ورشو Warsaw   در شب جلوه ایی خیره کننده دارد که هوش را از سر میرباید و این جلوه نمایی در زمستان صد برابر میشود . تصور کنید وقتی در شب چراغها روشن میشوند در حالی که برفی سفید و یک دست تمامی سطح معابر و پارکها را فرا گرفته است . اگر در جیبتان دلار ، یورو یا زلوتی Zloty  داشته باشید میتوانید از زیبایهای بصری ، رستورانهای خوب و البته دختران بلوند ، زیبا و ارزان قیمت لهستانی لذت ببرید . ولی برای کاترینا و والنتینا دو خواهر جوان لهستانی که در تراموا  از فرط خستگی چرت میزدنند و به سوی خانه میرفتند ، هیچ کدام از زیباییهاي ورشو Warsaw که برایتان گفته شد ، جلوه ایی نداشت .آنها در یک مجتمع ساختمانی یادگار دوران کمونیستی که کسی دغدغه داشتن خانه نداشت ، در حوالی پارک زیبای  Lazienki   زندگی میکردند. کاترین آنها را قوطی کبریتهای بتونی مینماید . ساختمانهایی فاقد هرگونه زیبایی بصری. از زمان مرگ والدینشان در در اطاق 198 هتل Crillan  در 10 Place dela Concorde  پاریس زندگی روی خشن و بیرحم خود را ، به آرامی و با طمانینه  به این دو دختر جوان و زیبای لهستانی نشان داده بود .  زمان تحصیل آنها  مصادف شده بود با حرکت چهار نعل جامعه کارگرید و بسته  لهستان بسوی اقتصاد آزاد و در نتیجه آنها مجبور شدند که همه دارائی خانوادگی و بازمانده همه اموال خانوادگی را فروخته و خرج تحصیل خود نمایند . و حالا … کاترین خواهر بزرگتر در یک شرکت بین المللی سمت منشی داشت و والنتین خواهر کوچکتر نیز فروشنده یکی از شعبات فرشگاه های Cepelin  در خیابان Nowy Swint  بود و البته بسیار نیز به این شغل افتخار میکرد . چون اگر شما لهستانی باشید و ساکن ورشو Warsaw ، متوجه اهمیت این شغل میشوید .  درامد ماهیانه دو خواهر چیزی در حدود 500 دلار آمریکا بود که کفاف هزینه های ماهیانه را نمیداد ولی دختران جوان شیوه ایی دیگری را نیز برای کسب درآمد کشف کرده بودند . در فسلفه این دو دختر جوان لهستانی استفاده از همه ابزار برای کسب درآمد و رسیدن به هدف نهایی زندگیشان یعنی مهاجرت به شیکاگو مشروع محسوب میشد و در نتیجه  آنها در هفته چند بار در اطراف فرودگاه OKECIA  یا در اطراف هتل بین المللی  MARRIOT پرسه میزندند و به شکار توریستهای پولدار عرب یا امریکایی میپرداختند و البته درامد بسیار خوبی نیز از این راه کسب میکردند .  برای بسیاری از مردان جالب ایت که در هنگام سکس با دختری بلوند بتوانند در مورد تابلوهای رامبراند یا فیلمهای کیشلوفسکی بحث کنند . بعد از رهایی لهستان از چنگال نظام کمونیستی و رفیقها ، خانواده  رشد ناگهاني  بسیار خوبی از نظر مالی داشت . پدر خانواده اقای مهندس  HANS KANOFSKI  مسافرتهای زیادی به خاور میانه و البته بیشتر به عراق انجام میداد و این اواخر بیشتر به پاریس میرفت . آنها توانستند وسایل خانه امریکایی خریداری کنند و حتی دو دستگاه اتومیبل AUDI  نیز در اختیار بگیرند  و  خانه زیبایی نیز در منطقه  SAXSON  نیز خریدند اما سال 1998 پایان همه خوشیهای خانواده بود . اقای مهندس قصد سفر به پاریس را داشت و مادر نیز اصرار کرد تا در این سفر همراه مرد خانواده باشد تا بتواند از بوتیکهای معروف  FAUCHEN  در DE LA MADELEIN PLACE 28 خرید کند .  