چرا ؟ نگران شدید ؟ با من احساس دلسوزی میکنید ؟ … خواب به چشمامتان نمیاید ؟ … قرص ضد افسردگی پیشنهاد میدهید ؟ برم زن بستونم ؟؟؟
نه بابا …دلیل بیماری روحی من نه عذر خواهی جناب پرزیدنت به مناسبت اینهمه فساد اداری …نه بدلیل باخت تیم فوتبال واجبی سازی علی اباد کتول در مقابل دسته کلنگ سازی قمصر کاشان در یک چهارم نهایی جام بین روستاهای ایران …. نه بدلیل دعوای دیشب شما با همسرتان یا دوست پسرتان یا نمیدانم هر زهرمار مذکر دیگر ….. و…..نیست
دلیلش این است …جلوی هر غرفه که میری ماشالله بزنم به تخته همکارها خانم اونها …ماشالله ماشالله کور بشه چشم حسود ..الهی برم بمیرم اگه چشمشون کنم … به چشم برادری ..اه …باقلوا …قطاب …هلو …آپاندیس ترکان … مرشد ..مراد …زیبا …صنم …خورشید بانو …. توضیح در مورد واژه اختراعی اپاندیس ترکان این است که بسکه اینها لعبت هستند البته به چشم برادر خواهری …. ادم اپاندیسش میترکد … خدایی زیبا و صنم و جگر و ای ول هستند … خاک بر سرما کنند که حتی عرضه مزاحمتهای خیابانی را هم نداریم … هی غرصه میخوریم (( همان غصه در زمانهای قدیم )) خدایشش این جلوی غرفه سی هشت یه غرفه زدند توی هوای ازاد …مال یه شرکت نمیدونم چی چی … اقا چهارتا خانم اونجا نشستن …وای چی بگم … یه غرفه توی همین سال سی هشت … دوتا خانم اونجا بودند …چی بگم … زیبا … انجل اف پارادایز … نهایت بهشت …خود کلمه زیبایی … محرک مثل قرص اکس … خلسه برنده (( یعنی انسان را به خلسه میبرند)) خود اب گریپ فروت در ناشتا … خلاصه ..قسمت اعظم خانمهای نمایشگاه …. زیبا و فرشته رو ..مثل شیطان ….
تا بعد …

