UncategorizedJanuary 9, 2009 7:07 pm

-      چقدر زندگی برای یه گاو چرون که همه ارزوش داشتن یه مزرعه است با یه کمباین و یه عالمه گوسفند و مرغ و خروس توی یه جایی مثه مونتانا یا اورگون یا ..نمیدونم یه جایی مثه همین ماسوله یا هرجایی که کوه داشته باشه و جنگل که شبها بشینه کنار اتیش و موسیقی کانتری گوش کنه و کتاب خداحافظ گاری کوپر بخونه و با مارسل و گالوین از گذشته ها حرف بزنه ..زمانی که ادم بدی بود ..زندگی توی این مملکت سخت میشه … یه دفعه فکر نکنین میخوام گلایه کنم ..نه من مشکل دارم نه این ادمها …کی میتونه ادعا کنه کشوری که توش هفتاد میلیون سیاستمدار ……هفتاد میلیون مدافع حقوق بشر بخصوص مسلمین و بلاخص مردم بی دفاع فلسطین …. هفتاد میلیون منتقد سینمایی…..هفتاد میلیون خواننده از انواع رپ ، سنتی ، پاپ ، ملاسیک و مدل شجریان … هفتاد میلیون پزشک … هفتاد میلیون سرمربی فوتبال …. هفتاد میلیون فرشته که با توجه به سیاستهای عزیز دولت مهرورز همه جلوی دروازه های بهشت به صف وایستادن … هفتاد میلیون محقق و مصلح اجتماعی …هفتاد میلیون روانشناس … هفتاد میلیون فارق التحصیل انواع مراکز اموزشی درجه یک مانند دانشگاه های دولتی ، دانشگاه های ازاد اسلامی ، دانشگاه های غیر انتفاعی …و البته دانشگاه های فتو شاپی (( برادر عزیز کردان مردی از دیار ساری که یادتون نرفته ؟)) زندگی میکنن جای بدیه …نه من مشکل دارم … تازه کدووم سرزمینی در دنیا سراغ دارید که واژه هایی مثه مالیات یه چیزی توی مایه های نوار بهداشتی محسوب بشه ..قوانین راهنمایی و رانندگی نوشته شدن برای این که شکسته بشن … مشروبات الکلی زیر قیمت liqure station  های نیویورک فروخته بشن .. چی میخوای .. جانی والکر ، اسکاچ ، براندی ، مارتینی … س ک س؟ کافیه فقط بری زیر پل سیدخندان یا ستار خان  یا کریم خان یا یه خان دیگه خلاصه با چندر غاز برای یک شب یه نوگل باغ زندگی رو ببری خونه یه جمله عربی زیر لب زمزمه کنی فردا هم غسل کن برو به صف …. خلاصه …Every thing is totally alright  تازه اهل مواد مخدری …Dont worry honey I got it  از کوکائین تا …………. اخر نقطه چین هرچی بخوای فقط دستات رو دراز کن ..ادرس میخوای ؟ پل سید خندان … J

خلاصه باروخ هشم که بهشت رو توی همین دنیا تجربه کردیم …

2-      روزی که عادل فردوسی پور از مادرش خداحافظی کرد و اومد تهران فکرش رو نمیکرد که به جایی برسه که در مملکتی که بزرگ مردانی مثل استاد کسروی یا پورداوود یا دکتر حسابی یا استاد انتظامی وبلاگ طرفداران ندارند ، این شازده بخاطر برنامه نود طرفدار داشته باشه ..وبلاگ طرفداران عادل فردوسی پور ..بعد از همه کسانی که طرفداران داشتن حالا عادل فردوسی پور به مدد مطالعات گرانمایه اش در زمینه رنگ شورت زن دیوید بکهام یا شماره کفش دوست دختر جی جی بوفون یا حالت صورت بالاک وقتی اورگاسم میشه یا دلیل زخم روی صورت فرانک ربیری دارای وبلاگ طرفداران شده ..تبریک به عادل عزیز …. بیچاره کسروی ..بیچاره پور داوود …بیچاره نی داوود … راستی چرا وبلاگ طرفداران دکتر کردان نداریم ؟؟؟

3-      خدایا دکتر محمود احمدی نژاد برای بار N هزارم رئیس جمهور بشه …اگر ایشون خیابان پاستور رو ترک کنه تکلیف جماعت وبلاگ نویس چی میشه … همچتین این جنگ غزه هم هیچ وقت تموم نشه … اینهم ایضا نه برای دل من بخاطر روشنفکران کافه نشین وبلاگ نویس …..