تعریف این بوتیکها را از دوستان خانوادگی شنیده بود و علاقمند بود تا برای دختران نوجوانش نیز از این بوتیک معروف خرید کند و …این پایان همه روزهای خوب ولی کوتاه خانواده بود . در شبی که مهتاب سیم گون پاریس تمامی زوایای این عروس شهرهای جهان را روشن کرده بود ، در اطاق 198 هتل Crillan ، زوج لهستانی به ضرب گلوله ناشناسی کشته شدند و پلیس فرانسه هرگز نتوانست قاتل یا قاتلین مهندس لهستانی و همسرش را بیابد و پرونده مانند ده ها پرونده دیگر بسته شد . و حالا …. دو دختر جوان سعی میکردند با چنگ و دندان و با استفاده از همه ابزارهای موجود خود را در جامعه بی رحم امروز زنده نگه دارند تا بتوانند به شیکاگو مهاجرت کنند . در مقابل درب آپارتمان کاترین خواهر بزرگتر کیسه های خرید را به والنتین داد و کلید را در قفل کرد و قفل را چرخاند . درب با صدای خشکی باز شد که نشان میداد ، لولهای درب زبان بسته مدتهاست رنگ روغن را به خود ندیده اند ،  کاترین قصد داشت یکی از همین روزها تمامی لولها را روغن کاری کند ولی خوب …کار روزانه و سرویس دادنهای شبانه حوصله ایی برای او نمیگذاشت … وقتی وارد آپارتمان شدند ، والنتین کیسه های خرید را به داخل آشپزخانه برد و کاترین نیز به اطاقش رفت و لباسهایش را عوض کرد . سپس به آرامی به دستشویی رفت و دست و صورتش را با اب سرد شست ..سعی میکرد تا با اب سرد خواب را فراری دهد ولی خسته تر از این حرفها بود … من شام نمیخورم ..میخوام بخوابم ..والنتین …جوابی نبود …سکوت سردی  آپارتمان را فرا گرفته بود … والنتین من شام نمیخورم ..خودت یه چیزی بخور … نه ..جوابی نبود ..سکوت مانند مه سیاهی فضا را پر کرده بود … کاترین بطرف آشپزخانه رفت و در میان درب والنتین را دید که ایستاده است یا بهتر است بگوییم خشکش زده بود. حرکت نمیکرد به پشت سر خواهرش رسید و با دست راست به ارامی به پشتش کوبید ولی حرکتی دیده نمیشد و قبل از اینکه چیزی بگوید از ورای گردن سفید و زیبای والنتین شبح مردی را دید که در میان آشپزخانه بروی صندلی نشسته است . در دست راست مرد تپانچه ایی دیده میشد . مرد جوان چهره ایی لاتین داشت موهای مشکی و لباس گران قیمتی نیز به تن داشت ..سکوت مرگباری فضای آشپزخانه را فرا گرفته بود . حتی میشد صدای بال مگسی را شنید البته این در صورتی بود که مگسی جرات میکرد تا در سرمای کشنده ورشو به خود اجازه پرواز در هوا را بدهد . لحظات به کندی و عذاب اور میگذشت .  و سرانجام مرد جوان سکوت را شکست و به روسی به دو خواهر گفت …صندلی بردارید و بشنید … مرد جوان صدای آرامی داشت ..گویی از اعماق چاه با دو خواهر سخن میگوید . وقتی که حرکتی از دختران جوان ندید جمله خود را که حالت امري داشت ، تکرار کرد. اینبار کاترین صندلی را پیش کشید و روی ان نشست ولی حرکتی از والنتین دیده نمیشد … اون شوک شده بود . مرد جوان که متوجه نگاه خیره دو خواهر جوان به  تپانچه اش شده بود با شرم  اسلحه را در جیب کت چرم مشکی اش مخفی کرد . کاترین دستانش را در هم گره زد و به انگلیسی گفت ما انگلیسی بلدیم . از لهجه روسی مرد جوان متوجه شد که صحبت کردن به روسی برای مرد جوان دشوار است . مرد جوان به زمین سرد کف آشپزخانه خیره شده بود .. زمانی کوتاه به سکوت گذشت و مرد جوان سکوت را شکست : من متاسفم بابت مادرتون .. قرار نبود اونجا باشه .. من نمیدونم ولی واقعا مجبور بودم من برای این کار پول میگیرم . نمیدونم امیدوارم درک کنید . همین … 
