UncategorizedDecember 31, 2008 7:30 am

میدونی خیلی دپرسم … از روی بی حوصله گی نگاش میکنم … تازه یک سالی میشه از استرالیا برگشته …هشت سالی توی استرالیا زندگی میکرده …تنها خاطره خوشش اینه که چند زمانی یه دوست پسر عرب داشته که لوله کش بوده … حالا ما چطوری این شازده رو میشناسیم ..بعد از رفتن یکی دوتا از کارمندها ، جاشون یکی دوتا کارمند جدید اومدن توی کارخونه …به اصطلاح دارند کار میکنن ولی بیشتر وقتشون به دلبری از اقای رئیس میگذره .. هر ادمی برای زندگی در این دنیا یک سلاحی داره … ایشون یکی از کارمندهای جدید هستند در کارخانه … و حالا دارند برمیگردن ..شب ..سکوت .. ماشینهای عبوری ..نور چراغ ماشینها .. میدونی ..هیچی ..ادمها کشته میشن … مادرها فرزندشون رو از دست میدن و تو چه ابلهانه نگران این هستی که در مهمانی باغ کرج پسری دستات رو گرفت و تو ابله رو به رقص دعوت کرد و تو نپذیرفتی .. و زدی تخت سینه اش …وای تو چه شجاعی … حتی شجاع تر از ادمهای توی نوار غزه که تنها دلیل اینکه دارن کشته میشن اینه که یک سری صورت پوشیده یا موشک میزنن به شهرکها ..یه سری دیگه دستور بمب باران این نوار باریک لعنتی رو توی یک سرزمین نفرین شده صادر میکنن.. چیزی نمیگم و این استرالیایی یه روند حرف میزنه … داریم برمیگردیم تهران ..ازش یه سئوال ممنوعه  میپرسم ..چند سالتونه ..میگه ٣٠ سال …ولی باید بیشتر داشته باشه …به قیافه اش نمیاد اینهمه احمق باشه .. دارن بحث خواننده ایی رو میکنن به نام بنیامین …چقدر دلم میخواد این بچه نوحه خون مزلف رو که یهو دچار استحاله فرهنگی شده و تبدیل به خواننده پاپ گشته رو بزارم کنار دیوار … مغز پوکش رو با سرب پر کنم … به دوستم میگم منو جلوی خونه پیاده کن ..مسیر این استرالیایی ترشیده بعد از منه ..حدودا یک خیابون بالاتر ..اینهم از عجایب روزگاره … میدونی تابحال به این فکر کردی که درد من از غزه سه تا است نه یکی ؟؟!!؟؟ با تعجب نگاهم میکنه … منظورتون چیه ؟ غزه ..غزه میدونی کجاست …داره البالو خشک میخوره … اره ..خیلی دلم سوخت ..برای این بچه ها ..واقعن این اسرائیلی ها خیلی اشغال هستند الکی دارن میکشن …

اره میدونم اسرائیلی ها و همه اونهایی که به مشت فلسطینی بیکار کلاشینکف و ار پی جی هفت میدن تا بزنن توی شهرکها و به اصطلاح ١۶ تا صهیونیست رو که رفتن مدرسه بچه هاشون رو بیارن  …رو بکشن .. نتیجه این حماقت بشری توی جایی که سگ طاقت نمیاره میشه اینکه اتفاقی میافته که میشه هلوکاست ما … زمانی که دانشجو بودم یک طرح ۵٠ صفحه ایی دادم مبنی بر تشکیل کشور فلسطین در بخشی از این سرزمین نفرین شده … طرح من بی نقصه ..موی لای درزش نمیره ..بهترین نعمت برای تمام دنیا با توجه به شناخت از تاریخ و فرهنگ عربها … چی شده ..نمیتونم درک کنم ..نمیتونم فکرم رو متمرکز کنم ..اسرائیل داره توسط مشتی بی سواد احمق اداره میشه … اینها از کجا پیداشون شد… احمقانه است …شاید حرف یکی از اساتید سابق درست بود که روزی دلمون برای گلدا مایر تنگ میشه ..بانوی پولادین .. ولی حالا داریم یه مشت زن و بچه رو به خاطر انتقام از مشتی عرب پا پتی میکشیم که یه مشت غربتی توی دنیا راه بیافتن و مرده باد زنده باد کنن … احمقانه است …تازه اینهمه مادر هم عزا دار بشن …نه این حرفه ایی نیست ..اینها سرباز نیستند …. قرار نبود اینطوری بشه … نزدیکی خونه درست جلوی پارک ساعت ٩شب پیاده شدم …یه نگاه توی پارک انداختم و …بله رفیق من جای خودش بود … سرم رو کردم توی ماشین …یه دقیقه بیا پایین … دختره بدبخت ترسید شاید… نمیدونم فکر کرد میخوام ریپش کنم … یا …اومد پایین ..انتهای پارک رو نشونش دادم ..گفتم اون برامدگی رو میبینی ..گفت اره ..چیه ..گفتم اونجا یه نفر میخوابه …یه جوون …. میدونی سواد داره …یعنی درس خونده …فقط شانس نداشت … توی پارک جلوی پنت هاوس من …یک نفر میخوابه …هرشب حتی وقتی بارون میاد یا برف ..میره زیر پلت های دیوار کنار پارک … اولین بار که دیدمش به نظرم دیوانه اومد ..دوتا سه تا پتو توی کیسه گونی داشت …اونها رو میزاره توی اطاقک نگهبانی پارک شب میاد میگیره توی پارک میخوابه …میدونی خانم ن… فاصله تو و نگرانی های احمقانه تو امثال اب گریپ فروت خورهای احمقی مثل تو که به جیب نازنین حضرت ددی مینازند با این بیچاره مفلوک بی کس کار که فلسفه اروپایی رو خیلی خوب میشناسه فقط یک چشم بهمزدنه …و تفاوت تو و بچه های بدبختی که توی غزه کشته میشن یا توی شهرکها و بعد همین شهرک نشینها از سوی تلویزیون ایران با نام صهیونیست معرفی میشن که به هلاکت رسیدند (( پارادوکس جالبیه بچه های غزه به شهادت میرسند و بچه های شهرک نشینها صهیونیست هستند و به هلاکت )) اینه که تو شانس اوردی و اینجا بدنیا امدی و دوباره شانس اوردی که بابات یه ترکه که با شارلاتان بازی از پیکان به بی ام و رسیده ..حالا تو انگشت کردی توی ماتحتت و میخوای به زندگی مستقل ادامه بدی … و اونها شانس نیاوردن مثل خیلی های دیگه توی همین کشور و تنها و بی کس کار و بدبخت بدنیا اومدن همین … پس لطف کن و خفه شو …

نتیجه اخلاقی : امروز مثل سگ هار نگاهم میکرد و دیگه از لبخند خبری نبود … رفیقمون زنگ زد دیشب جلوی پارک چی به این گفتی تا سر خیابونشون مثل سگ تیرخورده بود …

من در مورد غزه اینطوری فکر میکنم …اولا کشتن بچه ها تحت هر شرایطی در چهارچوب قوانین حرفه ایی سرباز ها نیست .. دوما ..تلویزیون ایران لطف کنه و از هر دو طرف تصویر نشون بده … و در نهایت همه مشکلات چه مشکلات اسرائیل و چه مشکلات قلبهای رئوف دنیا در این روزها که ادم متعجب میشه اینهمه انسان دوست در دنیا هستند و فقر و فحشا و کثافت داره از در دیوار کره ابی رنگ ما بالا میره ، با تشکیل یک کشور عربی به اسم فلسطین حل میشه باور کنید….

در ضمن کاش میشد تصاویر و حرفهای او طرف رو هم شنید .. بعد بهتر میشد قضاوت کرد …. الان نمیتونید قضاوت درستی داشته باشید .. ولی ..بهرصورت برای این حیوان دوپا از هر ایین و مذهبی بخاطر حماقتهاش متاسفم ..فرقی نمیکنه ..اسرائیلیش فلسطینیش ..عربش ..ایرانیش … امریکاییش ..

