آقای دال همسر فرنگی داشتند ولی حالا ندارند . شب جمعه رفتم منزل آقای دال . دیدم سرکار علیه همسر تشریف ندارند سئوال نمود : عیال تشرف بردند ؟ هرچند میدانستم تشریف را که خیلی وقت هست برده اند . آقای دال فرمودند بهتر عرض کردم چرا؟ گفت به علت سگها! هرچند چیزهایی میدانستم ولی میخواستم مطمئن شوم . آقای دال که حالا دیگر اقای دال غمگین بود با غمی سنگین در صدایش فرمودند …زمانی که با مارگارت نامزد شدم سگ نر او دار فانی را وداع کرد و به سفر آخرت رفت … غمگینش شدم . بیچاره ! نتوانست رقیب را تاب بیاورد و چون فرانسوی بود و روحیه هنری داشت اینقدر غصه خورد تا دق کرد و از دست رفت … بعد از مراسم ازدواج امدیم ایران به منظور ماه عسل بازی … مارگارت دچار نوع خاصی از یاس فلسفی شد چون معشوق در بر داشت ولی محبوب جام شوکران نوشیده دنیا فانی را با پرواز لوفت هانزا به سوی سرای باقی ترک کرده بود. پس دستور چنین بود بایست به فکر جانشین بود. بروی منبر رفتم نصیحتها نمودم که ای عیال محترمه بلوند چشم ابی من …آفردویت هردو جهان در این مکان سگداری عادتی است زشت و ناپسندیده … اگر تیر برقی را در ان ایام به من میدادند با نصحتهای من شطرنج یاد میگرفت و در پی شعار ما میتوانیم میرفت پوزه گاسپارف و آناند را به خاک میمالید ولی به گوش مارگارت نرفت که نرفت . فلذا شال کلاه نموده به خیابان رفتم و سگی یافتم …سگی ایرانی و زیبا.. از همین کوچه گردها ، اسیران همیشگی خیابانهای کشورمان .. و به این وسیله هم عرق ایرانی خود را نشان مارگارت دادم و هم باری از شانه شهرداری وقت تهران در جهت مبارزه با سگهای ولگرد برداشتم .. همسر فرمودند کثیف است ..بردیم حمام و شستیم و سابیدیم شامپوی گرانتر از شامپوی خود خریدیم برای سگ و ایمان اوردیم که اخر الزمان شده …آخر مگر مشود شامپوی سگ از شامپوی پاوه من گرانتر باشد ؟؟؟ خودمان کارت ملی نداشتیم برایش شناسنامه و پاسپورت کارت ملی اخذ نمودیم … گفت وجشی است ..غذا دادیم و زبان اموختیمش ….اهلیش کردیم و به قول نویسنده کتاب شازده کوچولو با او دوست شدیم … و بدین گونه عیال احساسات پاک زنانه ای اروپاییش را بین ما دو نفر تقسیم کرد . سگ به روال زندگی شرقیش طاقت برنامه منظم بهداشتی را نداشت و هر روز صبح به هنگام برگزاری مراسم حمام روزانه با اواز زوزه ما را همراهی میکرد . هنوز هم نفهمیدیم ..زوزه هایش از سر شکایت بود بیقراری یا خوشحالی و تشکر از اینکه خانواده اش شده بودیم … بانوی خانه در کتابی مطالعات نموده بودند که سگ باید تناسب اندام داشته باشد مانند خودش چرا که درپارکها تهران به هردو نگاه میکنند زشت کسی سگش مانند خودش تناسب اندام نداشته باشد . به این منظور باید سگ را در طول هفته یک روز بی غذا نگه داشت … من روز جمعه را برای ریاضت کشی انتخاب نمودم و مارگارت پنهان از من روز دوشنبه را اما برنامه مسواک و برس موی تن اجباری بود هرروزه … از خوشبوکننده هم برای سگمان استفاده میکردیم و ماشالله حسابی اروپایی شده بود سگمان . برنامه را با نظمی اروپایی دنبال کردیم و در نهایت ..سگ ایرانی ما طاقت برنامه منظم اروپایی را نیاورد و افتاد و …..مرد.