دو خواهر شوكه شده بودند .. او در مورد مادرشان حرف ميزد ؟ چرا متاسف بود ؟ آيا بايد حرفهاي اين مرد ناشناس را باور ميكردند . قطرات ريز عرق كم كم از بالاي پيشاني و خرمن موهاي طلايي دو خواهر راه عبور را به طرف صورت هاي زيبا و فرشته گونه آن دو باز ميكردند. در هواي سرد ان ساعت ورشو !!!!! … دهانشان قفل شده بود و نميتوانستند صحبت كنند …سكوت لعنتي … مرد جوان آهي كشيد . نزديك بود بغض دو خواهر منفجر شود ولي اشكارا مبارزه غم انگيزي را با گريه نكردن آغاز كرده بودند … قرار بود پدرتون توي پاريس با عربها ديدار كنه ..با چند تا عراقي …قرار نبود مادرتون اونجا باشه ..من واقعن نميدونم چرا ؟ اون …پاريس ..من …اون هتل لعنتي من …من …اومدم اينجا تا بهتون بگم چقدر از بابت مادرتون متاسفم و اميدوارم درك كنيد … مقاومت بي فايده بود ..حالا سيل اشك از چشمان دو خواهر سرازير شده بود و پهناي صورتشان را ميشست …شايد اين اشكها مرد جوان را تطهير ميكرد … گذشته مانند فيلمي با دور تند از مقابل ديدگان دو خواهر ميگذشت … والنتين خواهر كوچكتر روزهايي را به ياد مياورد كه مادر در مقابل خنده هاي كم رمق  خورشيد رنگ پريده اي ورشو …خرمن موهاي طلايي دخترك را شانه ميكرد و اواز قديمي عروسك موطلايي من را با صدايي روحاني زمزمه ميكرد … براي اولين از زمان اغاز مونولگ مرد جوان ، كاترين خواهر بزرگتر سكوت را شكست و در حالي كه به فضاي بي انتهاي بيرون پنجره اي بيروح  آشپزخانه خيره شده بود ، پرسيد : چرا بايد پدر مون ميمرد ؟ در صدايش نوعي بي تفاوتي از نوع قهرمانان كافكا توي ذوق ميزد … در حالي كه چشمانش از اشك مانند چراغهاي روشن ان شب غمگين ورشو روشن و پر از شراره بود …شراره هاي خشم ؟ كسي نميدانست … اين پارادكس مابين صدا و برق چشمان … مرد جوان با خونسردي چندش اوري رو به كاترين گفت … در دهه هشتاد پدرتون براي يك شركت مهندسي لهستاني كار ميكرد كه توي عراق و اطراف بغداد براي دولت عراق انبارهاي زير زميني در عمق صد متري زمين ميساختند …. وقتي كار تموم شد پدرت به دليلي كه كسي سر درنياورد نقشه هاي انبارها و شيلترها رو پيش خودش نگه داشت . بعد از عمليات طوفان صحرا اون به سفارت عراق در ورشو ميره و اونها رو تحت فشار قرار ميده … مرد جوان ارام و مطمئن حرف ميزد . در كلماتش هيچ گونه تزلزلي احساس نميشد ..گويي به شدت به صحت داستانش اطمينان داشت … و در چند مرحله از عراقي ها پول ميگيره …و تهديدشون ميكنه كه نقشه تمامي انبارهاي مهمات عراقي رو كه پر از سلاحهاي شيميايي و ميكروبي بود رو در اختيار روزنامه ها ميزاره ..دولت عراق وضعيت پيچيده ايي داشت و نميخواست بعد از حمله به كويت و حمله متحدين به عراق باز اوضاع  پيچيده تر بشه و خوب ..پدرتون حساب تحمل كم مردم خاورميانه رو نكرده بود …اونها هم … مرد به پوتينهايش خيره ميشود .. با دست راست روي زانوي راستش ضرب ميگيرد ..شايد عصبي شده بود … من در مورد مادرتون واقعن متاسفم … دوباره همان غم به صدا و نگاه مرد جوان بازگشت … وقتي دست مرد جوان از جيب كت چرمي اش بيرون امد براي لحظه ايي نفس در سينه كاترين حبس شد … مرد جوان چهل هزار دلار امريكا اسكناس نقد را روي ميز گذاشت … سپس با ارامش اسلحه مشكي را نيز در كنار پولهاي روي ميز قرار داد  ….