راستی …یه فیلمی دیشب دیدم یعنی به اجبار …مال یک کارگردان شهرستانی بود که انتهای اسمش چیزی شبیه به سرابی داشت .. اسم فیلم بود در شهر خبری نیست … به نظرم این فیلم باید جایزه سیفون طلایی بگیره ..واقعن احمقانه بود … احمقانه بود.. فیلم به جای خود و مزخرفات کارگردان که با گذاشتن یک ترک در فیلم که از شهرستان به تهران اومده و میخواد پول پارو کنه و مداوم تهرانیها با هاش بد برخورد میکنن … میخواستم از این  کارگردان سرابی بپرسم اره واقعن حق باتوئه تهرانیها ادمهای بدی هستند …اصلا تهران جای خوبی نیست میشه بگی چرا برنمیگردی به همون ده کوره خودتون و از زندگی در کنار همولایتی های خودت در سراب لذت نمیبری … خوب شما میان تهران خیلی از شماها که اب گریپ فروت خور شدین ..هنوز کف کفشتون پر از پشگله …خوب عزیزم تهران بد و تهرانیان بد رو برای خودشون باقی بزار … اجازه بد این تهرانیهای بد و نامرد بی رحم (( در جایی کارگر ترک جلوی یک ساندویچی نشسته نون خالی میخوره و برای نامزدش از مهربانیهای تهرانیها میگه بعد کارگر ساندویچی میاد با مسخره کردن لهجه اش با لگد اون رو از جلوی مغازه بلند میکنه )) با همه این اخلاقهای بدشون زندگی کنن ..تو هم برو تو همون سراب فیلمهای خوب برای همشهریهات بساز اینطوری بهتره نه … اهان این رفیقمون گفت اسم کارگردان خطیبی سرابی یا چیزی شبیه به اینه …

تا بعد

میگم تا بعد هستم هنوز البته غمگین

UncategorizedDecember 25, 2008 8:39 am

آقای دال همسر فرنگی داشتند ولی حالا ندارند . شب جمعه رفتم منزل آقای دال . دیدم سرکار علیه همسر تشریف ندارند سئوال نمود : عیال تشرف بردند ؟ هرچند میدانستم تشریف را که خیلی وقت هست برده اند . آقای دال فرمودند بهتر عرض کردم چرا؟ گفت به علت سگها! هرچند چیزهایی میدانستم ولی میخواستم مطمئن شوم . آقای دال که حالا دیگر اقای دال غمگین بود با غمی سنگین در صدایش فرمودند …زمانی که با مارگارت نامزد شدم  سگ نر او دار فانی را وداع کرد و به سفر آخرت رفت … غمگینش شدم . بیچاره ! نتوانست رقیب را تاب بیاورد و چون فرانسوی بود و روحیه هنری داشت اینقدر غصه خورد تا دق کرد و از دست رفت … بعد از مراسم ازدواج امدیم ایران به منظور ماه عسل بازی … مارگارت دچار نوع خاصی از یاس فلسفی شد چون معشوق در بر داشت ولی محبوب جام شوکران نوشیده دنیا فانی را با پرواز لوفت هانزا به سوی سرای باقی ترک کرده بود. پس دستور چنین بود بایست به فکر جانشین بود. بروی منبر رفتم نصیحتها نمودم که ای عیال محترمه بلوند چشم ابی من …آفردویت هردو جهان در این مکان سگداری عادتی است زشت و ناپسندیده … اگر تیر برقی را در ان ایام به من میدادند با نصحتهای من شطرنج یاد میگرفت و در پی شعار ما میتوانیم میرفت پوزه گاسپارف و آناند را به خاک میمالید ولی به گوش مارگارت نرفت که نرفت .  فلذا شال کلاه نموده به خیابان رفتم و سگی یافتم …سگی ایرانی و زیبا.. از همین کوچه گردها ، اسیران همیشگی خیابانهای کشورمان .. و به این وسیله هم عرق ایرانی خود را نشان مارگارت دادم و هم باری از شانه شهرداری وقت تهران در جهت مبارزه با سگهای ولگرد برداشتم .. همسر فرمودند کثیف است ..بردیم حمام و شستیم و سابیدیم شامپوی گرانتر از شامپوی خود خریدیم برای سگ و ایمان اوردیم که اخر الزمان شده …آخر مگر مشود شامپوی سگ از شامپوی پاوه من گرانتر باشد ؟؟؟ خودمان کارت ملی نداشتیم برایش شناسنامه و پاسپورت کارت ملی اخذ نمودیم … گفت وجشی است ..غذا دادیم و زبان اموختیمش ….اهلیش کردیم و به قول نویسنده کتاب شازده کوچولو با او دوست شدیم … و بدین گونه عیال احساسات پاک زنانه ای اروپاییش را بین ما دو نفر تقسیم کرد . سگ به روال زندگی شرقیش طاقت برنامه منظم بهداشتی را نداشت و هر روز صبح به هنگام برگزاری مراسم حمام روزانه با اواز زوزه ما را همراهی میکرد . هنوز هم نفهمیدیم ..زوزه هایش از سر شکایت بود بیقراری یا خوشحالی و تشکر از اینکه خانواده اش شده بودیم … بانوی خانه در کتابی مطالعات نموده بودند که سگ باید تناسب اندام داشته باشد مانند خودش چرا که درپارکها تهران به هردو نگاه میکنند زشت کسی سگش مانند خودش تناسب اندام نداشته باشد . به این منظور باید سگ را در طول هفته یک روز بی غذا نگه داشت … من روز جمعه را برای ریاضت کشی انتخاب نمودم و مارگارت پنهان از من روز دوشنبه را اما برنامه مسواک و برس موی تن اجباری بود هرروزه … از خوشبوکننده هم برای سگمان استفاده میکردیم و ماشالله حسابی اروپایی شده بود سگمان . برنامه را با نظمی اروپایی دنبال کردیم و در نهایت ..سگ ایرانی ما طاقت برنامه منظم اروپایی را نیاورد و افتاد و …..مرد.

الهه من فرمودند ..واه واه سگهای این منطقه از دنیا چقدر فیس افاده ایی و نازک نارنجی اند … و البته اعتقاد خود حقیر نیز به هفت جانه بودن این طایفه سست شد …

سگ بعدی متعلق به یک آلمانی مقیم تهران بود مرد المانی که داشت از ایران میرفت خانه و اتومبیل و سگش را اب کرد. زنش را نیز سال قبل در تهران دفن کرده بود . سگ تنومندی بود . با تخفیف و رندی ایرانی  به قیمت مناسب خریدمش . تا مدتها رابطه از هیچ نوعی مشروع یا نامشروع برقرار نبود یا اصلا بر قرار نشد . چرا سگ به المانی مسلط بود و فقط دستورات المانی میگرفت… مارگارت به فرانسه و من به فارسی سلیس تهرانی با او ارتباط برقرار میکردیم که او نمیفهمید همانطور که ما زبانش را نمیفهمیدیم . خلاصه به تانی از سایر المانیها سگ یک دنده ایی بود در برابر ما کرلال باقی ماند . در ادا اطوار و زوزه هایش نیز به المانی ها رفته بود بلانسبت … سگ المانی ما در خصیصه ایی دیگر نیز به خودشان رفته بود و انهم عشق دیوانه وارش به موسیقی کلاسیک … زوزه های دیوانه کننده اش در نیمه شب زمانی پایان میافت که قطعه ایی موسیقی یا سوتی با باد شکمی برایش نواخته شود . بیگمان اون نیز مانند هیتلر خدا بیامرز بیمار بود … هوش خدادادی مارگارت در اینجا بار دیگر به فریاد رسید و نشان داد زنان در همه چیز به مردان سر هستند این مردان هستند که جنس دوم به حساب میایند(( با دست دوم اشتباه نشود هرچند بیشتر مردان امروز دسته سوم هستند )) بهرصورت مارگارت کشف کرد سگ بیمار است ..مارگارت اعتقاد داشت این عادت مکروه در قبیله سگان انها را از وظیفه ملی میهنی پارس کردن در شب و رماندان انواع سارقان خصوصی و دولتی  باز میدارد . درواقع بیماری خشونت ذاتی این سگ المانی را تبدیل به نرم خویی عجیبی کرده بود. در هیچ کتاب یا نوشته ایی از سگان موسیقدان نامبرده نشده بود یا سگانی که علاقه وافر به موسیقی داشته باشند ولی به کرات ما شاهد نوشته هایی از برخوردها و اخلاق سگانه موسیقی دانان چیزهایی شنیده خوانده و دیده ایم … به مارگارت گفتم شاید نسب سگ ما به عکس سگ روی بوق گرامافونها میرسد . هرچند سگ ما چیزی از موسیقی سنتی سرش نمیشد ولی مارگارت معتقد بود این حیوان شانس خود را برای حضور در یک گروه کنسرت بزرگ حتی در یک سیرک را از دست نداده است . . سگ در یک روز از خانه گریخت . شاید غیبتش مربوط به امدن یک گروه سیرک خارجی به ولایت ما یا حوصله اش از ماگارت و من سررفته بود … ایا یک انضباط گرایی المانی در کار بود یا ردپایی از عشق ؟؟؟؟

من روی کلمه عشق تاکیر بسیار دارم … با توجه به حساسیت شاعرانه و هنرمندانه سگ المانی ما ، مارگارت اصرار داشت این سگ به حق ناشناسی و چشم سفیدی متهم شود  که البته شد….