4-      ایران در سال 1410 ..رئیس فدراسیون فوتبال = علی دایی . نائب رئیس و اعضای هیئت رئیسه فدارسیون علی دایی- سرمربی تیمهای فوتبال از رده قنداق ها تا تیم بزرگسالان بهمراه تیم بانوان = علی دایی . مدیر عامل ، رئیس و اعضای هئیت مدیره تمامی باشگاه های فرهنگی ورزشی به ثبت رسیده در ایران از بوکاجونیورز سواد کوه مازندران تا استقلال و پرسپولیس = علی دایی .سردبیر ، صاحب امتیاز خبرنگار و نویسنده 120 هزار روزنامه ورزشی در ایران که همشون پرتیراترین و اولین هستن مثه شرکت ما که تنهاترین هستیم = علی دایی (( راستی ایران بیشترین تعداد روزنامه های ورزشی در دنیا رو داره که سراسری هستند)) 120هزار تماشاگر فوتبال در استادیوم ازادی = علی دایی . رئیس جمهور رئیس مجلس رئیس قوه قضائیه نماینده نمامی شهرهای ایران در مجلس شورای اسلامی = علی دایی و……………………………در نهایت 100 میلیون سکنه و دارای کارت ملی ایرانی = علی دایی …. پرچم ایران هم …احیانا با استفاده از پیژامه علی دایی و با مارک شرکت علی دایی تولید میشه …خد-ایا به همه کشورهای دنیا یک علی دایی  اعطا فرما ….

5-      بعد از مدتها امشب رفتم کنیسا خیلی فاز داد ….. بوی بهشت میدم الان … احساس میکنم نصف گناهان به فاک رفت …

6-      خدایا Black Berry را لعنت فرما که در ایران شبکه نداره تا گوشی8100 که با خودم اوردم به کار بیافته که از این بی موبایلی راحت بشم …

7-      توی درایو لپ تاپ یه DVD بود ..به اسم Eagle Eye  با بازی Shia LaBeouf  وMichelle Monaghan برای خنده گذاشتم میخ کوب شدم …

8-      لذت میبرم وقتی اقای کفاشیان رئیس فدارسیون فوتبال رو میبینم …هیچ مسئله ایی نیست که این بنده خدا رو نگران کنه …دنیا دقیقا معادل عضو شریف این بنده خداست ..تنها نگرانیش این بود که سیزن سه سریال Lost  رو ندیده اونهم با کمک اقای کیومرث هاشمی حل شد فقط قرار شد بعد از دیدن بده اقای علی ابادی هم ببینه … البته اقای علی ابادی فکر میکرد که سریال Lost  همون یوزارسیفه که توی یه جزیره گم شده ..

9-      تازه فهمیدم چقدر بیکلاس گاو چرونم چون سریال Lost  رو ندیدم …چند صحنه در تهران : در یک کافی شاپ در خیابان گاندی : راستی خبر داری ژیلا با دوست پسرش بهم زده ؟ نه جدی ؟!؟ اره ..چرا ؟ اون که پسر خوبی بود … ولم کن بابا پسره بیکلاس سریال Lost  رو ندیده بود مرتیکه جواد گولاخ … توی تاکسی … بلاخره این جریان غزه چی شد؟ هیچی بابا طرفین درگیری فعلن اتش بس دادن رفتن Lost  ببینن … شی جمعه در یک اطاق خواب در مکانی نامعلوم در ایران : حاج خانم بیا که امشب یه ثواب دو نفره ببریم ..عمرا نمیزارم دست بهم بزنی امروز توی روضه ابروم رفت همه سریال lost  رو دیده بودن غیر از من ابروم جلوی این زنیکه عصمت خانم رفت … بابا من که سلطان و شبان رو برات خریدم دیگه چه مرگته ؟ حاج خانوم با کمی عشوه و غم پنهان در صدا : نمیخوام برو باهمونی ثواب کن کخ سلطان شبان میبینه ..مرتیکه چوپون بی کلاس به فکر ابروی من نیستی به فکر ابروی دخترت باشه نمیتونه جلوی سر و همسر سر بلند کنه … زیر پل سیدخندان : ساقی : پول اوردی ؟ کشنری : اره اشغر جوون فقط میخوام شریال لاشت رو بخرم ..میگن از شیشه و کریشتال هم بیشتر فاژ میده … بعد از ندیدن تایتانیک و نخوندن هری پاتر خواهر فلان ندیدن سریال Lost  بر درجه غربتی بودنم اضافه نمود

