چند سال پیش …یه پیرزن رو دیدم که برای گم کردن یک 5دلاری گریه میکرد …من اون موقع خیلی برام خنده دار بود که چطور یه نفر برای گم کردن یه 5 دلاری گریه میکنه .. امشب ..یعنی حدود نیم ساعت پیش رفتم داروخونه ادویل بگیرم برای سردردم … یکی از بچه ها حرف زد ..بعد روی یک خط دیگه بهش زنگ زدن از من خداحافظی کرد و گفت برمیگیرده و باهام حرف میزنه ..من موبایل رو گذاشتم روی کانتر داروخانه که پول دربیارم بعد یهو دیدم یک پسره پرید موبایلم رو برداشت و دررفت …به همین سادگی … نمیدونم مضمحل شدم …یهو یاد اون پیرزنه افتادم … تازه فهمیدم که اون روز چرا اون پیرزن گریه میکرد .. وقتی برگشتم خونه بقدری عصبی شده بودم که رفتم یه چند صحفه تورا داشتم برشون داشتم و سوزوندم … توی توالت … شت … نمیدونم همینکه نرفتم سراغ مضوزا کلی رحمت توی وجودم بودم …نمیدونم مستصل شده بودم …بعد از ترکیدن دو موبایل همزمان خودم این گوشی رو یکی از بچه ها بهم داده بود تا یه گوشی بگیرم ..بهش برگردونم … حالا …. بعد میدونی خیلی دلم گرفته بود …گالو گفت زنگ بزنیم به یکی صحبت کنیم ..یا یکی به چیزی بگه که اروم بشیم.. واقعن نیاز داشتم به صدای یه انسان گوش بدم .. از بخت بد من زیاد شماره تلفن توی ذهنم نمیمونه خیلی سعی کردم شماره یکی یادم بیاد … درکش برای شماها سخته .. چطور گاهی یه ادم یه حیوون .. یه سگ محتاج شنیده شدن میشه ..خیلی سعی کردم… چیزی یادم نمیادم …یک شماره بود … فقط یک شماره توی ذهنم مونده بود … زنگ زدم به همین کسی که شماره اش از بین کسایی که فکر میکنم دوست یا نزدیک از دوست رفیق چه میدونم از چیزها هستند و میتونی توی روزهای سخت روشون حساب کنی توی ذهنک جا مونده بود..نمیدونم دوست داشتم یکی بهم بگه بابا چیزی نشده که حالا تو هم ..فقط نیاز داشتم یکی همین رو بهم بگه ..یا یه فحش بهم بده ..بگه گاهی چقدر بچه میشم .. یا بگه خفه شو …یه چیزی بارم کنه …هیچی طوری باهام حرف زد که دلم میخواست به جای اون چند ورق تورا خودم رو میسوزوندم …خیلی راحت سیفون توالت رو کشید روی سرم ..اخه … چی میتونم بگم وفتی خودم همیشه یه لگن کثافت دستمه هی راه میزم هرجا میرسم میزنم توی صورت خودم … چقدر این روزها از خودم متنفرتر شدم … از اوایل سال 86 تنفر از خودم یه کم زیاد شده بود …ولی الان واقعن حالم از خودم بهم میخورم .. میدونی یکی از اریک سال 86 متنفرم ..یکی از اریک همین نیم ساعت پیش ..
گاهی ادم چطور گه میزنه به هیکل خودش … شت میزنه … به هیکل خودش … دیشب هم که حساب کتاب بی پولی رو یه بار پس دادم … اینهم امشب .. اگر به خاطر گالو نبود هرگز زنگ نمیزدم که باهام مثه تفاله رفتار کنن …
مقصر خودم بودم …میدونم ..همیشه همینطوری بود … شت … اونقدر سرم درد میکنه ..که ..نمیدونم خیلی خیلی رفتارم احمقانه بود ..خیلی برای خودم متاسفم … موبایل و اعصابم امشب با هم به فاک رفته … شت زدم به خودم … یک تیکه شت گذاشت توی صورتم امشب ….
تا بعد
میگم تا بعد یعنی حالم بشدت از خودم بهم میخوره ..
چقدر ازت متنفرم اریک ..چقدر …
کامنت رو برای اولین بار توی عمرم توی این چند سال که بلاگ مینویسم غیر فعال کردم ..باید درک کنید چقدر از نویسنده این وبلاگ متنفرم .. حتی صورتم رو هم نمیتونم بشورم میترسم بزنم ابنه رو بشکنم ..
اینهمه این ور اونور دنیا این اریک کار بد کرد … گند زد به اندازه این دوسال ازش از ضعیف شدنش متنفر نشدم ..
UncategorizedFebruary 1, 2009 8:11 pm
Comments »
The URI to TrackBack this entry is: http://ericjew.blogsome.com/2009/02/01/p150/trackback/
No comments yet.
RSS feed for comments on this post.
Leave a comment
Line and paragraph breaks automatic, e-mail address never displayed, HTML allowed: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <code> <em> <i> <strike> <strong>