سگ بعدی ما انتهای سگ بود… چیزی شبیه به گربه …دوستان فقط هنگام پا بروی دیوار گذاشتنش تشخیص میدادند سگ است .. و البته ما هم یعنی من و زنم او را از موش نگرفتنش از گربه تشخیص میدادیم .. او یک اشراف زاده واقعی بود …باهوش باسواد لوس و البته بی خاصیت … هوش او ارتباط مستقیم داشت با گم شدنش و اگهی دادنهای من در جراید برای یابنده و مژدگانی هایی که از جیب من میرفت … و البته عزیزتر شدنش بعد از بازیافت !!!!!!!!!!

البته گویی سگ ما با یکی از همسایگان فقیرمان گاوبندی داشت … شبی در بازگشت از یک مراسم فرهنگی هنری در تالار وزارت کشور به منظور معرفی برندگان خوش شانس جوائز یک بانک که همگی اتفاقا از دوستان اشنایان خود بانکی ها بودند متوجه سگگربه نمای نیمه جانمان شدیم  که مدهوش بروی زمین افتاده بود و اثار پنجه های یک گربه بی فرهنگ و بی تمدن ایرانی بروی صورتش دیده میشد .. هرچند دانش دامپزشکی سگ ما را نجات نداد ولی این امکان را در اخیتارمان گذاشت سگ بهتری پیدا کنیم .

دوست دامپزشک ما برای تسکین قلب شرحه شرحه مارگارت و برای احترام به دانش دامنه دار دامپزشکی پس از برشمردن خصوصیات 15 سگ قابل تربیت نشانی نوعی سگ را با منت و التفاتی اشکار به ما داد که اگر احدی از آحاد این سگ را میافتیم تا انتهای دوران زندگی از خلق خوشش و مهربانیهایش و تربیت پذیری دیوانه وارش منتفع میشدیم …. این سگ اخری واقعن برایمان گران تمام شد .

خلاصه این سگ هنرمندی بود برای خودش بزرگ و توانا …قدرت خدا سبد به دهان میگرفت میرفت صف نانوایی و قصابی عطاری و بقالی و خلاصه تمامی مردم انگشت به دهان حیران هنرنمایی این سگ شده بود .. اوایل مردم می ایستادند واین خدمتکار باوفا را نگاه میکردند و تحسین … اگر ازار و اذیتی بود از همجنسان خودش بود …

یک روز در یک محفل خانوادگی در حالی که همه جمع بودند مارگارت زیبای من از هنرهای سگمان با مخلطوی از لهجه پاریسی و تهرانی داد سخنها میداد .. برای این سگ ما عزیز است و دوست داشتنی و من حتی از دال نیز بیشتر به او عشق میورزم چون سبد به گردن میاندازد و میرود برای من خرید میکند… بی بی جان گفت این چیزی نیست که نوروزعلی هم یک عمر است  همین کار را میکند (( نوکر خانه بی بی )) مارگارت پاسخ داد ولی سگ من به خوراکی ها در بین راه ناخنک نمیزند و از انها نمیدزد …

بی بی خانم فرمودند این یک حرفی است ..

خلاصه بچه های محل سگ را عاصی کردند …گوشت میوه را از داخل سبد برمی داشتند جایش روزنامه کهنه و اجر میگذاشتند و چند بار نیز قصد داشتند از سگ ماده ما پرده دری کنند که خدا با ما بود وگرنه کسی حوصله پزشک قانونی و شکایت وآژان کشی را نداشت و خلاصه هرروز سگ ما دمغ به خانه بازمیگشت …و بعد روز به روز مارگارت دمغ تر و پکرتر شد …به آقای گفتم پس از اینجا شروع شد … گفت نه داشت تمام میشد . روزهای اخر همه در کوچه با سگ ما کنار امدند و راحتش گذاشتند حتی سگهای ولگرد ولی باز گوشتها و مواد غذایی به خانه نمیرسید …خدمت آقای دال عرض کردم پس سگ دله ایی شده بود …فرمودند …روزی که مسموم شد فهمیدیم … وقتی سگمان مسموم شد مارگارت اینجا را ترک کرد و رفت ..

