دیروز صبح زنگ زدم به دانیل که من دارم تقویم و نان مصا میخرم تو هم میخوای ؟ که دانی اوکی داد و برای موعد پسح یک بسته نون برای دانی بهمراه تقویم و شماره جدید مجله بینا خریدم البته چون برای مامی هم یه بسته نون خریدم .. بعد هم با دانی رفتیم خونه مامی که نون رو بدم .. این موعد پسح هم داستانی برای خودش …. میگن چون يهوديان هنگام خروج از مصر فرصت كافي براي تهيه خمير مناسب جهت پخت نان نداشتند، ناگزير از خميرِ ترش نشده - فطير- استفاده كرده، نان فطير ساختند كه در زبان عبري «مَصـا» نام دارد و يهوديان در اين عيد تنها مجاز به استفاده از آن - و نه هيچ نان ديگري- هستند. از اين رو، «عيد مصاها» ناميده شد. قوانینی هم داره که مثلا بایدبرابر فرمان صريح پروردگار در تورا، يكي از مراسم يادبود خروج از مصر، پاكسازي محل زندگي هر يهودي از مواد حامص است كه پيش از فرارسيدن ايام موعد پسح انجام مي شود. «حامِص» به معناي خمير (انواع گندم يا جو) وَرآمده يا هر چيزي است كه از آن تهيه شده يا حتي حاوي اندكي از آن باشد. استفاده يا نگاهداري مواد حامص در ايام پسح به هر مقدار ناچيز هم كه باشد، گناه به شمار مي آيد. لذا تا پيش از فرا رسيدن شب چهاردهم نيسان، لازم است كه همه نقاط خانه را از وجود مواد حامص پاك كرد. هر گونه كاربرد مواد حامص كه در ايام پسح در اختيار فرد يهودي بوده، حتي پس از گذشت پسح نيز ممنوع است. ظروف مورد استفاده در پسح بايد از هرگونه آلودگي با ذرات حامص پاك شوند.
بهرحال توی خونه مامی اینا ..مامی سعی میکرد یه جوری از دلم دربیاره ..داستان برمیگرده به دعوای دو هفته پیش من و باب … خوب من و باب با هم برگشتیم … با این تفاوت که من به هزار و یک دلیل مجبور شدم سریع زندگی کردن توی ایران را یاد بگیرم ..ولی بابی تنها چیزی که یاد گرفت …پیاده روی توی مسیر کنیسا به خونه بود … یه جایی هم رفت سرکار که خلاصه بعد از دو روز اومد بیرون چرا ؟ چون با اونها غذا نمیخورد … حرف نمیزد …خلاصه …داستانی داشت و برای مدت سه سال اون توی خونه خودش رو حبس کرده و نهایتا توی جشنها یا موعدها میره کنیسایی جایی اهان …پارسال یه بار هم توی تور کاشان گردی انجمن حضور بهم رساند و منتی بر سر همه اهل کتاب گذاشت … دنیای باب با دنیای من زمین تا اسمون فرق میکنه …من الیانسی و پاگالی هستم اون یشیوایی .. من انتی رلیجن و اون کاملا و بشدت مذهبی .. و نکته اینجاست که اون توی یو سی ال ای درس خونده و اینهمه خرافاتی هستند ولی من کلا از بیخ عرب تشریف دارم … یعنی اون کتابیه من گوشت و خونی … خوب تفاوتش رو یه یهودی خیلی خوب میتونه درک کنه …اون روز من رفتم خونه دیدم بابی کلی اسباب اثاثیه بسته …در حالی که نگاهی از تعجب به تمام بند و بساطش انداخته بودم ..پرسیدم حضرت اشرف کجا تشریف میبرن …یه نگاه بهم کرد و خندید …دعوتم کردن شیراز میخوام به دو نفر تورا یاد بدم …. عالیه بلاخره منت سر افتاب گذاشتی که جمال مثل ماهت رو ببینه …خیلی خوبه بابی .. عالیه …اینطوری این کهالت از تنت میزنه بیرون … خیلی خوبه .. ..