10-   خدایا سایه دکتر احمدی نژاد را مجددا از سرما کم نفرما ….

تا بعد

میگم تا بعد یعنی هستم  

Uncategorized 6:57 pm

هیچ کس دقیقن نمیدونست رجب علی متولد یا اهل  کجاست ..بعضی ها میگفتن با مهاجرهای روس از اون ور ابهای خاکستری خزر اومده …بعضی ها میگفتن رجب علی از تیر ترکه اونهاست … که اومده بودن ایران تا دین پیامبر جدیدی به نام استالین و داردسته اش رو تبلیغ کنن. ولی هر چی بود هر چیه هر چی که بود رجب علی خسته شده بود … البته نه از کارش که خیلی خیلی هم سخت نبود …. رجب ارامش نداشت …سالها پیش وقتی خیلی جوان بود و هنوز صورتش سرخ سفید … زمانی که دوست داشت به انتهای شهر جنون برسه (( رجب میگفت یکی بهش گفته در انتهای شمال این سرزمین یه جایی هستش  که بهش میگن شهر جنون. اگه کسی بتونه برسه به شهر جنون ، سوار اسب قهوه ایی که موهای مجعد مشکی داره ، میاد سراغش و همه ارزوهاش رو براورده میکنه ))  همون روزها که زیر پنجره خونه کدخدا …قبل ازاینکه مثه الان پیر و چروکیده بشه ، می نشست و برای پروین ترانه میخوند (جوونی هاش صدای خوبی داشت) …چه شاعرانه!!! …یه روز دلش رو زد به دریا رفت خواستگاری دختر کدخدا … پنبه زن روستا رفته خواستگاری دختر کدخدا!!! … همه اعتقاد داشتند کدخدا موافقت نمیکنه ولی برخلاف نظر همه ساکنین قهوخونه اقای بهبودی که هم سلمونی ده بود همه مسئول ختنه شیران اینده وطن ، هم دندونپزشک ده ، هم قهوه چی …کدخدا موافقت کرد تنها دخترش رو بده به رجب ..و در شب زفاف دلیل این لطف بزرگ بر رجب قصه ما اشکار شد…پروین خانوم اصلا دختر نبود… یکی قبل از رجب انجام این وظیفه الهی رو برعهده گرفته بود و البته رجب بدبخت دیگه کاری ازدستش برنمی اومد … کسی رو نداشت ..چیکار میکرد این از اسمان افتاده ای بی کس کار کوچولوی ما که تا قبل از ازدواج هرشب با پرداخت 5ریال توی قهوه خونه میخوابید … تمام سالهای جوونی رجب به کنار اومدن با این حقیقت تلخ گذشت …میدونی اون که روشنفکر نبود…توی کلاسهای سپاه دانش زمان اعلیحضرت خوندن نوشتن یاد گرفته بود ولی اصلا روشنفکر نبود یعنی براش روشنفکری چیزی بود معادل فضا پیما یعنی معنای هیچکدووم رو بلد نبود …تازه حتی وقتی هم که اومد تهران که اونهم به اصرار این عفریته بود اصلا نمیدونست شوکا کجاست یا از کجا باس بره کلید… برای رجب که سالها به کسایی که میگفتن زنشون باکره نیست و به یکی قبلا سواری داده ، خندیده بود خیلی سخت بود باهاش کنار بیاد. یه جوری احساس اسوالد رو داشت که کندی رو نکشت ولی بخاطر مرگش عذاب کشید و مرد.البته یادمون نره که پروین هم بیکار نبود و در تمامی این سالها انتقام اون پرده در بی انصاف رو از رجب قصه ما گرفت … بیچاره رجب ..حالا رجب قصه ما در سن هفتاد سالگی ساکن تهران شده بود. روزها پروین که انگاری هیچ وقت نمیخواست پیر بشه و البته حالا دیگه پروین نبود و شده بود سیما خانوم رجب بدبخت رو میفرستاد بیرون برای کار ولی کی توی این روزها پنبه ایی داشت که رجب علی قصه ما بتونه  بزنه ..