الهه من فرمودند ..واه واه سگهای این منطقه از دنیا چقدر فیس افاده ایی و نازک نارنجی اند … و البته اعتقاد خود حقیر نیز به هفت جانه بودن این طایفه سست شد …
سگ بعدی متعلق به یک آلمانی مقیم تهران بود مرد المانی که داشت از ایران میرفت خانه و اتومبیل و سگش را اب کرد. زنش را نیز سال قبل در تهران دفن کرده بود . سگ تنومندی بود . با تخفیف و رندی ایرانی به قیمت مناسب خریدمش . تا مدتها رابطه از هیچ نوعی مشروع یا نامشروع برقرار نبود یا اصلا بر قرار نشد . چرا سگ به المانی مسلط بود و فقط دستورات المانی میگرفت… مارگارت به فرانسه و من به فارسی سلیس تهرانی با او ارتباط برقرار میکردیم که او نمیفهمید همانطور که ما زبانش را نمیفهمیدیم . خلاصه به تانی از سایر المانیها سگ یک دنده ایی بود در برابر ما کرلال باقی ماند . در ادا اطوار و زوزه هایش نیز به المانی ها رفته بود بلانسبت … سگ المانی ما در خصیصه ایی دیگر نیز به خودشان رفته بود و انهم عشق دیوانه وارش به موسیقی کلاسیک … زوزه های دیوانه کننده اش در نیمه شب زمانی پایان میافت که قطعه ایی موسیقی یا سوتی با باد شکمی برایش نواخته شود . بیگمان اون نیز مانند هیتلر خدا بیامرز بیمار بود … هوش خدادادی مارگارت در اینجا بار دیگر به فریاد رسید و نشان داد زنان در همه چیز به مردان سر هستند این مردان هستند که جنس دوم به حساب میایند(( با دست دوم اشتباه نشود هرچند بیشتر مردان امروز دسته سوم هستند )) بهرصورت مارگارت کشف کرد سگ بیمار است ..مارگارت اعتقاد داشت این عادت مکروه در قبیله سگان انها را از وظیفه ملی میهنی پارس کردن در شب و رماندان انواع سارقان خصوصی و دولتی باز میدارد . درواقع بیماری خشونت ذاتی این سگ المانی را تبدیل به نرم خویی عجیبی کرده بود. در هیچ کتاب یا نوشته ایی از سگان موسیقدان نامبرده نشده بود یا سگانی که علاقه وافر به موسیقی داشته باشند ولی به کرات ما شاهد نوشته هایی از برخوردها و اخلاق سگانه موسیقی دانان چیزهایی شنیده خوانده و دیده ایم … به مارگارت گفتم شاید نسب سگ ما به عکس سگ روی بوق گرامافونها میرسد . هرچند سگ ما چیزی از موسیقی سنتی سرش نمیشد ولی مارگارت معتقد بود این حیوان شانس خود را برای حضور در یک گروه کنسرت بزرگ حتی در یک سیرک را از دست نداده است . . سگ در یک روز از خانه گریخت . شاید غیبتش مربوط به امدن یک گروه سیرک خارجی به ولایت ما یا حوصله اش از ماگارت و من سررفته بود … ایا یک انضباط گرایی المانی در کار بود یا ردپایی از عشق ؟؟؟؟
من روی کلمه عشق تاکیر بسیار دارم … با توجه به حساسیت شاعرانه و هنرمندانه سگ المانی ما ، مارگارت اصرار داشت این سگ به حق ناشناسی و چشم سفیدی متهم شود که البته شد….
سگ بعدی ما انتهای سگ بود… چیزی شبیه به گربه …دوستان فقط هنگام پا بروی دیوار گذاشتنش تشخیص میدادند سگ است .. و البته ما هم یعنی من و زنم او را از موش نگرفتنش از گربه تشخیص میدادیم .. او یک اشراف زاده واقعی بود …باهوش باسواد لوس و البته بی خاصیت … هوش او ارتباط مستقیم داشت با گم شدنش و اگهی دادنهای من در جراید برای یابنده و مژدگانی هایی که از جیب من میرفت … و البته عزیزتر شدنش بعد از بازیافت !!!!!!!!!!