در همین حین که داشتم چای گلاب رو میریختم توی خندق بلا ..چشم افتاد به یه تشک توی وسایل بابی … یه جرعه چای را در کمال ارامش نوشیدم و از جناب مستر باب سئوال اخذ کردم ….ببخشید این تشک اون وقت قاطی این جهازت چیکار میکنه …. یکی از اون لبخندهای دختر کشش رو تحویل من داد ..خوب میدونی ما یهودیهای کاشری هستیم اگر جایی میریم خوب نمیدونیم اونجا کی خوابیده بوده …شاید اون یارو …. ….اینجا بود که دقیقا سیک های ذهنی من کمی قاطی نمودند و گفتم … خوب قبلا یه ادم خوابیده …فکر نمیکنم هیچ هتلی توی ایران به خوکها یا سگها یا حیوانات اهلی و یا غیر اهلی دیگه اطاق بدن … میدن … کمی مکث کرد ..بعد گفت خوب من هتل نمیرم .. گفتم خوب کجا میخوابی توی چهارراه عفیف اباد ؟ گفت نه میرم خونه همین بن عبری ها … خوب میری خونه یه بن عبری بعد داری تشک میبری ؟ خیلی حق به جانب گفت اره مگه چیه ؟ مگه چیه …لئوناردو داوینچیه … یعنی چی این کارها ..درجه داغ کردنم داشت به حدود منطقه قرمز نزدیک میشد … خوب اره ما کاشریم وخودت بهتر میدونی یه لوی کاشر خوب باید خیلی چیزها را رعایت کنیم …اهان بله یادم نبود …چرا مزخرف میگی ..یعنی یه ادم کاشر نباید بره هتل اگه میره باید با خودش تشک ببره ؟ یعنی منی که نصف عمرم توی هتل ها خونه های دیگران گذشت چیزی از کاشر بودن ، خدا-وند 0 نمیفهمم فقط تو میفهمی ؟ تو رو هشم دست بردار …تو توی ال ای بزرگ شدی …اگه تمام عمرت رو توی غار هم بودی نمیتونستی اینطوری فکر کنی … دنیا عوض شده … کسی برای این مزخرفات تره هم خورد نمیکنه … ما داریم توی قرن بیست یکم زندگی میکنیم ..اونوقت تو داری چیزی هایی رو میگی که میشد توی زمان هیتلر توی المان شنید … میدونی این رفتار احمقانه و خرافی گونه حداقل از مایی که یه زمانی صابونهامون روتویبازار میفروختند بعیده … با عصبانیت گفت ..چی فکر کردی همه مثل تو کافر و لامذهیند؟ تو مقصر نیستی الیانسی هستی …همه میدونن الیانسی حتی تورا نمیخونن گوشت خوک میخورن و خیلی کارای دیگه ..خنده ام گرفت ..اره من هستم ولی بیشتر از تو برای چیزی که هستم کار کردم ..تو چیکار کردی …موقعی که داشتی مغزت رو توی یشیوا با مشتی مزخرفات پر میکردی من داشتم برای همین چیزی که تو میگی کار میکردم … تو داری مزخرف میگی …خنده داره …میفهمی ..خنده دار .. این نژاد پرستیه … توهین به شعور ادمها … تو داری به من توهین میکنی … تعجب کرد ! به تو ؟ اره به من ..چون نصف ادمهای که میشناسم خیلی از رفیقهای من ، خیلی از کسایی که توی این مدت کوتاه باهاشون اشنا شدم بهشون توهین میشه اونهم از طرف تو و با این تعریف تو داری چرت میگی … میدونی تو برده خرافاتی …ادمهایی مثل تو هستند که گند میزنن به همه چیز…شروع کرد مثل همیشه ..اره تقصیری نداری ..تقصیر غذاهای غیر کاشری که میخوری .. گوشت غیر کاشر .. تو تقصیر نداری شباتهاهم که هیچی .. حتی کنیسا از روی رودربایستی با مامی میری ..