گفتم چقدر اینها زود رنج هستند

اقای دال با غم غریبی در چشمانش گفت : نه ما سخت جانیم

با استفاده از اثری از جیم-میم  

تا بعد

میگم تا بعد هستم

Uncategorized 8:37 am

در روز 29 مارس 1912 در هیرسینبورگ ایلت سیلیشا المان دختری متولد شد که بعدها لقب ملکه سرعت را گرفت …هانا رایتش …فرزند چشم پزشک المانی ابتدا در رشته دارو سازی به تحصیل پرداخت . اما در 1932 این کار را به خاطر عشق به پرواز رها کرد و مسیر زندگی خود را تغییر داد . او تبدیل به یک خلبان ازمایشگر شد . در اواسط و اواخر دهه سی او با بسیاری از گلایدرهای المانی پرواز کرد و رکوردهای بسیاری از خود در زمینه پروازهای استقامتی و نمایشی برجای گذاشت . او اولین زن تاریخ بود که با گلایدر از فراز آلپ پرواز کرد . هنوز بسیاری از رکوردهای وی پابرجاست . در 1937 به دعوت ارنست اودت وزیر صنایع المان هانا به رچلین مرکز ازمایشهای پروازی پرنده های ساخت المان دعوت شد .و زیر نظر معلم پروازی خود کارل فرانک که خود از اسوره های پروازی المان بود تبدیل بک خلبان ازمایشگر اصلی پروژه هایی مانند اشتوکا یا دورنیه گردید . هانا از اولین کسانی بود که با بالگرد قابل کنترل FA-61 پرواز کرد. قیافه جذاب و پروازهای جسورانه هانا از او ستاره ایی در حزب نازی ساخت و او تبدیل به چشم و چراغ نازیها گردید . در سال 1938 و در جریان نمایشگاه خودروی برلین هانا هرشب با بالگرد خود پروازهای نمایشی در ورزشگاه المپیک برلین انجام میداد . جنگ دوم توسط نازیها شروع شد ..هانا دعوت شد تا با لوفت وافه در زمینه ازمایش مسر اشمیت و هاینکل همکاری نماید . در این زمان هانا در هنگام یک پرواز ازمایشی با یک فروند مسر اشمیت 163 دچار حادثه گردید و بشدت مجروح شد …نکته جالب این بود قبل از بیهوشی هانا اصرار داشت تا گزارش پرواز خود را ارائه دهد سرانجام هانا تبدیل به اولین خلبان زن المانی گردید که نشان صلیب شجاعت بهمراه الماس که متعلق به لوفت وافه بود را دریافت کرد. بعد از نمایش فیلمی که توسط جرج پیپارد در مورد پرنده های المانی ساخته شد این سایع در بین مردم عادی رواج یافت که مشکلات وی 1 یا همان اولین موشک المانی با هدایتها و پروازهای جسورانه هانا حل شد … در کتاب اسمان قلمرو من است که به نوعی بیوگرافی هانا محسوب میشود به جزئیات اولین پرواز خود با نمونه سرنشین دار وی 1 اشاره میکند این پروژه به عنوان راینخنبرگ مشهور است که از او دعوت شد تا از نظراتش در مورد مسئله اسیب دیدن و از دست رفتن خلبانان در هنگام فرود در این پروژه استفاده شود. مسئله این بود که بالها درهنگام سرعت بالای فرود دچار واماندگی میشد. و خلبانان ازمایشگر دارای تجربه کافی در این زمینه نبودند . تجارب هانا در پرواز با هواپیماهای فوق سریع مسراشمیت و هواپیماهای مشابه این امکان را به او میداد تا از این تجربه در هنگام تست استفاده کند. در اخرین روزهای جنگ هانا توسط زنرال ریتر فون گریم برای جانشینی مارشال گورینگ بعنوان فرمانده لوفت وافه انتخاب شده بود به برلین دعوت شد تا با هیتلر ملاقات نماید . در 26 اوریل انها با یک هواپیمای فیسلر استورچ که به خاطر استفاده اتو اسکورزینی در عملیات نجات موسویلینی مشهور شده بود در خیابانی در برلین فرود امد. برلین در محاصره ارتش سرخ بود. پای ژنرال بشدت اسیب دید . و سپس انها عازم مقر پیشوا شدند . هانا امیدوار بود که بتواند گوبلز وزیر تبلیغات را بهمراه خانواده از برلین خارج کند که با مخالفت او روبرو شد . سپس هانا با دستور مستقیم ادولف هیتلر ژنرال گریم را در حالی که زیر اتش سنگین پدافند روسها قرار داشت از برلین خارج کرد و به جبهه غرب و آمریکایی ها رساند. ژنرال گریم کیفی محتوی مدارک بسیار مهم و حساس را در اختیار داشت . این زن یک نازیست متعصب با عقاید بسیار فناتیک بود که بشدت وجود اردوگاه های مرگ و شکنجه یهودیان را تکذیب میکرد و هیتلر را میپرستید…او بسیار زیاد از روسها متنفر بود و در جای جای نوشته هایش میتوان این نفرت را حس کرد . در یک مصاحبه به خبرنگار امریکایی گفت سیاهترین روز زندگی من روزی بود که دستور ترک برلین را از پیشوایم دریافت کردم و از این متاسفم که نتوانستم در کنار پیشوایم بمیرم. هانا اعتقاد داشت باید برای احترام به محراب سرزمین پدری زانو زد …خبرنگار پرسید محراب سرزمین پدری ؟؟ منظورتان چیست …او گفت .. مقر پیشوا در برلین ….هانا 18ماه در بازداشت امریکایی ها بود و سپس با مارشال گریم ازدواج کرد و در شهر فرانکفورت ساکن شد. سپس بعد از جنگ و در ابتدای دهه پنجاه زمانی که اجازه پرواز با گلایدر برای المانی ها توسط متفقین صادر شد او اقدام شروع به پرواز با گلایدر نمود و در مسابقات قهرمانی جهان در اسپانیا در سال 1952 او به مقام سوم جهان رسید همچنین سالها قهرمان پرواز با گلایدر در المان محسوب میشد … همچنین بیشترین ارتفاع پرواز با گلایدر به میزان 6848متر در اختیار این زن المانی بود. او تا سالها مهمترین منبع در مورد هواپیماهای مسراشمیت به شمار میرفت . در سال 1959 به درخواست نهرو هانا اولین مرکز گلایدر هندوستان را در این کشور برپا کرد …در 1961 در کاخ سفید میهمان جواهر لعل نهرو بود … در سال 1961 او دعوت کندی را پذیرفت و به کاخ سفید رفت و مهمان او بود . در سال 1962 به دعوت قوام نکرومه به غنا رفت چهار سال زندگی در اکرا هانا را با گوشه هایی از فقر افریقایی اشنا کرد هرچند هانا در این سفر اقدام به تاسیس مدرسه ملی پرواز با گلایدر نمود که اولین نمونه از این دست در افریقا بود. او رکورد جهانی پرواز دوسره با گلایدر را شکست … درتمامی روزهای زندگی او داغ دار مرگ هیتلر و سقوط رایش بود . در اخرین مصاحبه موجود از هانا با ران لی ترنر روزنامه نگار امریکایی چنین گفت … الان ما صاحب چه چیزی در المان هستیم …کشور بانکدارها و تولیدکنندگان اتومبیل .. یک ارتش بی انضباط و شکننده ..سربازانی که دستورات مافوق خود را اطاعت نمیکنند. من از اینکه به نازیسم معتقد بودم شرمنده نیستم و احساس پشیمانی نمیکنم … سالهاست مدال صلیب آهنین را که از دستان پیشوایم گرفتم را به گردن آویخته ام … بسیار از المانها از اینکه مسبب جنگ دوم جهانی هستند احساس شرم میکنند ولی تنها عامل شرم برای من این است که بازنده جنگ بوده ایم … هانا بعد از جنگ با ژنرال گریم که جانش را نجات داده بود ازدواج کرد و سرانجام در 1979 در 67 سالگی بعد از یک حمله قلبی درگذشت

تصویر

تابعد

میگم تا بعد هستم

UncategorizedDecember 24, 2008 5:37 am
در 21 ژوئن 1978 چهار فروند شینوک یعنی بویینگ های CH-47 ایرانی بصورت صد در صد اشتباهی وارد حریم هوایی شوروی شدند ….در ساعت 6.21 صبح رادار های شوروی در منطقه روستای باگیر در ترکمنستان کنونی وجود پرنده های ایرانی را اعلام کردند … این چهار فروند هلیکوپتر در حدود 20 کیلومتر وارد حریم هوایی شوروی شده بودند …. این بالگردهای ایرانی توسط رادارهای پایگاه هوایی اک تپه کشف شدند …میلوسلاف فرمانده هنگ هوایی پایگاه وظیفه حمله و جلوگیری از نفوذ بیشتر این بالگردها را خلبان دمیانوف سپرد …او با اینکه محل یکی از بالگردها را یافته بود ولی قادر به دیدن و شلیک به طرف هدف نبود با این اوصاف خلبان دمیانوف که یک فروند میگ 23M را هدایت میکرد دستور گرفت تا به پایگاه بازگردد … در ساعت 6.52 فرمانده پایگاه میلوسلاف دومین جنگنده را به محل اعزام کرد …در دوران جنگ سرد شوروی ها و سیستم پدافند هوایی این کشور در مقابل پرنده های ورودی از ایران ترکیه یا سایر کشورهای غیر هم بلوک همسایه بسیار بیرحم عمل میکردند …
والری شکیندر خلبان میگ 23 دوم به سمت اهداف پرواز کرد …سپس گزارش او توسط افسر رادار دریافت شد …او کانفرم کرد که هلیکوپتر ها را دیده است …صدای خشک شخص میلوسلاف در سر خلبان پیچید …
"shot down the Chinooks" البته به روسی ..!!!!!!!!! با توجه به حضور میگ 23 هلیکوپتر ها به طرف دره قره قروم رفتند و زمانی که از حضور میگ اگاه شدند سعی کردند به داخل کوهستان فرار کنند هرچند هنوز در داخل قلمروی شوروی بودند ولی کوهستان به نوعی سپر محافظتی شینوکها محسوب میشد …
بعد از دریافت دستور نابودی شینوکهای ایرانی ..خلبان شوروی بلافاصله دو موشک R-60 به طرف شینوکها فایر کرد . صدای شکیندر در اطاق کنترل پیچید …اولین هلیکوپتر ایرانیها نابود شد … هشت ثانیه بعد او گزارش کرد که هلیکوپتر ایرانی غرق در اتش به زمین برخورد کرد ..هلیکوپتر های ایرانی ایرانی سریع به طرف مرز ایران فرار کردند …ثانیه های مرگبار برای خلبانان ایرانی …میگ 23 دست از تعقیب برنداشت …. در 5 کیلومتری مرز ایران با اتش کانن دومین هلیکوپتر ایرانی غرق در اتش به طرف زمین رفت …کل ماموریت از زمان تیک اف هواپیما تا نابودی دو شینوک ایرانی فقط 5 دقیقه 26 ثانیه طول کشید … هلیکوپتر اول در حومه روستای گی اورا سقوط کرد و هشت سرنشین هلیکوپتر اول که با موشک مورد هدف قرار گرفت در دم کشته شدند ….هلیکوپتر دوم بدلیل اسیب دیدگی شدید موتور مجبور به فرود امرجنسی در منطقه مرزی گیاروسکی شد … چهار سرنشین توسط گارد مرزی دستگیر شدند … انها یک هفته در عشق اباد بازداشت بودند ..دولت شوروی این حادثه را سهوی اعلام کرد… انها در اطلاعیه خود اعلام کردند که شینوکهای ایرانی سهوا به حریم هوایی شوروی تجاوز کردند …سپس اجساد خدمه و چهار نفر خدمه زنده مانده به تهران بازگردانده شد …شکیندر اولین خلبان تاریخ شوروی نام گرفت که با هواپیمای جت هلیکوپتر دشمن را شکار کرد …اسم او در تاریخ ثبت شد چرا که این اولین شکار تاریخ هواپیماهای بال غیر ثابت در دنیا به شمار میرفت … هنوز این سئوال باقی است چرا با توجه به زمانی در حدود 50 دقیقه از پرواز نخستین میگ 23 چرا خاک شوروی را ترک نکردند ؟

اصلا این هلیکوپتر ها در خاک شوروی چکار میکردند …یک هلیکوپتر ممکن است به صورت اشتباهی از مرز رد شود … ولی چهار هلیکوپتر ؟؟؟؟؟؟

البته این همه داستان نبود
-در بهار سال 1342 یک هواپیمای کوچک AeroCommander در حال انتقال یکی از سرهنگان نیروهای مخصوص آمریکا به همراه تعدادی از پرسنل خوب نیروی هوایی در خاک ایران بود که یک MiG-17 نیروی هوایی شوروی با نفوذ در خاک ایران آن را ساقط میکند و کلیهء سرنشینانش کشته میشوند.