میگم تا بعد یعنی این نوشته ها رو جدی نگیرید ..برای خنده است

    
UncategorizedApril 15, 2008 1:25 pm

آنها مانند گوسفندان میمانند که مظلومانه به مسلخ گاه میروند . هرکدام مرید و برده عقیده ایی هستند …نامهای مختلفی دارند این برده داران محترم ..دین …ایدئولوژی ، مکتب ..ایسم ..انتی ایسم و هزاران زهرمار دیگر … ولی هیچکدام از ما را برده چشمان و منطق خود نمیکنیک .. نمیبینیم و در نتیجه یارای تولید فکر را نداریم … نیچه چنین گفت … روسو چنان گفت …تفالی بزنیم تا حافظ سرنوشت مارا مشخص کند ..استخاره و سرکتاب از قران ..استمداد بجوییم از کلام حق … تورا میگوید …عیسی در انجیل چنان گفت … اما منطق ..فکر یا عقل چیزی که میبینی …نه هرگز …سخت است …. سخت ترین کار دنیا است فکر کردن …. وقتی برای اولین بار در کنار دوستم علی از کویر گذشتم در روستایی در بلوچستان برایمان مراسم زار گرفتند تا روح شیطان که در شبهای کویر در جسم ما حلول کرده بود از کالبد ما خارج شود که هرچند از کالبدمان خارج شد ولی نتوانست از ذهن ما خارج شود و ما کماکان برده گان لوسیفر باقی ماندیم … شاید اگر یارای فکر کردن در اکثریت مردم بود هرگز …. مهم نیست … میگویند عادت بدترین بیماری بشری است برای جهان سوم … این بیماری وقتی در روح و روان یک ملت رسوخ نماید کار میکند به آرامی نسلی را منقرض میکند … انسان خود را اسیر فلاکت کرده و به آن عادت میکند … هر نکبتی ، هر دردی ، هر کثافتی برای انسان عادی میشود … عادت باعث میشود تا انسان بتواند در باطلاق تمامی باطلها به خوشی زندگی کند و هرگز از خودش نپرسد چرا ؟ وقتی از پدرانتان میپرسید چرا ما فقیریم یا چرا زندگی ما سرشار از لحظات عذاب آور و ناامید کننده است و دیگری در خوشی روزگار به سر میکند …میشنوید که این سرنوشت ما بود و تقدیر چنین بود که ما فقیر بمانیم …ولی حقیقت این است که نسل در نسل ما به فقر عادت کرده و با آن کنار آمد و هرگز نخواست و نجنگید و تلاش نکرد تا از این دور باطل خود را بیرون کشد …
عادت باعث میگردد تا انسان جهان سومی تسلیم بی عدالتی و ظلم شود و به راحتی و با فراغ خاطر زنجیرهای بافته شده بر ذهن و روحش را تحمل کند ….. عادت بی رحم ترین جلاد دنیا است … به آرامی و نرمی حرکت جویباری در دل کوهستان در ذهن انسان رسوخ میکند ، مانند خوره روحش را خورده و ضعیفش میکند و زمانی که انسان میخواهد بیدا شود یا بفهمد چه اتفاقی افتاده است … درمی یابد با همه وجود اسیر عادت شده است و دیگر حتی توان بالاکشیدن تنبانش را نیز ندارد …..
بیاییم عادت کنیم که عادت نکنیم ….
پی نوشت …در ایران همه چیز بومی سازی میشود ..دیروز به دفتر شرکت بین المللی DHL  در تهران رفتم در خیابان عباس آباد …. اسم دی اچ ال که برایتان آشنا است … یک اسم بین المللی … قصد داشتم تا چهار بسته را به مقاصد امریکا ، چک ، لاتویا و سوریه بفرستم … در حالی که با خانم محترم مشغول صحبت بودم متوجه شدم که پول من برای چهار بسته کفاف نمیدهد …لذا تنها یک بسته را فرستادم و قرار شد که سه بسته بعد را فردا بفرستم و فردایی که هرگز نیامد … نکته اول اینکه خانمهای شاغل در پشت کانتر مشتریان شرکت معظم دی اچ ال عباس اباد از نظر جاذبه های زنانگی چیزی در حدود همین همکاران محترم ما در شرکت خودمان هستند ( از خواهران سیندرلا کمی زیباتر) … و البته از نظر پررویی هم در همین حدود کمی بالاتر … در حالی که گرم صحبت با این خانم و حساب و کتاب بودم ناگهان جای یکی از دو تا پای عزیزم را عوض کردم و ….. احساس کردم پایم در چیزی فرو رفت وقتی به پایین نگاه کردم ..چیزی معادل 70 سانتیمتر استفراغ انسان  !!!!!!!!!!!!!!!!!! باور میکنید ؟ شرکت بین المللی دی اچ ال ..دفتر عباس اباد تهران …پای من مادر مرده در استفراغ !!!!!! فرو برود …. دیوانه شدم …جنون به من دست داد … در مقابل نگاه های مسخره کارمندان چیزی که مرا اتش زد ..جمله احمقانه تر یک دختر شبیه دینگو بود که پرسید چی شده ؟ گفتم پاشو از پشت میزت ببین چی شده …با لحنی مسخره گفت وا من چرا پاشم ببینم چی شده … … بند و بساط را جمع نمودیم قصد هجرت کردیم … سعی میکردیم مسئولی چیزی پیدا کنیم که شخصی با تی جلوی ما سبز شد ..پرسیدیم مسئول این طویله کیست … البته طویله را در دلمان گفتیم… با لحنی لاتی فرموند ..مدیر اینجا منم چطور مگه … بنده هم برای کم نیاوردن با لحنی لاتی تر فرمودم …یه مدیری نشونت بدم که یکی دیگه از پهلوی مبارک بیاد بیرون … مانند خوک تیر خورده به دفتر برگشتم و حالا دارم به تلاشم برای شکایت از شرکت دی اچ ال ادامه میدم تا به این ادمها بفهمونم همه مثل هم نیستند که بخوان هرطوری دوست دارند با اونها رفتار کنند … شت …
این جمله شده ورد زبون من :  خدایا چقدر دشمن داری … دوستاتم که مائیم یه مشت علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی … رضا خدا بگم چیکارت نکنه …کاترم رو بردی …حالا هم این کارو کردی …
تا بعد
وقتی میگم تا بعد هنوز پاچه شلوارم استفراغیه

Uncategorized 6:03 am

Sie nie gemocht zu bekommen Die Briefe, die ich gesendet. Aber nun haben Sie die Hauptaussage Von dem, was mein Schreiben bedeutet. Sie lesen sie wieder, Die, die Sie nicht brennen. Sie drücken sie auf Ihren Lippen, Meine Seiten zur Sorge. Ich habe gesagt, es würde eine Flut. Ich habe gesagt, es ist nichts mehr übrig. Ich habe gesagt, es ist nichts mehr übrig. Ich hoffte, dass sie kommen würde. Ich habe Ihnen meine Adresse. Ihre Geschichte war so lang, Die Handlung war so intensiv, Es dauerte Jahre, bis Sie überqueren Die Linien der Selbstverteidigung. Die Verwundeten Formen erscheinen: Der Verlust, den vollen Umfang; Und hier einfach Güte, Die Einsamkeit der Stärke. Sie gehen in mein Zimmer. Sie stehen auf meinem Schreibtisch, Beginnen Sie den Brief an  Derjenige, der kommt als nächstes.