اونهم رجب بدبختی که پنبه اش رو خیلی وقت قبل از اینکه به دنیا بیاد خدا در اسمون زده بود … رجب حالا ساکن همیشگی این پارک بود جلوی پارک مینشست هرکسی که رد میشد به فراخور حال چیزی به این پیرمرد کمک میکرد چند سالی بود که رجب با دوست قدیمی اش یعنی همون وسیله پنبه زنیش می اومد اینجا می نشست و خلاصه روزیش میرسید از چه راهی مهم نیست .. مهم این بود که فراموش نشده بود …هرچند تحقیر شده بود ولی دیگه براش فرقی نمیکرد … خیلی وقت بود که کشف کرده بود با سیب زمینی و کرگدن یه نسبت فامیلی دور داره … تنها دوست رجب علی قصه ما اون پسره بود…همون پسره موفرفری ..همون که حرف نمیزد ..یعنی سئوال نمیکرد …یعنی فقط  گاهی کنار رجب میشست و در باره هوا و ابرها و ستاره ها حرف میزدند و رجب از روستا میگفت … پسر هرروز براش نهار میگرفت که البته برای شامش هم کفایت میکرد ..البته رجب تابستون بهار و کلا هروقت که هوا خوب بود نمیرفت خونه .. ترجیح میداد توی پارک بمونه …هفته ایی یه بار میرفت خونه تا حموم کنه ..رجب دوست نداشت دوست تازه اش از بوی عرق تنش ناراحت بشه …رجب دوست خوبی بود … البته در هراول برج  برای پرداخت اجاره اطاقش به پروین ببخشید سیما جوون میرفت خونه و اجاره اش رو به همسرش …به عشق سابقش پرداخت میکرد ..وقتی پول رو میداد و مقدار کافی فحش و بد بیراه رو تحویل میگرفت میرفت توی اطاق کوچکش و کمی گریه میکرد.. و میخوابید … هنوز هم توی این سن برای رجب کمی گریه مونده بود … اون روز..یه روز نسبتا سرد توی زمستون… باز دوست بی اسم رجب اومد … رجب جای همیشگیش جلوی مغازه مبل استیل فروشی اقای دریانی نشسته بود و منتظر دوستش بود که بیاد و براش غذا بیاره که برن توی پارک روی اون اخرین نیمکت پارک بیشنن و حرف بزنن و باز هم دوست بی اسمش اون رو مهمون یه لبخند پر از غم خودش بکنه و به حرفهاش گوش کنه … رجب همیشه توی خلوت به دوست جوونش فکر میکرد و اینکه چرا اینقدر چشمای دوستش غمگینه ..پیرمرد همیشه به خودش میگفت خوب اینکه الان اینهمه غمگینه هیچ وقت شاد نیست وقتی به سن من برسه از اینهمه غم میمیره …بعد دوباره با خودش کلنجار میرفت …نه ..با اینهمه غم توی چشماش بعید میدونم به سن من برسه …. از دور از کنار کیوسک روزنامه فروشی عیسی ، پیرمرد دوست جوونش رو توی یک کاپشن نظامی سبز رنگ دید که داره مثه همیشه با نگاهی میخ شده به زمین میاد … ثانیه ایی بعد درست روبروی مغازه مبل استیل فروشی اقای دریانی اگر شما رد میشدید میتونستید یک پسر جوون رو ببینید که داره به یک پنبه زن پیر کمک میکنه تا بلند شه .. سه تا دختر که رد میشدند یه حالی به جوون دادند و یکشیون با شیطنت رو جوون کرد و گفت خیر ببینی جوون داری به بابات کمک میکنی  …. صدای شاد خنده های دلبرکان کمی فضا رو به اصطلاح این هنرمندها تلطیف کرد (( هنوزهم نه روح پیرمرد در بهشت و نه مرد جوون که کسی نمیدونه کجا گم گور شد …  نفهمیدند فضا چطوری تلطیف میشه )) جلوی پارک رد شدند و رسیدن به نیمکت خودشون… خالی بود … ساندویچ روزانه پیرمرد که رسید کمی از دغدغه هاش کم شد … توی این سن دیگه طاقت گرسنگی رو نداشت … پیرمرد شروع به حرف زدن کرد.. دیشب رفتم اجاره ام رو بدم به پروین …جوون با لبخندی تلخ تصریح کرد.