2-در پاییز سال 1342 یک هواپیمای کوچک و متعلق به یک شرکت هواپیمایی ایرانی از نوع L-26B در حالی که در ایران پرواز میکرد توسط نیروی هوایی شوروی و خلبانی به نام Pavlovskii ساقط شد.

3-در تابستان سال 1343 یک هواپیمای AeroCommander 560 سازمان نقشه برداری در حال نقشه برداری از مناطق روستایی غرب ایران بود که ناگهان بر فراز خاک ایران مورد هجوم یک MiG-17F شوروی قرار گرفته و به جز خلبان آن خدمه کشته میشوند و خلبان با بدترین وضعیت هواپیمای پر از جسد را به زمین مینشاند.

البته نمونه های فاش نشدهء دیگری هم وجود دارد که ما از آن بی خبریم.

اما داستان تاران
28 نوامبر 1973.در این روز دو هواپیمای نظامی با گردش بر فراز دماغه ای مرتفع به عمق خاک اتحاد شوروی سابق وارد شدند.چند دقیقه بعد یکی از آنها ناپدید شد اما دیگری با پرواز در امتداد مرز حریم هوایی شوروی را نقض میکرد.بر فراز سمت دیگر این دماغه بلند که 100 کیلومتر پهنا و 100 کیلومتر نیز طول داشت دو جنگنده روسی نیز در حال پرواز بودند اما هم فاصله آنان از این موجود مزاحم دور بود و هم بخاطر اینکه مشغول انجام یک پرواز آزمایشی بودند هیچ سلاحی با خود حمل نمیکردند.در این موقع دفاع هوایی به یک جفت میگ-21 دستور داد که یکی آماده پرواز شود و دیگری نیز بحالت آماده باش درجه یک قرار گیرد.(در این حالت خلبان با نشستن در کاکپیت منتظر دریافت فرمان میشود).کاپیتان گنادی الیسف هواپیمایش را برای رهگیری و شناسایی هواپیمای متجاوز بسمت مرز هدایت کرد.کاپیتان هواپیمای مزاحم را یک فروند فتو فانتوم شناسایی ایرانی تشخیص داد.خلبان این "اف-4" ایرانی بود و افسر رادار یک آمریکایی بنام "جان ساندرز" و ایندو در هر حال انجام یک پرواز جاسوسی تحت پروژه "ژن سیاه" بودند.خلبان روسی خود را به بال فانتوم رساند و با بالا و پایین دادن بالهای میگ و همچنین با استفاده از رادیو از خلبانان خواست که وی را دنبال کرده ودر خاک شوروی فرود بیایند.خلبانان هواپیمای جاسوس علامات را دریافت کردند اما بجای نشستن در خاک شوروی با حداکثر سرعت بسمت مرز تغییر مسیر دادند.خلبان شوروی فرمان شلیک موشک و به زیر کشیدن متجاوز را دریافت کرد.الیسف رادار را روشن کرد و با قفل کردن آن روی هواپیمای دشمن تلاش کرد که موشکهایش را بر علیه آن بکار گیرد.خلبان فانتوم نیز توسط حسگرهای هواپیمایش تهدید موشک را شناسایی نمود وشروع به تغییر جهت حرکت و ارتفاع هواپیما با سرعت و شدت هر چه تمامتر کرد.این عمل به این خاطر بود که موشک میگ در برابر اهدافی که بشدت مانور میکردند غیر قابل استفاده میشد.مرز بسرعت نزدیک میشد و افسر کنترل زمینی از ترس اینکه عملیات شکست بخورد به خلبان دستور تکان دهنده ای داد.دستور شماره 240 یا "تاران".اما "تاران" چه بود؟ واژه "تاران" درجنگ دوم جهانی وارد هوانوردی شد.خلبانان روسی از این روش برای انهدام بمب افکنهای دشمن استفاده میکردند.از آنجاییکه کالیبر مهمات هواپیماهای روسی پایین بود در بیشتر مواقع فقط قادر به وارد آوردن خسارت به بمب افکن بودند و توان انهدام کامل آنرا نداشتند.در این حالت اگر قبلا موفق به از کار انداختن تسلیحات دفاعی بمب افکن شده بودند با نزدیک شدن هر چه بیشتر به بمب افکن و با سرعتی نزدیک به سرعت آن تلاش میکردند که سیستم کنترلش را با پروانه های هواپیمای خود از کار بیندازند.این روش بیش از 500 مرتبه توسط خلبانان روسی در جنگ بکار گرفته شد .البته این روش یک روش انتحاری نظیر روش ژاپنیها نبود و حدود نیمی از خلبانانی که "تاران" میکردند با چتر خود را نجات میدادند و خلبانی بود که چهار مرتبه این کار را انجام داد و موفق شد که با چترنجات خود را نجات دهد.

الیسف با دریافت فرمان کنترل هواپیما را روی حالت ماکزیمم پس سوز قرار داد و به دنبال فانتوم در حال فرار پرواز کرد.هیچگونه اطلاعاتی در مورد جزییات این تعقیب وجود ندارد.متصدیان کنترل هوایی در رادار دو نقطه را دیدند که بیکدیگر نزدیک و نزدیکتر میشدند تا اینکه تبدیل بیک نقطه شدند و سپس به آرامی ناپدید گردیدند.آنها الیسف را از طریق رادیو صدا کردند اما جوابی نیامد.در واقع میگ به انتهای فانتوم برخورد کرده بود.خلبانان اف-4 ایجکت کردند و توسط نیروهای اتحاد شوروی به اسارت در آمدند اما الیسف کشته شد.

گنادی الیسف که این دستور را انجام داده بود پس از مرگ مفتخر به دریافت مدال قهرمان اتحاد شوروی گردید ونامش در بین اسکادران وی بعنوان یک عضو زنده پذیرفته شد و غالبا در بین نامهای سایر اعضا در قید حیات اسکادران شنیده میشد.مدرسه ای نیز به نام وی در آمد و دانش آموزان این مدرسه در روز 28 نوامبر یاد و خاطره قهرمانی وی را جشن میگیرند.خیابانی نیز در شهر وی به نامش نامگذاری گردیده است و یک اطاق کامل در "موزه هوایی " که پر از یادگارهای قهرمانی و وسایل شخصی اش میباشد بوی اختصاص یافته است.مجسمه وی نیز در خیابان قهرمانان قرار گرفته است..

تا بعد
میگم تا بعد یعنی هستم
UncategorizedDecember 21, 2008 12:19 pm

نمیدونم تابحال با پدیده فقر پرستی در ادبیات ایران و ایرانی برخورد کردید …یعنی ..میدونید این فقر پرستی یه جورایی ریشه در ادبیات و ایینهای شرقی داره …یعنی اگر دقت کنید اینکه در اشعارشون توانگری و داشتن ثروت رو زشت میشمرن و تبلیغ میکنن که ثروت و پول و خوشبختی مثلا باعث سرطات پروستات میشه برای من خیلی جالبه … یعنی مثلا همین کتاب شیخ بزرگ وار حافظ شیراز رو مطالعه بفرمایید ..عمرا اگه از کنار رکن اباد بره کنار میگه برای چی باید برم کار کنم …ساقی و می باقی و اب رکن اباد حاضر …سایه خوش درختان …تن سیمین دلبرکان غمگین من …خلاصه هرچی دلم میخواد میگم به پولدارها …تازه قرنها بعد روی طاقچه هر ایرانی باید یک کتاب منهم باشه … البته فقط حافظ نیست که خیلی از ثروت خوشش نمیاد …بقیه شون هم توی کتابشون خیلی مارکسیستی با قضیه برخورد کردند و کلا نشون دادن جماعت شاعر ایرانی به نمایندگی از سایر عزیزان زیاد با کار کردن حال نمیکنن

