اپیزود داخلی.کافه. یک روز معمولی
گالو نشسته پشت پنجره.مارسل اون ور روی یکی از میزها وایساده و داره یکی از پست های المانیت رو می خونه و زیر لب غر می زنه…کافه خالیه..روی دو تا از میز ها فنجون های قهوه های نیم خورده به چشم می خوره. تا شب که اومدیم جمعشون کنیم.
(این دیالوگ ها ترجمه شده…)
مارس: نوشته های خاکستری….
گالو: مارس از صبح این بار چهارمیه که داری اینو تکرار می کنی…
مارس:بعد از مدت ها اخیرا رو این دیوار یک چیزی واشه خوندن که به درد من بخوره دیده می شه…ولی …
گالو: thats your fault….تو خودت هیچ وقت نخواستی فارسی یاد بگیری…
مارس: فایده ای نداره پیرمرد….فرض کنیم من فارسی یاد بگیرم وقتی نمی تونم منظورم رو به فارسی برسونم ….چه فایده ای داره….زبون الکن و بی خودیه…
گالو: خوب اگه یاد می گرفتی شاید می تونستی بیشتر لذت ببری…کم کمش همیشه می تونستی چیزی واسه خوندن رو اون دیوار پیدا کنی…یا حداقل با چند نفر تو کافه صحبت کنی…تو هنوز جوونی مارس…و هنوز می تونی امیدوار باشی که مشتری های کافه برات جذابیت داشته باشن…و چیزی ازشون یاد بگیری…
مارس: من که بین اینا هیچ چیز جالبی نمی بینم….که حتی دلم بخواد برم باهاشون حرف بزنم…یا بهشون نزدیک بشم..یا حتی نوشیدنی دعوتشون کنم.اون یکی هم که تو اینا خوب بود…
گالو: هی مارس…تو هنوز اون قدر جوونی که نمی تونی خوب به داستان نگاه کنی…همه اریک نیستن …از همه نمی شه توقع داشت مثل اون با ما باشن…رفیق باشن…یا حتی ما رو درک کنن…
مارسل میاد به سمت اشپزخونه…در یخچال رو باز می کنه. بعد دوباره می بنده…و یکم تو گنجه ها نگاه می کنه…
مارس: همه اش شیرنی…قهوه…چایی…کیک…هیچ چیز خوشمزه ای اینجا پیدا نمی شه….این دختره هم هیچ هنری نداره….من از اول هم به اریک گفتم که به جای این بچه یک اشپز معروف استخدام کنه…تا با غذاهای خوب و خشمزه هممون رو تحت تاثیر قرار بده….هوم….
گالو: به فکر خودت باش مرد….خوب نیست تو این سن چیزهای چرب بخوری…ترز هم در حد خودش خوبه…همین قدر که سعی می کنه خوب باشه کافیه…من باهاش خوبم..
مارس: پیرمرد تو تحت تاثیر شیرنی هاشی…وگرنه …..
یکی بی مهابا میاد تو کافه… با اومدنش مارس و گالو ساکت می شن.به سرعت می ره سمت دیوارشمالی…چند دقیقه مکس می کنه…نوشته ی جدید رو پیدا می کنه…همون جوری سر پایی می خونه و یک چیزی روی یک کاغذ می نویسه و می ندازه تو جعبه نظرات و به سرعت از کافه خارج می شه…
مارس: من در عجبم اینا چه جوری به نوشته ای که زبونش رو نمی فهمن نظر می دن…برام جالبه…شایدم بلدن..
در زیر زمین رو باز می کنه تا از پله ها بره پایین…
گالو: کجا می ری؟
مارس: زیرزمین..
گالو: اون پایین چه خبره؟
مارس: هیچی دارم چیز می زامو جمع و جور می کنم
گالو:می خوای بری؟
مارس: فعلا نه…اما خب شاید یک روزی برم..
گالو:هوم…و به بیرون نگاه می کنه
مارس: بالاخره اریک شاید مسولیت یک پیرمرد رو قبول کنه…ولی من …زیادی هنوز جونم…من توقعی ازش ندارم…هر وقت بگه می رم…
گالو: ولی هم من…هم تو…جایی نداریم که بریم….
مارس: شاید نداشته باشیم…ولی من به سرزمینم فکر می کنم…یعنی اخیرا به سرزمینم فکر می کنم…
گالو: تو سن تو همیشه حس ماجراجویی وجود داره…
مارس: من تا اخر عمرم نمی تونم اینجا بمونم و هر روز به نوشته هایی خیره بشم که از اکثرشون چیزی نمی فهمم…باز قبلا شبا یکم با اریک گپ می زدیم…اما حالا…
گالو: تصمیم نداری اشتی کنین؟
مارس: بهش فکر می کنم…شاید یک موقعیت خوب…
و در پشت سرش می بنده…و از پله های می ره پایین
نما داخلی..گالو پشت پنجره با یک شیرنی شکری…(این همون شیرنیه که قایمش کرده بود…)
و برفکی که صفحه تلویزین رو پر می کند…
تا بعد
میگم تابعد هنوز هستم
