دیروز داشتیم با محسن کنت و مارک مهمانهای چینی و کانادایی شرکت رو میبردیم برای شام رستوران سنتی فرشته …. قبل از ورود به ولیعصر توی ظفر محسن فتوا صادر نمودند که دسته گلی بخریم و احیانا اگر خانم متشخص و زیبایی دیدیم توی خیابان با مرکب گران قیمت ازش خواستگاری کنیم خلاصه از جایی که اسب نقره ایی گران قیمت چند روز میشه که در زیر رکاب ما قرار دارد؛ فلذا دیدیم زمان برای خواستگاری از یک لیدی متشخص و های کلاس .. دارای شغل بسیار سخت و دشوار …بابام پولداره…. بسیار مناسب است … بعد از خرید یک دسته گل از گلفروش خیابانی به قیمت ۲۰۰۰ تومان در خیابان ولیعصر به طرف بالای پارک وی حرکت نمودیم در ابتدای خیابان ولیعصر مارک دوست کانادایی ما که او نیز استین ها را بالا زده بود و در این تلاش صادقانه و فی سبیل الله ما را همراهی میکرد تا مصداق بارز آیه شریفه ای هل من ناصرا ینصرو باشد … با هیجان خانم بسیار وجیهه و محترمه ایی را نشان مان داد که تشخص ؛ متانت ؛ کمال ؛ ادب ؛ شخصیت بالای خانوادگی ؛ تدین ؛ تواضع (( با اجیل تواضع اشتباه نشود )) فروتنی ؛ خلوص ؛ زن زندگی بودن ؛ از هر اانگشت هنری فوران کردن ؛ و قیس علی هذا …از سر و روی خودش و بی ام وی سری سه یا پنج سفید رنگش میبارید … برای لحظه ایی این بانوی مکرمه وجیهه نگاهی به ما انداخت و لبخندی باقلوا در مایه های ژوکوند تحویلمان داد که با دیدن دندانهای صدفی زیبایش جان از کالبد همه ما داخلی ها و خارجی ها به بیرون پرواز کرد … اتمسفر هیجان اوری بر فضای ماشین مستولی شده بود …مارک و کنت با اینکه متاهل بودند و طوق بندگی فرشته ایی در بلاد خودشان را به گردن داشتند لیکن بخاطر اینده و خوشبختی دوست ایرانیشان بسیار سرخوش و مشعوف گشتند و از اینکه میدیدند هما و طوطی و سیمرغ و خلاصه همه پرندگان و خزندگان جک و جانورهای  سعادت به پر و پای ما پیچیدند ؛ بسیار دلخوش بودند و احساس خوشبختی میکردند … در خیابان فرشته در نزدیکی سفارت ناگهان محسن شیشه را پایین داد و اشاراتی بر این زیبا صنم دلبر ماب داد او نیز با لبخندی فتان که دل و دین و عقل و هوش میربود شیشه را پایین داد و فرمودند : جانم …!!! محسن به حقیر سراپا گناه اشارات نمودند و گفتند ..بانو این دوست ما تازه از سفر فرنگ برگشته اند و زبان مادری را مسلط نیستند ولی ….. قصد ازدواج دارند و میخواهند این دسته گل را به رسم یادبود  تقدیم نمایند و من هم بهترین لبخندی را که بلد بودم زدم و مثل ببخشید گاو به این عروسک چینی خیره شدم ..در همین زمان فرشته اسمانی ویلان سیلان در زمین دگر باره لبخندی دیگر ما را مهمان کردند و فرمودند خواهش میکنم  ما همینجا زندگی میکنیم کنار سفارت …. برای ثبت در تاریخ کنت سریع تقاضای گرفتن عکس از بانوی محترمه مکرمه کردند که بسیار مقبول افتاد و کنت همه ابن الوقت هفت هشت تا عکس انداختند برای ثبت در تاریخ …. در ادامه من در جمع گفتم …اگر این عرابه گرانقیمت ۱۴۰ میلیونی در زیر رکاب ما نبود این بانوی مکرمه حتی مستراح خانه اشان را نیز برای تخلیه تحویل ما نمیداد و ظرفی پشگل نیز بارمان نمیکرد …
تکبیر …
مرگ بر امریکا
مرگ بر اسرائیل ..
دورود بر همکاران ما در واحد فنی …
مرگ بر خارج نامرد …
 
گاهی وقتها زندگی مثل س ک س ی میمونه که بهترین لحظه اش وقتیه که تموم میشه …مثل مهمونی که از روی اجبار داری غذا میخوری و همش منتظری مراسم شام تموم شه …
این سردرد لعنتی هم که ول کن معامله نیست … شدم حکایت مردی که عزرائیل توی ایران دید اومد فرار کنه رفت هند عزرائیل بهش گفت توی هند باید جوونت رو میگرفتم ممنون که اومدی …
تا بعد
میگم تا بعد سردرد دارم