فقر را بدوستیم بخاطر زندگی اخروی …تا قرنها این شعار اندیشمندان و عارفان شرقی بود

خوب مسیحیت یک ایین شرقی محسوب میشه یعنی این جناب عیسی مسیح هم از اهالی مشرق زمین تشرف دارند و باعث افتخار بنده هم هستند یعنی میدونید که ایشون بن عبری تشریف داشتند …حالا …ولی در مورد خودم بهرحال از بچگی در کنیسا و محافل خانوادگی و بهرصورت بین خودمون از مضرات فقر بسیار شنیدم …. و میدونم هیچ پدیده ایی در جهان …اینجا اریک رو تصور کنید با صورتی سرخ و رگها قلنبیده شده که فریاد میزنه هیچ پدیده ایی زشت تر و کثیف تر از فقر نیست …یعنی میدونید فقر شرافت انسانی رو لکه دار میکنه …حالا وقتی در فلسفه غربی نگاه میکنید میبینید ریشه تمامی فلسفه هایی که ثروت رو باعث شر میدونن و به نوعی ریاضت و ریاضت کشی رو تبلیغ میکنن با برمیگرده به شرق یعنی بیشتر سیستمهای کلیسایی مروج فرهنگی هستند که میگن باید از قید بندهای دنیوی خود را رها کرد و به اخرت رسید ولی نکته اینجاست خود کلیسایی ها تمام کلیسا رو با وسایل گرانقمیت نقره و طلا آذین بندی میکنند…. مثلا … اگر اون شبی که ژان والژن رفته بود پیش اون کشیش …اقای کشیش اونهمه ظرف ظروف و اینه شمعدان نقره خالص نداشت و البته هیچ وقت هم نفهمیدیم اینهمه نقره از کجا سر دراورده بود اونهم در اون شهر نسبتا فقیر و البته جامعه اون روز فرانسه که خوب مثل الان نبود که وگرنه دلیلی نداشت ننه کوزت بره اون کاره ها رو بکنه یا کوزت رو بزاره کلفتی ……..خلاصه داستان اینطوری بود …ولی جالبه داستان زندگی بزرگترین دشمن سرمایه داری یعنی کارل مارکس پسر فیلسوف یهودی هرقل مارکس رو باهم یه مروری بکنیم …این رفیق شفیق ما که با کتاب سرمایه اش یه گند حسابی زد به تاریخ یعنی یه سری که فهم درستی از کتاب سرمایه این رفیق بن عبری ما نداشتن این کتاب رو خوندن و رفتن شدن مارکسسیت و بعد هم چیزی نمیگم …کارل عزیز ما در شهر ترو متولد شد …پدرش هرقل مارکس یه حقوق دان یهودی بود اون در سال ١٨۴٩ از پروس اخراج شد … در مورد این عزیز دل شاید جالب باشه براتون که بدونید کارل مارکس کبیر در سی سال اخر عمرش در فقر کامل زندگی کرد و در فقر کامل به سلامتی فوت شدند…در مورد کارل عزیز که با کتاب سرمایه شون گند زدند به این دنیا و خیلی ها رو به عشق مارکسیست بازی به کشتن داد و خانواده های زیادی رو عزا دار باید بگیم ایشون سه فرزند خودش یعنی گیدو ، فرانسیسکا و البته ادگار رو در سنین کودکی تا هشت سالگی به دلیل گرسنگی از دست داد …یعنی این بچه های بیگناه بدلیل گرسنگی و سوئ تغذیه مردند جالبتر این بود که هزینه کفن و دفن فرانسیسکا رو یک فرانسوی مقیم لندن پرداخت کرد … مرگ این سه فرزند به شدت مارکس رو پودر کرد ..نابودش کرد … مارکس بعدها گفت مردان دارای ارزش و مردان بزرگ دارای ارتباطات زیادی با طبیعت و جهان اطراف خود را دارند و و چون ذهنشون درگیر مسائل مهم جهانی و حل و فصل اینگونه مسائل است … به راحتی بر غم اندوه ناشی از فقدان عزیزان غلبه خواهند کرد و غم اندوه را از خاطر خواهند برد اما من در زمره این دسته از مردان نیستم … مرگ کودکانم مرا نابود کرد و متلاشی ساخت . مغزم را نابود کرد و فرصت فکر کردن را ازمن گرفت . برای من این داغ همیشه تازه است

ببینید …این رو میگن مرد تاثیر گذار تاریخ …اول از مرگ سه بچه خودش شروع کرد و هزاران جوان دیگر رو هم به فاک داد…سلامت باشید …

مادرش هنریت مارکس یک جمله تاریخی در مورد فرزندش گفت اونهم اینکه :

بهتر بود به جای اینکه مارکس در مورد سرمایه کتاب بنویسد کمی هم سرمایه جمع میکرد ….

الان نوشت :  یلدا مبارک …میگن این شب خیلی طولانی بود …ولی من نفهمیدم … اره اینطوریه دیگه … شب یلدا …چند تا پدر شرمنده روی بچه های کوچولوشون شدن که نتونستن عکس یک هندونه رو بخرن …چندتا بچه از خوردن اجیل و میوه زیاد دل درد گرفتن … بهرحال این داستان شب یلدا بود … نه داستان سریال شب یلدا که هر دفعه اتفاق میافته …

تا بعد …

میگم تا بعد …یعنی هستم

Uncategorized 12:16 pm

اگر روزی در یکی از سواحل مدیترانه یا اقیانوس اطلس در هنگام شنا یا پیاده روی با اثرات رادیو اکتیو سنگ های درخشان رو به رو شدید تعجب نکنید . با گذشت نزدیک به نیم قرن از پایان ویران کننده ترین جنگ های دنیا که مرگبار ترین سلاحهای ساخت دست بشر هم در ان به کار برده شده است . هنوز جهان آلوده اثرات آن است .  در جریان جنگ سرد بیش از 50 بمب و کلاهک هسته ایی بر اثر سوانج هوایی و دریایی ناپدید شده است . و اکثر انها در اعماق ابهای این دنیا پهناور ما ارمیده اند . شاید به دلیل عمق زیاد اب و عدم اگاهی از مکان صحیح فرود بمبها باعث شده است تا هنوز کسی نتواند این بمب ها را از اب بیرون بکشد. در اوایل مارس سال 1966 وقتی که هوا برای به ساحل رفتن و شنا کردن بسیار سرد بود . مانوئل فراگا ایریبارن وزیر اطلاعات وقت اسپانیا و بیدل دوک سفیر امریکا در مادرید بهمراه خانواده ها شان به اب های سواحل کادیلا رفتند . خبرنگارانی از سراسر دنیا در ساحل جمع بودند تا این واقعه را زنده گزارش کنند. این دو مقام امریکایی و اسپانیایی در اقدامی نمادین برای نشان دادن نگرانی های دولت های دو طرف برای یافتن یک بمب هسته مقفود شده به کنار ساحل رفته بودند . چند کیلومتر دور تر از محل دیدار یک بمب هیدورژنی در کف اقیانوس ارمیده بود. که قدرت انفجاریش هزار برابر بمبی بود که هیروشیما را نابود کرد. تنها چند هفته قبل از این روز در 17 ژانویه بدترین حادثه هسته ایی جهان در دوران جنگ سرد در اسمان اسپانیا رخ داد . در جریان یک مانور هوایی یک بمب افکن ب 52 در اسمان با یک سوخت رسان کی سی 135 برخورد کرد . در ارتفاع 9000پایی بعد از برخورد هر دو هواپیما اتش گرفتند و سقوط کردند . بمب 52 چهار بمب هیدروژنی با خود حمل میکرد . یکی از بمبها در وسط یک باغ گوجه فرنگی سقوط کرد بدون اینکه اسیب ببیند. فیوز غیر هسته ایی دو پرنده دیگر فعال شدند و فقط تکه هایی از غبار پلوتونیوم در هوا پراکنده شد. بمب چهارم به اعماق اب در نزدیکی ساحل افتاد و دفن شد اما کسی نمیدانست دقیقا کجا افتاده است . چند هفته بعد از این حادثه ساکنان روستاهای اطراف ساحل همگی مانند منتظران روز قیامت بودند. انها لباسهای سفید محافظتی و ماسکهای ابی  پوشیده بودند و بدنبال اثرات اشعه بودند . این منطقه برای رفت امد ممنوع شد و همه محصولات کشاورزی منطقه نابود شد. دولت امریکا خاک منطقه را زیر رو کرد بیش از 1400تن خاک منطقه به امریکا منتقل شد تا فراوری گردد. ده ها کشتی جنگی امریکا از منطقه محافظت میکردند . یک ماهیگر دیده بود که بمب در منطقه افتاده است . هشتاد یک روز طول کشید تا بمب را از زیر اب بیرون کشیدند . مطبوعات اروپا با تعجب از این اتفاق مینوشتند . این داستان نشان دهنده عصری بود که باید در ان زندگی میکردیم . زندگی با بمب ها