سیما. طنز تلخ برای لحظه ایی به کوتاهی عمر یک ستاره دنباله دار زهر خندی روی لبای پیرمرد نشوند. میدونی ..پیرمرد ادامه داد ..به من مثه همیشه فحش داد و ..یک سکوت کوتاه ..به من گفت پیرمرد دهاتی ..پسرک برای اولین بار در این مدت دوستیشون از ته دل خندید طوری که پیرمرد هم خنده اش گرفت … و بعد سکوت تلخی جای خنده رو گرفت … مثه برده ها شدم..انگار پاهام رو زنجیر کردند مثه همون برده ایی که توی جوونی ام رفتم سینما توسکا توی سر پل جوادیه ، فیلمش رو دیدم ..همون خوش تیپه …پسرک که زل زده بود به کلاغهای روی درخت گفت بن هور ..پیرمرد در حالی که دهنش پر بود گفت اره … مثه برده هایی شدم که پاشون به شب به تاریکی زنجیر شده..  توی سن من دیگه دری باز نمیمونه ..همه درهای به روی ادم بسته میشن …بعد دیگه تاریکی برات عادی میشه … مرد جوون چیزی نمیگفت و گوش میداد… هیچ کس نمیدونه توی دل ادمها چی میگذره . من توی این سالها همیشه اسیر شب بودم ..اسیر تاریکی اسمون … مرد جوون یه لبخند نامرئی زد … میخوام یه راز رو بهت بگم.. اخرین ارزوی من اینه که مرگ این عفریته رو ببینم .. حس میکنم ..مرد جوون در حالی که داشت به کلاغ ها نگاه میکرد پرسید: چی رو ؟دارم مرگ رو حس میکنم ..به جورایی دارم خاموش شدن اخرین سوسو های ستاره ام رو توی اسمون میبینم … میدونستی همه ادمها حتی ادمهای بدبختی مثه من یعنی  ..همه ادمها توی اسمون یه ستاره دارن … مرد جوون بطرف پیرمرد چرخید وگفت  اره …پیرمرد اهی کشید و گفت ستاره من داره کم کم خاموش میشه … مردجوون دستاش رو از جیبش دراورد گذاشت روی شونه های پیرمرد و گفت تو خیلی میرفتی سینما ؟ وقتی جوون بودی ؟ وقتی تازه اومده بودی تهران … پیرمرد از اینکه با این سئوال به گذشته پرواز میکرد احساس گنگی داشت هم خوشحال ، چون خلوت اون روزها رو دوست داشت و هم غمگین ، چون یاد عفریته می افتاد.. دوست جوون ادامه داد . یه فیلمه ..اسمش پاپیونه… پاپیون افتاد زندان بعد خیلی خیلی سال تلاش کرد تا فرار کنه و بره توی ازادی زندگی کنه …رجب قصه ما با اشتیاق عجیبی به داستان پاییون گوش میداد ..وقتی داستان به جایی رسید که پاییون از بالای صخره پرید توی اب …سکوت حاکم مطلق این زوج عجیب پارک شد… پیرمرد دچار استرس شده بود …خوب خوب…چی خوب .. میخواهم بدونم پاییون اخرش چی شد… مرد جوون زیباترین و غمگینترین لبخندی رو که تابحال پیرمرد دیده بود رو براش نمایش داد و گفت … و سالهای زیادی درازادی زندگی کرد ..یادت باشه همیشه بهترین اتفاقهایی که تمام عمر منتظرش بودی در زمانی میافته که انتظار نداری ..میدونی امیگو …پیرمرد میون حرف مرد جوون دوید و گفت چی ؟ مرد جوون متعجب پرسید چی چی ؟ پیرمرد گفت تو یه چیزی گفتی اون یعنی چی ؟ مرد جوون گفت من ..من گفتم امیگو ..پیرمرد دنبال سئوالش رو با هیجان گرفت و گفت اره همین امیگو یعنی چی ؟ مرد جوون لبخندی زد ..گفت ..یعنی این نیمکت ..