براي اولين بار نگاهش را از روي زمين برداشت و با اطمينان عيجي به چشمان دو خواهر خيره شد : ببينيد در بين مسلمونها يك رسم عجيب وجود داره. ميگن چشم در برابر چشم  …شما بايد يا من رو در عوض مادرتون بكشيد يا بايد به من اجازه بديد تا خون مادرتون رو بخرم …كاترين متعجب به والنتين كه هنوز هق هق ميكرد نگاه كرد … منظورت چيه ؟ اين را به مرد جوان كه حالا بهتر ميتوانست چهره ظريفش را ببيند ، گفت … چهره ظريفي داشت . بيشتر شبيه يك بازيگر تئاتر هاي عاشقانه ايتاليايي بود تا ادمكش مزدور عربها … ببينيد اين يه رسم باستاني بين مسلمونهاست .. نميدونم ولي اينطوري ديگه ما باهم حسابي نداريم و من بهتون بدهكار نيستم . .. والنتين با تعجب به خواهرش نگاه كرد … كاترين نميتوانست روند حوادث را تجزبه و تحليل كند …يعني تو اومدي از ما عذر خواهي كني و …. مرد جوان با اعتماد به نفس گفت ..اره ودقيقن … و ناگهان ..والنيتن اسلحه را از روي ميز برداشت و به طرف مرد جوان نشانه رفت … هق هق ميزد و با عصبانيت مانند يك  ماده شير خشمگين چيزهايي به لهستاني  به مرد جوان گفت .. ديالوگي به زبان لهستاني بين دو خواهر جوان درگرفت و درنهايت …… كاترين رو به مرد جوان كرد و گفت ..خواهرم ميخواد شما رو بكشه ولي …. در چشمان مرد جوان اثري از ترس نبود …اين اعتماد به نفس لعنتي چشمان مرد جوان ديوانه كننده بود …تو نميترسي ؟ مرد جوان به پيش بند اشپزي كه بروي ان خرسهاي كوچولو قهوه ايي گلدوزي شده بود خيره شد و با اطمينان گفت نه … مرگ يعني زندگي … كاترين حوصله بحثهاي فلسفي حداقل در ان لحظات را نداشت ..چهل هزار دلار امريكا .. نه ..اين تنها شانسشون براي رفتن به امريكا بود يعني ميتوانست سفرشان را به جلو بياندازد و ديگر مجبور نباشند بوي گند بدن توريستهاي خارجي بخصوص عربها را تحمل كنند  ..مرگ مرد جوان چيزي به زندگي انها اضافه نميكرد .. مادر خيلي وقت پيش مرده بود ..كاترين به سختي ميتوانست خاطراتش را به ياد اورد …شايد هم نميخواست ..ولي بهرحال علاقه ايي به اين نداشت كه مردي جوان را درخانه اش بكشد و بعد …با جنازه چه ميكردند ؟ به پليس چه ميگفتند ؟ انها حتي اسم اين سايه ناشناس را نيمدانستند … دوباره ديالوگي به لهستاني بين دو خواهر درگرفت .. مشخصا خواهر كوچكتر علاقمند يك اتش بازي حسابي بود و خواهر بزرگتر علاقه ايي به خون و خونريزي نداشت .. و واكنشهاي بيتفاوت مرد جوان در نوع خودش جالب بود هيچ واكنشي به درگيري هاي لفظي دوخواهر نشان نميداد . شايد چون اصلا لهستاني بلد نبود … ثانيه ها ميگذشت و سرانجام والنتين اسلحه را بروي ميز گذاشت .. و كاترين چهل هزار دلار امريكا را از روي ميز برداشت . شايد ميترسيد نظر مرد جوان بخاطر رفتار گستاخانه والنتين تغيير كند . كاترين ارام و مطمئن شروع به صحبت كرد در حالي كه  بسته اسكناسها را در مشت ميفشرد … مرگ  خانواده مون ما رو خيلي اذيت كرد . تنهايي و همه كثافتي كه به زندگيمون خورد ولي خوب گوش كن والنتين با مرگ اون چيزي عوض نميشه اون ميميره و هيچ اتفاقي نميافته جز اينكه مشكلات زيادي براي ما به وجود مياد . ميخواي با اين مشكلات چيكار كني ؟ جواب پليس رو چي ميدي ؟ كاترين رو به مرد جوان كرد و گفت اون ميگه بايد تو رو كشت ولي من ميگم پول رو برميداريم . مرد جوان خونسرد و ارام به دو خواهر نگاه ميكرد . هيچ حسي در صورتش ديده نميشد جز نوعي ارامش كه بيشتر شبيه لذت يك استحاله بود . كاترين ادامه داد : كشتن تو چيزي رو توي زندگي ما عوض نميكنه و اين مبلغ براي ما ميتونه فرشته نجات از توي لجني باشه كه داريم توش دست و پا ميزنيم . بعد از چند دقيقه سكوت مرد جوان براي اولين با ربه حرف آمد و گفت من بهر صورت متاسفم و ميخواستم به نوعي اين تاسف خودم رو بهتون نشون بدم . اهي كشيد و ادامه داد فكر ميكنم تصميم درستي گرفتين . مواظب خودتون باشيد واسلحه را در جيب كت گذاشت و  بعد مانند يك پر سبك كه با نسيمي به جلو ميرود به ارامي به طرف درب خروجي رفت از اپارتمان خارج شد و در هنگام خروج وقتي كه داشت با وسواس درب خروجي را ميبست تا صدايي از لولاهاي زنگ زده درب بلند نشود نگاهي به كاترين كرد . شايد در زماني در حدود يك ثانيه چشمانشانشان  در هم قفل شد و … زماني گذشت كه شايد برايشان به اندازه يك قرن طول كشيد … و ناگهان كاترين بدون اراده پولها را به والنتين داد و به طرف درب خروجي رفت …از پله ها پايين دويد …در پارك جلوي قوطي كبريتهاي سيماني كه پوشيده از برف بود سايه شبحي را ديد كه با ارامي در ميان برفها به جلو ميرود … هي تو …با توام صبر كن … هي … شبح ايستاد و برگشت … مرد به كجا ميرفت ؟ شايد به ناكجا اباد … به مرد رسيد و نفس نفس زنان مقابلش ايستاد … باد خرمن موهاي طلايي دخترك را به رقص وا ميداشت . مرد جوان براي اولين از فاصله ايي نزديك در اقيانوس آبي چشمان دخترك غرق شد .. دخترك زيبا بود .. شايد يكي از ده ها فرشته ايي كه راه گم ميكنند و به زمين ميايند … اسمت چيه ..كاترين با نجوا از مرد پرسيد .. من اسمي ندارم … ..خوب مهم نيست ..كاترين ادامه داد تو ميتوني به ما كمك كني بريم شيكاگو … مرد به چشمان ابي دختر خيره شده بود … چشمات …صدايش شبيه زمزمه چشمه ايي در كوهستان بود …ادامه داد : چشمات شبيه اقيانوسه ..ميشه توش غرق شد … كاترين از تعجب به مرز انفجار رسيد چي ؟؟؟؟؟ مرد جوان ادامه داد ميخواهي بري امريكا ؟ كاترين با هيجان گفت اره اره .. ما بايد بريم اونجا .. شيكاگو …ميتونيم پيشرفت كنيم ..كمكمون ميكني ؟ مرد سررسيد كوچكي را از جيب بغلي كت چرمي مشكيش بيرون اورد و ورقي را از سررسيد جدا كرد با دقتي كه گويي يك جراح در اطاق عمل مشغول شكافتن سر بيماري است با قلم بسيار شيك پاركر كه توي چشم ميزد ، چيزهايي را روي كاغذ نوشت و ان را به كاترين داد … اسمش لايوشه … توي DOBRENTEI  در BUDA  در بوداپست زندگي ميكنه . به اون زنگ بزن ..اون كمكتون ميكنه … اسمت چيه ؟ مرد جوان با وسواس و ارامش سررسيد و قلم پاركر را در جيب بغلي كتش گذاشت سرش را با حالت دلنشيني چرخاند و به دوردستهاي دور خيره شد … و بعد از گذشت زماني كوتاه از كاترين پرسيد ميدوني چرا خرها وقتي راه ميرن روي زمين رو نگاه ميكنن؟ اين مرد كيست ؟ كاترين از خودش سئوال ميكرد …نه نميدونم … لبخندي بيروح صورت مرد جوان را روشن كرد و با ارامش به كاترين گفت ببين من نامه شما رو بهتون دادم مهم نيست من كي هستم مهم اينه كه  فقط نخورينش و در ضمن  هروقت جواب اين سئوال رو فهميدي من اسمم رو بهت ميگم و بعد چرخيد و به سمت انتهاي پارك حركت كرد … كاترين به مرد جوان خيره شده بود ..