دورنمای یک بمب سرگردان که اسیب هم دیده است و در اعماق اقیانوس دفن شده باشد حقیقتا ترسناک است . در سال 1968 یکی دیگر از بمب افکنهای ب 52 امریکایی با یخ های منطقه گرین لند برخورد کرد. و مواد منفجره متعارف بمبهای حمل شده در هواپیما منفجر شد . کل منطقه الوده به مواد پلوتونیوم گردید اما رازی که سالها دولت امریکا ان را مخفی کرد این بود که یکی از کلاهکهای هسته ایی بود. این کلاهک باید احتمالن در یخ های خلیج نورث استار فرو رفته است و ناپدید شده است . و همه تلاشها برای یافتن این کلاهک بی نتیجه مانده است . مقفود شدن یک بمب هسته ایی اتفاق چندان نادری نیست یک کارشناس تسلیحات هسته ایی و مدیر مرکز اطلاعات امنیت دو سوی اقیانوس اطلس در این ارتباط میگوید. وزارت دفاع امریکا تاکنون مقفود شدن 11 بمب هسته ایی را تایید کرده است . تصور بر این است که بیش از 50 سلاح هسته ایی در سراسر جهان در جریان جنگ سرد ناپدید شده است .

اکثر این بمبهای بسیار خطرناک هنوز در بستر اقیانوس خفته اند . در ماه اوریل 1989 اتش سوزی باعث به گل نشستن یک زیر دریایی هسته ایی روسی در عمق 1700متری اقیانوس اطلس شمالی شد. همراه این زیر دریایی دو اژدر و کلاهک هسته ایی انها هم به اعماق اقیانوس رفتند. در 22 می سال 1968 یک زیر دریایی دیگر که امریکایی بود در عمق 3300 متری در جنوب جزایر ازورس در اقیانوس اطلس فرو رفت . این زیردریایی دو کلاهک هسته ایی داشت . به دلیل عمق زیاد اب نه سلاحهای و نه راکتورهای هسته ایی این دو زیر دریایی تا امروز بیرون اورده نشده است . در سوانح هوایی رخ داده بروی فراز اقیانوس  ها بمبهای هسته ایی زیادی مفقود شده است . بعد از جنگ جهانی دوم به دلیل عدم برد کافی هواپیماها برای پروازهای دوربرد و محدویت برد پروازی با یک باک یا مشکلات ناشی از سوخت گیری از هواپیماهای دیگر بسیار از هواپیماهای حامل بمب های هسته ایی دچار حادثه میشدند.  خنده دار ترین این حوادث حادثه ایی بود که امریکاییها با رمز تیر شکسته از ان یاد میکنند که در تاریخ 5 دسامبر 1965 روی داد . کشتی هواپیما بر یو اس اس تیکوندورگا از ویتنام در راه یوکوسوگای ژاپن بود که یک جنگنده بمب افکن بهمراه خلبان و یک بمب 5 تنی هسته ایی به وسیله اسانسور این ناو به عرشه منتقل میشد تا یک پرواز ازمایشی را تجریه کند که از قلاب رها شد و به عمق 5 کیلومتری اقیانوس فرو رفت و هرگز پیدا نشد …. این حادثه سالها مخفی نگه داشته شد . دلیل این مخفی نگه داشتن این بود که مطابق پیمان ژاین و امریکا این کشور حق نداشت هیچ گونه سلاح هسته ایی به حریم ژاپن وارد نماید به همین دلیل این حادثه سالها مخفی نگه داشته شد. اینگونه سهل انگاری ها فقط به کشورهای دیگر لطمه نزده است بلکه حداقل هفت بمب هسته ایی در خود امریکا مفقود گردیده است . در فوریه 1958 خلبان هاوارد ریچاردسون خلبان یک بمب افکن امریکایی با یک جت جنگنده دیگر برخورد کرد. او یک بمب هیدروژنی در هواپیمای خود حمل میکرد و مطابق دستور العملها او بمب را در داخل اب های ساواناها جورجیا پرتاب کرد سپس با مهارت هواپیمای اسیب دیده را به زمین نشاند.  اما قهرمانان ب 52 که در تاریخ 24 ژانویه 1961 دچار سانحه شد و بدلیل مشکل سوخت سقوط کرد چندان خوش شانس نبودند . پیش از انکه هواپیما نابود شود انها دو بمب هیدروژنی را که در اختیار داشتند به بیرون پرتاب کردند . بمب اول هنگام فرود به یک درخت گیر کرد !!! و بمب دوم در باتلاقی در نزدیکی شهر گلدزبرو فرو رفت و در عمق 50 متری این باتلاق ارام گرفت . این منطقه هنوز منطقه نظامی اعلام شده است . انچه باعث شهرت این حادثه شد همانا گیر کردن یک بمب هیدروژنی به درخت بود. از 6 فیوزی که برای جلوگیری از انفجار در بمبهای هیدروژنی طراحی شده است 5 فیوز عمل نکرد و تنها فیوز باقی مانده خوشبختانه عمل کرد و باعث جلوگیری از یک فاجعه گردید .بعد از این حادثه همه سیستمهای امنیتی در سلاحهای هسته ایی زرادخانه امریکا مورد بازبینی قرار گرفت و امریکا از رقیب خود شوروی خواست تا این کار نیز انجام دهد. تا امروز و از میان اینهمه حادثه دو حادثه هنوز محل بحث و نگرانی کارشناسان ، مقامات نظامی ، نظریه پردازان و مردم عادی بوده است . یکی بمبی است که در ابهای شهر ساوانا در ایالت جورجیا ارمیده است  و دیگر بمب باتلاق گلدزبرو در کارولینا . ایا این دو بمب میتوانند برای ساکنین اطراف خطرناک باشند. بمبهایی که در اعماق اقیانوسها ارمیده اند خطر کمتری دارند اما بمبهای اطراف مناطق شهری همیشه دلهره را به ارمغان میاورند. بحث جدید بعد از 11 سپتامبر این است که نگرانی مقامات امریکایی همانا دست یابی تروریستها به یکی از این بمبهاست . اگر تروریستها به یکی از این بمبها دست یابند چه خواهد شد. ؟

در اسپانیا با گذشت چهار دهه هنوز وحشت حاکم است . روستای محل حادثه در ساحل اکنون یک مکان توریستی است ولی در سال 2004 اثار مواد راداکتیو در سنگهای ساحل پیدا شده است . مطالعات بروی خاک منطقه نشان از الودگی منطقه دارد . دولت اسپانیا نیز این منطقه را منطقه ممنوعه اعلام کرده است و قرار است چندین تن خاک این منطقه به امریکا حمل شود تا مورد بررسی قرارگیرد.

منبع : اشپیگل

Uncategorized 12:14 pm

نمیدونم شما از انیمیشن شرک لذت میبرید یا نه …حقیر از طرفداران حضرت شرک علیه السلام هستم …در این بخش داستان تردیدی نیست … به نوعی تنهایی عاشقانه این مرد ساده دل زشت رو …ببخشید از جامعه مردان عذر خواهی مینمایم …این دیو ساده دل سبز رنگ زشت رو را دوست دارم ….

عاشق شدنش .. حمام گل گرفتنش …و خلاصه شرک یکی از مخلوقاتی است که برایم اهمیت بسیار دارد معمولا در طول هفته این انیمیشن بهمراه فارست گامپ و سریال دایی جان ناپلئون جز منوی ثابت غذای روح بیمار بنده حقیر سراپا تقصیر است …ولی در قسمت اول این انیمیشن در انتها جایی که قرار است لرد فارکوال و پرنسس فیونا ازدواج کنند …شرک وارد میشود و خلاصه داستان را که میدانید …بحث من در مورد این ورود یا خروج یا ازدواج نیست ….