یعنی این کلاغها که من دلم هرروز براشون تنگ میشه ..یعنی این پارک ..یعنی تو ..یعنی من …یعنی دوست … میدونی شاید همین روزها یکی از این کلاغها برات خبر خوبی بیاره هیچ کسی نمیدونه راستی ارزوت رو به یکی از کلاغها بگو کلاغها فرشته اند …درخواست تو رو به خد-ا میروسونن  ..رجب گفت کلاغ ها ؟؟؟؟ مرد جوان با حرکت سر نایید کرد  و ساعت 1 بعد ازظهر بود … پیرمرد بطرف کلاغها رفت ..به سختی خودش رو طرف اونها کشید وو با اونها کلمات نامفهومی رو زمزمه کرد .. شب وقتی پیرمرد به سر کوچه رسید … صحنه عجیبی دید..جلوی در خونه که عفریته با ارث خودش و پولهای پنبه زنی رجب خریده بود و با فحاشی رجب رو مجبور کرده بود سهم خودش رو هم به اسمش کنه ، حسابی شلوغ  بود …ماشین پلیس ..امبولانس … خلاصه غلغله ایی بود … وقتی رسید چند تا از همسایه ها بهش تسلیت گفتن… پبرمرد گیج شده بود ..یعنی چی شده ..سروان حقگو با دیدن پیرمرد ژنده پوش مقابل خودش نمیتونست باور کنه این پیرمرد ژنده پوش که از همسایه ها شنیده بود جلوی یک پارک میشنه و گدایی میکنه  باید شوهرمقتوله که  زنی حدودا 55 ساله خوش لباس و آرایش کرده بود .. باشه .. بعد از عرض تسلیت و سئوالات معمولی پلیسها رجب رو به کلانتری بردند . رجب به راحتی تبرئه شد چون رجب بدبخت اصلا قاتل نبود …یعنی اونقدر شاهد داشت که بتونه ثابت کنه در ساعت قتل در مقابل پارک نشسته بود … با بررسی شرایط مالی هم متوجه شدند که رجب ، این پنبه زن پیر این  اولین گدای تاریخ، که واقعا از روی ناچاری مجبوره مقابل پارک بشینه یا توی پارک بخوابه .. و همه همسایه در مورد ازار و اذیتهایی که سیماخانم در حق رجب روا میداشت (( کلا با روا میداشت خیلی حال کردم)) شهادت میدادند ، اصلا نمیتونه ادمکش استخدام کنه که نجاتش بده …..خیلی از زنهای همسایه میگفتند سیما خانم خدا بیامرز بهشون گفته که از رجب اجاره میگیره و اصلا این ادم شوهرش نیست ..مستاجرو کارگرشه … ( خدا بیامرز چه پررو بود)) فرضیه ایی وجود نداشت ..نه چیزی سرقت شده بود نه اثر انگشتی و نه شوهر ثروتی داشت که بتونه هزینه استخدام یک ادمکش حرفه ایی رو پرداخت کنه … سیما جوون با شلیک دو گلوله یکی توی چشم چپ و یکی در گلو به قتل رسیده بود.. نه اثری از پوکه پیدا شده بود ..نه خود گلوله ها رو پیدا کردند  اسلحه باید اوقدر قوی بوده باشه که بعد از اصابت گلوله به گلو از پشت گردن خارج شده و طرف هم رفته مرمی رو دراورده ..البته گلوله ایی که به چشم شلیک شده بود هم از پشت ، جمجمه رو سوراخ کرده بود و خارج شده بود . کسی صدایی نشنیده بود لابد طرف از خفه کن استفاده کرده … کسبه محل هم ادم مشکوکی ندیده بودند … تنها چیزی که داشتند تخمین زمان مرگ و فاصله شلیک بود که نشون میداد از فاصله نزدیک به سیما جوون شلیک شده  … فردا صبح رجب ازاد شد …البته پلیس چندتا مرد جوون رو که با سیما جوون رفت امد داشتند و همسایه ها دیده بودند میان خونش و شماره هاشون توی موبایلش بود ، رو گرفتند ولی همه اونها برای اثبات  بیگناهیشون شواهد لازم رو ارائه کردند و در نهایت با دستور مستقیم سرهنگ رجب پور فرمانده سروان حقگو افسر پرونده ، پرونده بسته شد… چند روز بعد رجب پیر قصه ما جنازه رو تحویل گرفت و ترتیب مراسم دفن رو داد وقتی جسد رو در داخل قبر گذاشتند با دستان نحیف و پیرش بیل رو از کارگر گرفت و خاک رو با دقت یک جراح بروی جسد ریخت بعد هم تا زمان اتمام کار گذاشتن سنگ در قبرستان موند ..