میگویند یونانیها خالقان بلافصل تراژدی هستند …..این کلمه یونانی از دو بخش تراگو به معنای بز و اگل به معنای سرود و ترانه تشکیل شده است … تراژدی ساخته فکر و ذهن لطیف یونانیان بود … و در واقع داستان و شرح ماجرایی است که در عین حال که باعث غم و اندوه فراوان میگردد از طرف دیگر موجبات همدردی خواننده یا شنونده  با راوی داستان را فراهم مینماید …در یونان هر تراژدی از سه رکن اصلی تشکیل شده است … عشق ..درد و مرگ … شنونده و یا خواننده تراژدی با خواندن یا شنیدن در مورد تراژدی لذت میبرد و این عجیب ترین نکته داستان است .. میگویند … این لذت موضوعی خاص و جدای احساس های معمولی بشر است. میگویند قهرمان تراژدی در ما هم حس شفقت را بیدار می کند و هم حس وحشت و هراس را.او نه خوب است و نه بد، مخلوطی از هر دو است، اما اگر قهرمان از ما بهتر باشد اثر تراژدی بیشتر است."

قهرمان بر اثر تغییر سرنوشت ناگاه از اوج سعادت به ورطه شقاوت فرو می افتد. تغییر سرنوشت بر اثر عمل اشتباهی است که از قهرمان سر می زند و او بر اثر نقطه ضعفی که دارد مرتکب این اشتباه می شود.

قهرماتن تراژدی بیش از گناهش دچار عقوبت می شود و همین موضوع است که باعث می شود حس شفت و دلسوزی همه نسبت به او برانگیخته شود.اما در کشور من تراژدی از زمانی آغاز میشود که تو کفش را ور میکشی و پای در راهی بی برگشت میگذاری و وارد جامعه میشوی ..از طرفی به تو میگویند به حق خود قانع باش …از طرف دیگر کسانی را میبینی که به دلایلی مسخره در جایگاهی بالاتر از تو ایستاده اند … تنها به این دلیل که از شکمی بهتر و یا سوراخی گشادتر بیرون امدند و قدم بر خشت خیابانها شهرت نهادند و به تو دستور میدهند و ناجوانمرانه فخر میفروشند … تراژدی زمانی است که گله گله احمقها را متحرک در خیابان میبینی که از حماقتشان لذت میبرند و با خود میاندیشند که چقدر از دیگران بهترند و دیگران حتی لیاقت لیسیدن کفشهایشان را هم ندارند … .. در کشور من تراژدی زمانی شکل میگیرد که خانواده ایی چند نفره در داراب فارس همگی خود را با مرگ موش میکشند و از اخرین سرمایه خود یعنی حق خود را کشتن بهرمند میشنود و تو از شنیدن داستان این تراژدی هرگز احساس لذت نمیکنی .. در کشور من تراژدی یعنی حکومت هزاران ساله خرافه و افکار شیطانی با تن پوشی از خوبی و مهربانی بر ذهن و روح مردم … در کشور من ..تراژدی یعنی مرگ صدها جوان در دفاع از ناموس وطن در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح و سپس استفاده از پول و مقام ، آینده و آغوش گرم زنان زیبا برای کسانی که در زمان جنگ در جیب پدران محترمشان مخفی شده بودند …. در کشور من تراژدی یعنی سوءاستفاده از فقر مالی دختران جوانی که مجبورند کار کنند تا کمک خرج پدران تنگ دستاشان باشند …. در کشور من تراژدی یعنی سوءاستفاده از محرومیت انسانها از طبیعی ترین حقوقشان که این نه سیاسی بلکه ذهنی است و تعریف شده با استفاده از سلاحی به نام تقدیر چنین بود … در کشور من تراژدی یعنی جمعیت هفتاد درصدی که مطابق آمار در زیر خط فقر زندگی میکنند ..در کشور من ..تراژدی یعنی آرزوهای سرکوفته و سرخوردگی ها هزاران هزار جوانی که به حکم زمان نامناسب ، مکان نامناسب ، تبدیل به موجوداتی شدند سرشار از کمبودها و عقده ها … تراژدی کشور من یعنی دانشجویانی که مرگ بر هلند و دانمارک سر میدهند و قصد صعود بر دیوارها و برپایی دوباره نمایش نامه لانه جاسوسی را دارند تا آینده را برای خود تضمین کنند … تراژدی کشور من سرشار از داستانهایی است که نه تنها از شنیدنش احساس خوبی ندارید که حالت تهوع به شما دست خواهد داد …تراژدی کشور من حکومت خرافه و شیطان به جای انسانیت بر روح و ذهن انسانهاست … کشور من سرزمین تراژدیهایی است که در پایان با شنیدن یا خواندنش دچار یاس میشوی … کشورمن سرزمین ترازدی انسانهایی است که تنها گناهشان برای تحقیر شدن و زیر پا له شدن فقرشان و جایگاه اجتماعیست که خود در تعیین و انتخاب آن نقشی نداشتند …. سرزمین من دیگر جای نقالی تراژدی رستم و سهراب نیست … اینجا جایگاه تراژدی مردانی است که برای بقاء ، اعضای بدنشان را به حراج گذاشته اند …  اینجا تراژدی  یعنی سرهای سرگریبان  و چشمان سرشار از غم پدران دست خالی در شبهای سال نو ست که شرم خجالت اقیانوس چشمانشان را متلاطم مینماید و هر شب گوشه ایی خلوت شاهد اشکها و رازها و نیازهای این بزرگمردان شرمنده است که نتوانستند تن پوشی هرچند نیم دار و …برای تنها بهانه هایشان جهت ادامه این زندگی سراسر نکبت ، تهیه نمایند … ترازدی سرزمین من با همه جا متفاوت است …تراژدی سرزمین من لعبتان تا بنا گوش نقاشی شده ایست  که از احساس داف بودن گرمای خاصی را زیر پوست احساس میکنند و گدای چشمان هوسران شکارچیان خیابانهای شهرهای کشورم هستند …تراژدی کشور من …تیراژ نهایتا دو هزار جلدی کتابهای متنشر شده در کشورم میباشد …تراژدی کشور من … تراژدی کشور من …داستان شوربختی مردانی است که درد را مشناسند و سرنوشتی چونان پرومته دارند …. تراژدی کشور من داستان سوگواری برای مرگ اندیشه ، مرگ احساس ، مرگ انسانیت و ظهور و قدرتنمایی خرافه ها ، کهنه پرستیها و حکومت شیاطین دو پا بر زمین است فردا نوشت : این نوشته های لسان های بیگانه نه مخاطب خاص دارد نه هیچ چیز دیگر ..تنهاچیزی که دارد این است که فحش نصیب جمع اورنده نمی نماید و تمرینی است برای فراموش نکردن  … لطفا ذهنتان منحرف نگردد تا بعد وقتی میگم تا بعد هستم …