البته گویی سگ ما با یکی از همسایگان فقیرمان گاوبندی داشت … شبی در بازگشت از یک مراسم فرهنگی هنری در تالار وزارت کشور به منظور معرفی برندگان خوش شانس جوائز یک بانک که همگی اتفاقا از دوستان اشنایان خود بانکی ها بودند متوجه سگگربه نمای نیمه جانمان شدیم که مدهوش بروی زمین افتاده بود و اثار پنجه های یک گربه بی فرهنگ و بی تمدن ایرانی بروی صورتش دیده میشد .. هرچند دانش دامپزشکی سگ ما را نجات نداد ولی این امکان را در اخیتارمان گذاشت سگ بهتری پیدا کنیم .
دوست دامپزشک ما برای تسکین قلب شرحه شرحه مارگارت و برای احترام به دانش دامنه دار دامپزشکی پس از برشمردن خصوصیات 15 سگ قابل تربیت نشانی نوعی سگ را با منت و التفاتی اشکار به ما داد که اگر احدی از آحاد این سگ را میافتیم تا انتهای دوران زندگی از خلق خوشش و مهربانیهایش و تربیت پذیری دیوانه وارش منتفع میشدیم …. این سگ اخری واقعن برایمان گران تمام شد .
خلاصه این سگ هنرمندی بود برای خودش بزرگ و توانا …قدرت خدا سبد به دهان میگرفت میرفت صف نانوایی و قصابی عطاری و بقالی و خلاصه تمامی مردم انگشت به دهان حیران هنرنمایی این سگ شده بود .. اوایل مردم می ایستادند واین خدمتکار باوفا را نگاه میکردند و تحسین … اگر ازار و اذیتی بود از همجنسان خودش بود …
یک روز در یک محفل خانوادگی در حالی که همه جمع بودند مارگارت زیبای من از هنرهای سگمان با مخلطوی از لهجه پاریسی و تهرانی داد سخنها میداد .. برای این سگ ما عزیز است و دوست داشتنی و من حتی از دال نیز بیشتر به او عشق میورزم چون سبد به گردن میاندازد و میرود برای من خرید میکند… بی بی جان گفت این چیزی نیست که نوروزعلی هم یک عمر است همین کار را میکند (( نوکر خانه بی بی )) مارگارت پاسخ داد ولی سگ من به خوراکی ها در بین راه ناخنک نمیزند و از انها نمیدزد …
بی بی خانم فرمودند این یک حرفی است ..
خلاصه بچه های محل سگ را عاصی کردند …گوشت میوه را از داخل سبد برمی داشتند جایش روزنامه کهنه و اجر میگذاشتند و چند بار نیز قصد داشتند از سگ ماده ما پرده دری کنند که خدا با ما بود وگرنه کسی حوصله پزشک قانونی و شکایت وآژان کشی را نداشت و خلاصه هرروز سگ ما دمغ به خانه بازمیگشت …و بعد روز به روز مارگارت دمغ تر و پکرتر شد …به آقای گفتم پس از اینجا شروع شد … گفت نه داشت تمام میشد . روزهای اخر همه در کوچه با سگ ما کنار امدند و راحتش گذاشتند حتی سگهای ولگرد ولی باز گوشتها و مواد غذایی به خانه نمیرسید …خدمت آقای دال عرض کردم پس سگ دله ایی شده بود …فرمودند …روزی که مسموم شد فهمیدیم … وقتی سگمان مسموم شد مارگارت اینجا را ترک کرد و رفت ..
گفتم چقدر اینها زود رنج هستند
اقای دال با غم غریبی در چشمانش گفت : نه ما سخت جانیم
با استفاده از اثری از جیم-میم
تا بعد
میگم تا بعد هستم