ذهنش نميتوانست اينهمه عجايب و حوادث غريب يك ساعت قبل را باور كند … صبر كن مرد ايستاد … اگر ما اسلحه رو برميداشتيم و  تو رو ميكشتيم  چه احساسي داشتي …فكر اينجا رو كرده بودي ؟ جدا ميايستادي تا ما تورو بكشيم ..نه نميتونستيد منو بكشيد ..نوعي اطمينان در صداي مرد بود كه وحشت انگيز بود . چرا ..چرا نميتونستيم بكشيمت … مرد با نرمي يك رقاصه باله به سمت دخترك چرخيد .اسلحه را از جيب خارج كرد و ضامن خشاب اسلحه را فشار داد و خشاب را خارج كرد و به طرف كاترين پرت كرد كاترين خشاب را گرفت و … خشاب خالي بود …. اوه خداي من ..تو .. تو يه كثافتي … خشاب را به سمت مرد جوان پرت كرد و او با حركتي سريع خشاب را در هوا گرفت و در داخل اسلحه جاي داد . مهم نيست مهم اينه كه شما چهل هزار دلار پول داريد و شماره تلفني كه ميتونه به شما كمك كنه تا بريد امريكا ..نه ؟و در تركيب سياهي شب و چراغهاي يكي در ميان روشن پارك جلوي ساختمان كاترين را با دنياي از سئوالات تنها گذاشت و در دل تاريكي گم شد … سه ماه بعد كاترين و والنتين به شيكاگو مهاجرت كردند . لايوش پيرمرد مهربان مجاري كه يك وكيل حرفه ايي بود  ، چيزي در مورد اين جوان نميدانست … او مرد جوان را به اسم گاد ميشناخت … او هيچ شارژيي بابت هزينه هاي مهاجرت از دو خواهر نگرفت .. ميگفت هزينه ها پرداخت شده است …. سه سال بعد .. كاترين و والنتين در شيكاگو زندگي خوبي داشتند … كاترين مشغول كار بروي تز خود بود و زندگي خوبي با نامزدش زبينو كه يك جوان امريكايي- برزيلي داشت و والنتين نيز با يك لهستاني متولد امريكا ازدواج كرده بود و منتظر دومين فرزندشان بودند … و در يك بعد از ظهر تابستاني جايي حوالي HONKOK TOWER   كاترين و دوستش لئا در يك كافه خياباني نشسته و بستني ميخوردند . ناگهان بي هيچ دليلي كاترين از لئا پرسيد ميدوني چرا الاغها موقع راه رفتن پايين رو نگاه ميكنن ؟ لئا در حالي كه با زبانش با قاشق بستني بازي ميكرد به لبخند به كاترين نگاه كرد ..براي چي اين ميپرسي ؟ كاترين گفت هيچي فقط يكي يه شب اينو از من پرسيد ..لئا در حالي كه به دو پسر جوان كه در ميز بغلي نشسته بودند خيره شده بود و خريدارانه انها را ورانداز ميكرد گفت ..اين يه افسانه قديمي يهوديه …ميگن بعد از طوفان نوح الاغ نر رفت پيش خدا و گلايه كرد پسران نوح از اونها به سختي كار ميكشن … بعد خدا يه نامه به الاغ داد تا بياد و اين نامه رو بده به انسانها تا از اونها زياد كار نكشن … شب  الاغ نر با خوشحالي به طويله برگشت …خيلي خوشحال بود .. و نامه رو گذاشت روي بسته ايي علوفه در گوشه طويله و نيمه شب وقتي خواب بود زنش و دختر و پسرش گرسنه ميشن و ميرن علوفه ها رو ميخورن و. نامه هم با علوفه ها خورده ميشه و از اون شب به بعد الاغ ها هميشه روي زمين دنبال نامه ازاديشون ميگردن … خداي من .. كاترين با خستگي به صندلي تكيه داد …. ماشينها ميامدند و ميرفتند و در ان سوي خيابان .. براي لحظه ايي كاترين احساس كرد كه مرد جواني را ديده است كه پيراهن و كراوات مشكي ويندسور پوشيده است .. خودش بود ؟ ……
تا بعد
وقتي ميگم تا بعد هنوز هستم