نامه ايی به نرگس حيدری

نرگس عزیزم . سلام . امیدوارم همیشه خوب و خرم باشی . مرا ببخش بخاطر این ارزوی مسخره ؛ چون میدانم دختری مانند تو هرگز دیگر رنگ خوشحالی را نمیبیند . نرگس جان نمیدانم ؛ ولی میگویند آن بالاها جایی پشت ابرهای همیشه سیاه تهران که گویی از غم صحنه هایی که میبیند میخواهد ببارد ؛ چیزی وجود دارد که خدا مینمامندش … انها میگویند این خدا خیلی مهربان است ولی وقتی من به خیانهای شهرمان و سایر خیابانها نگاه میکنم و تصاویر عروسکان بزک کرده را در کنار تصاویر دستهای تو قرار میدهم چیزی نمییابم که نشان از مهربانی خدا داشته باشد که هیچ ؛ حتی نشانی از حضور خودش نیز نمیابم و… نرگس جان میدانم دردی بزرگتر از نداشتن صورت زیبا ؛ دردی است که فقر مفرط مینامندش که میتوان ان را از دیوارهای کاه گلی خانه های روستایتان حس کرد … نرگس جان تو بزرگ میشوی و همیشه به این فکر میکنی چرا در ان لحظه شوم تو در کلاسی بودی که به هر دلیلی که فکر کنی ؛ یک بخاری خوب نداشت تا تو به این روز دچار نشوی … نرگس جان تو همیشه از خودت میپرسی چرا کلاس کوچک شما که دیوارهای ان فقر مفرط و مظلومیت مداوم نرگسها را فریاد میزند بخاری نداشت در حالی که نرگسهایی هستند همسن تو که بزرگترین مشکل زندگیشان رنگ گوشی تلفن همراشان است … تو از خودت میپرسی چگونه است که کشورم نفت میفروشد و گاز حراج میکند ولی تو وقتی صورتت را در اینه میبینی از خودت شرمگین میشوی …
نرگس جان تو هرگز تنها نخواهی بود .. چرا که هر چهار سال یک بار مسئولین در زمان انتخابات به یادت خواهند بود و به تو خواهند اندیشید …. زمانی نیز رقبای سیاسی برای کوبیدن همدیگر تورا علم خواهند کرد … همچنین میتوانی امیدوار باشی که روشنفکران مونث هموطن تو در حالی که هفت قلم خود را اراسته اند و در کنار جاست فرندها و بوی فرندها و نمیدانم چی فرند هایشان در کافی شاپهای مرکز خرید گاندی نشسته اند یا اگر آغا باشند … مقداری خر مهره به خود اویزان کرده اند و ریشها و پشمهایشان را نتراشیده اند و در کنار سیمین تنان روشنفکر مشغول بحث در مورد تاثیرات اکس خوردن در افرینش هنر های تصویری داد سخن میدهند شاید .. برای دقایقی به تو نیز بیاندیشند … و شعری برایت بسرایند و قطره ایی مروارید در غالب اشک برای تو بفشانند … چه فذاکاری از این بالاتر ….
نرگس روزهای سختی میاید … نمیدانم به کدامین جرم و گناه باید تاوان پس بدهی ولی بهرحال شاید روزی همدیگر را دیدیم و تو از خودت برایم گفتی … از زخمهایت … از دردهایت و از این که چرا کلاس کوچک شما بخاری نداشت …
نامه ایی برای دانش اموزان کوچولوی مرودشتی که به این روز دچار شدند … بخاطر اتش گرفتن بخاری کلاسشان …..
از قدیم گفتند ایرانیان ملتی هستند که دانش را حتی در ثریا میجویند ولی نگفتند ایراینان با صورتهای سوخته باید دانش را بجویند …..
تا بعد …..
وقتی میگم تا بعد ….. ول کن مهم نیست