اره حق با توئه من کنیسا از روی رودربایستی میرم خیلی از وقتها شباتها هم کار میکنم ولی فسیل نمیشم …تو با این کتابها لعنتی خودت رو فسیل کردی ذهنت خشک شده ..نمیتونی ببینی دنیا داره میره جلو …اگر توی این کشور مشکل داری ..هیچی کاشر نیست خوب برو جایی که همه چیز کاشره … چرا اینجا خودت ازار میدی ..برگرد یشیوا … ..من توی جایی که هیچ کس رو نمیشناختم جا افتادم و الان خیلی ها رو میشناسم …دارم توی جایی که متعلق به اونجام کار میکنم ..ایده میدم ..میفهمی … مهم نیست چطور ..ولی خونم که عوض نمیشه ، میشه ؟ ولی تو چی ؟ چی کار کردی ؟ هان …چیکار کردی ؟ یه گوشه نشستی و بعد از سه چهار سال تازه داری میره شیراز .. خوب روش فکر کن …..کمی صداش بلند شد … تو که از من نژاد پرست تری ..پست افغانستاننت من میگم این دستور خدا-ست…اینکه ما کاشر زندگی کنیم …..برو. بابا گوش کن …من در مورد افغانیها چیزی که گفتم این بود ..این ادمها خوبن بدن هرچی هستند برن توی کشور خودشون .. اینجا خیلی مشکل داریم … بخشی از مشکلات ما اونهان … میفهمی …این نژاد پرستیه ؟ خوب هستم … ولی نمیگم کسی نجسه … تو اینو میگی دوست من…. اونهم کسی که توی ال ای درس خونده بزرگ شده … من خیلی از دوستهام سیاه چینی تبار ..داگو و از همه مذاهب و نژادهان …تو علی رو دیدی ..اون یه عربه الجزایری …سلفیه …ولی ما باهم رفیقیم ..میفهمی همین الان حاجی از بهترین دوستهای من توی ایرانه ..ولی تو چی … تو هیچ وقت رفیق نداشتی ..داشتی … مینا رو دیدی یادته اونشب که از کنیسا اومدیم بیرون اون رفیق منه … میفهمی …پای من توی رفاقت وایستاد .. میفهمی .. اسماعیل ..دانی و خیلی های دیگه رفیقهای من هستند ..امیر زرنگار ..میفهمی ..من ادم عوضی و لامذهبی هستم درست … قبول ولی حداقل دوتا رفیق دارم که دلشون برای من تنگ بشه …من میرم جهنم قبول ولی تو که میری بهشت کسی محل سگم بهت نمیزاره …
اره ..اما من کی گفتم اونها نجس هستند ..من میگم شاید کاشر نباشه ..همین .. من نگفتم کسی نجسه …من فقط به دستورات خدا-وند عمل میکنم..برای همین تنهام …برای رسیدم ادعونی باید ریاضت بکشی ..سختی بکشی امتحان بشی … خنده ام میگیره …اره؟ خدا-وند تو اینها رو میگه …. شت … میزنم از خونه بیرون ..این میگرن لعنتی هم دوباره شروع شده …. خدا-وندی که اینطوری حرف بزنه و اینطوری دستور و تبصره و بند صادر کنه باید بره بمیره .. ….بیچاره ادعونی .. گاهی برداشتهای اشتباه و ذهنی مخلوقاتش چه افتضاحی به بار میاره … بیچاره ادعونی ..این روزها چقدر احساس خستگی میکنه ..میگرنم دوباره شروع شده ..
تا بعد ..
میگم تا بعد هستم ..
UncategorizedApril 13, 2008 1:05 pm
Comments »
The URI to TrackBack this entry is: http://ericjew.blogsome.com/2008/04/13/p83/trackback/
No comments yet.
RSS feed for comments on this post.
Leave a comment
Line and paragraph breaks automatic, e-mail address never displayed, HTML allowed: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <code> <em> <i> <strike> <strong>