اگر دقت کرده باشید در کلیسا انبوه جمعیتی هستند که بعنوان حضار مراسم عروسی حضور دارند ….. در مقابل جمعیت انبوه هم دونفر از ماموران لرد ایستاده اند که برشهایی از کاغذ در دست دارند که با تغییر هر تکه کاغذ حضار موظف هستند تا ان طوری که به انها دستور داده شده است از خود واکنش نشان دهند ..مثلا گریه کنند … بخندند …هورا بکشند … واوووو از خود دربیاورند … و خلاصه این جماعت حاضر در کلیسا مانند عروسکان خیمه شب بازی در دشتان عروسک بانان هستند …من هربار در این صحنه یاد احاد مردم در صحنه هایی مانند راهپیمایی ها میافتم یا مراسمهایی این چنینی …یک نفر جمعیت انبوه را با دادن شعار یا حرکات دست راهنمایی و هدایت میکنند و انها نیز بدون تفکر مجبورند چیزی را که میبینند یا میشنوند تقلید کنند …

یادم میاد در زمان بارش برف بسیار سنگین در شمال در دو سه سال قبل که منجر به خرابی حداقل نزدیک به ۵ هزار واحد مسکونی شد …روزی که برف با تمام شدت میبارید و ارتفاع برف روی زمین در حدود دومتر شده بود عده ایی از کارمندان شهرستان رشت به میدان شهرداری رفتند و در زیر بارش سنگین برف که داشت شهر رو نابود میکرد و در روزی که حداقل چند نفر از سرما در داخل اتوبوس های بین راهی که در جاده های بیرون رشت گیرکرده بود یخ زده بودند …این عزیزان یعنی این از مابهتران در میدان شهرداری رشت داشتند با دادن شعارهایی مبنی بر جانم فدای رهبر یا مرده باد زنده بادهای رایج همراهی و حمایتشان را از مولایشان و مقتدایشان زیر دو متر برف اعلام میکردند و ظریفی فرمود زیاد برای فداکردن جانتان برای رهبر تقاضا ننمایید و برای نابودی کفر از خدا تقاضا کنید چون با این حجم سنگین برف احتمالن در این میدان و در این روز که سگ را بزنی با ار پی چی هفت از خانه اش خارج نمیشود جان شما عزیزان فدای رهبر خواهد شد …

بهر صورت همیشه در بیشتر کشورهای دنیا کسانی مانند پلاکارد بدستهای لرد فارکوار در هستند که فرامین را از بالا دستی ها میگیرند و دیگران باید با نگاه کردن به پلاکاردها واکنشهای درخواستی را نشان دهند که در غیر این صورت از استخوان خبری نیست …راهپیمایی ها میلیونی را از نمیبرید ؟

تا بعد

میگم تا بعد هستم

Uncategorized 12:12 pm

تصور کنید   

عکسهایی که میبینید در واقع شاهرگ حیاتی همه ساکنین بلاد اسلام و ام القری دنیا دین است … بله نفت …میدونید نفت یعنی پول شهریه دانشگاه آزاد شما و سایر برادران و خواهران عزیز دینیتون …نفت یعنی هزینه لباس زیر خانم فاطمه رجب زاده و سایر عزیزان ..نفت یعنی هزینه هرروز لوازم سرخاب سفیداب شما خواهران شهید پرور که به جیب این صهیونیست نامرد میره ..بله نفت …این نفرین سیاه ساکنین سرزمین پارس … نفت یعنی ١۶میلیارد تومن سرمایه جناب اقای محصولی که به عقیده من بسیار هم خوبه که در کابینه اقای احمدی نژاد انسانهایی از جنس توانگران هم حاضر هستند … نفت یعنی بخاری مدرسه نرگس حیدری ………..نفت یعنی همه خونه های گرونقیمت شمال شهرهای ایران …خیابان مردوایج در اصفهان … سجاد و احمد اباد در مشهد … دانشگاه در زاهدان …فرهنگ و ولیعصر در تبریز و گلسار در رشت …نفت یعنی همه چیزهای خوب و بدی که در این کشور میبینید … نفت یعنی همه چیز ایرانیها …زمانی ، برای اجاره یک خانه به یک بنگاه معاملات املاک رفتیم هنوز صورت مردی که در بنگاه نشسته بود و ناگهان با توصیفات دوستم در مورد شغل من بدون مقدمه پرسید : اقا ما چقدر دیگه نفت داریم ؟ درک میکردم چرا این سئوال رو پرسیده …گفتم : حداقل تا زمانی که شما زنده باشید این کشور نفت دارد …باور کنید چنان آهی از سر رضایت کشید و گفت خدا روشکر .آخه هی میگن نفت تموم میشه نفت تموم میشه .. اره ..اینجا جنوب ایران است … میدونید نفت یعنی همه ادعاهای صدور انقلاب …نفت یعنی همه کمکهای بلاعوض به بورکینافاسو ، سوریه یا هر کشور دوست و برادر دیگه …نفت یعنی همه چیز ایران و ایرانی … نفت یعنی همه غرور این ملت توی قرن بیستم که اگر نفت نبود …کسی نمیدونه الان ایران و ایرانی کجای جدول دنیا داشتند دست و پا میزدند ……

 

برای ما نفت همه چیزه …میدونید خیلی از ماها وقتی میخوابیم یعنی وقتی که توی تخت یا تشک با خودمون تنها هستیم بعنوان یک ایرانی خیلی احساس خوشبختی میکنیم …یعنی یه جوری احساس مشابه با برادران لبنانی داریم …از این که داریم در این عصر زندگی میکنیم …میدونید …زندگی در عصری که پول نفت هست ..ما هستیم …شما هستید …محمود جان هستند..هوا بهاری بود… خلاصه کلی خوشبحال مون میشه ….. ما خوشحالیم که در کشوری زندگی میکنیم که نفت داره …پول توش خرج میشه …از باقیمانده چیزی به ماهم میرسه و مجبور نیستیم خودفروشی کنیم یا خون  بفروشیم یا کلیه حراج کنیم … میدونید حتی فکرش که در اینده سر ایندگان ما بدون نفت چی میاد میتونه ترسناک باشه … میدونی ملتی که حال کارکردن رو ندارن …بزرگترین مطالبه اونها از دولت اینه که چرا پول نفت نمیاد سر سفرشون و بزرگترین شعار تبلیغاتیه هر دوره که دولتها میان و میخوان افسار رو به دست بگیرن اینه

ما پول نفت را بر سر سفره فقرا خواهیم برد ….

اره …اینجا جایی که سرمنشا همه بدبختی های این کشور در این سالها بوده …نفرین سیاه نفت …

باور کنید درست در چند صد متری این شلعه های جاویدان عشایر چادر نشین بختیاری در سیاه چادرها زندگی میکنند …پیرمردی هست در این منطقه که از کارگران قدیمی شرکت نفت بوده ..زمانی که خاک چاه ها رو با الاغ جابجا میکردند … پیرمرد در واقع نماد زنده کارگران زحمتکش صنعت نفته که همه هزینه های روزانه این کشور رو با دستهایی که راوی هزاران داستان هستند تامین میکنند …از دل خاک …بچه های نفت …بهرصورت ضمن احترام برای همه بچه هایی که در فیلد نفت کار میکنند …فقط به این فکر کنید اگر یه روزی نفتی نباشه …. چی کار میکنید ؟

 

 

این عکس پایین نمایی از بالا از جایی که بهش میگن خلیج همیشه فارس …البته بالانشینها بهش میگن خلیج عربی ولی مهم نیست ..مهم اینه این خلیج در ارامش گرفته خوابیده …در ارامش نسیم یا تن ابیش بازی میکنه …در ارامش از گرمای هوا لذت میبره و هروقت که خسته میشه یک کمی با ماهیگیرها بازی میکنه و شاید یکی دوتا لنج بخوره …میدونید اون شبی که تکنسینهای مسلمان عراقی رو برای اموزش برده بودم کنار این بانوی پیر ..کلی باهم حرف زدیم …میدونی خلیج بهم میگفت گاهی از حماقت این ادمها که میخوان تصاحبم کنن خنده ام میگیره ..میخوان صاحب تن من بشن ولی من ازادم ..من و همه پسرهام که بعنوان جزایر میشناسیدشون ..ما ازادیم ..

شما ادمها میرید ولی من میمونم بچه های من توی اغوش خودم میمونن ولی شماها همه تون با اینهمه ادعاتون و اینهمه احساس مالکیتتون به من از بین میرید …وقتی که کالبد شما رو گذاشتن توی خاک با یک غروب افتاب …یاد و خاطره شما هم مثل پارچه ایی که دورتون پیچیده شده میپوسه و از بین میره … من همیشه اینجام پسرجون …همیشه

بیچاره خلیج …بیچاره خلیج و پسرهاش ….بیچاره نسلی که بدون نفت ازش چیزی بجا نمیمونه …. بیچاره ملتی که بدون نفت هیچی نیست …جز چهارتا تصویر مقداری خشت و سنگ …و یه مشت کلمات قلنبه و سلمبه ….بیچاره نفت …

 

بدون نفت چیکار میکنید ؟؟

 

تا بعد …

میگم تا بعد هستم