مثل اینکه میخواست مطمئن بشه پروین خانم ….ببخشید .سیما خانم دیگه مطمئنن از قبر بیرون نمیاد …از کارگرها درخواست کرد تا اونجا که میتونن سیمان رو بیشتر بریزنن و نگران هزینه ها نباشند و البته با توجه به دست خوش خوبی که به کارگران پرداخت شد اونها هم یک مدل کوچک از دیوار قلعه الموت رو در بهشت زهرا ساختند که پروین خانم که سهله خود جناب حضرت ملک الموت  هم نمیتونست از این قبر خارج بشه … رجب میخواست مطمئن بشه که پروین پشیمان نمیشه و برگرده …. بعد اعلامیه ایی رسمی به در دیوار محل چسبوند ، که کلیه هزینه ها مراسم سوم و هفتم و چهلم نمیدونم سالگرد و عید اول ..همه این مزخرفات رو یک جا به موسسه سالمندان پرداخت میکنه و قصد نداره مراسمی برای مرحومه متوفی پروین علیزاده ..ببخشید عذر میخواهم ..سیما علیزاده برگزار کنه که البته همه ساکنین محل نیز تعجبی نکردند و البته بیشترشون از اینکه پیرمرد بلاخره به آرامش رسیده بود خوشحال بودند … رجب هرگز خاطره اولین حمام بعد از دفن رو فراموش نکرد .. چه لذتی برد از حمام گرم … چند روز بعد رفت که به دوست جوونش مژده بده که اونهم مثل پاییون ازاد شد… ولی مرد جوون خبری ازش نشد …رجب برای چند روز میرفت جلوی پارک ولی کسی مرد جوون رو ندیده بود کسی هم نمیدونست اون کجازندگی میکنه …رجب همیشه منتطرش موند …یعنی امید داشت یه روز مرد جوون موفرفری که به بار روسونده بودش خونه ..همون روزی که هوا سرد بود بهش سر بزنه ..چرا این کارو نکنه ؟ اونها باهم دوست بودن ..اونهم ادرس خونه رو داشت …بهرحال  بعدهارجب با فاطمه خانم یک زن 55 ساله ازدواج کرد و لذت محبت واقعی یک زن و همراهی و همدمی اون رو حتی برای مدت کوتا هی چشید. فاطمه خانم زن زجرکشیده ایی بود که از 6 ازدواج اولش خیری ندیده بود (( این رو میگن بدشانسی )) و رجب در کنار فاطمه جان  به همه ارزوهاش مبنی بر زیارت قبر امام هشتم و امام سوم و امام اول شیعیان و البته تشرف به حج رسید ولی حتی تا اخرین لحظه ایی که اخرین استکان چاییش رو کنار رادیو قدیمی فلیپس که داشت خبر کاندید شدن مجدد دکتر احمدی نژاد برای بار هشتم در انتخابات ریاست جمهوری رو پخش میکرد ، نوش جان کرد و در حضرت ملک الموت را زیارت کرد ،هرگز  یاد و خاطره دوست جوانش رو که براش داستان پاییون رو تعریف کرد رو فراموش نکرد.پیرمرد عادت عجیبی هم پیدا کرده بود که همون درددل کردن با کلاغها بود …یه بار در جواب فاطمه خانم فرمود که کلاغها فرشته هان اگر چیزی بخوای ازشون برات انجام میدن و فاطمه خانم با استناد به جمله شریفه ای پیر شده عقلش رو خورده به روش نیاورد ….

     تا بعد

میگم تا بعد هستم